شکست یک انگاره

پارادوکس بزرگ شهریور ۱۳۲۰؛ جامعه آزادتر شد یا دولت ضعیف‌تر؟ | بازگشت فروغی به صحنه سیاست و مذاکره با نیروهای خارجی برای نجات کشور

سرویس: اخبار سیاسی کدخبر: ۸۰۳۵۷۹
اقتصادنیوز: شهریور ۱۳۲۰ را نمی‌توان فقط با خروج رضاشاه از کشور توضیح داد. آنچه در آن شهریور فرو ریخت، فقط سلطنت نبود؛ بخشی از نظم سیاسی بود که طی 16 سال، جامعه را از سیاست کنار زده بود و آنچه پس از آن شکل گرفت، دولتی تازه نبود؛ بیشتر شبیه میدان تازه‌ای بود که در آن بازیگران قدیمی و نیروهای جدید، برای نخستین‌بار، همزمان به صحنه آمده بودند.
پارادوکس بزرگ شهریور ۱۳۲۰؛ جامعه آزادتر شد یا دولت ضعیف‌تر؟ | بازگشت فروغی به صحنه سیاست و مذاکره با نیروهای خارجی برای نجات کشور

به گزارش اقتصادنیوز، شادی معرفتی در شماره 644 هفته نامه تجارت فردا نوشت:

صبح یک روز شهریوری 1320، وقتی از هواپیماهای متفقین روی آسمان تهران اعلامیه بارید، مردم فهمیدند که دورانی سخت به‌سر رسیده است. آنها بیش از آنکه از اشغال کشور نگران باشند، پیشاپیش رفتن رضاشاه را به هلهله نشستند. صبح همان روز بود که ایران یک بار دیگر صدایش را پیدا کرد.

سال‌ها بود سیاست از خیابان جمع شده بود؛ روزنامه‌ها زیر فشار بودند، احزاب مجال نفس کشیدن نداشتند، مخالفان یا در زندان بودند یا تبعید، و مجلس بیش از آنکه محل منازعه قدرت باشد، در سایه اقتدار شاه کار می‌کرد. رضاشاه دولتی ساخته بود که در آن اقتدار، متمرکز و منسجم به‌نظر می‌رسید؛ دولتی با ارتش، راه‌آهن، بانک، کارخانه و دستگاه اداری مدرن. اما این نظم یک راز بزرگ داشت: بخش مهمی از آن، نه بر نهادها، که بر شخص شاه استوار بود و شهریور 1320 این راز را برملا کرد.

طی چند روز، رضاشاه رفت؛ ارتشی که قرار بود ستون فقرات دولت باشد، در برابر نیروهای متفقین فرو ریخت و شاه جوانی بر تخت نشست که هنوز برای در دست گرفتن زمام کشوری اشغال‌شده آماده نبود. اما در همان لحظه که دولت بخشی از اقتدار خود را از دست می‌داد، جامعه بخشی از صدای ازدست‌رفته‌اش را پس می‌گرفت. زندان‌ها گشوده شدند. تبعیدیان برگشتند. روزنامه‌ها دوباره نوشتند. احزاب و انجمن‌ها جان گرفتند. کارگران، روشنفکران، دانشجویان و گروه‌هایی که سال‌ها از سیاست رانده شده بودند، آرام‌آرام دوباره به میدان آمدند و این، پارادوکس بزرگ شهریور 1320 بود: ایران سیاسی‌تر می‌شد، درست در لحظه‌ای که دولتش ضعیف‌تر شده بود؛ کشور اشغال شده بود، اما جامعه آزادتر نفس می‌کشید.

شهریور ۱۳۲۰ را نمی‌توان فقط با خروج رضاشاه از کشور توضیح داد. آنچه در آن شهریور فرو ریخت، فقط سلطنت نبود؛ بخشی از نظم سیاسی بود که طی 16 سال، جامعه را از سیاست کنار زده بود و آنچه پس از آن شکل گرفت، دولتی تازه نبود؛ بیشتر شبیه میدان تازه‌ای بود که در آن بازیگران قدیمی و نیروهای جدید، برای نخستین‌بار، همزمان به صحنه آمده بودند. اما چرا شهریور 1320 به یک نقطه عطف در تاریخ معاصر ایران بدل شد؟

بازگشت جامعه به خیابان

ایران برای متفقین «پل پیروزی» بود، اما این پل را باید اقتصادی نگه می‌داشت که هنوز توان تحمل چنین فشاری را نداشت. اثر جنگ جهانی دوم بر جامعه ایران فقط در گرانی، کمبود کالا و کوچک شدن سفره مردم خلاصه نمی‌شد. شهریور 1320 یک گسست سیاسی و اجتماعی بود؛ لحظه‌ای که نظم 16ساله رضاشاهی، با همه ساختارهایی که در این سال‌ها ساخته بود، ناگهان ترک برداشت.

