انسداد گفتوگو | فریدون خاوند: شرط انجام مذاکره این است که دو طرف دستپر باشند | نظم جهانی بعد از جنگ جهانی دوم دیگر فرو ریخته است
به گزارش اقتصادنیوز، رضا طهماسبی، در شماره 648 هفته نامه تجارت فردا با فریدون خاوند، اقتصاددان و استاد دانشگاه پاریس گفتوگو کرده است.
رضا طهماسبی: تاریخ پر از تجربه مذاکره میان کشورهایی است که با یکدیگر در جنگ و تخاصم بودهاند؛ گفتوگوهایی که درنهایت به توافقهای بلندمدت یا صلح پایدار منجر شدهاند. با این همه، بعد از گذشت چند ماه از کاهش قابل توجه تبادل آتش بین ایران و آمریکا، بهنظر میرسد راههای گفتوگو بسته شده و چشماندازی برای رسیدن به یک توافق قابل اتکا وجود ندارد.
فریدون خاوند با تاکید بر ضرورت تغییر رویکرد در دیدگاههای نظام حکمرانی کشور، اشاره میکند که ابتدا آشتی ملی در داخل و سپس دیپلماسی فعالانه و افزایش تعداد متحدان در سطح جهان میتواند راه مذاکره و توافق را هموارتر کند.
***
* تجربههای تاریخی نشان میدهند که سختترین منازعات و درگیریها پشت میز مذاکره و گفتوگو حل شده است. اما در جنگ ایران و آمریکا بهنظر میرسد کانالهای گفتوگو بسته شده و از کار افتاده است. آیا این تخاصم را میتوان با گفتوگو پایان داد؟
در عرصه دیپلماتیک بهطور طبیعی گفتوگو و مذاکره میان قدرتها و کشورهایی انجام میگیرد که با هم اختلاف یا مشکلاتی دارند. آنچه بیش از همه در فرآیند مذاکره بهکار میآید این است که طرفین امتیازی برای عرضه کردن داشته باشند. درواقع گفتوگو میان دو یا چند قدرت موقعی میتواند مفید و منتج به نتیجه باشد که هر طرف امتیازی به طرف مقابل بدهد که به آن نیاز دارد. طرف دوم باید از دریافت امتیاز مطمئن باشد و طرف اول هم یقین داشته باشد که در مقابل امتیازی که داد، او نیز امتیازی مشابه یا حتی بهتر از آن را دریافت میکند. بنابراین شرط انجام مذاکره این است که دو طرف دست پر باشند و امتیازی برای ارائه کردن داشته باشند وگرنه به نتیجه نمیرسند. یکی از نمونههای شاخص مذاکره در تاریخ گفتوگوهای بینالمللی و دیپلماتیک مذاکرات شوروی و آمریکا در دوران جنگ سرد است. دو قدرت بسیار بزرگ دنیا بهرغم در اختیار داشتن ابزارهای استثنایی که برای نابود کردن کامل طرف مقابل و حتی نابود کردن کره زمین کافی بود، توانستند گفتوگو کنند و کار به فاجعه نکشید؛ بهطوریکه من از این واقعه بهعنوان معجزه یاد میکنم. مذاکرات میان آمریکا و شوروی در شرایط «تعادل وحشت» برقرار شد. تعادل وحشت شرایطی است که هر یک از طرفین توان از بین بردن کامل طرف مقابل را دارد. آمریکا و شوروی با در دست داشتن کلاهکهای هستهای، نوعی سلاح کشتار جمعی در مقیاسی بیسابقه در تاریخ بشر در اختیار داشتند و این تعادل را بهوجود آورده بودند. آنها بر اساس همین تعادل وحشت با هم مقابله میکردند؛ بهخصوص در شرایط بسیار حساس تاریخی ازجمله بحران ۱۹۸۲ کوبا که دنیا تا مرز جنگ هستهای پیش رفت و اگر ابتکار خروشچف بهعنوان رهبر شوروی، برای واپس کشیدن کشتیهایش و البته نقشآفرینی کندی نبود، وضعیت بسیار دردناکی در دنیا ایجاد میشد. اما دو طرف عقب کشیدند، چون میدانستند اگر یکی ضربه اول را بزند، طرف دوم به احتمال بسیار بالایی این توان را خواهد داشت که ضربه متقابلی بزند و درواقع هر دو نابود میشوند. درنهایت دو طرف این مسئله را حل و حتی خط تلفن سرخ بین کاخ سفید و کاخ کرملین ایجاد کردند تا هر زمان بحرانی پیش آمد بتوانند با هم گفتوگو کنند.
