ثروت ملل از کجا میآید؟؛ از قواعد بازی تا قدرت ایدهها | انباشت سرمایه مهمتر است یا انباشت ایدهها؟
به گزارش اقتصادنیوز، چرا برخی از ملتها در رفاه، امنیت و شکوفایی غوطهورند و برخی دیگر در گرداب فقر، جنگ و توسعهنیافتگی دستوپا میزنند؟ چگونه درآمد سرانه واقعی، که برای قرنها تقریباً ثابت مانده بود، در طی تنها دو قرن، ۳۰ تا ۱۰۰ برابر افزایش یافت؟ این پرسش بنیادین، چند قرن است که ذهن بزرگترین روشنفکران، اقتصاددانان و فیلسوفان تاریخ را به خود مشغول کرده است.
از زمان آدام اسمیت و کتاب معروفش درباره ثروت ملل تا به امروز، پاسخهای گوناگونی به این معما داده شده است. برای سالهای متمادی در قرن بیستم، نظریات غالب اقتصادی بر این باور بودند که کلید طلایی توسعه، صرفاً در انباشت سرمایه نهفته است؛ یعنی اگر کشوری بتواند کارخانههای بیشتری بسازد، جادههای بیشتری احداث کند، سدهای بزرگتری برپا دارد و روی آموزش نیروی انسانی خود سرمایهگذاری کند، به طور خودکار وارد باشگاه کشورهای ثروتمند خواهد شد. این نگاه خطی و مکانیکی، انسان و جامعه را مانند قطعات یک ماشین بزرگ میپذیرفت که با تزریق پول و ابزار، به کار میافتد. با این حال، واقعیتهای تاریخی تلخ در جهان سوم و شکست پروژههای عظیم توسعه در بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی نشان داد که یک جای کار این فرمول سادهانگارانه میلنگد. تزریق میلیاردها دلار وام و سرمایه فیزیکی به جوامع توسعهنیافته، نه تنها آنها را ثروتمند نکرد، بلکه به بدهیهای کلان، فساد ساختاری و ویرانی بیشتر دامن زد.
اقتصادنیوز: وقتی از آزادی اقتصادی حرف میزنیم، در واقع از حقی سخن میگوییم که به یک شهروند اجازه میدهد بدون ترس از مصادره اموالش توسط قدرتمندان، سرمایهگذاری کند، بدون عبور از هفتخوان مجوزهای دولتی کسبوکار راه بیندازد و بدون محدودیتهای سنگین تعرفهای، با دنیا داد و ستد کند.
در چنین شرایطی، بسیاری از پژوهشگران به مطالعه در این باره با رویکردهای جدید پرداختند. یکی از این پژوهشگران، داگلاس نورث، اقتصاددان برجسته آمریکایی و برنده جایزه نوبل اقتصاد بود. پروژه فکری نورث، یک بازاندیشی علیه آن دست توضیحات سطحی و مادی بود که رشد اقتصادی را به ارقام بیپایان انباشت سرمایه تقلیل میدادند. نورث معتقد بود که انباشت سرمایه فیزیکی و حتی رشد سرمایه انسانی، علت توسعه نیستند، بلکه معلول و نشانههایی از یک فرآیند عمیقتر در زیرپوست جامعه محسوب میشوند. او تاکید داشت که موتور واقعی و پنهان رشد اقتصادی، چارچوب نهادی یک جامعه است. به عبارت ساده، او توجه جهان را از ابزارهای مادی، به سمت قواعد بازی جلب کرد.
داگلاس نورث، اقتصاددان برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال 1993
نهادها قواعد بازی در یک جامعه هستند
داگلاس نورث در مهمترین و ماندگارترین اثر فکری خود، یعنی کتاب «نهادها، تغییرات نهادی و عملکرد اقتصادی»، جملهای را به کار برد که به مانیفست اقتصاد نهادگرایی جدید تبدیل شد: «نهادها قواعد بازی در یک جامعه هستند».
