تراژدی بهشت کمونیستی | «تصفیه بزرگ» و مواجهه مرگبار چپهای ایرانی با کمونیسم واقعی | چگونه تصفیههای استالین به ایرانیان کمونیست رسید؟
به گزارش اقتصادنیوز، کشتار بزرگ دوره استالین در فاصله سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸، که در ادبیات تاریخی تحت عنوان «تصفیه بزرگ» (The Great Purge) شناخته میشود، یکی از بزرگترین کشتارهای جمعی تاریخ نظامهای توتالیتر قرن بیستم است. تعداد کشتهشدگان این دوره را حدود یک میلیون و 200 هزار نفر تخمین زدهاند. مردم روسیه آن واقعه را به «یژوفشچینا» میشناسند، این نامگذاری به واسطه عاملیت نیکلای یژوف، رئیس کمیساریای خلق در امور داخلی اتحاد شوروی (NKVD) است.
انحلال انترناسیونالیسم پرولتری
تصفیه بزرگ، صرفاً یک تسویه حساب درونحزبی برای تثبیت قدرت ژوزف استالین یا سرکوب اپوزیسیون مفروض «تروتسکیست-زینوویفیست» نبود (اشاره به دو مخالف اصلی درون حزبی؛ گریگوری زینوویف و لئون تروتسکی)، بلکه انحلال عملی انترناسیونالیسم پرولتری بود، چرا که تبعیدیان و انقلابیون غیرروس که اتحاد جماهیر شوروی را پناهگاه ایدئولوژیک خود میدانستند، ناگهان از «پیشگامان انقلاب جهانی» به «عناصر مشکوک بیگانه»، «جاسوسان امپریالیسم» و «پیادهنظام ستون پنجم» تغییر وضعیت دادند.
در میان تمام گروههای مهاجر و فعالان کمینترن، کمونیستها و چپگرایان ایرانی یکی از دردناکترین و در عین حال ناگفتهترین تراژدیهای تاریخی را تجربه کردند؛ نسلی از روشنفکران، نظریهپردازان و کادرهای اجرایی که پس از تصویب قانون ۱۳۱۰ شمسی علیه مرام اشتراکی به شوروی پناه برده بودند، در دامنه امنیتی کمیساریای خلق در امور داخلی (NKVD) و تحت عناوین موهوم جاسوسی برای بریتانیا، آلمان یا دستگاه امنیتی رضاشاه، تبعید یا کشته شدند.
از چپ به راست: استالین، آلکسی رایکوف، لو کامنف و گریگوری زینوویف در سال ۱۹۲۵. این سه بعداً با استالین دچار اختلاف و در دوره تصفیه بزرگ اعدام شدند.
فرجام سخت آوتیس میکائیلیان
درباره دلایل این سرکوب گسترده، مورخان به موارد متعددی اشاره کردهاند. از جمله اینکه استالین برای تحکیم مناسبات سیاسی با همسایگان جنوبی و حفظ ثبات مرزها، هرگونه پتانسیل انقلاب مستقل در شرق را مخرب میدید. بر اساس فرمان شماره ۰۰۴۴۷ کمیساریای خلق و دستورالعملهای بعدی مربوط به «عملیات ملی»، دستگاه امنیتی شوروی به تصفیه قومی و ایدئولوژیک دست زد که طی آن، بسیاری از کمونیستهای ایرانی نیز حذف فیزیکی شدند. برجستهترین قربانی تئوریک این پاکسازی، آوتیس سلطانزاده (با نام اصلی آوتیس میکائیلیان) بود. میکائیلیان نه تنها یکی از رهبران حزب عدالت و نیز از بنیانگذاران اصلی حزب کمونیست ایران در کنگره انزلی (۱۲۹۹/۱۹۲۰) و عضو هیئت رئیسه اجرایی کمینترن بود، بلکه یکی از مستقلترین و خلاقترین مارکسیستها در منطقه به شمار میرفت.
گرایش ایدئولوژیک میکائیلیان، مارکسیسم ارتدوکس با خوانشی ضدامپریالیستی بود؛ او در کنگره دوم کمینترن (۱۹۲۰) در برابر تزهای لنین درباره «مسئله ملی و مستعمراتی» مخالفت کرد و برخلاف لنین که ائتلاف کمونیستها با بورژوازی ملی در شرق را تجویز میکرد، معتقد بود بورژوازی در کشورهایی مانند ایران وابستهتر و فاسدتر از آن است که نقش انقلابی ایفا کند و بنابراین انقلاب در شرق باید بلافاصله صبغه طبقاتی و ارضی به خود بگیرد. میکائیلیان در سال ۱۹۳۸ به اتهام وابستگی به «کانون جاسوسی تروتسکیستی-زینوویفیستی» و جاسوسی برای آلمان نازی دستگیر، محاکمه کوتاهی شد و در مرکز تیرباران و گورهای دستهجمعی کومونارکا در اطراف موسکو به قتل رسید.