بااینحال لازم نیست دو طرفی که میخواهند با هم مذاکره کنند، حتماً قدرت برابر داشته باشند. ممکن است یک طرف ضعیفتر و در مقابل یک حریف نیرومند قرار گیرد، اما باز هم مذاکره برقرار باشد چون طرف ضعیفتر هم امکان ضربه زدن دارد. برای نمونه به رابطه ایران و آمریکا برمیگردیم. آمریکا از لحاظ قدرت نظامی برتر از ایران است. بودجه نظامی آمریکا سالانه هزار میلیارد دلار است که در سال آینده به ۱۵۰۰ میلیارد دلار هم میرسد، درحالیکه بودجه نظامی ایران در بهترین حالت بین ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار ارزیابی میشود. با این همه اگر ایالاتمتحده بداند که در گفتوگو با ایران امتیاز میگیرد و ایران هم بداند که در مذاکره با این طرف نیرومند موفق میشود امتیازهایی بهدست بیاورد، امکان مذاکره وجود دارد. ایران در عرصه نظامی ضعیفتر از آمریکاست، اما قدرت ضربه زدن به آمریکا را دارد. ایران در ادامه شرایط کنونی میتواند با استفاده از ابعاد استراتژیک سرزمینی، ایجاد متحدان نیرومند در سطح بینالمللی برای کمک، توسعه صنایع نظامی و در نهایت ایجاد مشروعیت بیشتر در افکار عمومی ضربههایی سختتر به ایالاتمتحده وارد کند. در چنین شرایطی آمریکا میفهمد با کشوری روبهرو است که هم در داخل و هم در خارج از مشروعیت برخوردار است و احتمال به نتیجه رسیدن مذاکره بیشتر میشود. یعنی هم در شرایط تعادل و هم در شرایط عدم تعادل، به شرط آنکه طرف ضعیف امکان وارد کردن ضربه به طرف قوی را داشته باشد، مذاکره میتواند اتفاق بیفتد. در جنگ ایران و آمریکا اتفاق دوم افتاده و نیروهای مسلح ایران توانایی بسیار بیشتری نسبت به آنچه آمریکاییها و حتی کشورهای اروپای غربی پیشبینی میکردند، از خودشان نشان دادند. برای نمونه در عرصه استفاده از پهپاد، ایران یکی از کشورهای پیشرو در دنیاست و امروز کلمه «شاهد» شهرتی بینالمللی پیدا کرده است. درحالیکه بر اساس آماری که در سطح بینالمللی دیده میشود، هزینه ساخت هر پهپاد بهطور متوسط ۳۵ هزار یورو است. اما ایران با همین پهپادها توانست برای خودش اعتباری در سطح بینالمللی پیدا کند و بهخوبی از خودش دفاع کند. ایران در سامانه موشکهای بالیستیک هم از خودش ابتکار عمل نشان داده و شرایط را به سمتی برده است که برای کشور قویتر هم مذاکره گزینه بهتری باشد. اما اینکه چرا مذاکرات ایران و آمریکا دچار مشکل شده و هنوز به نتیجه نرسیده است، مسئله دیگری است که در ادامه به آن میپردازم.
یکی از نمونههای شاخص مذاکره در تاریخ گفتوگوهای دیپلماتیک مذاکرات شوروی و آمریکا در دوران جنگ سرد است. دو قدرت بسیار بزرگ دنیا بهرغم در اختیار داشتن ابزارهای استثنایی که برای نابود کردن کامل طرف مقابل و حتی نابود کردن کره زمین کافی بود، توانستند گفتوگو کنند و کار به فاجعه نکشید؛ بهطوریکه من از این واقعه بهعنوان معجزه یاد میکنم.
* اثرگذاری عوامل اقتصادی در زمینه رفتن به سمت مذاکره و رسیدن به صلح چقدر است و میتوان گفت در عمده مذاکرات حین جنگ، ازجمله همان مذاکرات آمریکا و شوروی که از آن بهعنوان یک معجزه یاد کردید، اقتصاد موثر بوده است؟
اقتصاد همیشه نقش مهمی دارد چون آنچه در جنگ و در مذاکره بالاترین درجه اهمیت را دارد، قدرت است و هیچ کشوری قدرتمند نمیشود، مگر اقتصاد خوب و در حال رشدی داشته باشد. ایالاتمتحده با توجه به ناوهایی که در اختیار دارد میتواند در سراسر جهان مداخله نظامی بکند و این مصداقی از قدرت است. قدرت یعنی توانایی انجام کاری را داشتن یا کشورهای دیگر را به انجام کاری در راستای منافع خود واداشتن یا توان مخالفت کردن و نه گفتن در برابر خواستههای دیگران. قدرت صرفاً به تجهیزات نظامی محدود نمیشود. داشتن تجهیزات نظامی بسیار مهم است و نقشی اساسی در توان یک کشور دارد، اما قدرت بر عوامل مهم دیگری مانند اقتصاد قوی هم استوار است که اگر نباشند، تجهیزات نظامی هم به دست نمیآید و اگر هم باشد کارایی ندارد. کشوری قدرتمند است که علاوه بر ناو جنگی و هواپیما و تانک و ادوات نظامی، جمعیت کافی برای بسیج کردن نیرو داشته باشد، سرزمینی با عمق استراتژیک و صنعتی پویا داشته باشد تا بتواند تجهیزات نظامی مورد نیاز را تامین کند. یک کشور زمانی قدرتمند است که در عرصه تجارت بینالمللی جایگاهی محکم داشته باشد، دانشگاههای معتبر و تولید علم داشته باشد و در داخل از پشتوانه مردمی برخوردار باشد. اگر کشوری در عرصه اقتصادی قدرتمند نباشد، در عرصه نظامی هم قدرتمند نخواهد بود. قدرت بزرگ نظامی چین بدون شک مرهون اقتصاد قوی و دارای رشد این کشور است. برعکس عربستان سعودی را در نظر بگیرید که ۹۵ میلیارد دلار در سال بودجه نظامی دارد و از آمریکا هواپیمای اف ۳۵ میخرد، اما نمیتواند با آن برای خودش قدرت ایجاد کند. تجهیزات نظامی دارد، اما از پس حوثیها برنمیآید. این هواپیماها به اندازه همان هواپیمای اف 5 قدیمی ایرانی که به کویت رفت و پایگاههای آمریکایی را زد، قدرت برای عربستان نیاورده است.