او از استعاره ورزش استفاده میکرد. یک بازی فوتبال را در نظر بگیرید؛ آنچه باعث میشود این بازی به شکل منظم، منصفانه و جذاب پیش برود، تماشاگران یا حتی خود توپ و دروازه نیستند، بلکه قواعد مکتوب و نامکتوبی است که به بازیکنان میگوید چه کاری مجاز است و چه کاری خطا محسوب میشود. اگر قواعد بازی وجود نداشته باشند یا داوری برای اجرای آنها در کار نباشد، مسابقه فوتبال به سرعت به یک میدان جنگ و هرجومرج خشن تبدیل میشود که در آن هیچکس تمایلی به بازی کردن نخواهد داشت. نورث استدلال میکرد که اقتصاد و جامعه نیز دقیقاً همینگونه هستند. این قواعد بازی هستند که ساختار انگیزشی انسانها را شکل میدهند. از دیدگاه او، این قواعد به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند: اول، نهادهای رسمی که شامل قوانین اساسی، حقوق مالکیت مدون، دادگاهها و قراردادهای تجاری قانونی هستند. دوم، نهادهای غیررسمی که در عمق فرهنگ یک جامعه ریشه دارند و خود را در قالب هنجارها، سنتها، باورهای مذهبی و ارزشی و کدهای رفتاری روزمره نشان میدهند. وقتی این قواعد بازی به گونهای تنظیم شوند که هزینههای مبادله بین انسانها کاهش یابد، از اموال و داراییهای افراد در برابر غارت حکومتها یا دزدان به خوبی حراست شود و دادگاههایی مستقل برای حلوفصل منصفانه اختلافات وجود داشته باشد، جامعه به طور طبیعی در مسیر شکوفایی قرار میگیرد. در چنین بستری، یک کارآفرین با خیال راحت سرمایه و عمر خود را صرف نوآوری و تولید میکند، چون میداند دسترنج او بر اساس قواعد بازی مصون خواهد ماند. اما برعکس، اگر قواعد جامعه به گونهای باشد که راه ثروتمند شدن نه از مسیر نوآوری و کار، بلکه از طریق رانتجویی، نزدیکی به قدرت، رشوه و غارت اموال دیگران بگذرد، ساختار انگیزشی ویران میشود. در این جوامع ناکارآمد، باهوشترین افراد سرمایههای خود را از کشور خارج میکنند یا انرژی خود را صرف فعالیتهای غیرمولد و دزدیهای قانونی میکنند و جامعه در تله فقر و رکود گرفتار میشود.
دستگاه تحلیلی نورث، توانست بسیاری از معماهای بزرگ تاریخ اقتصادی جهان را با سادگی شگفتانگیزی حل کند. به عنوان نمونه، تاریخنگاران همیشه متعجب بودند که چرا آمریکای شمالی -ایالات متحده و کانادا- به قطب ثروت و فناوری جهان تبدیل شد، در حالی که آمریکای لاتین با وجود منابع طبیعی بسیار غنیتر و اقلیم مناسبتر، در فقر، کودتاهای پیدرپی و عقبماندگی مزمن باقی ماند؟ پاسخی که نورث و پیروانش ارائه دادند، مستقیماً به ریشههای نهادی بازمیگشت. بریتانیاییهایی که به آمریکای شمالی مهاجرت کردند، با خود نهادهایی مبتنی بر محدودیت قدرت پادشاه، احترام به حقوق مالکیت خصوصی و حاکمیت قانون را آوردند. در مقابل، اسپانیاییها و پرتغالیهایی که آمریکای لاتین را فتح کردند، نهادهایی انحصارطلبانه و متمرکز بنا نهادند که هدفشان تنها غارت ثروتهای بومی بود. این قواعد اولیه، مسیر آینده این دو قاره را برای قرنها تعیین کرد. نورث برای توضیح این ماندگاری، مفهوم «وابستگی به مسیر» را معرفی کرد. این مفهوم به ما میگوید که انتخابهای نهادی یک جامعه در گذشته، مانند ریلی است که قطار جامعه را به سمتی خاص هدایت میکند؛ وقتی قطار روی این ریل حرکت کرد، تغییر جهت دادن و برگشتن بسیار دشوار و پرهزینه میشود، حتی اگر همه بدانند که این ریل به سمت یک دره هولناک میرود. به همین دلیل است که تغییر دادن نهادهای ناکارآمد در کشورهای فقیر بسیار سخت است، چرا که گروههای قدرتمند سودبرنده از این قواعد بد، با تمام قوا در برابر هرگونه اصلاحاتی مقاومت میکنند.
