ظریف: تداوم درگیری نه به نفع ایران است و نه ایالات متحده | رویاروییِ کنونی گواه آن است که آمریکا قادر به حذف نظام سیاسیِ ایران نیست | پایان جنگ و صلح پایدار نیازمند نگرش جدیدی به امنیت منطقه است
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از ایسنا، محمدجواد ظریف در مقالهای در نشریه فارن افرز نوشت: ایالات متحده بار دیگر حملات علیه ایران را آغاز کرده است. یادداشت تفاهمی که تهران و واشنگتن ماه گذشته در سوئیس به آن دست یافتند، پس از هفتهها که به مویی بند بود، سرانجام فروپاشید. دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده در ۱۷ تیرماه گفت: «فکر میکنم تمام شد. من دیگر نمیخواهم با [ایران] سروکار داشته باشم.»
اقتصادنیوز: وزیر پیشین امورخارجه و مدیر اندیشکده پایاب در صفحه ایکس خود خطاب به دونالد ترامپ نوشت: هیچ میزانی از جنایات جنگی، از باتلاقی که نتانیاهو در آن گرفتارت کرده نجاتت نخواهد داد.
در این مقاله آمده است: «فروپاشی این یادداشت تفاهم جای تعجب ندارد. ایران و ایالات متحده برداشتهای متفاوتی از مفاد توافق، بهویژه در مورد تنگه هرمز داشتند. تهران بر این باور بود که همانگونه که در یادداشت تفاهم آمده است، ایران قول داده است که "از تمام تلاش خود برای ایجاد ترتیبات عبور ایمن و بدون هزینه شناورهای تجاری، تنها به مدت ۶۰ روز، استفاده کند". تهران همچنین تصور میکرد که به همراه عمان و در کنار سایر کشورهای خلیج فارس، «مدیریت آینده و خدمات دریایی در تنگه هرمز را تعریف خواهند کرد.» در مقابل، واشنگتن بر این باور بود که ایران با اجازه بیقید و شرط برای عبور آزاد از تنگه موافقت کرده است و ایالات متحده نیازی به رعایت هیچگونه ترتیباتی که ایران وضع کند، ندارد. پایداریِ این توافق در سایۀ چنین اختلافِ برداشت و ناهماهنگیِ عمیقی، ناممکن و بازگشت به درگیری قطعی مینمود و تنها زمان آن نامشخص بود.
با این وجود، تداوم درگیری نه به نفع ایران است و نه ایالات متحده. اگرچه مردم و نیروهای مسلح ایران از کشور خود در برابر دو قدرت مجهز به سلاح هستهای دفاع کردهاند، اما آنها همچنان این درگیری را یک جنگ "تحمیلی" میبینند؛ به این معنا که هرگز نمیخواستند شروع شود. این جنگ واشنگتن را نیز از تمرکز بر هدف کلان راهبردی خود منحرف میسازد. افزون بر یک دهه است که همه دولتهای آمریکا، هدفِ راهبردیِ کاهش بارِ تعهدات بلندمدتِ خود در غرب آسیا را بهمنظور تمرکز بر منطقه آسیا و اقیانوسیه دنبال کرده و روندی را آغاز کردهاند که مقامات گوناگون، آن را "چرخش به سمت آسیا" نامیدهاند. سیاستهای گذشته این کشور در قبال ایران – از جمله توافق هستهای ۱۳۹۴، پیمان ابراهیم (که در آن چندین کشور عربی با میانجیگری آمریکا روابط خود را با اسرائیل عادی کردند، تا از این طریق یک جبهه متحد علیه ایران شکل داده و بیشتر نقش آمریکا در منطقه به اسرائیل برون سپاری شود)، حملات خرداد ۱۴۰۴ به ایران، و درگیری که آمریکا در اسفندماه به راه انداخت – همگی ابزارهایی بودهاند که ایالات متحده برای دستیابی به این هدف به کار گرفته است. اما همانگونه که رویاروییِ کنونی نیز گواه آن است، واشنگتن قادر به حذف نظام سیاسیِ ایران نیست. تنها از مسیر دیپلماسی، دستیابی به یک توافق صلحِ نوین و شکلگیریِ یک ساختار امنیتیِ منطقهای و درونزا است که توسط کشورهای منطقه برای کشورهای منطقه ساخته میشود و ایالات متحده مجالی مییابد تا توجهِ خود را به دیگر نقاط معطوف سازد.