همچنین یکی از دلایل حضور آمریکا در خلیج فارس و اصرار بر ماندن و نقشآفرینی در تنگه هرمز، اقتصاد است. اینکه آمریکا میخواهد یکی از شریانهای اصلی تامین انرژی چین را در دست داشته باشد. ونزوئلا هم بخشی از نفتش را به چین میفروخت که آمریکا آنجا را اشغال کرد و صنعت نفت ونزوئلا را بهدست گرفت. تردیدی نیست که آمریکا چین را بزرگترین رقیب و دشمن خودش میداند. پس اقتصاد چه در جنگهای گذشته که جنگهای استعماری بوده و چه در جنگهای امروز عامل اصلی و تعیینکننده بوده است.
* در پرسش نخست به وضعیت امروز ایران و آمریکا در مذاکره اشاره کردید. بهنظر شما چرا چنین بنبستی در روند مذاکرات ایجاد شده است که حتی یک تفاهمنامه قدرتمند که به امضای روسای جمهور دو کشور رسیده هم دوام و بقا ندارد و زود فرومیپاشد؟ چرا ایران و آمریکا نمیتوانند با مذاکره از این تنگنا خارج شوند، درحالیکه بهنظر متوجه شدهاند که جنگ آوردهای برایشان نخواهد داشت؟
دلیل اصلی جنگ و به نتیجه نرسیدن مذاکرات ایران و آمریکا را اسرائیل میدانم. ایران در فرآیند گفتوگو و مذاکره با آمریکا با یک مشکل بسیار بزرگ روبهرو است. اینکه آمریکاییها زیر فشار لابیهای نیرومند طرفدار اسرائیل هستند؛ همان لابیهایی که آمریکا را به این جنگ کشانده است. همین امروز بخش بسیار بزرگی از کارشناسان مسائل بینالمللی معتقدند که آمریکا بهطور دقیق نمیداند از جنگ با ایران چه میخواهد. شاید برای همه عجیب باشد که آمریکا با این قدرت نظامی و توان دیپلماتیک نمیداند از این جنگ چه میخواهد، اما این یک واقعیت است که اهداف آمریکا برای خودش هم بهروشنی مشخص نیست. جهل آمریکا نسبت به هدفهای واقعی این جنگ باعث شده است که نداند باید بر سر چه چیزی مذاکره بکند. این وسط مسئله بسیار بزرگ جنگ، مسئله اسرائیل است. مانع عمده مذاکره ایران و آمریکا هم اسرائیل است. چراکه اسرائیل برخلاف آمریکا بهخوبی میداند که از این جنگ چه میخواهد. هدف اسرائیل نه از نظر تاکتیکی، بلکه از نظر استراتژیک کاملاً مشخص است. اغلب کارشناسان مسائل اسرائیل ازجمله خود اسرائیلیها همین حرف را میزنند. زایش اسرائیل بر اساس کتاب مقدسشان بنا شده که در آن سرزمینی به قوم برگزیده وعده داده شده است که مرزهایش از فرات تا رودخانه مصر است. از رودخانه مصر دو تعبیر وجود دارد، یکی رود نیل است که همه میشناسیم و دیگری رودخانهای در صحرای سیناست که از یک واحه به نام العریش عبور میکند. اسرائیل از بدو پیدایش تا به امروز در پی دستیابی به این مرزها بوده و گامبهگام جلو رفته است. در این مسیر تمام کشورهای عربی که میتوانستند جلوی این پیشروی را بگیرند، خنثی و از میدان به در کرده است. مصر قدرتمند جمال عبدالناصر دیگر وجود ندارد، عربستان ملک فیصل در حال تبدیل شدن به یک کازینو برای غرب است، سوریه عملاً بهصورت تاریخی قبلی خود دیگر وجود ندارد و یک کشور پارهپاره است، عراق گرفتار وضعیتی نامشخص است و جنوب لبنان در اختیار اسرائیل قرار گرفته است. منطقه جولان رسماً جزو اسرائیل شده و غزه هم به اشغال درآمده است. غرب اردن هم عملاً بهوسیله ۷۰۰ تا ۹۰۰ هزار کلون که از کشورهای مختلف آورده شدهاند، اشغال