تراژدی وحدتنظر روشنفکران ایرانی در اقتصاد | پایهریزی «اقتصاد دستوری» با دو نیروی سوسیالیسم و ناسیونالیسم اقتصادی
به گزارش اقتصادنیوز، تاریخ، صحنهی نبردِ بیوقفه و پویای اندیشههاست. هیچ انقلابی در جهان رخ نداده و هیچ ساختار سیاسی یا اقتصادی پدید نیامده، مگر آنکه پیشتر، بذرهای فکریِ آن در قلمروِ ذهنِ انسانها کاشته شده باشد. این به معنای تقلیل تاریخ به تاریخ اندیشه نیست. بلکه به معنی اثر تعیینکننده اندیشهها برتحولات تاریخی است.
از این رو، روشنفکران و نخبگانِ فکری نقشی مؤثر و سرنوشتساز ایفا میکنند؛ همانها که مفاهیم انتزاعی را به باورهای عمومی، شعارها، ارزشها و حتی سیاستهای کلان کشورها تبدیل میکنند و با این کار، مسیر حرکت جوامع را دگرگون میسازند. وقتی نگرشِ عمومی نسبت به مفاهیم بنیادینی چون آزادی، عدالت، مالکیت و قانون در جوامع تغییر میکند، ساختارهای مادی نیز در یک فرایند بلندمدت به دنبال آن دستخوش تحول میشوند.
اقتصادنیوز: آیا علی شریعتی شیاد بود؟ آیا صرفاً مفسری نو از اسلام بود یا روشنفکری که مفاهیم مارکسیستی را در قالبی دینی بازتولید کرد؟ منتقدان او معتقدند که شریعتی با نفی مالکیت خصوصی، تقدیس دولت، ایدئولوژیک کردن دین و روایت طبقاتی از تاریخ، زمینه نظری گسترش دولتسالاری و تضعیف اقتصاد آزاد را فراهم ساخت. از این منظر، نقد شریعتی تنها بازخوانی اندیشه یک متفکر نیست، بلکه تلاشی برای فهم ریشههای فکری بسیاری از سیاستها و ساختارهایی است که دههها بر اقتصاد و جامعه ایران سایه افکندهاند.
مطالعه تاریخ معاصر ایران، از زاویه تأثیر اندیشهها و افکار روشنفکران بر روندها و تحولات تاریخی، میتواند بینشهای جدیدی درباره علل عقب ماندگی اقتصاد ایران ایجاد کند. سرنوشتِ پرفرازونشیبِ ملت ایران در یک قرنِ گذشته، نه در چاههای نفت رقم خورد، نه در پادگانها و نه صرفاً در اتاقهای فکرِ قدرتهای خارجی؛ بلکه در لابهلایِ کتابها، ترجمهها و سخنرانیهایِ روشنفکرانی شکل گرفت که مسیر تاریخ ایران را ریلگذاری کردند.
آرمانهای مشروطه
در تاریخ معاصر ایران، روشنفکران، نویسندگان، مترجمان و خطیبان با وارد کردن، بومیسازی و ترویج الگوهای فکری خاص، ذهنیت عمومی را شکل دادهاند، ارزشهای جدیدی آفریدهاند و در نهایت، در پایه ریزی نهادهای سیاسی و اقتصادی کشور اثرگذار بودند.
مورخان معمولاً آغاز تحولات تاریخ معاصر را دوره جنگهای ایران و روسیه و نهضت مشروطه فرض میگیرند. روشنفکران عصر مشروطه حامل ایدهای بسیار مترقی و حیاتی بودند: ایده «حکومت قانون» و محدود کردن قدرتِ مطلقه پادشاه. آنها به درستی دریافته بودند که شکوفایی و پیشرفت تنها در سایه نظمی امکانپذیر است که در آن، جان، مال و آزادیهای فردی شهروندان از دستاندازیهای خودسرانه حکومت در امان باشد. این ایده، در هستهی خود، دفاع از یک آزادیِ «سلبی» بود؛ یعنی ایجاد حریمی امن برای فرد تا بتواند بدون دخالت قدرت حاکم، اهداف و منافع خود را دنبال کند. بنابراین میتوان گفت هدف اولیه مشروطه، طراحی یک چارچوبِ حقوقیِ بیطرف بود تا جامعه بتواند در بستر آن رشد کند.