ملاحظات تنگه هرمز
تقابلهای سال گذشته، فراتر از محک زدن توانمندیهای ایران، اسرائیل و ایالات متحده بود. این تقابلها، مفروضات دیرینه درباره اِعمال فشار، بازدارندگی و آینده غرب آسیا را به چالش کشیدند. ایالات متحده و اسرائیل درگیریهای اخیر با ایران را با این فرض آغاز کردند که فشار مستمر میتواند حکومت ایران را وادار به تسلیم کند یا موجب فروپاشی جمهوری اسلامی شود. اما در عوض، آنها خود را در یک بنبست راهبردی گرفتار دیدند. هیچیک از اقدامات آنها، از جمله حملات بیسابقه به رهبران سیاسی و نظامی ایران و خسارات قابلتوجه به زیرساختهای آن، نتوانست تهران را وادار به تغییر مسیر کند. تمامیت ارضی و نظام سیاسی ایران پابرجا مانده است و تابآوری ملت ایران و ظرفیت آن برای دفاع از حاکمیت خود حتی در دشوارترین شرایط را ثابت کرده است.
قدرتهای خارجی ناگزیرند این واقعیت و پیامدهای آن را بهدرستی دریابند. تابآوریِ ایران در برابر فشارهای مستمر، هرگونه تلاش برای حذف تهران از ساختارهای امنیتیِ آینده در منطقه را بیش از پیش دشوار ساخته است. این موضوع، پیش و بیش از هر چیز، شامل نقش محوری ایران در تأمین امنیت عبور محمولههای انرژی جهانی و کشتیرانی تجاری از تنگه هرمز میشود. تهران بار دیگر بیشتر مسیرهای دسترسی به تنگه را مسدود کرده است؛ اقدامی که بسیاری از تحلیلگران غربی آن را دستاویزی قرار میدهند تا ایران را قدرتی ناسازگار معرفی کنند که خواهان اِعمال فشارهای اقتصادی، اختلال در بازارهای جهانی نفت و محدود کردن آزادی ناوبری است. اما ایران بازارهای انرژی را به یک دلیلِ ویژه راهبردی دچار اختلال کرده است: ناگزیر ساختن ایالات متحده و شرکایش به متوقف کردنِ کارزار نابودی ایران.
به عبارت دیگر، این جنگ ایران را ناگزیر کرده است که تنگه هرمز را از دریچه امنیت وجودی خود بنگرد. پیش از آغاز جنگهای گسترده اخیر در اسفند ماه، ایران عموماً عبور و مرور از تنگه را بدون دخالت تحمل میکرد، هرچند تحریمهای آمریکا – با کمک شرکای واشنگتن – به این معنا بود که ایران نمیتوانست به بسیاری از کالاهایی که از این مسیر عبور میکردند دسترسی داشته باشد. به بیان دیگر، تحریمهای آمریکا عملاً تنگه هرمز را به روی تجارت ایران بسته بود در حالی که آن را برای تقریباً همه باز نگه داشته بود. حملات ایالات متحده و اسرائیل به این خویشتنداری پایان داد، هم در میان فرماندهان ایران و مهمتر از آن، در میان اکثریت قریب به اتفاق مردم. امروزه، هدف غالب و اصلی ایران در تنگه این است که اطمینان حاصل کند مخالفان نمیتوانند از این آبراه برای آمادهسازی، تسهیل یا تداوم فشار علیه ایران – اعم از نظامی، سیاسی یا اقتصادی – سوءاستفاده کنند. تمایز پذیرفتهشده پیشین میان ناوبری تجاری و عبور نظامی رنگ باخته است. در زمان صلح، حقوق بینالملل دریاها شکلدهنده انتظارات است؛ اما در زمان بحران، حتی حقوق بینالملل نیز بقای ملی را در اولویت قرار میدهد.
ایران اکنون با این باور عمل میکند که مسیرهای دریایی، چنانچه حملونقل تجهیزات، قطعات هواپیما، داراییهای اطلاعاتی، یا پشتیبانی لجستیکی برای ایالات متحده و شرکای منطقهای آن را تسهیل کنند، نمیتوانند از نظر سیاسی بیطرف باشند. از آنجا که تسلیحات و فناوریهایی که به سرزمین، زیرساختها و غیرنظامیان ایران اصابت کردند از تنگه هرمز عبور کردهاند، تصمیمگیران ایرانی کاملاً حق دارند تا زمانی که درگیریها پابرجا هستند و تا زمانی که فشار اقتصادی و تلاش برای تضعیف حقوق ایران در حفظ منافع خود در تنگه فعالانه پیگیری میشود، جریان عبور و مرور را محدود کنند. برای ایران بسیار دشوار است که تعیین کند کدام کشتیها صرفاً کالای تجاری حمل میکنند یا تجهیزاتی که میتوانند حق حیات ایران را تهدید کنند. تحرکات دریایی در خلیج فارس باید در چارچوب قواعد درگیری و نیت راهبردی درک شود، نه بر اساس مقرراتی که در زمان صلح حاکم است.
