روایت سعید لیلاز از دوران کودکی اش
به گزارش «اقتصادنیوز»، سعید لیلاز، اقتصاددان ایرانی نوستالژی خود را اینگونه تعریف میکند:
طبیعتا دوران نوجوانی و کودکی هر شخصی برایش مهم است. من هنوز گاهی که خواب میبینم، خواب منزل پدربزرگم را میبینم. با وجود اینکه شاید ۲۵ یا ۴۰ سال است که آنجا را ندیدهام اما هنوز هم وقتی خواب آن روزها را میبینم، به شدت متاثر میشوم. باید بگویم آن دوران به شدت روی من اثر گذار بوده است.
راجع به دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ ایران خیلی مطالعه کردهام و مدام آن دهه را با خاطرات کودکیام تطبیق میدهم، این دو دهه برای من جزو دهههای جذاب و دوست داشتنی است. به خصوص دهه ۱۳۴۰، چون دهه ۱۳۵۰ محصول دهه ۴۰ است. مدام به این موضوع فکر میکنم که در آن دوران که تحولات اساسی در ستون سیاست ایران در حال رخ دادن بوده و مناسبات اجتماعی و اقتصادی کشور در حال شکلگیری بوده ، تصویر و شرایطی که من داشتهام به چه شکل بوده است.
به دوران چریکی نیروهای قبل از انقلاب در ایران خیلی فکر میکنم. شرایط زندگی و مبارزات آنها برایم جالب است. آن محیط و افرادی که جانشان را کف دستشان گرفته بودند و فعالیت سیاسی میکردند خیلی عجیب و جذاب برایم جلوه میکند. اما جذاب بودن به این معنا نیست که دوست داشته باشم در فضای چریکی آن زمان بودم بلکه صرفا برایم همیشه جالب بوده است از این جهت که باسوادترین، برجستهترین و متفکرترین نیروهای ایران با بهترین امکاناتی که در اختیار داشتند، چه عاملی باعث میشود که زندگی و خانوادهشان را رها کنند و به فعالیتهای سیاسی به آن شکل روی بیاورند. این فکر حقیقتا هیچگاه من را رها نکرده است. به یاد ندارم که مطلبی در رابطه با آن دوران و فعالیتهای چریکی آن زمان و مخالفان شاه پیدا کنم و با عجله و حرص، تمام آن را نخوانم.
در همین رابطه آقای لطف الله میثمی برای خود من خاطراتش را تعریف کرده است و از بازگشتش به ایران و شرایط سختی که برای آرمانش تحمل کرده گفته است که چگونه از بالاترین دستمزدها به دستور سازمان میگذرد. این اتفاقاتی که در زندگی آقای میثمی افتاده است برای من تعجب برانگیز است. دائما دنبال تحقیق و مطالعه این دوره هستم که چه عاملی باعث میشود افراد به چنین آرمانی دست پیدا کنند. اما در روزگار ما و در فضایی که مشغول زندگی هستیم این چیزها فهمیده نمیشود.
در این آسایش و آرامشی که اکنون داریم این مسائل درک نمیشود. اینکه حنیفنژاد وقتی با پوران بازرگان ازدواج سازمانی میکند و در یک خانه هستند، این مرد به همسرش دست نمیزند و در جریان فعالیتهای سیاسی، زن عاشق شوهرش میشود، یعنی یکی از لطیفترین موضوعات دراماتیکی که اگر غربیها متوجه آن شوند، چندین فیلم سینمایی از این موضوع میسازند. برای من عجیب است که چگونه یک زن عاشق شوهرش میشود اما شوهرش تا آخر عمر دست به همسرش نزد و نمیزد. این مسائل نشان میدهد که ایران چه روزگار عجیب و غریبی را پشت سر گذاشته است.
مشابه این وضعیت ایثار و آرمان را در جبهههای جنگ داشتیم، که این مورد نیز الان فهمیده نمیشود. چرا که جنگ و ایثار دست مالی شده و جناح بندی شده است. نسل جدید، به سختی باور میکند که چه حماسههایی آن زمان شکل گرفته است.
به هر حال من از فضای گذشته هرگز بیرون نیامدهام و اسیر آن فضا بودهام. در پول درآوردن، کار کردن، پیشرفت اداری و... همیشه فضای گذشته بر روی زندگی من اثر گذار بوده است. برای مثال غیر شخصی اندیشیدن را که درس پدرم به من بود، همیشه برایم مهم بوده و هست. اینکه انسان به موضوعات مهمتر از خودش فکر کند، برایم بسیار جذاب است. موضوعی نایاب و عجیب است. اما این مورد نایاب را در حال حاضر داریم، در اطراف خودتان اگر دقت کنید، بسیاری از نخبگان سیاسی و افرادی که در حبس و حصر هستند که غیر شخصی میاندیشند و گرنه از این افراد تنها یک جمله میخواستند اما این افراد این جمله را نمیگویند و در اوین میمانند.
این موضوعی است که من همیشه محصورش هستم. یا در جبهههای جنگ، فرد زمانی که به جبهه میرفت میدانست احتمال اینکه سالم برنگردد بیشتر از این است که سالم برگردد اما باز هم داوطلبانه میرفتند و چه بسا جوانانی بودند که در شناسنامههایشان دست میبردند، با خانه دعوا میکردند و فرار میکردند برای اینکه به جبهه بروند. من نیز شامل همین افراد بودم و در مهر ۱۳۵۹ به مادرم گفتم میخواهم به دوستانم به شمال بروم اما با همان دوستانم رفتیم اهواز با وجود اینکه هیچ تصویری از جنگ نداشتم و بیشتر تصاویر فیلمهای سینمایی جنگی بود اما بالاخره با تصویر واقعی جنگ روبرو شدم. یا در سال ۱۳۵۹ پیش پدرم در بازار کار میکردم.
ما کاغذ فروش بودیم، هم برش میدادیم و هم میفروختیم. من خودم سالها در این رشته در بازار تهران کار میکردم. هر روز در خیابان پانزده خرداد از چهارراه گلوبندک تابوت چند شهید را میآورند و پشت سرشان بنزهای خاور چند تنی حرکت میکردند. بعد از گذشت چند دقیقه بنزهای خاور از اجناس و کالاهایی که مردم داخل آنها میریختند پر میشد. نه کسی ثبت میکرد، نه فیلم و عکسی گرفته میشود، نه کسی دنبال این بود که با این کار برود جایی استخدام شود و خود مردم هم نمیگفتند این خاورها متعلق به کجاست و اعتماد میکردند. به این فکر نمیکردند که شاید تقلبی باشد. میخواهم بگویم فضای اعتماد به حدی بالا بود که اگر کسی چهار عدد تابوت خالی میآورد و بنزهای خاور را هم پشت سر تابوتها راه میانداخت باز هم مردم اعتماد میکردند و این خاورها پر میشود. این فضای ایثار بر اثر انقلاب به وجود آمده بود و این فضا کمابیش تا سال ۱۳۶۱ نیز ادامه داشت.