با رفتن رضاشاه، فقط یک پادشاه از کشور خارج نشد. بخشی از نظمی که سیاست را از جامعه جدا کرده بود نیز فرو ریخت. زندانیان سیاسی آزاد شدند، تبعیدیان امکان بازگشت یافتند، مطبوعات جان گرفتند و احزاب، انجمن‌ها و گروه‌هایی که سال‌ها امکان فعالیت علنی نداشتند، دوباره به فضای عمومی بازگشتند. اما این گشایش سیاسی در شرایطی عجیب و متناقض اتفاق افتاد. ایران اشغال شده بود، نیروهای بریتانیا و شوروی در کشور حضور داشتند و دولت مرکزی اقتدار سال‌های رضاشاه را از دست داده بود. جامعه باید هزینه‌های جنگ و اشغال را در زندگی روزمره خود می‌پرداخت: کمبود کالا، افزایش قیمت‌ها و اختلال در توزیع و ناامنی اقتصادی. آزادی سیاسی بیشتر شده بود، اما زندگی آسان‌تر نشده بود.

شاید هیچ تصویری بهتر از نخستین جلسات مجلس پس از سقوط رضاشاه نتواند این تغییر را نشان دهد. در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، همان روزی که محمدعلی فروغی در مجلس استعفای رضاشاه را اعلام کرد، نمایندگان فقط درباره انتقال سلطنت سخن نگفتند؛ درباره بازگشت مجلس به جایگاه نظارتی خود نیز حرف زدند. سیدیعقوب انوار در همان جلسه، پس از سال‌ها محدودیت سیاسی، از مجلسی سخن گفت که باید دوباره بتواند از وزیر سوال کند و او را برای پاسخگویی فرابخواند. او از روزنامه‌هایی انتقاد کرد که نباید دیگر «مثل مرغ منقارچیده در قفس آهنین» باشند و تاکید کرد که وزرا باید «راه مجلس» را دوباره پیدا کنند. این سخنان، فقط یک اظهارنظر سیاسی نبود؛ صدای مجلسی بود که احساس می‌کرد پس از سال‌ها، دوباره حق سخن گفتن پیدا کرده است.

محمدعلی فروغی نیز در پاسخ، از بازگشت به اجرای قانون اساسی و مسئولیت وزیران در برابر مجلس سخن گفت. او تاکید کرد که از این پس قرار است دولت و مجلس با همکاری یکدیگر و در شرایطی که امور کشور برای نمایندگان روشن و قابل نظارت باشد، کار کنند. این گفت‌وگو را شاید بتوان یکی از نخستین نشانه‌های تغییر فضای سیاسی پس از شهریور 1320 دانست. مسئله فقط تغییر پادشاه نبود؛ مسئله بازگشت مفهوم مسئولیت دولت در برابر مجلس به زبان سیاست بود. البته نباید از این سخنان تصویری بیش از اندازه خوش‌بینانه ساخت. ایران همچنان اشغال شده بود.

در همان جلسه، فروغی ناچار بود برای نمایندگان توضیح دهد که نیروهای شوروی در بخشی از کشور و نیروهای بریتانیا در بخشی دیگر مستقر شده‌اند و دولت در برابر این وضعیت، با واقعیتی روبه‌رو است که حاصل تصمیم و اراده خود او نیست و این همان پارادوکس بزرگ شهریور 1320 بود: جامعه آزادتر شده بود، اما کشور مستقل‌تر نشده بود. شاید مهم‌ترین تغییر پس از این تاریخ همین بود: گروه‌هایی که سال‌ها فرصت سخن گفتن نیافته بودند، دوباره شروع به حرف زدن کردند. کارگر از دستمزد و شرایط کار می‌گفت؛ روشنفکر از آزادی مطبوعات و استقلال کشور؛ دانشجو از آینده سیاسی ایران؛ بازرگان از آشفتگی اقتصاد و شهروند عادی از گرانی و کمبود کالا. این تغییر فقط در زبان سیاستمداران دیده نمی‌شد؛ در ترکیب نیروهای حاضر در جامعه نیز خود را نشان می‌داد.

جنگ و اشغال، در کنار فشارهای اقتصادی، برخی ساختارهای اجتماعی و اقتصادی را نیز دگرگون کرد. حضور نیروهای متفقین و نیاز گسترده به حمل‌ونقل و تدارکات جنگی، اهمیت راه‌آهن، بنادر، صنایع، به‌ویژه مناطق نفتی را افزایش داد. در نتیجه، بخش‌هایی از طبقه کارگر که در سال‌های پیش امکان محدودی برای سازمان‌دهی داشتند، وارد فضای سیاسی تازه‌ای شدند. در مناطق صنعتی، به‌ویژه آبادان، شرایط کار و زندگی کارگران صنعت نفت، دستمزد، تبعیض و مناسبات شرکت نفت ایران و انگلیس، به موضوعاتی تبدیل شد که دیگر نمی‌شد آنها را فقط در محدوده کارخانه نگه داشت. مسئله کار، آرام‌آرام به مسئله سیاست تبدیل می‌شد.

می‌توان گفت یکی از مهم‌ترین تغییرات دهه 20 همین بود: گروه‌های اجتماعی تازه، شروع به سخن گفتن درباره منافع خود کردند. جامعه دیگر فقط فرمانبردار تصمیم‌های دولت نبود. گروه‌های مختلف، به‌تدریج یاد می‌گرفتند مطالبه کنند، سازمان پیدا کنند و برای خواسته‌های خود مخاطب سیاسی پیدا کنند. اما این جامعه تازه‌نفس، در کشوری زندگی می‌کرد که حاکمیت آن به‌شدت محدود شده بود. نیروهای شوروی در شمال و نیروهای بریتانیا در جنوب و مرکز حضور داشتند و با ورود آمریکا، حضور آن کشور نیز در معادلات ایران اهمیت بیشتری پیدا کرد. بنابراین فضای سیاسی جدید از همان ابتدا در شرایطی شکل گرفت که قدرت خارجی در اطراف و حتی در متن زندگی سیاسی مردم حضور داشت.