احسان الله خان دوستدار
در میان قربانیان تصفیه بزرگ، چهرههایی نیز حضور داشتند که گرایش ایدئولوژیک آنها نه از مطالعه مارکسیسم و متون کلاسیک، بلکه از رادیکالیسم انقلابی و آرمانگرایی مسلحانه نشأت میگرفت. احسانالله خان دوستدار (معروف به رفیق سرخ) نماد برجسته این جریان بود. احسانالله خان که از مجاهدین مشروطه، اعضای کمیته مجازات و سپس رهبر جناح چپ و رادیکال جنبش جنگل بود، وابستگی حزبی رسمی به حزب کمونیست نداشت، بلکه گرایش سیاسی او را میتوان نوعی سندیکالیسم انقلابی دانست.
او پس از شکست جمهوری شوروی سوسیالیستی گیلان و اختلاف شدید با میرزا کوچکخان (که ناشی از تعجیل احسانالله خان در اصلاحات ارضی و پیشبرد بیمحابای انقلاب سرخ بود)، به باکو و سپس موسکو گریخت.
احسان الله خان دوستدار
او در تبعید، تشکیلاتی تحت عنوان «حزب انقلابی ایران» راه انداخت و همواره در پی تدارک حمله مسلحانه از مرزهای شوروی به داخل ایران برای سرنگونی رضاشاه بود. این رویکرد ماجراجویانه با سیاست جدید استالین مبنی بر حفظ روابط حسنه دیپلماتیک با حکومت پهلوی کاملاً در تعارض بود. دستگاه امنیتی شوروی که فعالیتهای ناهمگون و غیرقابل کنترل او را یک مخاطره امنیتی و دیپلماتیک میدید، او را در جریان پاکسازیهای سال ۱۹۳۷ بازداشت کرد. احسانالله خان، انقلابی بیقراری که سالها در مسیر مبارزه شمشیر زده بود، در مارس 1393 -۱۹ اسفند ۱۳۱۷- به عنوان «عنصر ضد انقلاب»، «جاسوس بریتانیا و دولت ایران» و «ملیگرای بورژوا» محکوم و تیرباران شد تا نشان داده شود که ماشین تصفیه استالینی حتی به رادیکالترین متحدان عملیاتی خود نیز رحم نمیکند.
لادبُن اسفندیاری
تراژدی حذف کمونیستهای ایرانی در جریان تصفیه بزرگ، به چهرههای دیگری مثل لادبن اسفندیاری (رضا اسفندیاری)، برادر کوچکتر نیما یوشیج نیز رسید. لادبن، روزنامهنگاری چپگرا و عضو حزب عدالت بود. او که در دوران جنبش جنگل به مبارزان گیلان پیوسته بود، پس از فروپاشی جنبش به شوروی مهاجرت کرد و در باکو و قفقاز به فعالیتهای مطبوعاتی پرداخت. گرایش ایدئولوژیک لادبن، متأثر از اومانیسم رادیکال و تجددخواهی ایرانی بود. همین نگاه غیرشابلونی و حضورش در محافل روشنفکری قفقاز، در فضای جاسوسهراسی دهه ۱۹۳۰ شوروی، برای او مرگبار شد. لادبن اسفندیاری در جریان تصفیه بزرگ توسط عناصر کمیساریای داخلی ناپدید شد؛ پرونده او نیز مانند صدها کمونیست دیگر با اتهاماتی نظیر «ارتباط با عناصر ضد شوروی» و «جاسوسی» بستهشد و او در گمنامی مطلق در زندانها یا اردوگاههای کار اجباری (گولاگ) جان باخت.
تصفیه بزرگ
قربانیان ایرانی دادگاههای تروئیکا
از دیگر قربانیان ایرانی، میتوان به مرتضی علوی -نظریهپرداز، از رهبران حزب کمونیست ایران و ناشر مجله پیکار در اروپا، برادر بزرگتر بزرگ علوی- اشاره کرد. علوی که به گرایش ضد فاشیسم شهره بود، در شوروی دستگیر و در گولاگ کشته شد. ابوالقاسم ذره، جعفر کنگاوری، رضا پاشازاده، علی حسینزاده و دهها تن از اعضای ردهپایینتر حزب کمونیست ایران و فعالان اتحادیههای کارگری باکو و تبریز، همگی در دادگاههای سرپایی «تروئیکا» (دادگاههای سهنفره کمیساریای خلق) به حبسهای طولانی در سیبری یا تیرباران محکوم شدند.