با وجود توفیقات قابل توجه، نهضت مشروطه به بحرانهای عدیدهای برخورد و با وقوع جنگ جهانی اول و سقوط سلسله قاجار، کشور در فقر و ناامنی فرو رفت. با ظهور رضاشاه و ایجاد امنیت و نظم نسبی، روشنفکران مشروطهخواه توانستند بخشی از آرمانها و آرزوهای مشروطه را با شاه جدید به واقعیت بدل کنند. هرچند که حاکمیت قانون و مشروط شدن قدرت شاه به صورت تام و تمام محقق نشد.
ناسیونالیسم انزواگرا
با گذشت زمان و ورود به دهههای میانی قرن بیستم، فضای فکری ایران شاهد یک چرخشِ پارادایمیِ بود. مفهومِ «آزادی» که روزگاری به معنایِ رهایی فرد از استبداد حاکم بود، تغییر شکل داد و در قالب اندیشههای ناسیونالیستی، به معنایِ «رهاییِ جمعیِ ملت از سلطه بیگانگان» بازتولید شد. این تغییرِ ظریف اما بنیادین در مفهوم آزادی، که در دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت و صدارت محمد مصدق به اوج خود رسید، تبعاتِ عینی برای اقتصاد سیاسی ایران به همراه داشت.
ناسیونالیسمِ انزواگرا و ضدغرب، نوعی از آزادی را ترویج میکرد که در آن، فردِ انسانی هویتی مستقل نداشت و تنها به عنوان جزئی از یک کلِ بزرگتر به نام «ملت» معنا پیدا میکرد. در این نگاه، آزادی به معنای تسلطِ جمعیِ دولتِ ملی بر منابع کشور تفسیر شد.
روشنفکران و سیاستمدارانِ ملیگرا (جبهه ملی و انشعابات آن)، با اتکا به این ایده، گمان میکردند که ثروت ملی صرفاً یک پدیده فیزیکی و مادی (مانند نفتِ خام در زیر زمین) است و اگر مالکیتِ حقوقیِ آن به دست دولت بیفتد، ناگهان رفاه و استقلال برای کشور به ارمغان خواهد آمد. این ایده، یکی از بزرگترین خطاهای شناختی در تاریخ اقتصاد سیاسی ایران بود، زیرا این حقیقتِ بدیهی را نادیده میگرفت که یک ماده خام، به خودی خود ارزشی ندارد، بلکه ارزشِ آن از طریق شبکهی پیچیدهای از سرمایهگذاری، فناوری، دانشهای تخصصیِ پراکنده و تجارتِ آزادِ جهانی شکل میگیرد.
با قطع کردن ارتباط اقتصاد ایران با این شبکه جهانی به نام استقلالطلبی، دولت نه تنها ثروتی خلق نکرد، بلکه اقتصاد را در مسیر انزوا و فروپاشی قرار داد. ناسیونالیسمِ اقتصادی به تدریج این ایده مخرب را در ذهن ایرانیان نهادینه کرد که دولت، تنها نهادِ مشروع برای مدیریت ثروتهای بزرگ است و مالکیت خصوصی و سرمایهگذاری خارجی، مترادف با غارت و استعمار است.
سوسیالیسم و چپزدگی روشنفکران
اما این تنها ناسیونالیسم مصدقیها نبود که تیشه به ریشه اقتصاد بازار در ایران زد؛ ورود و گسترشِ خیرهکنندهی اندیشههای چپِ مارکسیستی و شکلگیری سازمانها و احزابی چون حزب توده، ضربهی نهایی را بر پیکرِ درکِ عقلانی از اقتصاد سیاسی وارد کرد. روشنفکرانِ چپگرا، با ترجمهی آثار مارکسیستی و ترویج ادبیاتِ سوسیالیستی، فضایی فکری در ایران ایجاد کردند که در آن، سرمایهداری، بازار آزاد، سودآوری و رقابت به عنوان کثیفترین و غیرانسانیترین مفاهیم معرفی شدند.
