داستان اقتصاددانی که میخواست بفهمد بازار چگونه فکر میکند | چرا «دان لاووی» از اقتصاد آزاد دفاع میکرد؟
به گزارش اقتصادنیوز، در قرن بیستم، اقتصاد آزاد مدافعانی اندک نداشت، اما همه آنها از یک زاویه به این موضوع نگاه نمیکردند. عدهای بازار را کارآمدترین سازوکار برای تخصیص منابع میدانستند و گروهی دیگر بر آزادی انتخاب و محدود شدن نقش دولت تاکید میکردند.
صدیقه نژادقربان در هفته نامه تجارت فردا نوشت: «دان لاووی» (Don Lavoie) از نسلی دیگر بود. او بهجای اینکه دفاع از بازار را از بحث قیمتها یا کارایی آغاز کند، توجهش به پرسشی معطوف بود که فردریش هایک سالها پیش مطرح کرده بود؛ دانشی که تصمیمهای اقتصادی بر پایه آن گرفته میشوند، در اختیار چه کسی است؟ لاووی بخش مهمی از زندگی علمی خود را صرف پاسخ دادن به همین پرسش کرد.
از بازخوانی مناظره مشهور محاسبه اقتصادی در نظام سوسیالیستی گرفته تا پژوهش درباره کارآفرینی، هرمنوتیک و حتی فناوری نرمافزار، همه آثار او به یک دغدغه مشترک بازمیگشتند؛ اینکه اقتصاد چگونه از دانشی استفاده میکند که در ذهن میلیونها انسان پراکنده است و هر روز در جریان تجربه، رقابت و تعامل با دیگران تغییر میکند؟
همین نگاه، او را به یکی از مهمترین چهرههای نسل جدید مکتب اتریشی تبدیل کرد. لاووی در عین وفاداری به میراث هایک و میزس، به تکرار آرای آنها بسنده نکرد. او تلاش کرد مسئله دانش را به زبان زمانه خود بازخوانی کند؛ زمانی که فناوری اطلاعات، شبکههای ارتباطی و شیوههای تازه تولید و مبادله، پرسشهای جدیدی را پیشروی اقتصاد قرار داده بودند. به همین دلیل، نام او امروز بیش از آنکه با دفاع از اقتصاد آزاد شناخته شود، با تلاشی شناخته میشود که برای توضیح سازوکار یادگیری، کشف و هماهنگی در اقتصاد انجام داد.
مهندسی که اقتصاددان شد
دان لاووی مسیر عجیبی تا رسیدن به قلب مکتب اتریشی طی کرد. او در سال ۱۹۷۳ مدرک کارشناسی خود را در رشته علوم کامپیوتر از دانشگاه پلیتکنیک وستر گرفت، رشتهای که ظاهراً هیچ ربطی به بحثهای فلسفی درباره برنامهریزی متمرکز و بازار ندارد. همین پیشینه فنی اما بعدها به یکی از امضاهای فکری او تبدیل شد؛ لاووی همواره اقتصاد را بهعنوان یک فرآیند پردازش اطلاعات پویا میدید که شباهتهای عمیقی با سامانههای محاسباتی و شبکههای ارتباطی داشت، نه بهمثابه مجموعهای از معادلات بسته.
او هشت سال بعد، در ۱۹۸۱، دکترای اقتصاد خود را از دانشگاه نیویورک زیر نظر اسرائیل کرزنر گرفت؛ کرزنر، شاگرد میزس و از چهرههای کلیدی احیای مکتب اتریشی در آمریکا، نگاه لاووی به کارآفرینی و کشف را شکل داد. رساله دکترای او درباره بازخوانی مناظره محاسبه اقتصادی تحت سوسیالیسم بود؛ موضوعی که تا پایان عمر کوتاهش محور اصلی کارش باقی ماند. همان سال فارغالتحصیلی، لاووی به عضویت هیاتعلمی گروه اقتصاد دانشگاه جرج میسون درآمد؛ دانشگاهی که در آن دهه به یکی از کانونهای اصلی احیای اقتصاد اتریشی در جهان تبدیل میشد. حضور او همراه با چهرههایی چون کرزنر و بعدها پیتر بوتکه، جرج میسون را از یک دانشگاه منطقهای به مرکز ثقل فکری برای نسلی از اقتصاددانان اتریشی بدل کرد.
