تحت فشار؛ روایتی هیجانی از روزهای منتهی به عملیات نرماندی

اقتصاددانان و هواشناسان چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی دارند؟ | ورود هواشناس به حساس‌ترین اتاق‌های تصمیم‌گیری | یک هواشناس عامل پیروزی متفقین شد

سرویس: اقتصادی کدخبر: ۸۰۴۸۸۰
اقتصادنیوز: «تحت فشار» (The pressure) به کارگردانی آنتونی ماراس، روایتی هیجانی از روزهای منتهی به عملیات نرماندی در جنگ جهانی دوم است. فیلم داستان جیمز استگ، هواشناسی را روایت می‌کند که با پیش‌بینی یک توفان، فرماندهان متفقین را در برابر تصمیمی سرنوشت‌ساز قرار داد. اندرو اسکات در نقش استگ و برندن فریزر در نقش ژنرال آیزنهاور بازی می‌کنند.
اقتصاددانان و هواشناسان چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی دارند؟ | ورود هواشناس به حساس‌ترین اتاق‌های تصمیم‌گیری | یک هواشناس عامل پیروزی متفقین شد

به گزارش اقتصادنیوز، «تحت فشار» (The pressure) فیلم بسیار خوبی درباره جنگ جهانی دوم است که داستان ورود یک متخصص هواشناسی را به یکی از حساس‌ترین اتاق‌های تصمیم‌گیری متفقین روایت می‌کند. حضور او از این جهت اهمیت دارد که پیش‌بینی‌اش در یکی از سرنوشت‌سازترین عملیات‌های جنگ جهانی دوم اثری تعیین‌کننده می‌گذارد.

الهه طهماسبی در شماره 645 هفته نامه تجارت فردا نوشت: فیلم را «آنتونی ماراس» کارگردانی کرده است که پیش از این فیلم «هتل بمبئی» را از او دیده‌ایم. ماراس که چند فیلم مستند را هم در کارنامه دارد، به روایت داستان‌های واقعی در فضاهای پرتنش علاقه زیادی نشان داده و معمولاً شخصیت‌هایش را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که باید زیر فشار شدید روانی و در زمانی محدود تصمیم بگیرند. همچنین واقع‌گرایی و روایت تاریخ از ویژگی‌های کار اوست و «تحت فشار» نیز بر این علاقه صحه می‌گذارد. فیلمنامه را «دیوید هیگ» نوشته است که همین داستان را پیش‌تر در قالب نمایشنامه روایت کرده بود. در فیلم تحت فشار، «اندرو اسکات» نقش هواشناسی به نام «جیمز استگ» را بازی می‌کند و «برندن فریزر» در نقش ژنرال «دوایت آیزنهاور» ظاهر می‌شود. اما جیمز استگ که بود و چرا نظر یک هواشناس تا این اندازه برای فرماندهان متفقین اهمیت پیدا کرد؟

پوستر فیلم تحت فشار

«تحت فشار» (The pressure) به کارگردانی آنتونی ماراس، روایتی هیجانی از روزهای منتهی به عملیات نرماندی در جنگ جهانی دوم است. فیلم داستان جیمز استگ، هواشناسی را روایت می‌کند که با پیش‌بینی یک توفان، فرماندهان متفقین را در برابر تصمیمی سرنوشت‌ساز قرار داد. اندرو اسکات در نقش استگ و برندن فریزر در نقش ژنرال آیزنهاور بازی می‌کنند.