نقد روش شناختی به نورث
با وجود تمام این دستاوردهای نظری و دگرگونی بزرگی که نورث در فهم ما از تاریخ ایجاد کرد، کارنامه فکری او خالی از خطا و اشتباه نیست. در واقع، هرچه زمان بیشتری گذشت و نظریه او در بوته آزمایشهای تاریخی و فلسفی بیشتری قرار گرفت، ترکهای عمیقی در بدنه این ساختمان فکری آشکار شد. یکی از جدیترین نقدها به نظریه نورث، گرفتاری در دام نوعی «ماتریالیسم روششناختی» پنهان و تمرکز مفرط بر فضیلت محاسبهگری مادی بود.
نورث اگرچه ادعا میکرد که با تمرکز بر نهادها از بند مدلهای انتزاعی، بیروح و ریاضیزده اقتصاد نئوکلاسیک رها شده است، اما در عمل، همان پیشفرضهای بنیادین انسان اقتصادی نئوکلاسیک (انسان اقتصادی صرفاً محاسبهگر و سودجو) را حفظ کرد. او انسانها را موجوداتی میدانست که به طور دائم در حال چرتکه انداختن و محاسبه سود و زیان مادی خود هستند و نهادها صرفاً این چرتکهها و انگیزهها را تغییر میدهند. این نگاه، انسان را از یک موجود اخلاقی، فرهنگی و پیچیده به یک ماشین پاسخدهنده به پاداش و تنبیه مادی تقلیل میداد. نورث در کارنامه خود نتوانست به این پرسش کلیدی پاسخ دهد که اگر انسانها صرفاً بر اساس انگیزههای مادی و عقلانیت ابزاری عمل میکنند، پس چرا رفتارهایی مانند فداکاری، شهادت در راه وطن، پایبندی به اصول اخلاقی حتی به قیمت ضرر مالی، و جنبشهای بزرگ اجتماعیِ بدون سود شخصی در تاریخ رخ میدهند؟ این بیتوجهی به ابعاد غیرمادی وجود انسان، تحلیلهای او را در بسیاری از نقاط تاریخ با بنبست مواجه کرد.
نقد معرفت شناختی به نورث
خطای دیگر نورث که نقد جدی معرفتشناختی به همراه داشت، نوسان و سرگردانی او میان تعریف نهادها به عنوان پدیدههای «ابداعشده» یا پدیدههای «تکاملیافته» بود. در آثار اولیه او، نگاهی به شدت ملموس از «عقلگرایی ساختگرا» - یا به تعبیر استاد موسی غنینژاد عقلگرایی صنعگرا- یا همان مهندسی اجتماعی به چشم میخورد. وقتی نورث نهادها را به عنوان «قیودی که انسانها ابداع کردهاند» تعریف میکند، این تصور خطا را در ذهن خواننده ایجاد میکند که گویا گروهی از نخبگان یا قانونگذاران عاقل در یک اتاق در بسته نشستهاند و این قواعد را برای پیشبرد جامعه طراحی و ابداع کردهاند. این دقیقاً همان نقطهای است که متفکرانی همچون فردریش فون هایک، فیلسوف و اقتصاددان برجسته، مرزبندی آشکاری با آن دارند. از منظر هایک، خطای بزرگ تفکر مدرن این توهم است که خیال کنیم تمام نهادهای مفید و کارآمد بشری، محصول طراحی آگاهانه و نقشهکشی سنجیده عقل انسان هستند. هایک به ما یادآوری میکند که پیچیدهترین و حیاتیترین نهادهای تمدن بشری –مانند زبان، پول، اخلاق، بازار و حتی حقوق عرفی– هرگز توسط هیچ مغز متفکر یا دولتی اختراع و ابداع نشدهاند. هیچکس در تاریخ ننشست تا زبان فارسی یا انگلیسی را طراحی کند؛ زبان محصول تکاملی، خودجوش و ناخواسته کنشهای میلیونها انسان در طول هزاران سال است که هرکدام به دنبال اهداف شخصی خود بودهاند و از دل آزمون و خطاهای بیشمار، این نظم شگفتانگیز بیرون آمده است. پول و بازار نیز همین مسیر تکاملی را طی کردهاند.