پیوند فکری لاووی با هایک از همان آغاز کار دانشجویی او شکل گرفت. مقاله معروف هایک درباره استفاده از دانش در جامعه، که در آن قیمتها را بهعنوان سازوکاری برای انتقال دانش پراکنده و ضمنی میان میلیونها کنشگر توصیف کرده بود، برای لاووی نقطه عزیمتی شد که تا پایان عمر از آن دور نشد. اما لاووی فقط شارح این ایده نماند؛ او آن را با نظریه کارآفرینی کرزنر ترکیب کرد تا تصویری پویاتر از بازار بسازد. اگر در روایت هایک تاکید بیشتر بر پراکندگی دانش موجود در جامعه بود، لاووی به همراه کرزنر پرسش دیگری را در کانون قرار داد: چگونه دانشی که هنوز کشف نشده، از دل رقابت و هوشیاری کارآفرینانه بیرون کشیده میشود؟ این تلفیق میان دو نسل از اندیشه اتریشی، هایک و کرزنر، بود که به لاووی اجازه داد مناظره محاسبه اقتصادی را با نگاهی تازه بازخوانی کند.
بازخوانی مناظره محاسبه اقتصادی
شهرت علمی لاووی بیش از هر چیز به کتاب «رقابت و برنامهریزی متمرکز: بازاندیشی در مناظره محاسبه سوسیالیستی» (1985) برمیگردد. روایت رایج تا پیش از انتشار این کتاب چنین بود که میزس و هایک در مناظره دهه ۱۹۳۰ با اسکار لانگه و دیگر سوسیالیستهای بازار شکست خورده بودند، زیرا لانگه نشان داده بود یک برنامهریز مرکزی هم میتواند با تقلید از سازوکار قیمت، قیمتهای تعادلی را محاسبه کند. لاووی این روایت را زیر سوال برد. او استدلال کرد که سوسیالیستهای بازار هرگز به دغدغه اصلی اتریشیها پاسخ ندادهاند، زیرا کل مسئله را در چهارچوب نظریه تعادل نئوکلاسیکی تعریف کرده بودند؛ چهارچوبی که از همان ابتدا رقابت پویا و کشف کارآفرینانه را از تحلیل کنار میگذاشت.
نکته محوری کتاب این بود که بازار سازوکاری ایستا برای تخصیص بهینه منابع نیست، بلکه فرایندی زنده از رقابت میان کارآفرینانی است که با آزمون و خطا، دانشی پراکنده و ضمنی را کشف میکنند و بهکار میگیرند. قیمتها در این تصویر نتیجه یک محاسبه از پیش انجامشده نیستند، بلکه در جریان رقابت واقعی میان افراد شکل میگیرند. از همین رو، برنامهریز مرکزی، حتی با دسترسی به انبوهی از دادهها و ابزارهای محاسباتی، نمیتواند این فرآیند را از پیش شبیهسازی کند، زیرا دانشی که قرار است پردازش شود، پیش از وقوع رقابت وجود ندارد. لاووی با تکیه بر همین استدلال، مناظره محاسبه اقتصادی را از یک بحث تاریخی مربوط به دهه ۱۹۳۰ به ابزاری برای نقد انواع برنامهریزی، حتی شکلهای محدود و نرم آن، تبدیل کرد.