نظم فروریخته

شهریور بیست فقط پایان یک دوره اقتدارگرایانه نبود؛ آغاز دوره‌ای بود که در آن دولت باید همزمان با دو مسئله دست‌وپنجه نرم می‌کرد: بازسازی اقتدار خود در داخل و حفظ استقلال کشور در برابر قدرت‌های خارجی و این کار آسانی نبود.

در دوره رضاشاه، بسیاری از اختلاف‌های سیاسی پیش از آنکه به عرصه عمومی برسند، در ساختار اقتدار دولت مهار می‌شدند، اما این اقتدار در شهریور بیست فرو ریخت و همان اختلاف‌ها به سطح جامعه آمدند. مجلس فعال‌تر شد، مطبوعات گسترش یافتند، احزاب و گروه‌های اجتماعی به میدان آمدند و اتحادیه‌ها امکان بیشتری برای فعالیت پیدا کردند. اما نهادی که بتواند این همه نیروی تازه را در یک نظم سیاسی باثبات جای دهد، هنوز شکل نگرفته بود. کابینه‌ها یکی پس از دیگری تغییر می‌کردند و نخست‌وزیر برای اداره کشور فقط با مجلس روبه‌رو نبود. دربار، نیروهای خارجی، احزاب، گروه‌های اجتماعی و مراکز قدرت دیگر نیز در تصمیم‌گیری‌ها اثرگذار بودند. بنابراین این بی‌ثباتی را نمی‌توان فقط به ضعف شخصیت نخست‌وزیران یا اختلاف میان سیاستمداران نسبت داد. مسئله عمیق‌تر بود: نظم قدیم فرو ریخته بود، اما نظم جدید هنوز ساخته نشده بود.

ضعف دولت را شاید بهتر از هر چیز بتوان در عمر کوتاه کابینه‌ها دید. پس از شهریور 1320، نخست‌وزیران یکی پس از دیگری آمدند و رفتند؛ فروغی، سهیلی، قوام و دوباره سهیلی. اما مسئله فقط تغییر نام نخست‌وزیر نبود. هر کابینه پیش از آنکه فرصت کند برنامه‌ای برای کشور اجرا کند، باید با بحران تازه‌ای روبه‌رو می‌شد: اشغال، فشار اقتصادی، مجلس، دربار و قدرت‌هایی که عملاً بخشی از تصمیم‌گیری در ایران را در اختیار داشتند.

خاطرات و یادداشت‌های رجال سیاسی آن روزگار، این بی‌ثباتی را از زاویه‌ای ملموس‌تر نشان می‌دهند. در روزهای نخست اشغال، فروغی عملاً باید دولتی را اداره می‌کرد که بسیاری از مامورانش از ترس، دستگاه اداری را ترک کرده بودند و در برخی نقاط کشور حتی مسئولان محلی نیز در محل کار خود حضور نداشتند. در روایت‌های مربوط به آن روزها، دغدغه دولت فقط مذاکره با سفارتخانه‌های بریتانیا و شوروی نبود؛ کمبود مواد غذایی، ناامنی تهران و شهرستان‌ها، بمباران و حفظ حداقل نظم اداری نیز همزمان روی میز هیات دولت بود. این تصویر نشان می‌دهد مسئله دولت پس از شهریور 1320 فقط این نبود که «چه کسی نخست‌وزیر باشد». مسئله این بود که نخست‌وزیر تا کجا می‌توانست نخست‌وزیر باشد.

فروغی، که سال‌ها از صحنه سیاست کنار گذاشته شده بود، در شهریور ۱۳۲۰ دوباره به راس دولت بازگشت؛ اما بازگشت او به‌معنای بازگشت اقتدار دولت نبود. او باید در یک‌سو با شاهی جوان و در سوی دیگر با نیروهای خارجی مذاکره می‌کرد و همزمان دولتی را اداره می‌کرد که ابزارهایش برای اعمال قدرت به‌شدت محدود شده بود. حتی در نخستین روزهای بحران، تصمیم‌های دولت درباره امنیت، مواد غذایی و اداره شهرها در شرایطی گرفته می‌شد که بخش‌هایی از دستگاه اداری عملاً از کار افتاده یا مختل شده بود.

اینجا تفاوت دولت رضاشاهی با دولت‌های پس از شهریور 1320 آشکار می‌شود. رضاشاه دولت را بزرگ و متمرکز کرده بود، اما بخشی از قدرت این دستگاه به شخص او گره خورده بود. با رفتن او، وزارتخانه‌ها، راه‌آهن، ارتش و دستگاه اداری سر جای خود باقی ماندند؛ آنچه از میان رفت، «مرکز ثقل قدرت» بود. به همین دلیل، تغییر مداوم کابینه‌ها را نباید فقط نشانه بی‌تجربگی یا ضعف نخست‌وزیران دانست. هر کابینه، درواقع، تلاشی بود برای پیدا کردن تعادل تازه‌ای میان نیروهایی که هیچ‌کدام به‌تنهایی قدرت کافی برای اداره کشور نداشتند. مجلس سهم بیشتری از قدرت می‌خواست؛ دربار می‌کوشید نفوذ خود را حفظ کند؛ دولت می‌خواست اقتدارش را بازسازی کند؛ نیروهای اجتماعی تازه‌نفس مطالبات خود را مطرح می‌کردند و بریتانیا و شوروی نیز در متن سیاست ایران حضور داشتند. بنابراین کابینه‌ها تغییر می‌کردند، اما مسئله اصلی تغییر نمی‌کرد: چه کسی واقعاً می‌توانست تصمیم بگیرد؟