اشتباه نورث در این بود که تفاوت بنیادین میان «قوانین تکاملیافته و خودجوش» با «قوانین وضعشده و دستوری» را نادیده گرفت یا دستکم در لایههای تحلیلی خود گم کرد. این غفلت تئوریک پیامدهای عملی بسیار خطرناکی به همراه دارد. وقتی ما تصور کنیم نهادها صرفاً ابداعاتی انسانی هستند، به این باور غلط میرسیم که میتوان با اجرای پروژههای «مهندسی نهادی» و نوشتن قوانین خوب بر روی کاغذ، کشورهای فقیر را یکشبه توسعهیافته کرد. این دقیقاً همان اشتباه بزرگی بود که در دهه ۱۹۹۰ میلادی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی رخ داد. اقتصاددانان غربی با تکیه بر همین نگاه مکانیکی به نهادها، به روسیه رفتند و مدرنترین قوانین بازار آزاد، حقوق مالکیت و بورس را روی کاغذ برای آنها نوشتند و تصویب کردند. نتیجه چه شد؟ یک فاجعه بزرگ اقتصادی، ظهور الیگارشهای غارتگر و فروپاشی اجتماعی؛ زیرا آن نهادهای رسمیِ وارداتی و کپیبرداریشده، هیچ ریشهای در زیربنای فرهنگی، اخلاقی و سنتهای خودجوش جامعه روسیه نداشتند. حقوق مالکیت بر روی کاغذ، بدون وجود یک سنت فرهنگی و اخلاقی عمیق در میان تودههای مردم که دزدی و تعرض به مال دیگری را گناه و بیاخلاقی بدانند، چیزی جز یک تکه کاغذ بیارزش نیست. حاکمیت قانون نیازمند دادگاههای شیک نیست، بلکه نیازمند قواعد نانوشته و درونیشده در ذهن جامعه است که در آن حتی قدرتمندترین حاکمان نیز در خلوت خود، تعرض به حقوق شهروندان را شرمآور بدانند.
نورث گرچه در سالهای پایانی عمر خود و در آثاری چون «فهم فرآیند تحول اقتصادی» تلاش کرد با وارد کردن مفاهیمی چون مدلهای ذهنی، باورها و فیلترهای ادراکی این نقص بزرگ را برطرف کند و خود را به دیدگاههای تکاملی هایک نزدیک سازد، اما هرگز نتوانست به طور کامل از آن زمینه اولیه و مکانیکی خود رها شود. او همچنان به باورها به چشم متغیرهایی نگاه میکرد که گویا میتوان آنها را مانند قطعات یک موتور شناسایی، جراحی و دستکاری کرد، در حالی که برای تفکر تکاملی، سنتهای اخلاقی جوامع حاصل خرد جمعی بیننسلی بشر هستند که فراتر از درک کامل یک فرد یا یک دولت قرار دارند.
دیردره نانسن مک کلاسکی، اقتصاددان و عضو موسسه کیتو است. او دانشآموخته دانشگاه هاروارد است و 12 سال استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه شیکاگو بود. او به عنوان استاد اقتصاد و تاریخ، استاد زبان انگلیسی و ارتباطات، و استاد ادبیات کلاسیک و فلسفه فعالیت داشته است. مککلاسکی 25 کتاب نوشته و 9 کتاب دیگر را ویرایش کرده است و حدود 500 مقاله در زمینه تاریخ اقتصادی، نظریه اقتصادی، نظریه آماری، بلاغت، نقد ادبی، فمنیسم، معرفتشناسی، اخلاق، سیاست دانشگاهی، نظریه حقوقی و لیبرالیسم منتشر کرده است.