کتاب «رقابت و برنامهریزی متمرکز» پس از انتشار، جایگاه ویژهای در میان اقتصاددانان اتریشی پیدا کرد. بروس کالدول، تاریخنگار برجسته اندیشه اقتصادی، آن را نخستین بررسی دقیق مناظره محاسبه اقتصادی از منظر اتریشی دانسته و تاکید کرده است که این کتاب علاوهبر نشان دادن ضعفهای برنامهریزی متمرکز، توضیح میدهد که چرا بسیاری از اقتصاددانان گرفتار نظریه تعادل، اصل انتقاد اتریشی را نادیده گرفتند.
کارن وان نیز اهمیت این اثر را در تاکید لاووی بر نقش محوری رقابت میان رقبا میداند؛ رقابتی که به باور او جوهره اقتصاد بازار و موتور نوآوری و رشد اقتصادی است. حتی برخی خوانندگان مارکسیست نیز بر تسلط لاووی بر آثار مارکس و سنت مارکسیستی، از جمله خوانش کوزو اونو، تاکید کردهاند؛ ویژگی که در میان اقتصاددانان اتریشی آن دوره کمتر دیده میشد و به آثار او وزن فکری بیشتری میداد. همان سال، لاووی کتاب دوم خود، «برنامهریزی اقتصاد ملی: چه چیزی باقی میماند؟»، را منتشر کرد. اگر کتاب نخست به برنامهریزی جامع سوسیالیستی میپرداخت، این اثر به اقتصادهای غربی پس از جنگ جهانی دوم توجه داشت؛ اقتصادهایی که با ملیکردن صنایع کلیدی، اتحادیههای نیرومند کارگری، مالیاتهای سنگین و گسترش دولت رفاه، نوعی برنامهریزی غیرجامع را دنبال میکردند.
لاووی نشان داد این راه میانه، برخلاف تصور رایج، ترکیب پایداری از بازار و برنامه نیست و تلاش برای آشتی این دو سازوکار، در عمل عملکرد هر دو را تضعیف میکند. او همچنین یادآور شد که اقتصاد نئوکلاسیکی معمولاً فرض میکند تولیدکننده از پیش به همه دستورالعملهای تولید دسترسی دارد، درحالیکه در عمل، آزمودن روشهای تازه تولید بخشی جداییناپذیر از فعالیت هر تولیدکننده است. به این ترتیب، لاووی از جایگاه یک منتقد برنامهریزی شوروی فراتر رفت و به منتقد اقتصاد رفاه و دولت مداخلهگر غربی نیز تبدیل شد؛ موضعی که هنوز هم برای بسیاری از خوانندگان چپگرا جالب توجه است، زیرا او در عین احترام به میراث ضدنخبهگرایی و ضدنظامیگری چپ کلاسیک، همان سنت را در نقد برنامهریزی متمرکز بهکار گرفت.
نگاهی متفاوت به تاریخ اندیشه چپ
یکی از وجوه اصیل و کمتر شناختهشده کار لاووی، بازخوانی تاریخی او از رابطه لیبرالیسم و چپگرایی بود. او در بخشهای پایانی «برنامهریزی اقتصاد ملی» استدلال کرد که لیبرالها و چپگرایان اولیه، از جنبش برابریخواهان در جنگ داخلی انگلستان تا انقلابیون فرانسوی و ضداستعمارگرایان آمریکایی، در یک آرمان مشترک سهیم بودند: «مخالفت با نخبهگرایی، نظامیگری و سنتگرایی». به باور لاووی، این پیوند در اوایل قرن نوزدهم، با اندیشه آنری دو سن سیمون، گسست خورد؛ سن سیمون بهجای مخالفت با نخبهگرایی، صرفاً خواستار جایگزینی نخبگان سنتی با نخبگان «درست» یعنی مهندسان و متخصصان شد.
لاووی مارکسیسم را ثمره همین چرخش سن سیمونی میدانست؛ جریانی که در ظاهر شعارهای رهاییبخش میداد، اما در عمل سرنوشت جامعه را به دست گروهی کوچک از برنامهریزان میسپرد. او این تحلیل را تا جنگ جهانی اول پیش برد و نشان داد که ماشین جنگی کشورهایی مثل بریتانیا، آلمان و آمریکا، از جمله هیات برنامهریزی جنگی برنارد باروخ در ایالات متحده، بستر واقعی رشد برنامهریزی متمرکز مدرن بود؛ بستری که نه از سر آرمانهای برابریخواهانه، بلکه از دل بسیج نظامی و منافع صنایع بزرگ بیرون آمد.