شده و ضمیمه خاک اسرائیل خواهد شد. اسرائیل دنیای عرب را خنثی کرده و این مسئله را هم دیگر مانند گذشته پنهان نمیکند. در حال حاضر تنها دو کشور در خاورمیانه وجود دارند که میتوانند در مقابل تحقق اهداف اسرائیل ایستادگی کنند؛ یعنی ایران و ترکیه. در نتیجه دنبال کردن طرح تجزیه ایران از سوی اسرائیل، یک طرح مندرآوردی نیست. اسرائیل روی این مسئله کار کرده و میکند. بهخصوص روی مسئله کردها تاکید دارد، چون کردها هم برای ایران و هم برای ترکیه مشکلآفرین هستند. فقط ایران و ترکیه هستند که میتوانند مانع از تحقق اسرائیل بزرگ بشوند. هدف عمده اسرائیل ایجاد خاورمیانه عبری است و سیاستهای اسرائیل در چهارچوب این نظم عبری است که شکل میگیرد. در نتیجه اسرائیل با هر نوع مذاکرهای میان ایران و آمریکا مخالفت میکند.
آمریکا از طریق حضور لابی بسیار نیرومند طرفدار اسرائیل به نام اوانجلیستهای آمریکایی، که حضور ترامپ در کاخ سفید مدیون آنهاست، تحت فشار و سیطره اسرائیل قرار دارد. شاید بگویید اوانجلیستها مسیحی هستند، اما به آنها مسیحیان صهیونیست میگویند چون معتقدند تا زمانی که اسرائیل بزرگ بهوجود نیاید عیسی مسیح هم بازنمیگردد. به همین دلیل است که شما در تعیین سرنوشت جنگ ایران و آمریکا به عامل عقلگرایی نمیرسید. در این مسئله طرحهای آخرالزمانی نهفته است. اوانجلیستهای آمریکایی مهمترین مدافعان اسرائیل هستند. حتی سفیر آمریکا در اسرائیل یکی از کشیشهای اوانجلیست آمریکایی است و در راستای همین سیاستها بود که پایتخت اسرائیل از تلآویو به اورشلیم منتقل شد. نکته بسیار مهم دیگری که باید به آن توجه کرد، مسئله سلاح هستهای است. زمانی که اسرائیل تشکیل شد، الجزایر نه مستعمره که اساساً جزئی از خاک فرانسه محسوب میشد. همان زمان جبهه آزادیبخش ملی الجزایر علیه فرانسه بسیج شده بود و جمال عبدالناصر از مصر هم به آنها کمک میکرد. وقتی که فرانسویها تصمیم گرفتند با همراهی انگلیس به کانال سوئز حمله و با مصر مقابله کنند، اسرائیل هم شریک شد. اسرائیل قبل از آن هم بهنوعی با پروژه فرانسویها در الجزایر علیه جبهه آزادیبخش همکاری میکرد. اما در عوض از فرانسویها بمب اتم خواست و اینگونه بود که اسرائیل صاحب کلاهکهای هستهای شد. استراتژی هستهای اسرائیل بر دو پایه استوار است؛ نخست «ابهام هستهای» به این معنا که اسرائیل در زمینه توانایی هستهای خودش سکوت پیشه میکند، درحالیکه همه دنیا میدانند ۱۲۰ تا ۲۰۰ کلاهک هستهای دارد. اما اسرائیل داشتن کلاهک هستهای را نه تایید و نه تکذیب میکند. دومین پایه سیاست اسرائیل «دکترین مناخیم بگین» است. بگین نخستوزیر سابق اسرائیل در سالهای 1977 تا 1983 است که میگفت هر کشوری در خاورمیانه که حتی خیال سلاح هستهای در سرش افتاد، باید ویران شود. حالا این کشور میخواهد عراق باشد، سوریه باشد یا ایران. این سیاست هستهای اسرائیل است.
فقط ایران و ترکیه هستند که میتوانند مانع از تحقق اسرائیل بزرگ بشوند. هدف عمده اسرائیل ایجاد خاورمیانه عبری است و سیاستهای اسرائیل در چهارچوب این نظم عبری است که شکل میگیرد. درنتیجه اسرائیل با هر نوع مذاکرهای میان ایران و آمریکا مخالفت میکند.