نظریه مک کلاسکی آلترناتیوی برای نظریه نورث
نقد مهم دیگری که به نظریه نورث وارد شد، از سوی دیردره مککلاسکی، اقتصاددان و تاریخنگار برجسته بود، که به خوبی نقاط تاریک و غفلتهای او را آشکار میکند. مککلاسکی اگرچه دستاورد نورث در رد کردن نظریات صرفاً مادی انباشت سرمایه را ستایش میکند، اما استدلال نورث را برای تبیین جهش بزرگ اقتصادی جهان ناکافی و ناقص میداند. به باور مککلاسکی، نهادها خودشان علت غایی ثروتمند شدن ملل نیستند، بلکه آنها هم مانند کارخانهها و سرمایهها، بیشتر «معلول» یک نیروی محرکه بسیار قویتر و عمیقتر در تاریخ هستند: نیروی «ایدهها»، «اخلاقیات» و «گفتار».
مککلاسکی این پرسش مهم را مطرح میکند: اگر نهادهای خوب، قوانین حامی مالکیت و دادگاههای منصفانه علت اصلی انقلاب صنعتی و جهش بزرگ اروپا بودند، پس چرا این اتفاق در قرون وسطی یا در چین باستان یا امپراتوری رم رخ نداد؟ تاریخ به ما میگوید که در بسیاری از این دورهها و مکانها، نهادهای حقوقی بسیار پیشرفته، امنیت مالکیت فراوان و قوانین تجاری منسجمی وجود داشت؛ چین باستان برای قرنها امنترین و قانونمندترین امپراتوری جهان بود و دادوستد در آن با قوانین دقیق انجام میشد، اما هیچ جهش صنعتی و اقتصادی بزرگی در آنجا شکل نگرفت. چرا؟
پاسخ مککلاسکی در نرمافزار جامعه نهفته است، نه در سختافزار قواعد. او استدلال میکند که نهادها مانند ظرفهای خالی هستند؛ آنچه به این ظرفها جان میدهد، روح حاکم بر فرهنگ و اخلاق جامعه است. تا زمانی که ایده کلان یک جامعه نسبت به کار، تجارت و نوآوری دگرگون نشود، بهترین قوانین دنیا هم بیاثر خواهند بود. پسانداز و سرمایهگذاری قرنها وجود داشت، اما هرگز به چنین انفجاری از ثروت منجر نشد. به گفته او، سرمایه فیزیکی مانند دیوارها و جادهها، دچار استهلاک میشود و نمیتواند به تنهایی رشد پایدار 3 هزار درصدی چند قرن اخیر را توضیح دهد. مک کلاسکی سرمایه را نه علت اصلی، بلکه یک «نتیجه» میخواند. نوآوریهای برخاسته از ایدههای جدید بودند که بازدهی سرمایهگذاری را به شدت افزایش دادند و انگیزه برای انباشت بیشتر را فراهم کردند. به عبارت دیگر، این کارخانهها نبودند که عصر صنعتی را ساختند، بلکه ایده ساخت کارخانهها و احترام به کسانی که این کار را میکردند، چنین تحولی را رقم زد. او مینویسد:
«آنچه اهمیت داشت، انباشت آجر به روی آجر نبود، بلکه انباشت ایده به روی ایده بود.»
مجموعه سه جلدی «عصر بورژوازی» نوشته دیردره مککلاسکی، که شامل کتابهای «فضایل بورژوازی: اخلاق برای عصر تجارت» (۲۰۰۶)، «کرامت بورژوازی: چرا اقتصاد نمیتواند دنیای مدرن را توضیح دهد» (۲۰۱۰) و «برابری بورژوازی: چگونه ایدهها، و نه سرمایه یا نهادها، جهان را ثروتمند کردند» (۲۰۱۶) است، تلاشی برای بازنویسی تاریخ اقتصادی و به چالش کشیدن تمام روایتهای مسلط، از مارکسیسم گرفته تا نهادگرایی و اقتصاد نئوکلاسیک، به شمار میرود.