جیمز استگ هواشناسی اسکاتلندی بود که در جریان جنگ جهانی دوم به‌عنوان افسر هواشناسی در خدمت نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا درآمد. در روزهای منتهی به عملیات نرماندی، به او ماموریت دادند که به فرماندهان بگوید روز عملیات هوا چگونه خواهد بود. قرار بود نیروهای متفقین صبح روز ۵ ژوئن ۱۹۴۴ به سواحل فرانسه اشغالی حمله کنند. هزاران کشتی و هواپیما و بیش از صد هزار سرباز برای عملیاتی آماده شده بودند که ماه‌ها برای آن برنامه‌ریزی شده بود. تغییر زمان عملیات بسیار دشوار و پرهزینه بود و حتی می‌توانست کل نقشه را به خطر بیندازد. در چنین شرایطی استگ خبر خوبی برای فرماندهان نداشت. او معتقد بود وضعیت آرام هوا دوام نمی‌آورد و به‌زودی شرایط جوی به‌شدت نامساعد می‌شود. مشکل اینجا بود که وقتی سرهنگ استگ از توفان و دریای متلاطم سخن می‌گفت، بیرون از اتاق فرماندهی، نشانه آشکاری از تغییرات جوی دیده نمی‌شد. از سوی دیگر، برخی پیش‌بینی‌ها، از جمله پیش‌بینی سرهنگ «ایروینگ کریک»، با نظر او همخوانی نداشت. کریک هواشناس شناخته‌شده و باتجربه‌ای بود که پیش‌بینی‌های موفق گذشته، اعتبار زیادی برایش به همراه آورده بود. او و تیم هواشناسی آمریکایی نسبت به شرایط جوی پنجم ژوئن خوش‌بین‌تر بودند و برخلاف استگ، نشانه‌ای نمی‌دیدند که لغو یا تعویق عملیات را ضروری کند. همین اختلاف، تصمیم آیزنهاور را دشوارتر می‌کرد، به این شکل که دو گروه از متخصصان، با بررسی داده‌های یکسان، به دو تصویر متفاوت از آینده رسیده بودند. بااین‌حال استگ بر تحلیل خود ایستاد. اگر نیروها طبق برنامه در پنجم ژوئن حرکت می‌کردند، باد شدید، ابرهای متراکم و دریای متلاطم می‌توانست عملیات را با فاجعه روبه‌رو کند. مسئولیت تصمیم نهایی البته با او نبود.

تصمیم را آیزنهاور باید می‌گرفت که می‌دانست تعویق عملیات نیز خطرهای بزرگی دارد. اما برای تصمیم‌گیری باید به پیش‌بینی مردی اعتماد می‌کرد که نمی‌توانست برای حرفش تضمینی بدهد. درنهایت استدلال سرهنگ استگ پذیرفته شد و آیزنهاور قبول کرد عملیات را متوقف کند. در ساعت‌های بعد، همان تغییرات جوی که استگ در مورد آن هشدار داده بود پیش آمد. اگر عملیات در پنجم ژوئن آغاز می‌شد، نیروهای متفقین با دریای متلاطم، باد شدید و شرایط بسیار نامساعد در کانال مانش روبه‌رو می‌شدند. حالا دیگر مشخص شده بود که هشدار استگ بی‌دلیل نبوده است.

اما حل یک مسئله، مسئله بزرگ‌تری پیش‌روی فرماندهان متفقین گذاشته بود. امکان به تعویق انداختن عملیات برای مدت طولانی وجود نداشت. هر روز تاخیر، خطر لو رفتن نقشه حمله را بالاتر می‌برد و ماه‌ها برنامه‌ریزی محرمانه را به خطر می‌انداخت. از سوی دیگر، وضعیت جزرومد، نور ماه و الزامات عملیاتی نیز به این معنا بود که فرصت بعدی به‌آسانی به‌دست نمی‌آید. نگرانی زمانی بیشتر می‌شد که پیش‌بینی‌های سرهنگ استگ نشان می‌داد شرایط جوی نامساعد ممکن است برای مدتی ادامه پیدا کند. در همین نقطه بود که دومین و شاید مهم‌ترین پیش‌بینی استگ مطرح شد.

درحالی‌که پنجم ژوئن هوا همچنان متلاطم بود، باد می‌وزید و باران می‌بارید، او پس از بررسی تازه‌ترین داده‌های هواشناسی و مشورت با دیگر اعضای تیم، از احتمال یک بهبود موقت و باز شدن پنجره‌ای کوتاه خبر داد. این بار مسئله حتی حساس‌تر بود. استگ در مرحله نخست نقشی سلبی ایفا کرد. یعنی هشدار داد که حمله در پنجم ژوئن انجام نشود. اگر فرماندهان هشدار او را نادیده می‌گرفتند، مسئولیت تصمیم بر عهده خودشان بود. اما این بار استگ باید یک گام فراتر می‌رفت.

