گزارش اقتصادنیوز از یک شغل فراموش شده

آخرین بازمانده‌ لحا‌ف‌دوزان پایتخت / پنبه‌زنی که دیگر گدایی می‌کند

سرویس: اخبار کدخبر: ۱۰۹۰۲۴
شغل‌هایی که روزگار قدیم، رونقی برای خود داشتند حالا آنقدر فراموش شده‌اند که چون حمایت‌های اجتماعی مانند بیمه و مستمری بازنشستگی ندارند، از سر ناچاری به تکدی‌گری روی آورده‌اند.

سپیده اشرفی- کل بار و بنه‌اش همان میله بلندی است که روزی به تن هزاران لحاف کهنه و خسته خورده بود و حالا آرام نشسته‌ روی شانه مرد و دوتایش کرده است. خم کرده راه می‌رود و برای چند لحظه هم که بخواهد صحبت کند، به مسیرش نگاه می‌کند و مدام این پا و آن پا می‌کند و دل دل می‌کند برای رفتن.

روزگاری همین میله بلند را روی زمین می‌گذاشت و بساطش را پهن می‌کرد، روی نرمی تشک‌های خسته و آرام پنبه‌شان را به هوا می‌پراکند. حالا اما از آن روزگار پنبه‌زنی، تنها همان چکش چوبی‌اش مانده و میله‌ای که روی شانه‌اش نشسته است و قدم‌هایش را آرام اما پیوسته برمی‌دارد.

می‌گوید:" روزگاری پنبه‌زنی رونق داشت اما الان نه. تنها یک روز اینجا هستم و بعد می‌روم شمال پیش خانواده‌ام. رونقی ندارد بازار تهران." بعد دستش را روی هوا تکان می‌دهد که یعنی دشتی بگیرد و پول روزانه‌اش را از همین گفت‌گو تامین کند. هر کلمه‌ای که حرف می‌زند، می‌شود یک پنبه و آرام روی هوا تکان می‌خورد و بالا می‌رود و بعد دوباره دستش را تکان می‌دهد که پولش را بگیرد.

گرد کسادی کارش روی چشم‌هایش هم نشسته و آرام اشک‌های بی‌اختیار را سرازیر گونه‌اش کرده است. حرف می‌زند و می‌خندد و بعد اشک می‌آید. چشم‌اش کنترل ندارد و آبی تیزش نگاه بی‌رمقی می‌کند و دوباره راهش را می‌گیرد و می‌رود.

نگاه داشتنش برای صحبت کردن، همانقدر سخت است که وقتی پنبه‌ها را به هوا می‌زد و روبرویش رنگین‌کمانی از سپیدرنگ نقش می‌بست و جلویش را قاصدک‌های سپید پنبه‌ها پر می‌کردند و آرام می‌خواند:" پنبه می‌زنیم و ..."

دوتای پشتش تنها چند دقیقه حوصله ایستادن داشت و تنها با قدم زدن و راه رفتن‌های پیوسته‌اش، می‌شود هم‌کلامش شد. می‌گوید:" روزگاری بود که پنبه‌زنی رونقی داشت بیا و ببین. هم درآمد داشتم و هم عزت..." چیزی نمی‌گوید که عزت این روزهایش را ریخته‌ است در دستش و دو دستی تقدیم کرده است به آنهایی که دشت یا پولی را به او می‌دهند و تنها خنده و خوشی‌شان از دیدن‌اش همین بساط پنبه‌زنی‌اش است. قدیم‌ترها با صدای بلند می‌خواند:"لحاف‌دوزیه" و آنچنان حرف‌هایش را می‌کشید که کل کوچه را باخبر کند.

حالا اما حرف که تمام می‌شود، آرام راهش را می‌کشد و می‌رود و کلاه زمستانی خم شده‌اش آرام تکان می‌خورد روی شانه دولا‌شده‌اش. روزگارش را دنبال خودش می‌کشد و می‌برد تا حالا به جای پنبه‌زنی، به قول خودش "دشت" کند و به جای نشستن در ایوان و هشتی خانه‌ها و گم شدن میان سپیدِ پنبه‌ها، میان دست‌هایی گم شود که عزت برایش می‌خرند و آبرو.

پربازدیدترین‌ها
آخرین اخبار
لوتوس پارسیان - O