از نگاه لاووی، برنامهریزان چپ که خود را وارث سنت رهاییبخش میدانستند، در عمل به دو مشکل بههمپیوسته گرفتار میشدند: نخست ناتوانی از دسترسی به دانش ضمنی و پراکندهای که فقط در جریان معاملات واقعی بازار آشکار میشود، و دوم تمرکز اجتنابناپذیر قدرت در دست گروهی کوچک از سیاستمداران و بوروکراتها، همان مشکلی که خود چپ کلاسیک قرار بود با آن مبارزه کند.
چرخش بهسوی هرمنوتیک
اگر لاووی کارش را همانجا متوقف کرده بود، همچنان یکی از مهمترین شارحان هایک و میزس در نسل خود شمرده میشد. اما از اواخر دهه ۱۹۸۰ مسیر تازهای را آغاز کرد؛ تلاش برای پیوند اقتصاد اتریشی با هرمنوتیک فلسفی، بهویژه اندیشه هانس گئورگ گادامر. لاووی، همراه با ریچارد ابلینگ و چند تن دیگر، استدلال میکرد که کنش اقتصادی، مانند خواندن یک متن، در بستری از معنا و تفسیر رخ میدهد؛ قیمتها، قراردادها و حتی انتظارات کارآفرینانه را نمیتوان جدا از چهارچوبهای فرهنگی و زبانی کنشگران اقتصادی درک کرد.
این نگاه از دغدغه قدیمی او درباره دانش ضمنی و پراکنده سرچشمه میگرفت، اما آن را از تحلیل اقتصادی به فلسفه علوم اجتماعی میرساند. کتاب «اقتصاد و هرمنوتیک» که او در سال ۱۹۹۱ ویرایش کرد، سندی از این تلاش است. این نگاه در نقد او به مفهوم رایج «اطلاعات» در اقتصاد نئوکلاسیکی نیز آشکار بود. لاووی بر این باور بود که در بسیاری از مدلهای رسمی، دانش مانند مجموعهای از دادههای عینی و آماده دیده میشود که تنها باید جمعآوری و پردازش شود؛ درحالیکه از دیدگاه هرمنوتیک، فهم اقتصادی فرآیندی تفسیری است؛ مانند خواندن متنی که معنایش در تعامل میان پیشفرضها و شواهد تازه شکل میگیرد.
به همین ترتیب، کارآفرین نیز به مجموعهای ثابت از حقایق بازار دسترسی ندارد و پیوسته سیگنالهای نامعین بازار را بازتفسیر میکند. این چرخش هرمنوتیک بیواکنش نماند. برخی از اعضای مکتب اتریشی وابسته به موسسه میزس، بهخصوص موری روتبارد و هانس-هرمان هوپه، از این رویکرد انتقاد کردند و آن را انحرافی از سنت علمگرایانه و منطقی اتریشی دانستند. این مناقشه که سالها بعد از مرگ لاووی هم ادامه یافت، نشان میدهد او صرفاً مقلد هایک و میزس نبود؛ متفکری بود که حاضر بود سنتی را که در آن پرورش یافته بود از درون به چالش بکشد.