در دوره قبل از انقلاب، شاه بهشدت نگران مسئله اتمی شدن اسرائیل بود. من در پاریس با آقای اکبر اعتماد که رئیس سازمان انرژی هستهای در آن دوران بود، صحبت کردم و از او پرسیدم که شاه در مقابل اسرائیل چه برنامهای داشت. او گفت شاه بهشدت نگران بود و معتقد بود که تمام تعادل منطقه به هم خورده است. وقتی در یک منطقه، فقط یک کشور صاحب سلاح مطلق یعنی بمب هستهای باشد، رهبران دیگر کشورها نمیتوانند خواب راحت داشته باشند، چون او هر کاری که بخواهد میتواند انجام دهد. من از آقای اعتماد پرسیدم که شاه در مقابل اسرائیل چه میخواست بکند؟ گفت میخواست به سلاح هستهای دست پیدا کند. گفتم شما مطمئنید؟ گفت من خودم از شاه پرسیدم که آیا اعلیحضرت میخواهند به سلاح هستهای دست پیدا کنند؟ شاه عیناً جواب داد، بله همینطور است. شاه بهخاطر اینکه به این نتیجه رسیده بود که در منطقه عدم تعادل ایجاد شده است، تصمیم گرفت به مصر نزدیک شود و در جنگ ۱۹۷۳ تا توانست به مصر کمک کرد. حتی اجازه داد هواپیماهای روسی از فراز ایران پل هوایی بزنند و به مصریها اسلحه برسانند. حتی شاه میدانست که سوریه و مصر در چه تاریخی قصد دارند به اسرائیل حمله کنند، اما به اسرائیل خبر نداده بود و اسرائیلیها این را بعداً فهمیدند. شاه همچنین به فریدون هویدا که نماینده ایران در سازمان ملل متحد بود گفت، قطعنامهای را به مجمع عمومی سازمان ملل ببرد و خواستار غیرهستهای شدن خاورمیانه شود. مصر هم از این قطعنامه پشتیبانی کرد و درنهایت هم این قطعنامه رای آورد و تصویب شد. هنوز هم با ارجاع به آن قطعنامه گفته میشود که خاورمیانه باید غیرهستهای شود. بههرحال چه بخواهیم و چه نخواهیم تا وقتی که اسرائیل قدرت هستهای است، خاورمیانه رنگ آرامش به خودش نخواهد دید، چون حتماً کشورهای دیگری به این فکر هستند که هستهای شوند. درنهایت این مسئله روی عدم توافق ایران و آمریکا اثرگذار است و مانع اصلی توافق خواهد بود. تنها عاملی که میتواند بنبست مذاکراتی ایران و آمریکا را باز کند، این است که افکار عمومی آمریکا بهتدریج علیه اسرائیل شود و اتفاقاً این مسئله بهتدریج در حال وقوع است. نظرسنجیها هم نشان میدهد که بخش بزرگی از آمریکاییهای ۱۹ تا ۳۰ساله طرفدار فلسطین هستند و به اسرائیل انتقاد دارند و معتقدند آمریکا دیگر نباید بار اقدامات اسرائیل را به دوش بکشد. حتی در میان طیف ماگا که طرفداران ترامپ هستند هم این تفکر در حال پیشرفت است. این تفکر ضدیهود نیست، اما ضداسرائیل است و میخواهد این بار سنگین مالی از دوش آمریکا برداشته شود.
* شاید برای عموم مردم این پرسش مطرح باشد که چگونه آمریکا بهعنوان قدرت اول نظامی و اقتصادی آمریکا تا این اندازه زیر فشار اسرائیل است و در سیاستگذاریاش اینگونه در سیطره لابیهای اسرائیلی قرار گرفته است؟
این خودش یک بحث بسیار طولانی است. پیش از صدور اعلامیه بالفور در انگلستان که خواستار ایجاد کانون یهود در خاورمیانه شد، اتفاقهایی رخ داد که یهودیان را به این نتیجه رسانده بود که دیگر نمیتوانند در اروپا زندگی کنند و باید به محل دیگری مهاجرت کنند. این مهاجرت بعد از بیانیه بالفور به سمت فلسطین شروع شد و بعد از جنگ جهانی دوم با جنایتی که هیتلر در حق یهودیها کرد، بسیار شدت گرفت. بخش زیادی از مهاجران اصلاً نمیدانستند که در این منطقه فلسطینیان زندگی میکنند و تصورشان مانند رفتن اروپاییها به آمریکا یا استرالیا بود که در آنجا سرخپوستان و بومیان حضور داشتند. بااینحال صهیونیستهای افراطی وقتی در آن شرایط قرار گرفتند و مستقر شدند، برای حفظ خودشان بهدنبال یک متحد قدرتمند در دنیا افتادند. اسرائیلیها ابتدا به سمت شوروی گرایش داشتند، چون شوروی اولین کشوری بود که اسرائیل را به رسمیت شناخت. تصور شوروی از اسرائیلیها این بود که آنها کمونهایی مانند شوروی سوسیالیست هستند که در مقابل فئودالهای عرب قرار دارند و در نتیجه شوروی باید از این انسانهای طراز نوین حمایت کند و برای مدتی هم این کار را کردند. اسرائیلیها بعداً به این نتیجه رسیدند که تنها کسی که میتواند پشتیبان آنها باشد، هم بهدلیل قدرتمند بودن و ثروتمند بودن و هم بهدلیل اینکه جامعه بزرگی از یهودیان دارد، آمریکاست. بزرگترین جامعه یهودیان در دنیا بعد از اسرائیل در آمریکاست و در نتیجه دلایل خوبی وجود دارد که این کشور بتواند حامی آنها باشد. بهتدریج اوانجلیستهای آمریکا هم با آنها همراه شدند و پابهپای اسرائیل پیش رفتند. درواقع اسرائیل تبدیل به نیروی نیابتی غرب و بهخصوص آمریکا شد. در جنگ الجزایر کنار فرانسه و انگلستان بود، با حکومت آپارتاید آفریقای جنوبی همکاری میکرد و در هر ماجرایی در کنار مرتجعترین نیروها قرار گرفت.