جذابیتِ این ایدهها برای روشنفکران ایرانی ریشه در یک «غرورِ روشنفکرانه» داشت؛ آنها به عنوان قشرِ تحصیلکرده، احساس میکردند که از نظر اخلاقی و فکری برتر از بازاریان و کارآفرینان هستند، اما از آنجا که نظام بازار، پاداشهای مالی را نه بر اساسِ مدارکِ تحصیلی یا ادعاهای اخلاقی، بلکه بر اساسِ تواناییِ رفع نیازهای مصرفکنندگان توزیع میکند، روشنفکرانِ چپگرا کینهای عمیق نسبت به منطق بازار پیدا کردند.
آنها برای ارضای این سرخوردگی، به ایدئولوژیای پناه بردند که به آنها وعده میداد با نابودی بازار و ایجاد یک اقتصادِ برنامهریزیشده، کنترلِ جامعه به دستِ نخبگانِ دانا و آگاه (یعنی خودشان) خواهد افتاد.
درک غلط از مناسبات اقتصادی
روشنفکران چپگرا، با ترویجِ نگاهِ «بازی با جمعِ صفر» به اقتصاد، به مردم القا کردند که ثروتِ ثروتمندان، حاصلِ دزدیدنِ حقِ فقراست و اقتصاد نه یک عرصه برای خلقِ ثروتِ جدید از طریق نوآوری، بلکه کیکی ثابت است که باید توسطِ دولت به طور مساوی تقسیم شود. نتایج منطقی این ایده به تلاش برای ساختن دولت مطلوبی منتهی میشود که به ستاندن حق فقرا از ثروتمندان باور داشته باشد. دفاع از فقرا و مستضعفین و خلق تحت ستم ابعاد اخلاقی نیز پیدا کرد، به امری مشروع و اخلاقی تبدیل شد که باید برای آن جنگید و مبارزه کرد حتی با اسلحه و گلوله.
آنها این توهم را به جامعه تزریق کردند که میتوان بدونِ نیاز به نظام بازار (که آن را سرمایهداری مینامیدند) و مالکیت خصوصی، تمامِ نیازهای جامعه را از طریقِ یک کمیتهی مرکزی برنامهریزی و تامین کرد. در نتیجهی فعالیتِ بیوقفهی این روشنفکران، ذهنیتِ ضدِ سرمایهداری چنان در تار و پودِ فرهنگِ سیاسی ایران رسوخ کرد که حتی راستگراترین و مذهبیترین سیاستمداران نیز برای کسب محبوبیت، چارهای جز استفاده از ادبیاتِ چپ و اجرای سیاستهای مداخلهگرایانه و سوسیالیستی نداشتند. در فضای عمومی این دوران، دفاع از حقوق مالکیت و آزادی انتخابِ اقتصادی، افکاری ارتجاعی بود و به شدت تخطئه و طرد میشد.
ستونهای فکری اقتصاد دستوری
در جنبش انقلابی دهه 1350 که در نهایت به انقلاب اسلامی منتهی شد، گروههای اسلامگرا و گروههای چپگرا نه تنها در راهبرد مبارزه و برانداختن حکومت پهلوی همسو بودند، بلکه در تلقی و نگاه به اقتصاد نیز اشتراکات فراوانی داشتند. این اشتراکات را در تحلیل نهایی میتوانیم ترکیبی از ناسیونالیسم ضدغرب و ایدههای چپگرایانه با ارزشهای مذهبی بدانیم. در دهههای چهل و پنجاه شمسی، نسلی از روشنفکرانِ مذهبیِ چپگرا، به ویژه چهرههایی مانند علی شریعتی، پا به عرصه گذاشتند که توانستند در تغییر مسیر تاریخ ایران نقش ایفا کنند، تا جایی که انقلابیون سال 57، شریعتی را «معلم انقلاب» لقب داند.