با این وجود، اهرمی که تنگه برای ایران فراهم میکند، شکننده است. تهدید رفت و آمد دریایی توسط ایران میتواند بخش عمدهای از جهان را علیه ایران بسیج کند. همچنین، بسته ماندن مستمر تنگه به تسریع سرمایهگذاریهای بینالمللی در خطوط لوله، بنادر و کریدورهای لجستیکی زمینی، که این آبراه را بهطور کامل دور میزنند، منجر میشود. در صورتی که بازارهای جهانی با موفقیت مسیرهای جایگزین پیدا کنند، ایران دیگر قادر نخواهد بود از امکان بسته شدن تنگه به عنوان یک عامل بازدارنده استفاده کند. از این رو، تهران باید خویشتنداری پیشه کند؛ درست همانگونه که دیگر کشورها نیز باید از اقدامات اقتصادی، سیاسی و نظامی که میتوانند منافع ایران در تنگه را به خطر بیندازند، خودداری کنند. این اقدامات شامل تحریمهایی هستند که عملاً ایران را از بهره برداری از آزادی کشتیرانی محروم میکند، یا ایجاد ائتلافهای دیپلماتیک علیه ایران و یا ارسال تجهیزات نظامی مخل امنیت ایران از طریق تنگه هرمز. بهترین راه برای تحقق این اهداف، ایجاد یک شبکه امنیتی منطقهای و درونزاست که به اعتمادسازی میان کشورهای ساحلی خلیج فارس از طریق گفتوگو و همکاری کمک میکند. این رویکرد، با از بین بردن دلیل وجودی حضور قدرتهای خارجی، به حضور بیثباتکننده و ماجراجوییهای آنها پایان خواهد داد. همانطور که در یادداشت تفاهم تصریح شده است، ایران و عمان "مدیریت آینده و خدمات دریایی در تنگه هرمز را در گفتوگو با سایر کشورهای ساحلی خلیج فارس، همسو با حقوق بینالملل قابل اجرا و حقوق حاکمیتی کشورهای ساحلی تنگه هرمز، تعریف خواهند کرد".
توافق دشوار
تنگه هرمز همچنان یک نقطه کانونی بحرانی است. اما این تنها منبع تنش میان تهران و واشنگتن نیست. برای توقف درگیریها، ایران و ایالات متحده باید اختلافات گستردهتر خود را مدیریت کنند.
اهداف هر یک باید واقعبینانه باشد: تهران و واشنگتن نمیتوانند دوست باشند. درگیریهای اخیر، که در آن آمریکا و اسرائیل مقام معظم رهبری، فرماندهان ارشد و دانشآموزان بیگناه را قتل عام کردند، زخمهای کهن کشور را عمیقتر کرده است. این زخمهای عمیق نه فراموش و نه بخشیده خواهند شد، اما لزوماً نباید به ادامه درگیری یا تشدید تنش منجر شوند. رمز موفقیت در این نهفته است که اطمینان یابیم در تعاملات دیپلماتیک آینده، برخلاف گذشته، اختلافات بهگونهای واقعبینانه تدبیر میشوند. برخی از اختلافات ایران و آمریکا بنیادین و هویتی هستند باید در گفتوگوی شفاف مشخص شوند. برخی دیگر ناشی از سوءظنهای متقابل پیرامون منافع تاکتیکی مشترک هستند که مانع هرگونه همکاری تاکتیکی شدهاست. موارد دیگر شامل موضوعات سیاسی قابل مذاکره هستند که برای توافق راهبردی مناسباند. حرکت به جلو مستلزم آن است که هر دو کشور میان ارزشهای بنیادین و اهداف مشترک معاملاتی تمایز قائل شوند و در عین حال از پیگیری بیحاصل دستیابی به اهرمهای بیشتر پرهیز کنند.
هرگونه ترتیبات امنیتیِ واقعبینانه میان ایران و ایالات متحده، در نهایت نیازمندِ تدوین یک چارچوبِ عدم تعرض متقابل است تا اطمینان حاصل شود که اختلافات هویتی، به برخورد و خشونت نخواهند انجامید. تهران و واشنگتن سپس میتوانند چالشهای همپوشان، نظیر تثبیت وضعیت افغانستان، مقابله با قاچاق مواد مخدر و مدیریت مهاجرت را هماهنگ کنند.