در طول هزاران سال از تاریخ بشر، در سراسر جهان و در میان تمامی فرهنگها و ادیان، به طبقه بازرگان، تاجر و دلال با دید تحقیر و سوءظن نگریسته میشد. در ذهنیت سنتی بشر، کسب سود مادی از طریق خرید و فروش کاری پست، غیراخلاقی و سوداگرانه تلقی میشد. ارسطو، فیلسوف بزرگ یونان، تجارت را کاری غیرطبیعی و مایه انحطاط روح میدانست. در قرون وسطی، کلیسا کسب سود زیاد را گناهی نابخشودنی میشمرد. در سراسر جهان، تنها راههای کسب افتخار، شجاعت در جنگاوری، کشاورزی سنتی یا خدمت در امور مذهبی و حکومتی بود. اگر کسی از طریق تجارت ثروتمند میشد، جامعه او را یک زالو میدانست که ثروت دیگران را دزدیده است. در چنین محیط اخلاقی و فرهنگی، حتی اگر بهترین قوانین حقوق مالکیت هم وجود داشت، هیچ انسان باهوش و شریفی به سراغ تجارت و نوآوری صنعتی نمیرفت، زیرا هیچکس دوست نداشت در نگاه همسایگان و جامعه خود یک موجود فرصتطلب و بیکرامت باشد.
اما در آستانه قرن هجدهم میلادی، ابتدا در هلند و سپس در بریتانیا، اتفاقی بیسابقه و شگفتانگیز رخ داد؛ یک انقلاب بزرگ در ایده و گفتار رایج مردم. برای نخستین بار در تاریخ، جامعه شروع کرد به ستایش و احترام گذاشتن به زندگی بورژوایی، یعنی به خرید و فروش، به اختراع کردن، به ریسک پذیری تجاری و به بهبود مادی زندگی. برای اولین بار، به یک تاجر یا کارآفرین خلاق نه به چشم یک دزد رانتخوار، بلکه به عنوان یک فرد محترم، فضیلتمند و باکرامت نگاه شد. این دگرگونی اخلاقی و تغییر در لحن صحبت جامعه، انرژیهای خلاق میلیونها انسان عادی را که پیش از آن سرکوب شده بود، آزاد کرد. افراد متوجه شدند که میتوانند بدون نیاز به جنگیدن یا بندگی حکومت، از طریق هوش، نوآوری و خدمت به دیگران در بازار، هم ثروتمند شوند و هم در جامعه کسب آبرو و کرامت کنند.
مککلاسکی نشان میدهد که این تحول فرهنگی و ایدئولوژیک، مقدم بر شکلگیری نهادهای مدرن بود و در واقع، خودِ این ایدههای جدید بودند که به ایجاد و پایداری نهادهای کارآمد کمک کردند. وقتی فرهنگ عمومی یک جامعه نوآوری را ستایش کند، دادگاهها و قوانین نیز به طور طبیعی به سمت حمایت از نوآور حرکت خواهند کرد. نقد بزرگ به کارنامه نورث این است که او با تمرکز افراطی بر سختافزارهای قانونی و انگیزههای مادی، از این نرمافزار حیاتی اخلاقی غفلت کرد. بریتانیای قرن هجدهم تفاوتش با بریتانیای قرن چهاردهم در وجود دادگاه نبود؛ در هر دو دوره دادگاه وجود داشت. تفاوت در این بود که در قرن هجدهم، فرهنگ عمومی به مخترع ماشین بخار افتخار میکرد و او را قهرمان ملی میدانست، در حالی که در قرون وسطی چنین فردی احتمالاً به جرم جادوگری یا برهم زدن نظم سنتی مجازات میشد. بنابراین، برای ارائه تفصیر درست از تحولات تاریخی و گشودن گره فقر ملل، ما باید از یک «علم اقتصاد نهادی» صرف که انسان را موجودی رباتگونه و پاسخدهنده به انگیزههای قیمتی میداند، به سمت یک «اقتصاد سیاسی فرهنگی و اخلاقی» حرکت کنیم؛ علمی که به خوبی درک میکند انسانها صرفاً در دنیای انگیزههای مادی زندگی نمیکنند، بلکه زیستجهان اصلی آنها دنیایی ساختهشده از معناها، ارزشها، روایتها و داستانهای اخلاقی است. این داستانها و ارزشها هستند که در نهایت مشخص میکنند یک جامعه ثروت را در تولید جستجو کند یا در غارت، و همین جهان معنایی است که سرنوشت مادی و تمدنی ملتها را رقم میزند.