او دیگر نگفت حمله نکنید، بلکه پیشنهاد داد که حمله کنند. در پیش‌بینی نخست، وظیفه‌اش جلوگیری از یک تصمیم خطرناک بود، اما در پیش‌بینی دوم، زمان مناسب حمله را پیشنهاد کرد. به این ترتیب، پیش‌بینی دوم بار مسئولیت بسیار سنگین‌تری بر دوش او می‌گذاشت. مسئله این بود که اگر پنجره‌ای که پیش‌بینی کرده بود باز نمی‌شد، هزاران سرباز و یکی از بزرگ‌ترین عملیات‌های نظامی تاریخ در معرض خطر قرار می‌گرفت. پس فقط پیش‌بینی وقوع توفان نبود، استگ باید زمان فروکش کردن آن را نیز درست تشخیص می‌داد. براساس ارزیابی او، در ساعت‌های آینده باد آرام‌تر می‌شد، ابرها تا اندازه‌ای کنار می‌رفتند و اوضاع برای اجرای عملیات، تا حدودی مساعد می‌شد. آیزنهاور بار دیگر باید تصمیم می‌گرفت.

این بار تصمیمی شاید دشوارتر از قبل. سرانجام به پیش‌بینی استگ اعتماد کرد و فرمان حمله صادر شد. همین پنجره کوچک جوی، امکان اجرای عملیات در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ را فراهم کرد. ارتش متفقین به فرانسه حمله کرد و عملیات با موفقیت به پایان رسید. اگر استگ در پیش‌بینی نخست اشتباه می‌کرد، متفقین ممکن بود در دل توفان وارد کانال مانش شوند و اگر در پیش‌بینی دوم اشتباهی صورت می‌گرفت، یکی از بزرگ‌ترین عملیات‌های نظامی تاریخ شکست می‌خورد.

داستان «تحت فشار» از این جهت جذاب است که درباره قهرمانی در میدان جنگ نیست. شخصیت اصلی نه تفنگی در دست دارد، نه فرمانده یک لشکر است و نه حتی می‌تواند با اطمینان بگوید که پیش‌بینی‌اش درست از آب درمی‌آید. او فقط داده‌ها را می‌بیند، مدل‌ها و گزارش‌های مختلف را کنار هم می‌گذارد و درنهایت درباره آینده‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده، نظر می‌دهد؛ اما می‌داند که اگر اشتباه کند، هزینه اشتباهش را هزاران نفر خواهند پرداخت.

فیلم تحت فشار

فیلم تحت فشار با روایتی تامل‌برانگیز به پایان می‌رسد. در پایان گفته می‌شود که سال‌ها بعد، جان اف. کندی از آیزنهاور پرسید متفقین چگونه در جنگ پیروز شدند و آیزنهاور پاسخ داد: «هواشناسان ما از هواشناسان آلمانی بهتر بودند.»

شباهت هواشناسان و اقتصاددانان

سال‌ها پیش، دکتر فرهاد نیلی، کار اقتصاددانان را به کار هواشناسان تشبیه کرد. این تشبیه سال‌ها در ذهنم ماند، بی‌آنکه دقیقاً بدانم مبنای آن چیست. فرصتی هم پیش نیامد که از ایشان بپرسم چرا اقتصاددان را شبیه هواشناس می‌داند. با دیدن فیلم «تحت فشار» تازه معنای آن تشبیه برایم روشن‌ شد. اقتصاددان و هواشناس هر دو با سیستم‌هایی پیچیده، پویا و آکنده از عدم قطعیت سروکار دارند. هر دو با انبوهی از داده‌ها مواجه می‌شوند، روابط میان متغیرها را می‌شناسند و برای تحلیل آینده از مدل‌ها کمک می‌گیرند، اما هیچ‌کدام نمی‌توانند آینده را با قطعیت پیش‌بینی کنند.

تغییر در یک یا چند متغیر ممکن است مسیر کل سیستم را عوض کند و هرچه افق پیش‌بینی دورتر باشد، دامنه عدم قطعیت نیز افزایش می‌یابد. در فیلم «تحت فشار» نکته دیگری هم نظرم را جلب کرد. جیمز استگ وقوع هوای نامساعد را پیش‌بینی می‌کرد و توصیه‌اش در مرحله نخست روشن بود. اینکه حمله را متوقف کنید. اینجا ناخودآگاه یاد یک دوگانه قدیمی در اقتصاد افتادم. اختلاف میان اقتصاددانانی که در مواجهه با بحران بر پرهیز از مداخله‌های شتاب‌زده تاکید می‌کنند و اقتصاددانانی که معتقدند بحران، دقیقاً همان زمانی است که باید دست به اقدام زد. استگ در لحظه‌ای که با اتکا به یافته‌هایش، ژنرال‌های عصبانی را از حمله منع کرد، به اقتصاددانان کلاسیک شباهت داشت که معمولاً در مواقع بحران به سیاستمداران توصیه می‌کنند دست نگه دارید، مداخله نکنید، اجازه دهید اوضاع روشن‌تر شود.