ایالات متحده باید تمامیت ارضی ایران را به رسمیت بشناسد، ایران و نهادهای آن را از فهرستهای تروریستی خارج کند و تمامی تحریمها را بهطور دائم لغو نماید. واشنگتن همچنین باید متعهد شود که در بازسازی ویرانیهای ناشی از تجاوز مشارکت کند، همانطور که در یادداشت تفاهم با ایجاد یک صندوق سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری برای کشور وعده داده بود. در مقابل، ایران میتواند با تضمینهای دائمی عدم اشاعه هستهای موافقت کند – نظیر تصویب پروتکل الحاقی آژانس بینالمللی انرژی اتمی، که به بازرسان آژانس دسترسی بیشتری به تأسیسات هستهای میدهد. ایران همچنین میتواند فتوای رهبر فقید، آیتالله علی خامنهای، علیه تسلیحات هستهای را به صورت قانون درآورد.
اگر ایالات متحده به دنبال صلح است باید به نقش اسرائیل توجه کند. فراتر از آغاز اولین درگیری علیه ایران در خرداد ۱۴۰۴ و ترغیب ترامپ برای همراهی در آغاز درگیری دوم، دولتهای متوالی اسرائیل همواره با تلاشهای ایالات متحده برای کاهش درگیری در غرب آسیا – از جمله توافق هستهای ۱۳۹۴ و یادداشت تفاهم اخیر – مخالفت کردهاند. بنابراین، هرگونه تلاش برای جلوگیری از درگیری مجدد باید با این عامل مخرب مقابله کند؛ بازیگری که تمایل آن به ادامه جنگ – فارغ از هزینههای آن – با منافع ایالات متحده در تضاد است. رفتار اسرائیل نه تنها مانع صلح با ایران میشود، بلکه کل غرب آسیا را بیثبات میکند. اسرائیل از طریق گسترش شهرکهای اشغالی، نسلکشی در غزه و ویرانسازی لبنان، بارها نشان داده است که میخواهد برای حفظ تسلط خود، در سراسر منطقه هرجومرج بیافریند.
این بر عهده ایالات متحده و شرکای آن خواهد بود که با این منبع همیشگی بیثباتی برخورد کنند. هم ترامپ و هم جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در بند اول یادداشت تفاهم متعهد شدند که "تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان را تضمین کنند". با این حال، در همان زمان، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده در جریان سفر ماه گذشته خود به منطقه، کارزار فعالی را برای تضعیف این بند آغاز کرد و با فشار دولت لبنان را به یک توافق یکطرفه با اسرائیل، در حالی که اسرائیل همچنان به اشغال بخشهایی از لبنان ادامه میدهد، وادار نمود. این تناقضات رفتار دولت آمریکا و بیتفاوتی آن نسبت به رنج روزمره مردم فلسطین، باید پایان یابد. در عوض، واشنگتن باید فشار واقعی بر اسرائیل را آغاز کند.
برخورد با چالشها
اسرائیل تنها کنشگری نیست که میتواند یک توافق صلح میان تهران و واشنگتن را تخریب کند. منافع ایران و همسایگانِ پیرامونیاش در خلیج فارس ایجاب میکند تا با تدوین طرحی مشترک، به دههها تنشِ خود — که با جنگ ۱۳۵۹-۶۷ ایران و عراق آغاز شد و تا امروز به زیانِ همگان ادامه یافته است — پایان بخشند. این بدان معناست که غرب آسیا باید الگوی امنیتی متکی به برونسپاری به قدرتهای خارجی را کنار بگذارد؛ رویکردی که نیروهای ایالات متحده را به منطقه آورده و به تداوم درگیریها کمک کرده است. سالهاست که ناکارآمدیِ فاجعهبارِ این رویکرد به اثبات رسیده است؛ حقیقتی که برای نخستین بار با تهاجم عراق به کویت پس از جنگ ایران و عراق نمایان شد و رویاروییهای اخیر، بیش از پیش بر آن صحه گذاشت. تلاش برای برونسپاری امنیت به قدرتهای جهانی نمیتواند ایمنی واقعی، و چه رسد به ثبات لازم برای توسعه اقتصادی پایدار، را به ارمغان آورد.