نایل فرگوسن، مورخ بریتانیایی و استاد دانشگاه هاروارد است. از او، کتابهای «برآمدن پول» و «برج و میدان» به فارسی منتشر شده است.
نقد فرگوسن بر نظریه نورث
نایل فرگوسن، مورخ نامدار بریتانیایی، دیگر منتقدی است که از زاویه تاریخی و ساختارگرایانه، رویکرد نهادگرایی داگلاس نورث را نقد کرده است.
فرگوسن در آثار متعدد خود، به ویژه در کتاب جریانساز «تمدن»، اگرچه به ظاهر در همان زمین نهادگرایان بازی میکند و توسعه را حاصل برتری نهادهای غربی میداند، اما در لایههای عمیقتر تحلیل خود، مرزبندیها و نقدهای جدی را به ساختار نظریه نورث وارد میآورد. فرگوسن نشان میدهد که چگونه تقلیل دادن تاریخ پیچیده بشر به «قواعد بازیِ» مکتوب یا حتی هنجارهای سنتی، میتواند ما را از فهم ابزارهای واقعی قدرت و شتابدهندههای تمدنی بازدارد. از دیدگاه فرگوسن، نظریه نورث بیش از حد درگیر یک نگاه صلحآمیز، انتزاعی و بومی به نهادهاست و از درک این واقعیت غفلت میکند که نهادها در خلأ شکل نمیگیرند، بلکه در کوران رقابتهای بینالمللی، جنگهای خونین و فرآیندهای بیرحمانه شبیهسازی و استعمار است که صیقل میخورند و پخش میشوند.
شش ابزار قدرتمند و قدرت یادگیری
یکی از جدیترین نکاتی که فرگوسن مطرح میکند، به ماهیت پویای تکامل نهادها مربوط میشود. فرگوسن نهادهای کلیدی غرب را که عامل جهش بزرگ پس از سال ۱۸۰۰ میلادی میداند، شش ابزار قدرتمند شامل رقابت، علمگرایی مدرن، حقوق مالکیت، پزشکی مدرن، جامعه مصرفکننده و اخلاق کاری. اما تفاوت اصلی او با نورث در این است که فرگوسن این ابزارها را نه به عنوان یک سری قاعده ایستای حقوقی برای کاهش هزینه مبادله، بلکه به عنوان نرمافزارهای پویایی میبیند که مدام در حال بهروزرسانی، تکثیر و حتی کپیبرداری توسط دیگر تمدنها هستند.
در حالی که مدل نورث با مفاهیمی چون «وابستگی به مسیر»، جوامع را در اسارت انتخابهای گذشتهشان تصویر میکند و تغییر نهادی را فرآیندی فوقالعاده کند، سخت و بومی میداند، فرگوسن در بررسیهای تاریخی خود نشان میدهد که چگونه یک کشور غیرغربی مانند ژاپن در دوران امپراتور میجی، یا چین در اواخر قرن بیستم، توانستند این بستههای نهادی را کپی برداری کنند و در کوتاهترین زمان ممکن به جهشهای اقتصادی خیرهکننده دست یابند. این واقعیت تاریخی، فرضیه سختگیرانه نورث درباره وابستگی به مسیر تاریخی را به چالش میکشد و اشتباه او را در نادیده گرفتن قدرت «یادگیری و کپیبرداری تمدنی» آشکار میسازد.