در مقابل، ایروینگ کریک را می‌شد در جایگاه اقتصاددانان کینزین نشاند که اغلب بر این باورند که در شرایط بحرانی، باید وارد دست به‌کار شد. اما نکته مهم‌تر فیلم برای من، رابطه «متخصص» و «تصمیم‌گیر» بود. در یکی از صحنه‌های مهم، استگ وقتی قرار بود یافته‌هایش را با فرماندهان در میان بگذارد، با ناراحتی گفت که می‌داند کسی در آن اتاق از او خوشش نمی‌آید. چون همه منتظرند چیزی را بشنوند که دوست دارند، اما وظیفه او گفتن چیزی است که داده‌ها نشان می‌دهند، نه چیزی که فرماندهان دوست دارند بشنوند. اینجاست که شباهت هواشناس و اقتصاددان از حوزه پیش‌بینی فراتر می‌رود و به رابطه متخصص با تصمیم‌گیر می‌رسد. فرماندهان ماه‌ها برای حمله آماده شده‌اند، هزاران سرباز، کشتی و هواپیما در انتظار فرمان‌اند و همه‌چیز برای پنجم ژوئن تنظیم شده است. اینجا، استگ وارد اتاق می‌شود و به فرماندهان می‌گوید برنامه‌ای را که ماه‌ها برای آن تدارک دیده‌اید، متوقف کنید. اقتصاددان نیز گاهی دقیقاً در چنین موقعیتی قرار می‌گیرد.

سیاستمدار ممکن است خواهان افزایش هزینه‌ها باشد، در دوره تورم از تثبیت قیمت‌ها دفاع کند، برای حمایت از تولید، اعتبار ارزان بخواهد یا برای جلوگیری از نارضایتی، اصلاحات دشوار را به تعویق بیندازد. در چنین موقعیتی، وظیفه اقتصاددان لزوماً گفتن چیزی نیست که سیاستمدار دوست دارد بشنود. گاهی وظیفه او این است که وارد اتاق شود و بگوید اگر این مسیر را ادامه دهید، توفان در راه است. اما فیلم نکته ظریف‌تری هم دارد. اعتبار استگ فقط از این نمی‌آید که جرات مخالفت با فرماندهان را دارد. مخالفت به‌خودی‌خود، فضیلت نیست. متخصص قرار نیست همیشه مخالف قدرت باشد، همان‌طور که قرار نیست همیشه حرف مطلوب قدرت را بزند. او باید بتواند نظرش را با داده، تحلیل و استدلال پشتیبانی کند و مهم‌تر از آن، وقتی داده‌ها تغییر کردند، آمادگی تغییر نظر خود را نیز داشته باشد. همین اتفاق برای استگ رخ می‌دهد. او در مرحله نخست نقشی سلبی ایفا می‌کند و تاکید می‌کند، «حمله نکنید.» اما اندکی بعد، مسئولیت بسیار سنگین‌تری بر عهده می‌گیرد. این بار دیگر کافی نیست بگوید چه کاری نباید انجام شود. باید بگوید چه کاری انجام شود. همان استگی که برای پنجم ژوئن پیشنهاد توقف عملیات را داده بود، با پیش‌بینی بهبود شرایط جوی، برای ششم ژوئن چراغ سبز نشان می‌دهد. این بار مسئله حساس‌تر است. البته او می‌داند که هشدار دادن درباره خطر یک چیز است و توصیه به اقدام، چیز دیگر.