در مقابل، کشورهای غرب آسیا میبایست همگراییِ عمیقتری را میان خود پایهریزی کنند؛ بهگونهای که ثبات هر کشور، قوامبخشِ ثبات دیگر کشورها باشد. طرف ایرانی پیش از این، چندین رکن بنیادین را برای برپاییِ چنین نظمی پیشنهاد دادهاست. در سال ۲۰۲۴، به عنوان معاون رئیسجمهور خواستار ایجاد یک گفتوگوی نهادینه میان کشورهای منطقه بر مبنای احترام متقابل، عدم مداخله و توافق عدم تعرض شدم. این امر شامل تدابیر اعتمادساز نظیر برنامههای کمک بشردوستانه در مناطق درگیری، ابتکارهای مشترک مبارزه با تروریسم و کارزارهای رسانهای مشترک برای ترویج همزیستی خواهد بود. همچنین پیشنهاد ایجاد یک شبکه هستهای منطقهای، از جمله یک کنسرسیوم غنیسازی که منحصراً به کاربردهای صلحآمیز علم هستهای اختصاص داشته باشد را مطرح کردم. کشورهای عضو با تجمیع ظرفیتهای تخصصیِ منطقه، همکاریهای علمی را گسترش داده و با ایجاد سازوکارهای مشترکِ راستیآزمایی – که تضمین میکند هیچ عضوی در پی تسلیحات هستهای نیست – پایههای اعتماد متقابل را استوار میسازند. چین و روسیه، در کنار ایالات متحده، میتوانند به ایجاد چنین کنسرسیوم مشترکی برای غنیسازی سوخت، با مشارکت ایران و همسایگان علاقهمند در خلیج فارس، کمک کنند. پس از تأسیس، این کنسرسیوم به یگانه مرکز غنیسازی سوخت در سراسر غرب آسیا بدل خواهد شد.
برای آنکه پیشرفت هر کشور در خدمت شکوفایی و توسعهی دیگر همسایگان قرار گیرد، مناسب است دولتهای غرب آسیا ایجاد یک زیستبوم اقتصادی یکپارچه منطقهای را پیگیری کنند. به عنوان مثال، آنها میتوانند یک صندوق توسعه غرب آسیا تأسیس کنند که بازسازی پس از درگیریها، مراقبتهای بهداشتی، آموزش و زیرساختهای حیاتی را تأمین مالی کند. ایجاد شبکهای پیوسته از ارتباطات منطقهای — شامل راهآهنهای فراملی، خطوط انتقال انرژی، زیرساختهای دیجیتال و مسیرهای دریایی — میتواند جریان کالا و سرمایه را هموار سازد. نهادهای مشترک دیگر میتوانند به کشورهای غرب آسیا در مقابله با تهدیدات وجودی مشترک مانند تغییرات اقلیمی و کمبود آب کمک کنند.
اگر این منطقه بتواند نهادهای مشترک و معناداری بسازد، میتواند توسعهای بیسابقه را تجربه کند. این منطقه دارای منابع طبیعی فراوان، تمدنهای ریشهدار و جمعیتهای جوان و تحصیلکرده است. ایران به تنهایی دارای یک پهنه وسیع سرزمینی، تخصص علمی پیشرفته و سرمایه انسانی در معیار جهانی است. کشورهای عربی ظرفیتهای مالی، سرمایهگذاری و مدیریتی بینظیری را به همراه شبکههای تجاری جهانی ارائه میدهند. پاکستان و ترکیه نیز قابلیتهای صنعتی چشمگیر، وزن راهبردی و موقعیت ارتباطی قابلتوجهی به ارمغان میآورند.
با توجه به دههها بیاعتمادی و سوءظن در این همسایگی، از جمله در میان برخی از کشورهای عربی و میان آنها و ایران، هیچیک از این اقدامات آسان نخواهد بود. اما نیازی نیست غرب آسیا زندانیِ گذشته پرالتهاب خود باقی بماند.
رویاروییهای اخیر، نهتنها پرده از هزینههای فاجعهبارِ درگیری برداشتند، بلکه محدودیتهای بنیادینِ سیاستِ اِعمال فشار را نیز نمایان ساختند. واشنگتن و کشورهای عربی باید بپذیرند که ایران یک واقعیت ماندگار در چشمانداز منطقهای است و این همسایگی نمیتواند با حذف آن به ثبات دست یابد. همزمان، ایران میبایست اعتمادبهنفسِ بازیابی شده خود را با گشودن باب مودت به سوی همسایگان همراه سازد و تأمین امنیت را علاوه بر بازدارندگی، از دریچۀ همکاریهای مشترک پیگیری نماید. جهان باید این واقعیت را بپذیرد که ثباتِ ماندگار را نه میتوان از خارج به غرب آسیا تزریق کرد و نه با اِعمال فشار بر آن تحمیل نمود. این ثبات میبایست با اراده و کنشگریِ ملتها و دولتهای منطقه شکل گیرد.»