قصه تلخ یک زن؛ منشی نشدم چون «بَر و رو» نداشتم، نظافتچی نشدم چون «زور بازو» نداشتم!
زهره، زنی در آستانه میانسالی است؛ میانسالیِ زود از گرد راه رسیده؛ رگهای متورم دستان و مفاصل بیرون زدهی انگشتان، حکایت از گذر سریع و برق آسای سالها دارد: «نمیدانم چطور گذشت؛ واقعاً یادم نیست اینهمه سال از آن شب که تور عروسی بر سرم گذاشتند و با خوشحالی کِل کشیدند، چطور سپری شده است…»