علاوه بر این موارد، سرنوشت کسانی چون سید جعفر جوادزاده (پیشهوری) جالب توجه است. پیشهوری که از کادرهای برجسته حزب کمونیست ایران، روزنامهنگاری رادیکال و مدیر روزنامه «حقیقت» بود، در جریان موج سرکوبهای دهه ۱۹۳۰ به اتهامات واهی تروتسکیست بودن و انحراف عقیدتی بازداشت و به کاربار و تاشکند تبعید شد.
مواجهه مستقیم پیشهوری با ساختار پلیسی و قساوت عریان استالینیسم، رؤیای انقلابی او را از درون تهی ساخت؛ او که خشونت سیستمی دستگاه امنیتی علیه رفقای دیرینش را به چشم دیده بود، پس از بازگشت به ایران در شهریور ۱۳۲۰، اگرچه دوباره به عرصه سیاست بازگشت، اما هرگز آن مؤمن جزماندیش اولیه به نظام شوروی نبود و در خلأ میان ناامیدی ایدئولوژیک و ناچاری ژئوپلیتیکی زیست تا آنکه خود نیز در 20 تیر 1326 در حادثه رانندگی مشکوکی در باکو درگذشت.

فرقهی دمکرات آذربایجان
همچنین ابوالقاسم لاهوتی، شاعر برجسته انقلابی و فرمانده شورش لاهوتیخان در تبریز، نمونهای دیگر از زیست در سایه ترور استالینی است. لاهوتی که به عنوان نماد «شاعر انقلابی شرق» در شوروی پذیرفته شده بود و حتی به مقامهای بالایی در اتحادیه نویسندگان شوروی رسید، شاهد حذف زنجیرهای دوستان و همرزمان ایرانیاش بود. او برای بقا در این ساختار پارانوئید مجبور به سرودن اشعار در مدح استالین شد، اما اسناد تاریخی و یادداشتهای شخصی نشان میدهد که او در تمام این سالها در هراسی جانکاه و ناامیدی عمیق نسبت به ماهیت ضدانسانی رژیم زیست؛ تناقضی میان باورهای رهاییبخش اولیه و واقعیت عریان یک حکومت توتالیتر که روح او را تا پایان عمر فرسود.
چهرههای دیگری نظیر تقی شاهین، تاریخنگار و نظریهپرداز حزب کمونیست ایران و کریم کشاورز هر یک به نوعی قربانی این ماشین سرکوب شدند یا پس از لمس واقعیت حیات در سایه توتالیتاریسم شوروی، نسبت به ایدئولوژی مارکسیسم دچار انزجار و ندامت تاریخی شدند. این ندامت حاصل درک این حقیقت تلخ بود که «بهشت موعود زحمتکشان» در عمل به یک پادگان بزرگ کار اجباری و سیستم سرکوب عاری از هرگونه ارزش انسانی بدل شده بود.
تصفیه بزرگ بر فضای سیاسی ایران اثرگذار بود. با قطع اعضای ایدئولوگ و کادرهای باتجربه حزب کمونیست ایران در سالهای ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸، تداوم تاریخی و ارگانیک چپ ایرانی گسسته شد. نسل اول چپ ایران که برخاسته از انقلاب مشروطه (مانند میکائیلیان و احسانالله خان) بودند، همگی کشته شدند. در نتیجه، هنگامی که در سال ۱۳۲۰ (۱۹۴۱) و پس از اشغال ایران توسط متفقین، «حزب توده ایران» شکل گرفت، چپ ایرانی با خلأ تئوریک و نبودِ کادرهای قدیمی مواجه شد. این خلأ سبب شد تا حزب توده نه بر بستری از مارکسیسم بومی، بلکه بر الگوی اطاعت مطلق از تزهای استالینی و تبعیت از کرملین شکل بگیرد؛ جریانی که ایدئولوژی خود را از کتابچههای رسمی حزب کمونیست اتحاد شوروی (تاریخ مختصر حزب کمونیست بلشویک) وام میگرفت.
پرم ۳۶ که به عنوان موزه گولاگ شناخته میشود، تنها یکی از اردوگاههای کار اجباری متعددی بود که در دوران اتحاد جماهیر شوروی در سیبری وجود داشت.
چپ جهانی و سانسور جنایات استالین
پس از فروپاشی شوروی، با آنکه ابعاد جنایات استالین افشا شد و حتی رهبر حزب کمونیست به آن معترف شد، اما همچنان چپ جهانی مایل بود بزرگی جنایتهای استالین و دیگر دیکتاتورهای چپگرای جهان را نادیده بگیرد. تسلط تاریخی چپ جهانی بر رسانهها و مطبوعات و صنعت کتاب، نه تنها موجب شد که جنایات استالین کوچکتر از جنایات هیتلر تلقی شود، بلکه گرایش سوسیالیستی هیتلر نیز سانسور و پنهان شد. تا جایی که برخی از نویسندگان چپ، فاشیسم هیتلری را زادهی سرمایهداری معرفی کنند و این ادعا را تئوریزه کنند.