قوام در چنین وضعیتی به نخست‌وزیری رسید؛ نه در زمانی که دولت فقط به یک مدیر اقتصادی نیاز داشت، بلکه در لحظه‌ای که اقتصاد و سیاست دیگر از هم جدا نبودند. بحران نان، تورم و کمبود ارزاق، مستقیم به مسئله قدرت دولت تبدیل شده بود. دولت باید تصمیم می‌گرفت، اما برای اجرای تصمیم خود به پول، شبکه توزیع، راه‌آهن، جاده، دستگاه اداری و مهم‌تر از همه، اقتداری نیاز داشت که دیگر مانند گذشته در اختیارش نبود. دولت دیگر تنها بازیگر صحنه نبود؛ یکی از بازیگران صحنه بود. در چنین وضعیتی، گشایش سیاسی می‌توانست همزمان هم فرصت مشارکت باشد و هم میدان تازه‌ای برای منازعه قدرت. جامعه سیاسی شده بود، اما سیاست هنوز نهادینه نشده بود. این بازگشت سیاست، البته فقط در ساختمان بهارستان اتفاق نیفتاده بود.

سیاست آرام‌آرام از نهادهای رسمی بیرون می‌آمد و به خیابان، کارخانه، دانشگاه و مطبوعات کوچ می‌کرد. این روند البته خطی و آرام نبود. گاهی به خشونت و بی‌ثباتی می‌انجامید و گاهی در قالب رقابت‌های پارلمانی و مطبوعاتی ادامه پیدا می‌کرد. اما در همه این اشکال، یک تغییر اساسی در حال وقوع بود: جامعه دیگر حاضر نبود فقط تماشاگر صحنه سیاست باشد.

سایه جنگ بر سفره مردم

جنگ جهانی دوم برای ایرانیان از جبهه آغاز نشد؛ از سفره مردم آغاز شد. صبح هفدهم آذر ۱۳۲۱، تهران با خواسته‌ای به‌ظاهر ساده از خواب بیدار شد: نان! ماه‌ها بود که گرانی، کمبود کالا و آشفتگی بازار زندگی مردم را مختل کرده بود. گندم کم بود، قیمت‌ها بالا می‌رفت و نانواها برای پیدا کردن آرد مشکل داشتند. مردم راهی بهارستان شدند؛ دانش‌آموزان و دانشجویان کلاس‌هایشان را ترک کردند و به جمعیت پیوستند. شعارها در ابتدا سیاسی نبود، آنها فریاد می‌زدند؛ «ما نان می‌خواهیم». اما اعتراض خیلی زود از کنترل خارج شد. جمعیت به داخل بهارستان ریخت، شماری از نمایندگان مورد ضرب‌وشتم قرار گرفتند، در و پنجره‌های مجلس آسیب دید و حتی محمد ساعد، وزیر امور خارجه، برای مدتی در یکی از اتاق‌های مجلس گرفتار شد.

براساس اسناد اقتصادی آن دوره، هزینه‌های جنگی متفقین در ایران در پاییز ۱۳۲۱ حدود ۴۰۰ میلیون ریال در ماه برآورد شده و حجم اسکناس در گردش نیز در فاصله مرداد ۱۳۲۰ تا مهر ۱۳۲۱ تقریباً دو برابر شده بود؛ بنابراین جنگ در ایران، فقط یک مسئله نظامی نبود. جنگ پول را زیاد کرد، اما کالا را زیاد نکرد و مردم با کمبود کالاهای اساسی روبه‌رو بودند. همین تناقض، یکی از ریشه‌های بحران اقتصادی سال‌های اشغال شد.

در فاصله سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۳ حجم اسکناس و سکه در گردش حدود پنج برابر شد. همزمان تولید داخلی آسیب دید، واردات دشوارتر شد و کارخانه‌هایی که در سال‌های سلطنت رضاشاه ساخته شده بودند، با کمبود مواد اولیه و قطعات مواجه شدند. هزینه زندگی نیز تا پاییز ۱۳۲۱ نسبت به سال‌های پیش از جنگ چند برابر شده بود، اما مردم تورم را در جدول‌های اقتصادی نمی‌دیدند: تورم برای آنها صف بود، قیمت بود و از همه مهم‌تر، نان بود. گندم بهترین آینه این بحران بود. گندم بود، اما دولت توان تبدیل آن به نان را نداشت. بحران فقط بحران تولید نبود، بحران دولت بود، در نوسان میان تورم و قحطی.