شاید بزرگترین میراث لاووی را باید در کلاسهای درس و اتاقهای سمینار دانشگاه جرج میسون جستوجو کرد. او دو بار جایزه هیات علمی برجسته این دانشگاه را دریافت کرد و از پیشگامان استفاده از نرمافزار برای غنیسازی یادگیری دانشجویان بود؛ از تجربه لوتوس نوتز برای همکاری میان استادان تا استفاده از فولیو ویوز برای ایجاد بحثهای هایپرتکست در کلاس، که او را نامزد جایزه امویپی شرکت فولیو در سال ۱۹۹۵ کرد. او همچنین همراه با جک های، اقتصاددان، «برنامه یادگیری اجتماعی و سازمانی» را در جرج میسون بنیان نهاد. از میان شاگردانش نسلی از اقتصاددانان اتریشی معاصر بیرون آمدند که امروز خود از چهرههای شناختهشده این سنت هستند: پیتر بوتکه، دیوید پریچیتکو، استیون هورویتز، امیلی چمپلی-رایت و ویرجیل استور. هر یک از آنها بخشی از دغدغههای لاووی درباره کارآفرینی، فرهنگ و دانش پراکنده را در مسیر پژوهشی خود ادامه دادند. همین زنجیره انتقال فکری، برنامه اقتصاد اتریشی جرج میسون را از یک گروه پژوهشی کوچک به سنتی زنده و تکثیرشونده تبدیل کرد.
از فناوری نرمافزار تا فرهنگ کسبوکار
علاقه لاووی به فناوری اطلاعات فقط ابزاری برای تدریس نبود؛ او آن را موضوع پژوهش هم قرار داد. در کتاب مشترکش «نرمافزار مولفهای: نگاهی بازارمحور به انقلاب در حال ظهور توسعه نرمافزار» (۱۹۹۳)، پیامدهای مهندسی نرمافزار شیءگرا را برای تولید و توزیع نرمافزار بررسی کرد؛ نمونهای زودهنگام از کاربرد تحلیل اتریشی درباره دانش پراکنده در عرصهای که آن روزها هنوز کاملاً نوپا بود. آخرین کتاب او، «فرهنگ و کسبوکار: توسعه، بازنمایی و اخلاق تجارت» (۲۰۰۰)، با همکاری امیلی چمپلی-رایت نوشته شد و نقطه اوج تلاش او برای پیوند اقتصاد با مطالعات فرهنگی بود. در این اثر، لاووی نشان داد که توسعه اقتصادی را نمیتوان جدا از روایتها، هنجارها و معناهای فرهنگی فهمید که کارآفرینان در بطن آنها رفتار میکنند؛ همان درسی که سالها پیش، در نقد برنامهریزی متمرکز، به شکل دیگری بیان کرده بود: تلاش برای فروکاستن یک اقتصاد پیچیده و پویا به مجموعهای از دادههای عینی و بیبستر، محکوم به شکست است.
پایانی زودهنگام و ادامه یک راه
بهار ۲۰۰۱، لاووی به سرطان لوزالمعده مبتلا شد و در ششم نوامبر همان سال، در پی سکته مغزی، در پنجاهسالگی درگذشت. مرگ زودهنگام او پژوهشگران بسیاری از حوزه اقتصاد اتریشی را غافلگیر کرد؛ همایشی به یاد او برگزار شد و مجموعه مقالاتی به نام «اقتصاد انسانی: نوشتههایی به افتخار دان لاووی» به کوشش «جک های» منتشر شد. آنچه از کارنامه لاووی باقی مانده، تصویری از اقتصاددانی است که دفاعش از اقتصاد آزاد هرگز به تکرار مکانیکی درسهای هایک و میزس محدود نماند. او مناظره محاسبه اقتصادی را از یک نکته تاریخی به ابزاری تحلیلی برای نقد هر شکل برنامهریزی بدل کرد، ریشههای فکری برنامهریزی متمرکز را تا قلب سنت چپ ردیابی کرد، مرزهای متعارف مکتب اتریشی را با ورود جسورانه به هرمنوتیک جابهجا کرد، و در همان حال نسلی از شاگردان را تربیت کرد که امروز صدای زنده همان سنت هستند. دفاع او از بازار، در واقع دفاع از یک فرآیند دائمی کشف بود؛ فرآیندی که به باور او فقط در رقابت واقعی و مستمر میان انسانهای آزاد شکل میگیرد.