کاری که این جریانِ روشنفکری انجام داد، صرفاً بازتفسیرِ دین نبود؛ آنها دین را از یک رابطه شخصیِ معنوی، یک نظامِ اخلاقی و مناسکی برای تحکیم نظمهای سنتی جامعه، به یک ایدئولوژیِ تمامعیارِ سیاسی، انقلابی و اقتصادی تبدیل کردند. شریعتی و همفکرانش، مفاهیمِ مارکسیستی مانند تضاد طبقاتی، جبر تاریخ، انقلابِ پرولتری و نفیِ مالکیتِ خصوصی را گرفتند و آنها را در لباسی از اصطلاحاتِ مذهبی و اسطورههای شیعی به جامعه عرضه کردند.
این ایدئولوژی انقلابی، به صراحت ادعا میکرد که یک راهِ رستگاریِ واحد و یک الگویِ بینقص برای ساختنِ جامعه آرمانی وجود دارد و تمامِ ارزشهای خوبِ انسانی -از عدالت و آزادی گرفته تا اخلاق و معنویت و رفاه- تنها در سایهی برپاییِ این جامعهی توحیدیِ بیطبقه محقق خواهد شد.
این تفکرِ اتوپیایی، مانع درکِ واقعبینانه از انسان و اقتصاد بود. آنها نمیپذیرفتند که ارزشهای انسانی اغلب با یکدیگر در تضادند و نمیتوان آزادیِ کامل و برابریِ مطلقِ اقتصادی را همزمان به دست آورد. در ذهنیتِ این روشنفکران، هرگونه تکثرگرایی، تنوعِ آرا و سبکهای زندگیِ متفاوت، به عنوانِ غربزدگی، انحراف و وابستگی به امپریالیسم تقبیح میشد. اقتصاد در نگاه آنها نه علمِ تخصیصِ منابعِ کمیاب بر اساسِ انتخابهای عقلانیِ افراد، بلکه میدانِ جنگِ حق و باطل بود. آنها با تحقیرِ مفاهیمی چون سود، تجارت و رفاهِ مادی، نوعی قناعت و ریاضتکشیِ انقلابی را ترویج میکردند که هدفش خلقِ یک «انسانِ طرازِ نوین» بود.
وقتی شما هدفِ اقتصاد سیاسی را از تامین نیازهای روزمرهی مردم، به ساختنِ یک انسانِ بینقص و یک بهشتِ زمینی تغییر میدهید، طبیعتاً هرگونه مداخله، مصادره، سرکوب و اعمالِ خشونتی را از سویِ دولت برای رسیدن به آن هدفِ مقدس توجیه میکنید. ایدههای این جریان، نیروی محرکهای شد که جامعه را واردِ تونلی از آزمایشهای مهندسیِ اجتماعی و اقتصادِ دولتیِ دستوری کرد. سیطرهی این اندیشه باعث شد تا نهادهای اقتصادی نه بر اساسِ کارایی و منطقِ بازار، بلکه بر اساسِ تعهدِ ایدئولوژیک و وفاداری به یک آرمانِ واحد سازماندهی شوند، که نتیجه آن، از بین رفتنِ نظامِ قیمتها، مصادره کارخانهها و بانکها، اتلافِ گسترده منابع، فرار سرمایهها و توقف اقتصاد ایران بود.
پیروان مصدق و شریعتی
از میان روشنفکران اتقلابی که در تداوم نحلههای مصدقی بودند و علی شریعتی را نه تنها معلم انقلاب، بلکه اصلاحگر دینی میدانستند، جریانی پدید آمد که تحت عنوانِ «روشنفکرانِ دینی» شناخته میشوند. این جریان که خود در گذشته از حامیانِ همان ایدههای انقلابی و اتوپیایی بود، پس از مشاهدهی نتایجِ عملیِ پیوند زدنِ مطلقگراییِ انقلابی با قدرتِ متمرکزِ دولتی، تلاش کرد تا مسیرِ طی شده را موردِ بازبینی قرار دهد.