لابی اسرائیل در آمریکا آنقدر قوی شد که شاه هم به فکر ایجاد یک لابی مشابه افتاد. در خاطرات علم ذکر شده است که شاه به او و اردشیر زاهدی ماموریت داد که یک لابی قوی در آمریکا درست کنند. بعد از گذشت یک ماه که شاه پیگیر ماجرا شد، علم به او گفت یهودیها آنقدر قدرت گرفتهاند که اجازه شکلگیری هیچ لابی دیگری را نمیدهند. اردشیر زاهدی هم گفته بود که این کار غیرممکن است و بهتر است به دنبالش نباشند. اسرائیل از نظر ژئوپلیتیک و در چشمانداز درازمدت خود به این نتیجه رسید که تنها حامیاش آمریکا خواهد بود. پیدایش اسرائیل مسئلهای خاص و پیچیده است. افرادی از گوشهگوشه جهان به یک منطقه رفتند و دولت و کشور درست کردند و حتی زبان عبری را ساختند که قبل از آن وجود نداشت و محدود به چند گویش محلی بود. این اتفاقها تا حد زیادی بهخاطر نزدیکی به آمریکا رخ داد و همزمان نفوذ اسرائیل در آمریکا بسیار عمیق شد. در این حد بگویم که برخی سلاحهای جدید ساختهشده در آمریکا، قبل از اینکه به ارتش این کشور برسد به ارتش اسرائیل داده میشود. یکی از دلایلش همان اوانجلیستهای آمریکا هستند که گروه بسیار نیرومندی هستند.
دلیل اصلی جنگ و به نتیجه نرسیدن مذاکرات ایران و آمریکا را اسرائیل میدانم. ایران در فرآیند گفتوگو و مذاکره با آمریکا با یک مشکل بسیار بزرگ روبهرو است. اینکه آمریکاییها زیر فشار لابیهای نیرومند طرفدار اسرائیل هستند؛ همان لابیهایی که آمریکا را به این جنگ کشانده است. همین امروز بخش بسیار بزرگی از کارشناسان مسائل بینالمللی معتقدند آمریکا بهطور دقیق نمیداند از جنگ با ایران چه میخواهد.
* یکی از دورههای ضعیف شدن لابی اسرائیل در آمریکا بهنظر میرسد دوره ریاستجمهوری اوباما بود که در همان زمان هم توافق برجام شکل گرفت و اسرائیل از هیچ اقدامی برای از بین بردن آن نگذشت و بهطور مدام در برابر اجرای آن مانعتراشی کرد.
اسرائیل از اوباما متنفر بود. اگر به یاد داشته باشید، وقتی نتانیاهو برای سخنرانی به کنگره آمریکا دعوت شد، بدون اینکه با رئیسجمهور آمریکا دیدار کند به این کشور سفر کرد و مستقیم به کنگره رفت. یعنی تا این اندازه اوباما را تحقیر میکردند. امروز هم قدرت لابی اسرائیل یک مسئله جبری و غیرقابلتغییر نیست. همانطور که اشاره کردم ممکن است بهتدریج وضعیتی بهوجود بیاید که افکار عمومی آمریکا از تحمل این بار خسته شوند. در اروپا هم این شرایط در حال شکلگیری است و از این نظر مصممترین کشور اروپایی اسپانیاست که علیه سیاستهای اسرائیل فعالیت میکند. اما کشورهایی مانند فرانسه هنوز بسیار در قبال اسرائیل محتاط هستند. شاید بد نباشد بدانید که مهمترین کسانی که سیاستهای متجاوزانه اسرائیل را در اروپا افشا میکنند، خود یهودیان هستند.