احمد قوام در مرداد ۱۳۲۱ به نخست‌وزیری رسید؛ درست زمانی که دولت ایران تقریباً از هر طرف زیر فشار بود. قوام باید با بحران خواربار، تورم، ضعف مالی دولت، مجلس، شاه جوان و قدرت‌های خارجی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، اما قوام فقط با اقتصاد مشکل نداشت، با مسئله قدرت نیز درگیر بود. در مهر 1321، دولت برای تامین گندم به پول بیشتری نیاز داشت، اما افزایش پول خود عامل تشدید تورم بود. مجلس در برابر یک انتخاب دشوار قرار گرفته بود: اگر دولت پول بیشتری منتشر می‌کرد، فشار تورمی افزایش می‌یافت و اگر منتشر نمی‌کرد، امکان خرید گندم و تامین نیاز شهرها کاهش پیدا می‌کرد. این همان‌جایی است که اقتصاد از یک مسئله فنی به مسئله‌ای سیاسی تبدیل می‌شود. دولت باید تصمیم می‌گرفت چه چیزی را نجات دهد: ارزش پول یا سفره مردم؟

ایران پیش از جنگ جهانی دوم، از صادرکنندگان غله منطقه بود؛ اما با اشغال کشور، تبعید رضاشاه و ورود نیروهای متفقین، معادله به‌سرعت تغییر کرد. جنگ برای مردم ایران نه از جبهه، که از بازار آغاز شد: قیمت‌ها بالا رفت، کالاهای اساسی کمیاب شد، بازار سیاه شکل گرفت و نان، که ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین کالای سفره مردم بود، به مسئله‌ای سیاسی تبدیل شد. حضور متفقین، که در عمل بخش مهمی از منابع و امکانات کشور را برای نیازهای جنگی خود به‌کار گرفته بودند، فشار سنگینی بر اقتصاد ایران وارد کرد.

تقاضای جنگی ناگهان افزایش یافته بود، اما تولید و شبکه توزیع کشور توان پاسخگویی به این تقاضا را نداشت. ارزاق از بازار داخلی خارج می‌شد، حمل‌ونقل در خدمت تدارکات جنگی قرار می‌گرفت و دولت مرکزی، که پس از شهریور ۱۳۲۰ بخش مهمی از اقتدار خود را از دست داده بود، توان محدودی برای تنظیم بازار داشت. در چنین شرایطی، مسئله فقط این نبود که گندم کم بود؛ مسئله این بود که گندم موجود را هم نمی‌شد به‌موقع به جایی رساند که مردم به آن نیاز داشتند.

دولت ایران، براساس ترتیباتی که در دوره اشغال شکل گرفته بود، متعهد به تامین بخشی از غلات مورد نیاز شوروی بود. همزمان، در مناطق شمالی کشور، به‌ویژه آذربایجان که از مراکز مهم تولید غله بود، بخشی از محصول در اختیار نیروهای شوروی قرار می‌گرفت و انتقال غله به دیگر مناطق کشور، از جمله تهران، با محدودیت‌های جدی روبه‌رو می‌شد. به این ترتیب، حتی در وضعیتی که در برخی نقاط غله وجود داشت، اختلال در شبکه حمل‌ونقل و توزیع می‌توانست آن را از دسترس شهرهای دیگر خارج کند.

در سوی دیگر، بریتانیا نیز برای تامین نیازهای نیروهای خود از منابع داخلی ایران استفاده می‌کرد. گزارش‌های آن دوره از ذخیره‌سازی غله و دیگر مواد غذایی از سوی نیروهای متفقین حکایت دارد؛ موضوعی که در افکار عمومی ایران به احساس بی‌عدالتی و این تصور دامن می‌زد که در سرزمینی که مردمش با کمبود نان روبه‌رو هستند، منابع غذایی کشور پیش از آنکه به سفره ایرانیان برسد، در خدمت ارتش‌های خارجی قرار می‌گیرد. بحران غذا در ایران فقط یک بحران طبیعی یا تولیدی نبود؛ اشغال، سیاست‌های تدارکاتی متفقین و ضعف سازوکارهای داخلی، آن را تشدید کرده بود.

علاوه‌بر این، بخش مهمی از زیرساخت انرژی و سوخت کشور در اختیار صنعت نفت تحت کنترل بریتانیا قرار داشت. سوخت نانوایی‌ها و وسایل حمل‌ونقل محدود کشور نیز باید در حالی تامین می‌شد که نیازهای جنگی متفقین اولویت بیشتری داشت. همچنین راه‌آهن و جاده‌ها بیشتر در خدمت انتقال نیرو و تجهیزات جنگی بودند و دولت ایران برای جابه‌جایی داخلی غله با محدودیت روبه‌رو بود. وسایل نقلیه ایرانی نیز اندک و فرسوده بودند و کمبود لاستیک و قطعات یدکی، ظرفیت حمل‌ونقل را بیش از پیش کاهش می‌داد. نتیجه برای مردم ساده اما ویرانگر بود؛ غله‌ای که در یک نقطه وجود داشت، لزوماً به نانی در نقطه‌ای دیگر تبدیل نمی‌شد.

در مناطق شمالی، وضعیت پیچیده‌تر بود. با تغییرات ایجادشده در مرزها و گمرکات شمالی، کنترل دولت ایران بر جریان کالا کاهش یافت و قاچاق غله و دام به سوی شوروی افزایش پیدا کرد. همزمان، ورود کالاهای خارجی و فعالیت بازرگانان روسی خارج از سازوکارهای معمول گمرکی، به بی‌ثباتی بیشتر تجارت داخلی دامن می‌زد.