روشنفکرانِ دینی به تدریج متوجه شدند که وقتی یک ایدئولوژی (چه چپ و چه مذهبی) تلاش میکند تمامِ شئونِ زندگیِ انسانها، از جمله اقتصادِ آنها را از یک مرکزِ واحد هدایت کند، نتیجهای جز اقتصاد دولتی و ناکارآمدی نخواهد داشت. آنها -با پیشتازی عبدالکریم سروش- شروع به پذیرشِ مفهومی بسیار کلیدی کردند: مفهومِ «کثرتگرایی» یا «پلورالیسم». این نحله فکری به این نتیجه رسیدند که انسانها دارای ارزشها، اهداف و برداشتهای متفاوتی از خیر، سعادت و دین هستند.
با وجودِ این چرخشِ فکریِ ارزشمند به سمتِ پذیرشِ حقوقِ فردی و تکثر، بخشِ بزرگی از این جریان هنوز نتوانسته است به طور کامل از زیرِ سایه سنگینِ اندیشههای ضدسرمایهداریِ گذشته رهایی یابد. آنها اغلب در حوزه سیاست، شعار آزادی و کثرتگرایی میدهند، اما وقتی نوبت به اقتصاد میرسد، همچنان با شک و تردید به مکانیسمِ بازار، مالکیتِ خصوصی و سیستمِ قیمتها نگاه میکنند و خواهانِ حضورِ دولت برای «برقراریِ عدالتِ اجتماعی» میباشند.
این تناقضِ درونی نشان میدهد که درکِ نیازمندی آزادیِ سیاسی و مدنی به آزادیِ اقتصادی، هنوز در سپهرِ اندیشهی ایران به تکامل نرسیده است. شما نمیتوانید منابعِ مادیِ یک جامعه را در دستِ یک قدرتِ متمرکز قرار دهید و همزمان از آن قدرت بخواهید که آزادیِ بیان، عقیده و سبکِ زندگیِ شهروندان را محترم بشمارد. قدرتی که نانِ مردم را در دست دارد، ناگزیر جان و اندیشهی آنها را نیز کنترل خواهد کرد.
تراژدی تاریخ معاصر ایران
اقتصاد ایران، قربانیِ توطئههای صرفاً خارجی یا جبرِ جغرافیاییِ ناشی از داشتنِ نفت نبوده است؛ بلکه بیش از هر چیز، قربانیِ «ایدههای ویرانگر» بوده است. از ملیگرایانِ ضدبازار تا مارکسیستهای تودهای، و از روشنفکرانِ مذهبیِ چپگرا تا گروههای مسلح انقلابی، همگی در یک خطایِ معرفتشناختیِ مشترک بودند: غرورِ کشندهای که به آنها القا میکرد میتوانند جامعه و اقتصاد را بر اساسِ نقشههای ذهنیِ خود از بالا به پایین طراحی کنند و انسانها را مانندِ مهرههای شطرنج برای رسیدن به یک اتوپیایِ خیالی جابجا کنند.
آنها نهادهای اجتماعی برآمده از قرنها تجربه زیسته انسان ایرانی، دانشِ پراکنده میلیونها انسانِ عادی، و سیگنالهای حیاتیِ بازار را نادیده گرفتند و به جایِ آن، خواستارِ اعمالِ اراده متمرکز شدند. تراژدی تاریخ معاصر ایران این بود که در تلقی از نظم اقتصادی ایدهآل، تفاوت دیدگاه چندانی میان محمد مصدق، علی شریعتی، شاپور بختیار، احسان طبری، نورالدین کیانوری، ایرج اسکندری، حیدرخوان عمواوغلی، امیرپرویز پویان، بیژن جزنی، مسعود احمدزاده، حمید اشرف، موسی خیابانی، مجید شریف واقفی، فرخ نگهدار، عبدالصمد کامبخش، جعفر پیشه وری، خسرو روزبه، صمد بهرنگی، اشرف دهقانی، تقی شهرام، جلال آل احمد، محمد نخشب، خلیل ملکی، حبیبالله پیمان، ابوالحسن بنیصدر، غلامحسین ساعدی، احمد شاملو، خسرو گلسرخی، رضا براهنی، سعید سلطانپور، ارواند آبراهامیان، آصف بیات، عزتالله سحابی، عبدالکریم سروش و بسیاری دیگر وجود نداشت.