داستان کشتیبان پیر / این نوشته به مردی تقدیم میشود که دلی به وسعت دریا دارد
محمد آزاد- سالهای سال است که دل به دریا زده. کشتیبان است و با موج طرف. با تندباد جنگیده و به مصاف طوفان رفته اما سکان هیچگاه از دستش رها نشده. کشتیاش را بارها باد میخواسته به دوردست ببرد. بادبانهایش را باران خیسانده و طوفان درانده اما کاپیتان هیچگاه سکان را رها نکرده.
حتی آن روز که باد بزرگی به بادبان زندگیاش وزید و «تینا» گل بوستانش پرپر شد، بازهم سکان را رها نکرد. حتی آن روز که دوستانش کمتر اطرافش را گرفتند و کمتر به اشکهایش توجه کردند، کاپیتان پیر بازهم سکان را رها نکرد. نتیجه اما چه شد؟ کشتیبان پیر به یاد گل پرپرشدهاش، خیریهای دایر کرد تا از موج دیدگان دستگیری کند. تا غرقشدگان را به ساحل آرامش برساند.
توفیق مجدپور را میگویم. کشتیبانی که با خورشید دوست است. کشتیبانی که دلی به وسعت دریا دارد و موجها آنقدر در برابر بزرگیاش کوچکاند که هم چون اشکی در پهنای صورت یک مرد میمانند. صورت مردی که بادی بزرگ به بادبان زندگیاش وزیده و گل کوهستانیاش را پرپر کرده است.
توفیق مجدپور در شمار مردان بزرگ اما بیادعای زمانه ماست. در دسته مردانی مهربان است که دلهایشان کم از عمق اقیانوس ندارد و چشمهایشان دوردستها را مینگرد.
شنیدیم که این مرد بزرگ، دل خسته از آه و نالههای انتخاباتی است. شنیدیم نامش بر فهرستهای کوچک انتخاباتی بد سنگینی میکند و شنیدیم مردان کوچک، از بزرگیاش ترسیدهاند. شنیدیم این روزها کشتیبان پیر که پیش از این مسافر اقیانوسها بوده، قصد دارد سکان را رها کند. خواستیم بگوییم کاپیتان بزرگ، لطفاً سکان را رها نکن.
عرصه اقیانوس عرصه کشتیبانی چون توست. بلمها و قایقها را به حال خود بگذار و سکان را رها مکن. اقیانوس جای توست. به تو تعلق دارد و تنها تو میتوانی این کشتی را از طوفان و باد برهانی و به ساحل برسانی.
داستان غرق شدن مادری که با هزار آرزو دست دخترش را گرفت تا به استرالیا مهاجرت کند را شنیده یا خواندهاید. حتماً میدانید هزاران کیلومتر آنطرفتر، در آن سوی اقیانوسها، بادی بزرگ وزید و مادر را به عمق دریا انداخت. آن روز دهها هموطن ما در آبهای اندونزی به کام مرگ فرورفتند. از جمله مادری که با هزار آرزو چمدانش را بسته بود تا به استرالیا مهاجرت کند.
مادر رفت و کودکش ماند با پیکری که جان نداشت. آن روزها که دلار روی نوار بیسیاستی پایین و بالا میرفت، هیچکس هیچ پولی نداد تا مادر بیجان و کودک هستی را به وطنش بازگرداند. میدانید چه کسی هزینه این بازگشت را پرداخت؟ همین کشتیبان پیر که او نیز گل پرپری را به دست باد سپرده بود. این اولین بار نبود و آخرین بار نخواهد بود. وقتی از توفیق مجد پور صحبت میکنیم، از مردانگی و انسانیت سخن میگوییم. دلمان میگیرد اگر اتاق بازرگانی را دادزنها و جرزنها بگیرند. دلمان میگیرد اگر اتاق را بازیگران و خوانندگان بگیرند. اگر میخواهید تصویری درست از او ببینید، کافی است به پشت دیوارهای اتاق نگاه کنید. آن دوردستها صدای او را میشنوید که دارد از دردمندی دلجویی میکند.
زندهباد توفیق مجدپور و بنیاد خیریهاش. بنیاد زندهیاد تینا مجدپور.
گفتوگوی هفتهنامه «تجارت فردا» با توفیق مجدپور