از سوی دیگر، فرگوسن به عنصر «رقابت همهجانبه» به عنوان سوخت اصلی موتور توسعه نگاه میکند؛ عاملی که در تئوری نورث زیر سایه مفاهیمی چون صلح، قرارداد و دادگاههای منصفانه پنهان شده است. نورث نهادهای خوب را ابزاری برای ایجاد نظم و آرامش در مبادلات میدانست، اما فرگوسن استدلال میکند که نهادهای کارآمد غربی دقیقاً از دلِ بینظمی، تشتت و رقابتهای خونین میان صدها شاهزادهنشین و دولتشهر کوچک در اروپای تکهتکهشده متولد شدند. در اروپا به دلیل جغرافیا و ساختار سیاسی خاص، هیچ قدرتی نتوانست یک امپراتوری واحد و یکپارچه مانند چین باستان ایجاد کند. این رقابت دائمی و بیرحمانه برای بقا، دولتها را مجبور کرد تا برای جذب سرمایه، زنده ماندن در جنگها و تامین مالی ارتشهای خود، به ناچار حق مالکیت را محترم بشمارند، به علم میدان بدهند و بازارهای مالی را توسعه دهند. نقد فرگوسن به کارنامه نورث این است که او نهادها را بیش از حد محصول عقلانیت داخلی جوامع میبیند، در حالی که نهادها محصول جانبی و ناخواسته جنگها و فشارهای ژئوپلیتیک بیرونی نیز هستند. به عبارت دیگر، قوانین خوب بازی زمانی ایجاد میشوند که حکومتها در خطر نابودی به دست رقبای خارجی باشند و چارهای جز باج دادن به شهروندان و کارآفرینان خود نداشته باشند.
کتاب تمدن، نوشته نایل فرگوسن
علم، فناوری و جغرافیا
خطای دیگری که فرگوسن در رویکرد نهادگرایی محض آشکار میکند، خطر غفلت از «علم، فناوری و جغرافیا» در تحلیلهای اقتصادی است. نورث آنقدر بر قواعد بازی متمرکز بود که گویی خودِ بازیگران و ابزارهایی که در دست دارند اهمیت چندانی ندارند. فرگوسن در کتاب تمدن یادآوری میکند که حقوق مالکیت و حاکمیت قانون بدون دستاوردهای انقلاب علمی قرن هفدهم و بدون پیشرفتهای پزشکی مدرن نمیتوانستند جهان را دگرگون کنند. دادگاههای منصفانه لندن هرگز نمیتوانستند فقر جامعه بریتانیا را ریشهکن کنند اگر همزمان نیوتن، وات و دیگر دانشمندان، جهان مادی را رمزگشایی نمیکردند و ابزارهای مادی تولید را دگرگون نمیساختند. از این منظر، نظریه نورث دچار نوعی تکعاملیگری شده و وزن بیش از حدی به نهادهای حقوقی داده است، به طوری که فراموش میکند کارکرد قوانین خوب زمانی عیان شد که با یک جهش علمی و تکنولوژیک همافزا شدند.
مسئله انحطاط نهادی
فرگوسن همچنین در تحلیلهای متأخر خود زنگ خطری را به صدا درمیآورد که مستقیماً سستی مدلهای نهادگرایی سنتی را هدف میگیرد: مسئله «انحطاط نهادی».
از نظر فرگوسن، نهادها تندیسهای سنگی و ماندگاری نیستند که یکبار ساخته شوند و برای همیشه رفاه تولید کنند. جوامع پیشرفته غربی امروز با وجود داشتن بهترین نهادهای رسمی روی کاغذ، اسناد حقوقی محکم و دادگاههای باسابقه، در حال غرق شدن در باتلاقی از قوانین پیچیده، بوروکراسی فلجکننده و بدهیهای کلان دولتی هستند. این فرآیند که فرگوسن آن را انحطاط تمدنی مینامد، نشان میدهد که قواعد بازی میتوانند به مرور زمان توسط خود بازیگران قدرتمند دستکاری شده و از ابزاری برای تولید ثروت، به ابزاری برای حفظ منافع رانتخواران تبدیل شوند. مدل نورث با تمرکز بر پایداری نهادها، ابزار تحلیلی ضعیفی برای توضیح این سقوطهای ناگهانی و انحطاطهای درونی دارد.