آرتور میلسپو، رئیس کل دارایی ایران، در گزارش فروردین ۱۳۲۲ به رابطه میان جنگ و ضعف اقتصادی ایران اشاره می‌کند. به نوشته او، بخش بزرگی از مشکلات اقتصادی کشور حاصل جنگ و استفاده نیروهای متفقین از خاک ایران، موسسه‌های دولتی، وسایل حمل‌ونقل و دیگر امکانات کشور برای ادامه جنگ بود. از نگاه میلسپو، متفقین باید خریدهای خود را از بازار ایران کاهش می‌دادند یا راهی برای تامین نیازهایشان پیدا می‌کردند تا فشار بیشتری بر قدرت خرید و بازار داخلی وارد نکند. معنای این گزارش روشن بود: اقتصاد ایران زیر فشار تقاضایی قرار گرفته بود که خود توان تامین آن را نداشت.

قحطی و گرانی نتیجه مجموعه‌ای از عوامل بود؛ افزایش شدید حجم پول و چاپ اسکناس، کاهش تولید داخلی، کمبود غله، اختلال در حمل‌ونقل، خروج بخشی از محصولات کشاورزی از بازار داخلی، احتکار، ضعف دولت مرکزی و ناامنی جاده‌ها. با سقوط اقتدار دولت پس از شهریور ۱۳۲۰، راه‌ها نیز دیگر امن نبودند. یاغیان و راهزنان در برخی مناطق فعالیت می‌کردند و مسیرهای انتقال کالا را ناامن می‌ساختند.

در نتیجه، حتی اگر دولت می‌توانست غله بخرد، رساندن آن به شهرها همیشه آسان نبود. احتکار نیز در چنین فضایی واکنشی به بی‌اعتمادی و نااطمینانی بود. کشاورز و مالک نمی‌دانستند فردا چه اتفاقی خواهد افتاد و چه قیمتی برای محصولشان تعیین خواهد شد. وقتی قیمت خرید دولتی از قیمت بازار آزاد پایین‌تر بود، انگیزه‌ای برای فروش محصول به دولت وجود نداشت. بخشی از تولیدکنندگان ترجیح می‌دادند محصول خود را نگه دارند و در انتظار قیمت بالاتر بمانند. در بازار آشفته، محتکر همیشه دست بالاتر را داشت. کشاورز خرده‌پا که به پول نقد نیاز داشت، محصولش را گاه با قیمتی پایین‌تر به واسطه و تاجر می‌فروخت و همان محصول بعدتر با چند برابر قیمت به بازار باز می‌گشت. دولت نیز نه منابع مالی کافی برای خرید و ذخیره‌سازی داشت و نه شبکه توزیع موثری برای رساندن غله به شهرها.

به این ترتیب، بحران غذا در ایران اشغال‌شده یک علت واحد نداشت. متفقین فشار را بیشتر کردند، اما ضعف دولت، اختلال بازار، تورم، احتکار و ناامنی نیز بحران را از یک کمبود اقتصادی به یک بحران اجتماعی تبدیل کردند و درست همین‌جا بود که مسئله نان از اقتصاد عبور کرد و به سیاست رسید.

مردم تهران شاید نمی‌دانستند چه مقدار اسکناس چاپ شده، چه میزان غله به شوروی فرستاده شده یا در مذاکرات دولت ایران و متفقین چه گذشته است، اما نتیجه همه اینها را هر روز در صف نانوایی می‌دیدند. برای آنها بحران اقتصادی، قیمت بود، صف بود و نانی که دیر می‌رسید یا اصلاً نمی‌رسید و سرانجام، این فشار در هفدهم آذر ۱۳۲۱ به خیابان‌ها ریخت. شورش مردم تهران، هرچند بعدها از سوی نیروهای سیاسی مختلف مورد بهره‌برداری قرار گرفت، از یک نارضایتی واقعی آغاز شده بود. مردمی که برای نان به خیابان آمده بودند، خیلی زود خود را در برابر مسئله‌ای بزرگ‌تر دیدند: دولتی که توان تامین ابتدایی‌ترین نیازهای شهروندانش را نداشت. بلوای نان، نخستین نشانه بزرگ جامعه‌ای بود که پس از سال‌ها سکوت اجباری، دوباره فهمیده بود می‌تواند از دولت چیزی بخواهد؛ و اگر دولت نتواند پاسخ دهد، می‌تواند به خیابان بیاید.

حزب توده؛ سیاست در سایه اشغال

اما خیابان تنها شکل بازگشت به سیاست نبود؛ بخشی از جامعه، همین تجربه تازه را در قالب تشکل‌های سیاسی و صنفی دنبال کرد و در همین فضای آشفته و پرتناقض، یکی از مهم‌ترین بازیگران سیاسی دهه 20 متولد شد؛ حزب توده ایران. حزب در مهر ۱۳۲۰، اندکی پس از سقوط رضاشاه، شکل گرفت؛ در جامعه‌ای که با فروپاشی نظم سیاسی پیشین، ناگهان با فضای تازه‌ای برای فعالیت اجتماعی و سیاسی روبه‌رو شده بود. شماری از بنیان‌گذاران حزب از اعضای گروه ۵۳ نفر و فعالان و روشنفکران چپ بودند و سلیمان میرزا اسکندری، سیاستمدار باسابقه و آزادی‌خواه، در راس تشکیلات قرار گرفت. درباره جزئیات ترکیب موسسان و روند دقیق شکل‌گیری حزب، در منابع اختلاف روایت وجود دارد؛ اما در یک نکته تردیدی نیست: حزب توده محصول فضای سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰ بود.

با وجود این، تقلیل حزب توده به «پروژه شوروی» نیز به همان اندازه ساده‌انگارانه است. چنین روایتی، بخش مهمی از واقعیت اجتماعی ایران آن روز را از چشم می‌اندازد؛ جامعه‌ای که پس از سال‌ها سرکوب سیاسی، با گشوده شدن فضای عمومی، امکان تازه‌ای برای سازمان‌دهی پیدا کرده بود. شهریور 1320 فقط سلطنت را دستخوش تغییر نکرد؛ جامعه را نیز از زیر فشار اختناق رضاشاهی بیرون کشید. کارگران، روشنفکران، دانشجویان و گروه‌هایی که در سال‌های پیش امکان فعالیت علنی نداشتند، اکنون می‌توانستند آزادانه انجمن بسازند، روزنامه منتشر کنند، اتحادیه تشکیل دهند و بار دیگر به عرصه سیاست بازگردند. در چنین فضایی، که جامعه تشنه فعالیت سیاسی بود، حزب توده یکی از نخستین تشکل‌هایی بود که توانست به این تقاضا پاسخ دهد.

خاطرات فعالان توده‌ای نیز، با همه محدودیت‌هایشان، تصویری از همین فضای سیاسی ارائه می‌کنند. ایرج اسکندری از بحث‌هایی روایت می‌کند که پیش از آزادی اعضای ۵۳ نفر درباره آینده فعالیت سیاسی آنان درگرفته بود: آیا باید دوباره حزب کمونیست تشکیل داد یا سازمانی سیاسی با برنامه‌ای گسترده‌تر، حداقلی و دموکراتیک که درعین‌حال بر مبارزه با استعمار تاکید داشته باشد؟ این خاطرات را البته نمی‌توان روایت بی‌واسطه گذشته دانست. خاطرات سیاسی معمولاً گذشته را از منظر تجربه‌ها و مناقشات سال‌های بعد بازسازی می‌کنند.

اما همین روایت‌ها یک نکته مهم را روشن می‌کنند: ایده تشکیل یک سازمان سیاسی جدید، پیش از آنکه حزب توده به یک واقعیت تشکیلاتی تبدیل شود، در میان بخشی از نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران در اوج دوران رضاشاهی وجود داشت. درواقع باید حزب توده را همزمان از دو زاویه نگریست: هم یک سازمان سیاسی با ایدئولوژی مارکسیستی و پیوندهای مهم خارجی و هم یک تشکل اجتماعی که در بستر واقعی جامعه ایران پس از شهریور 20 رشد کرد. یکی را که حذف کنیم، دیگری هم درست فهمیده نمی‌شود.

حزب توده در فاصله‌ای کوتاه از یک تشکل تازه‌تاسیس به یکی از مهم‌ترین نیروهای سیاسی و اجتماعی دهه 20 تبدیل شد. گسترش فعالیت مطبوعاتی، حضور در میان کارگران و روشنفکران، سازمان‌دهی اتحادیه‌ها و ورود به عرصه انتخابات، به حزب امکان داد از محدوده یک گروه ایدئولوژیک فراتر برود و به نیرویی موثر در سیاست ایران تبدیل شود. اما درست در همین‌جا، تناقض اصلی در حزب توده آشکار می‌شود. توده از یک‌سو، حزبی بود که توانسته بود از شکاف سیاسی ایجادشده پس از شهریور ۲۰ استفاده کند و مطالبات بخشی از کارگران، روشنفکران و نیروهای اجتماعی تازه‌وارد به عرصه سیاست را نمایندگی کند و از سوی دیگر، از همان آغاز، رابطه حزب با اتحاد شوروی و میزان استقلال آن در برابر سیاست‌های آن کشور مناقشه‌برانگیزترین موضوع پیرامون حزب بود.

حزب توده در جامعه‌ای رشد کرد که دیگر نمی‌خواست صرفاً تماشاگر سیاست باشد. شهریور 13۲۰ شکافی در ساختار قدرت ایجاد کرده بود؛ اما آنچه از این شکاف بیرون آمد فقط رقابت میان دولت‌ها و قدرت‌های خارجی نبود. حزب توده یکی از نخستین و موفق‌ترین سازمان‌هایی بود که توانست این بازگشت را به تشکیلات، مطبوعات، اتحادیه و نمایندگی پارلمانی تبدیل کند. همین است که تاریخ حزب توده را نمی‌توان فقط در نسبت آن با شوروی نوشت؛ همان‌طور که نمی‌توان نقش شوروی را از این تاریخ حذف کرد.

میراث شهریور 1320

اگر بخواهیم دهه‌ای را که با شهریور ۱۳۲۰ آغاز شد در یک تصویر خلاصه کنیم، شاید تصویر مردمی باشد که بعد از سال‌ها سکوت، دوباره به خیابان بازگشته‌اند؛ اما هنوز دولتی در برابر خود نمی‌دیدند که بتواند این جامعه تازه‌نفس را در یک نظم سیاسی پایدار جای دهد. شهریور 1320، جامعه را به سیاست بازگرداند؛ اما همزمان اقتدار دولت را شکست. همین دو اتفاق، در کنار هم، مسیر سیاست ایران را در سال‌های بعد شکل دادند. جامعه دیگر حاضر نبود فقط فرمان ببرد، اما دولت نیز دیگر ابزار و اقتدار سابق را برای فرمانروایی نداشت. در این میان، نفت به یکی از مهم‌ترین میدان‌های همین کشمکش تبدیل شد.