در حالت نخست می‌توان گفت، «دست نگه دارید، خطر وجود دارد»، اما در حالت دوم متخصص، اعتبار حرفه‌ای خود را پشت یک تصمیم می‌گذارد و می‌گوید، «حالا وقت اقدام است». اگر پیش‌بینی دوم استگ اشتباه از آب در می‌آمد، تاوان آن را نه‌فقط خودش، که هزاران سرباز در کانال مانش و سواحل نرماندی می‌دادند. اینجاست که یکی از مهم‌ترین شباهت‌های هواشناس و اقتصاددان آشکار می‌شود. هنر متخصص فقط هشدار دادن درباره توفان نیست؛ او باید بتواند تشخیص دهد توفان چه زمانی فروکش می‌کند و کی می‌توان دوباره حرکت کرد. اقتصاددان خوب نیز فقط کسی نیست که درباره بحران هشدار می‌دهد. در نقطه‌ای باید بتواند بگوید چه باید کرد، چه زمانی باید اقدام کرد و چه زمانی باید دست نگه داشت. بااین‌حال، میان اقتصاددان و هواشناس یک تفاوت اساسی هم وجود دارد که کار اقتصاددان را حتی دشوارتر می‌کند. هواشناس می‌داند چه نیروهایی آب‌وهوا را شکل می‌دهند و اثر فشار، دما، رطوبت، باد و ده‌ها متغیر دیگر را در نظر می‌گیرد. اقتصاددان هم درباره نیروهایی مانند تورم، نرخ بهره، نقدینگی، انتظارات، سرمایه‌گذاری و بهره‌وری نظریه و داده دارد، اما شناخت سازوکارها الزاماً به‌معنای توانایی پیش‌بینی دقیق نتیجه نیست. هواشناس ممکن است درباره هوای فردا با اطمینان حرف بزند، اما پیش‌بینی دقیق هوای یک ماه دیگر بسیار دشوارتر است. اقتصاددان هم ممکن است بتواند اثر اولیه افزایش نرخ بهره یا رشد نقدینگی را توضیح دهد، اما اینکه اقتصاد دقیقاً دو سال بعد کجا خواهد بود، به شمار زیادی از متغیرها و واکنش‌های انسانی وابسته است. تفاوت بزرگ‌تر اما جایی است که ابرها پیش‌بینی هواشناسان را نمی‌شنوند و براساس آن رفتارشان را تغییر نمی‌دهند، اما آدم‌ها پیش‌بینی اقتصاددانان را می‌شنوند و به آن واکنش نشان می‌دهند.

وقتی هواشناس پیش‌بینی باران می‌کند، مردم چتر برمی‌دارند، اما برداشتن چتر موجب نمی‌شود باران بیشتر یا کمتر ببارد. در اقتصاد اما چنین نیست. وقتی اقتصاددانان از تورم، رکود یا جهش نرخ ارز در آینده سخن می‌گویند، همین پیش‌بینی ممکن است رفتار خانوارها، بنگاه‌ها و سیاست‌گذاران را تغییر دهد. مردم ممکن است خریدهایشان را جلو بیندازند، دارایی‌هایشان را تبدیل کنند، بنگاه‌ها قیمت‌گذاری خود را تغییر دهند و سیاست‌گذار نیز تصمیم تازه‌ای بگیرد. در نتیجه، واکنش به پیش‌بینی می‌تواند آینده‌ای را که قرار بوده پیش‌بینی شود، تغییر دهد.

پس مسئله اصلی اقتصاددان نه‌فقط پیش‌بینی آینده، که تصمیم‌گیری و توصیه در شرایط عدم قطعیت است. او باید با اطلاعات ناقص، مدل‌های ناکامل و گاه پیش‌بینی‌های متعارض، نه‌تنها بگوید چه اتفاقی ممکن است رخ دهد، بلکه در لحظه‌ای حساس توصیه کند چه باید کرد. حالا بهتر می‌فهمم چرا تشبیه دکتر فرهاد نیلی این همه سال در ذهنم مانده است. اقتصاددانان تا حدی شبیه هواشناسان‌اند، با این تفاوت که در جهانی کار می‌کنند که ساکنانش گزارش هواشناسی را می‌خوانند و بعد تصمیم می‌گیرند چتر بخرند، از خانه بیرون نروند یا حتی سقف خانه‌شان را عوض کنند و شاید مهم‌ترین درس سرهنگ استگ نیز همین باشد که کار متخصص نه گفتن چیزی است که قدرت دوست دارد بشنود و نه صرفاً گفتن خلاف آن، کار او گفتن چیزی است که شواهد در همان لحظه نشان می‌دهند، حتی اگر شنیدنش خوشایند تصمیم‌گیران نباشد.

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O