* شرایط امروز ایران و آمریکا نوعی تنش با چشمانداز نامشخص است. ما در شرایط هم جنگ و هم صلح هستیم و گاهی آتش میان دو طرف ردوبدل میشود. تنگه هرمز بسته است، محاصره دریایی برقرار است و مواضع طرفین دائم از سوی طرف مقابل تهدید میشود. با وجود مانع بزرگی به نام اسرائیل، چگونه میتوان راه خروجی برای این شرایط پیدا کرد؟
یک نکته برجسته در مطبوعات غربی در روزهای جنگ به این مسئله اختصاص داشت که اسرائیل افرادی را در ایران هدف قرار داده است که میتوانستند رابطه ایران و آمریکا را به سمت عادیسازی پیش ببرند و از آقای لاریجانی بهعنوان چهره اصلی این افراد یاد میشود. ایران در جنگ اخیر نشان داد که از ظرفیتهای لازم برای اینکه یک قدرت منطقهای باشد و حرفش ارزش داشته باشد، برخوردار است. امروز کشورهای خلیج فارس بهتر از هر زمان دیگری میدانند که بدون همراهی ایران هیچ کاری برایشان امکانپذیر نیست. هرچند بعضی از این کشورها برای هدف تجزیه ایران، شریک اسرائیل شدند. اما نتوانستند این کار را بکنند. من فکر میکنم نهفقط همه سیاستمداران، که همه مردم ایران باید این هدف اسرائیل را جدی بگیرند و به آن توجه داشته باشند. امروز این هدف اسرائیل برای همه آشکار و بهقولی اظهر من الشمس است. قبل از انقلاب هم این هدف را داشتند، چون معتقدند ایران زیادی بزرگ است.
تنها عاملی که میتواند بنبست مذاکراتی ایران و آمریکا را باز کند، این است که افکار عمومی آمریکا بهتدریج علیه اسرائیل شود و اتفاقاً این مسئله بهتدریج در حال وقوع است. نظرسنجیها هم نشان میدهد بخش بزرگی از آمریکاییهای ۱۹ تا ۳۰ساله طرفدار فلسطین هستند.
ایران بعد از این جنگ، یک نوع پرستیژ تازه هم در سطح منطقه و هم در سطح مفهوم جنوب جهانی (The Global South) پیدا کرده است. جنوب جهانی شامل یک سلسله از کشورها ازجمله چین و روسیه و برزیل است. ایران در این میان اعتبار پیدا کرده است که بهعنوان نمونه در مذاکرات اخیر بریکس میتوان نشانههایش را مشاهده کرد. اما نباید در این مرحله ماند. ایران باید با توجه به نفوذ و اعتباری که بهدست آورده است از این مرحله بالاتر برود. امروز در سطح منطقه و جهان نوعی بحران بهوجود آمده که روزبهروز گستردهتر میشود و همه کشورها بهویژه کشورهای مجاور ایران میخواهند خودشان را از این بحران نجات بدهند. نظر من این است که نظم جهانی ایجادشده بعد از جنگ جهانی دوم دیگر فرو ریخته است. حتی مفهومی مانند «غرب» دیگر به شکلی که ما آن را در گذشته بهکار میبردیم، وجود ندارد. وقتی ایالاتمتحده آمریکا به فکر گرفتن کاناداست، وقتی میخواهد گرینلند را از نروژ بگیرد، وقتی اسم دریاچهها در کانادا یا مکزیک را تغییر میدهد، عملاً نظم جهانی از بین رفته است. بسیاری از کشورهای دنیا به سمت نوعی ناسیونالیسم افراطی در حال حرکت هستند و شعار بازگشت به گذشته را میدهند. به این مسئله هم توجه کنید که شرایط آمریکا با رفتن ترامپ تغییر نمیکند و امپریالیسمی که امروز حاکم شده است، ادامه خواهد داشت. آمریکا ونزوئلا را گرفت برای اینکه نفتش را تصاحب کند و امروز کنترل نفت این کشور را بهدست گرفته است. تفکرهایی در میان نظریهپردازان این گروههای افراطی وجود دارد که حتی میگوید نفت ایران باید دوباره بهدست کمپانی ایران و انگلیس بیفتد و منافعش در راستای تبدیل ایران به چندین دوبی هزینه شود. من این نظریهها را در نوشتههای متفکران این گروهها دیده و خواندهام. امروز دموکراسیهای لیبرال دچار بحران شدهاند و در هر کشور اروپایی که نگاه میکنید قدرت گرفتن افرادی را میبینید که تفکراتی بهشدت خطرناک دارند.
ایران باید به یک دیپلماسی بسیار فعال برگردد و بهطور مشخص در کنار کشورهای بزرگ منطقه قرار بگیرد. ایران باید بتواند با ترکیه که منافع مشترک بسیاری با ما دارد، همکاریهای خود را گسترش دهد. ما باید روابط درخشانی با ترکیه و حتی عربستان داشته باشیم. عربستان قدرت ایران را بسیار بهتر از گذشته شناخته است.