در سال‌های اشغال، نفت ایران به متفقین کمک کرد جنگ را پیش ببرند و آبادان و صنعت نفت به یکی از مهم‌ترین نقاط استراتژیک ایران تبدیل شد. اما پس از جنگ، همان نفتی که برای قدرت‌های خارجی اهمیت حیاتی داشت، برای جامعه ایران به مسئله‌ای درباره حاکمیت، مالکیت و استقلال تبدیل شد. ملی شدن نفت را نمی‌توان جدا از جامعه‌ای فهمید که در شهریور 1320 دوباره امکان سازمان‌یابی و مطالبه‌گری پیدا کرده بود. مطبوعات درباره نفت می‌نوشتند، مجلس درباره قراردادها بحث می‌کرد، احزاب موضع می‌گرفتند و خیابان نیز به میدان حمایت یا اعتراض تبدیل می‌شد. نفت، به این ترتیب، از یک موضوع اقتصادی به مسئله‌ای سیاسی و سپس به مسئله‌ای درباره حاکمیت ملی تبدیل شد.

و اینجاست که خطی میان شهریور ۲۰ و ۲۸ مرداد 1332 دیده می‌شود؛ نه خطی مستقیم و از پیش‌تعیین‌شده، بلکه زنجیره‌ای از تحولات که در آن جامعه هر روز بیشتر وارد سیاست شد، درحالی‌که نهادهای دولت هنوز نتوانسته بودند رابطه تازه‌ای با این جامعه برقرار کنند. در شهریور ۲۰، جامعه به سیاست بازگشت؛ در ۱۷ آذر ۲۱، همان جامعه از دولت نان خواست؛ در سال‌های ملی شدن نفت، خیابان درباره استقلال و نفت سخن گفت؛ و سرانجام در ۲۸ مرداد 1332، خیابان به یکی از میدان‌های اصلی نبرد قدرت تبدیل شد.

فاصله شهریور ۲۰ تا ۲۸ مرداد 1332 را می‌توان تاریخ کشمکش میان جامعه‌ای که دوباره سیاسی شده بود و دولتی که هنوز نتوانسته بود رابطه تازه‌ای با آن بسازد، دانست. ۲۸ مرداد در این مسیر یک نقطه عطف بود: اقتدار سیاسی دوباره از بالا بازسازی شد، اما جامعه دیگر به وضعیت پیش از شهریور ۲۰ بازنمی‌گشت. تجربه آزادی مطبوعات، احزاب، اتحادیه‌ها، مجلس و ملی شدن نفت در حافظه سیاسی جامعه باقی مانده بود. شهریور ۲۰ را باید آغاز یک پرسش دانست؛ پرسشی که نفت آن را به مرکز سیاست آورد و ۲۸ مرداد پاسخ سخت خود را به آن داد: وقتی جامعه دوباره به سیاست باز می‌گردد، قدرت چگونه می‌تواند بدون کنار زدن آن، حکومت کند؟

 

کپشن:

1- دولت ایران، بر اساس ترتیباتی که در دوره اشغال شکل گرفته بود، متعهد به تامین بخشی از غلات مورد نیاز شوروی بود. همزمان، در مناطق شمالی کشور، به‌ویژه آذربایجان که از مراکز مهم تولید غله بود، بخشی از محصول در اختیار نیروهای شوروی قرار می‌گرفت و انتقال غله به دیگر مناطق کشور، از جمله تهران، با محدودیت‌های جدی روبه‌رو می‌شد.

2- ماه‌ها بود که گرانی، کمبود کالا و آشفتگی بازار زندگی مردم را مختل کرده بود. گندم کم بود، قیمت‌ها بالا می‌رفت و نانواها برای پیدا کردن آرد مشکل داشتند. صبح هفدهم آذر ۱۳۲۱، مردم راهی بهارستان شدند؛ دانش‌آموزان و دانشجویان کلاس‌هایشان را ترک کردند و به جمعیت پیوستند. شعارها در ابتدا سیاسی نبود، آنها فریاد می‌زدند؛ «ما نان می‌خواهیم».

3- براساس اسناد اقتصادی، هزینه‌های جنگی متفقین در ایران در پاییز ۱۳۲۱ حدود ۴۰۰ میلیون ریال در ماه برآورد شده و حجم اسکناس در گردش نیز در فاصله مرداد ۱۳۲۰ تا مهر ۱۳۲۱ تقریباً دو برابر شده بود؛ بنابراین جنگ در ایران، فقط یک مسئله نظامی نبود. جنگ پول را زیاد کرد، اما کالا را زیاد نکرد و مردم با کمبود کالاهای اساسی روبه‌رو بودند.

4- آرتور میلسپو، رئیس کل دارایی ایران، در گزارش فروردین ۱۳۲۲ به رابطه میان جنگ و ضعف اقتصادی ایران اشاره می‌کند. به نوشته او، بخش بزرگی از مشکلات اقتصادی کشور حاصل جنگ و استفاده نیروهای متفقین از خاک ایران، موسسه‌های دولتی، وسایل حمل‌ونقل و دیگر امکانات کشور برای ادامه جنگ بود.

 

 

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O