داستان تاجر و سلحشور / به بهانه ائتلاف مجدد حاج اسدالله عسگر اولادی و مجید رضا حریری
روزگار این دو را به هم پیوست کرده.مثل در و تخته.یکی کارکشته و استخوان خرد کرده و دیگری پرشور و تند و تیز.شاید دو روی یک سکه.یکی شیر، یکی خط، اما در یک دایره.
داستان رفاقت اسدالله عسگر اولادی و مجیدرضا حریری چیزی شبیه همین توصیف هاست.هردو به هم محتاجند. مثل گندم به زمين. مثل شوره زار به آب.
هیچ کس نمیداند کدام از دیگری تأثیر گرفته .حاج اسدالله زخم زبانش را مدیون «رفیق حریری» است یا مجیدرضا حریری غرورش را از «حاجی» گرفته. هرچه هست اما ترکیب خصلت های هردو نابود گر است و «نفس برُ».
داستان دوستی این دو تاریخی است و ریشه در چین دارد.تاریخی است و قدیمی اما چینی نیست.آن گونه که به دستی بشکند و به پایی تکه تکه شود.سخت است و طولانی مثل دیوار چین و نسیم روزگار تا امروز، چین به امتدادش نداده است.
هردو به هم محتاجند. مثل شمشیر به غلاف.مثل سلحشور به سپر. مثل نیزه به بازو. عسگراولادی محتاج تهاجم حریری است و حریری نیازمند دفاع عسگراولادی.آن گاه که حریری میتازد، عسگراولادی مراقب است و آن گاه که عسگراولادی زیر تیغ میرود،حریری شمشیر بر میکشد. شاید اگر «رفیق حریری» نبود، بسیار پیشتر،طومار عسگر اولادی را دوستانش پیچیده بودند و شاید اگر عسگر اولادی نبود،حریری هیچ گاه مجال بازی در میان بزرگان پیدا نمیکرد.
نخستین بار سرنوشت، نام این دو را در اتاق ایران و چین به هم گره زد. آن روزها عسگراولادی یلی بود در تشکلهای بخش خصوصی. حریری را اما کسی نمیشناخت. روزگار آنها را شانه به شانه تا هفتمین دوره انتخابات اتاقهای بازرگانی همراه کرد. هر دو پرشور بودند و پرحال.یکی رایزنی میکرد و دیگری فشار میآورد. یکی میایستاد و دیگری مینشست. داستان اسفندماه 89 را همه به یاد دارند. دم در، تراکم، نگرانی و مینیبوسی که در نهایت آن دو را سوار کرد.به مقصد ساختمان شماره 82.
داستان حریری و عسگر اولادی طولانیتر از این حرفهاست.طولانیتر از مسافت ساختمان خیابان مطهری تا ساختمان وزرا و حتی بلندتر از قد ساختمان شماره 82 .آن روزها که عسگراولادی پا روی رفاقتش با حریری نگذاشت و دمی از حمایتش دست نکشید حتی به این بها که دوستانش را، دوستان قدیمیاش را از دست بدهد.
آن روزها و این روزها،هرکلام حریری هزینهای سنگین برای تاجر سرشناس داشت و او اما بهای این کلام را خوب میدانست و حاضر نبود به ثمن بخس واگذارش کند. عسگراولادی آن روزها کنار میدان مینشست و کارزار را تماشا میکرد. کارزاری که یک طرفش حریری ایستاده بود و سمت دیگرش یکی از رفقای سابق.آنجا بود که تاجر سالخورده ، رفیق تازهاش را رها میکرد و خود گوشهای میایستاد و نظاره میکرد. آن روزها روز ترک تازی حریری بود.آن گونه که شمشیر بسته بود تا خون بازی کند. پاره میکرد، میسوخت، میکوفت و میرفت بی آن که به پشت سر نگاه کند. به پشت سر نگاه نمیکرد و میدانست بهایش را "حاجی" میپردازد و تاجر سرشناس هم میپرداخت.
داستان حریری و عسگراولادی،کوتاه نیست.مختصر نیست.مثنوی هفتاد من کاغذ است. بحر طویل است.
داستان زیرخاکیهایی است که عسگراولادی به پای رفیقش میشکند. داستان خاطراتی است که تاجر سالخورده میخواهد دفترقدیمیاش را به خاطر آنها به آتش بیندازد.هیچ کس نمیداند بر عسگراولادی و دوستان قدیمیاش چه گذشته اما هرچه هست،تاجر پیر تاوانش را میپردازد. هرچه هست و هر بهایی که دارد.