در چنین شرایطی ایران باید به یک دیپلماسی بسیار فعال برگردد و بهطور مشخص در کنار کشورهای بزرگ منطقه قرار بگیرد. ایران باید بتواند با ترکیه که منافع مشترک بسیاری با ما دارد، همکاریهای خود را گسترش دهد. یکی از دلایلی که باعث شد کردها در جنگ ۴۰روزه نتوانند در راستای اجرای اهداف آمریکا و اسرائیل وارد ایران شوند، ترکیه بود. اردوغان در برابر این تحرکها ایستاد، چون آن را علیه منافع ترکیه تلقی میکرد. ما باید روابط بسیار درخشانی با ترکیه و حتی عربستان داشته باشیم. عربستان سعودی قدرت ایران را بسیار بهتر از گذشته شناخته است. ایران باید دیپلماسی منطقهای را سازمان بدهد و با پاکستان و هند هم روابط نزدیکی برقرار کند. این دیپلماسی بهتدریج راههای مذاکره با ایالاتمتحده را هم باز میکند. دیپلماسی آمریکا در حال حاضر دیپلماسی معاملاتی است و ایران ظرفیتها و عرصههای بسیاری برای معامله برد-برد با آمریکا دارد. ازجمله باز کردن راههای سرمایهگذاری شرکتهای آمریکا در میادین نفتی و گازی و دیگر صنایع بسیار مهم که بهرغم تمام مشکلات هنوز سرپا هستند. صنایع پتروشیمی یا داروسازی ایران حرفهای زیادی برای گفتن دارد. یکی از راههایی که ایران در مقابل اسرائیل میتواند در پیش بگیرد این است که تعداد متحدان نیرومندش را در دنیا بیشتر و بیشتر بکند. روابط ما با چین و حتی روسیه باید بسیار نزدیک باشد. اما در ورای آن به کشورهای اروپایی هم نزدیک شویم و راهی برای توافق و تعامل با آمریکا، البته به زبان دیپلماتیک خودمان پیدا کنیم. همه اینها مستلزم بهکار گرفتن یک زبان تازه و ترسیم یک چهره متفاوت از ایران است. امروز یک فرصت بزرگ برای ایران فراهم شده است که با توجه به قدرتی که در جنگ از خودش نشان داده و صاحب اقتدار شده است، در دنیا نفوذ دیپلماتیک خودش را گسترش دهد. البته در همه این موارد «اگر» وجود دارد و به قول مولانا «لیک ای جان در اگر نتوان نشست».
رسیدن به چنین شرایطی در گام نخست نیازمند یک آشتی ملی است که همه راهها را باز میکند. آیا این سوال را کردهایم که چرا بخشی از ایرانیهای عمدتاً تحصیلکرده تبدیل به ستون پنجم دشمن شدهاند؟ چون این رویکرد ریشه در شعارهای زیانبار گذشته یعنی «خودی و غیرخودی» دارد. چرا من و افراد زیادی مانند من که دلمان برای ایران میتپد باید در خارج از کشور باشیم؟ من از دانشگاههای فرانسه بازنشسته شدم درحالیکه آرزو داشتم در دانشگاههای کشور خودم تدریس کنم. آرزوی من و صدها هزار مانند من این است که بتوانیم این فعالیتهای علمی و فکری و دانشگاهی را در ایران انجام بدهیم. یک کتاب مهم فرانسوی مربوط به قرن نوزدهم وجود دارد با عنوان ملت چیست که فکر میکنم به فارسی هم ترجمه شده است. این کتاب توصیف بسیار خوبی از ملت ارائه میدهد و میگوید ملت یک رفراندوم هر روزه است. مردم یک ملت هر روز از خودشان میپرسند که آیا میخواهند با هم زیر سقف یک وطن زندگی کنند یا نه. خصوصیت بارز یک ملت این است که در تاریخ خود خاطرات مشترک دارد و با سختیها، خوبیها، دورههای مختلف سر کرده است. ملت نیاز به خاطرات مشترک و پروژههای مشترک دارد. این است که ملت را در کنار هم نگه میدارد. کتاب یک توصیه بسیار خوب دیگر هم دارد که بهنظرم بسیار به کار ما میآید؛ اینکه ملت بدون فراموشی ملت نمیشود. ملت باید یاد بگیرد که گاهی فراموش کند. یعنی در بند گذشتهها نماند. ببینید ما هنوز اتفاقی که در 28 مرداد 1332 افتاد را یادمان نرفته است، هنوز روی مسائل انقلاب 1357 درگیر هستیم، هنوز ذهن ما مشغول وقایع زیادی است که از تاریخ آنها بسیار گذشته است و سر آنها دعوا داریم. این حرف بسیار مهمی است که تا یک ملت فراموشی را یاد نگیرد، ملت نمیشود. برای همین میگویم تنها راهی که میتوانیم در آن حرکت کنیم و به آینده امیدوار باشیم راه آشتی ملی است. در این طریق است که میتوانیم بهتدریج مشکلات سیاست داخلی، سیاست خارجی، شکافهای اجتماعی و ناترازیهای اقتصادی کشور را حل کنیم.