اردوگاه کار اجباری در سیبری
در انتهای قرن بیستم، در حالی که جنایات نظام نازی تحت رهبری ادولف هیتلر– به درستی و به عنوان حقیقتی انکارناپذیر– به خط قرمز اخلاقی بشر، نماد مطلق شر، و موضوع افشاگریهای گسترده رسانهای، سینمایی و آکادمیک بدل شد، جنایات بیشمار و سیستمی نظامهای کمونیستی، از تصفیههای بزرگ استالین و گولاگها گرفته تا هولودومور در اوکراین و بعدتر انقلاب فرهنگی مائو، هرگز به تناسب ابعاد هولناک خود در پیشگاه دادگاه وجدان عمومی جهان قرار نگرفتند. بنیان این دوگانه رفتاری و تعمیق این سوگیری رسانهای را باید در تسلط و هژمونی همهجانبه روشنفکران چپگرا بر ساختارهای تولید دانش، رسانههای بینالمللی، دانشگاهها و صنعت فرهنگ در جهان غرب پس از جنگ جهانی دوم جستوجو کرد.

تصویری از الکساندر سولژنیتسین در کلن، آلمان غربی، در سال ۱۹۷۴. سولژنیتسین در سالهای 1945 تا 1953 در اردوگاههای کار اجباری موسوم به گولاگ زندانی بود. او در فوریه 1974، زمانی که کا گ ب دستنوشته او برای کتاب «مجمعالجزایر گولاگ» را پیدا کرد، دستگیر و تبعید شد. سولژنیتسین در سال 1970 برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
ابتذال روشنفکران چپ
روشنفکران چپگرا در غرب، از فیلسوفانی چون ژان پل سارتر گرفته تا مورخانی چون اریک هابسبام (که هنوز کتابهای آنها به صورت گسترده به فارسی نیز ترجمه و منتشر میشود) و روزنامهنگارانی چون والتر دورانتی (خبرنگار و رئیس دفتر نیویورک تایمز در مسکو) نقشی حیاتی در تطهیر، انکار یا توجیه جنایات شوروی ایفا کردند.
این تسلط گفتمانی متکی بر یک مغالطه بنیانی بود: نازیها ابایی از اعلام نژادپرستی و دکترین حذف فیزیکی «دیگری» نداشتند، در حالی که کمونیسم جنایات خود را زیر پوشش واژگان والایی چون «برابری»، «عدالت اجتماعی»، «انساندوستی» و «رهایی طبقاتی» کتمان و صورتبندی میکرد.
روشنفکران غربی، متأثر از این ظاهر آرمانگرایانه، جنایات استالین را نه ذاتیِ خود ایدئولوژی کمونیستی، بلکه به عنوان «انحرافات تاکتیکی»، «افراطگریهای مجاز برای نیل به هدف نهایی» یا «ضرورتهای تاریخی برای مقابله با امپریالیسم» توجیه میکردند. والتر دورانتی با انکار آگاهانه قحطی ساختگی اوکراین در گزارشهای خود و دریافت جایزه پولیتزر، نماد برجسته این تبانی رسانهای در تاریخ شد. علاوه بر این، پیروزی اتحاد جماهیر شوروی در جنگ جهانی دوم در برابر آلمان نازی، هاله قدسی و اخلاقی «ضدفاشیسم» به کمونیسم بخشید؛ هالهای که شوروی و مدافعان غربیاش از آن به عنوان یک سپر بلای دائمی برای فرار از هرگونه پاسخگویی در قبال سرکوبهای داخلی استفاده کردند.
والتر دورانتی، خبرنگار نیویورک تایمز در مسکو
شکست نظامی کامل آلمان نازی در جنگ و دادگاههای نورنبرگ سبب شد که تمامی اسناد و خشونتهای نازیها افشا و گناهکاری آنها ثبت تاریخی شود، اما نظام کمونیستی شوروی نه تنها فروپاشی نظامی را تجربه نکرد، بلکه به عنوان یکی از دو ابرقدرت فاتح، سهمی اساسی در شکلدهی به نظم رسانهای و حقوقی پس از جنگ یافت.
خفه کردن صدای قربانیان کمونیسم –از جمله کمونیستهای قربانیشده ایرانی– پیامد مستقیم این نابرابری گفتمانی بود. نسل مبارزان ایرانی که در سیاهچالهای NKVD جان باختند یا با روحی خردشده از ایدئولوژی دست کشیدند، دوبار قربانی شدند: یک بار توسط ماشین ترور استالینی و بار دیگر توسط سکوت مصلحتآمیز یا جناحیِ رسانهها و روشنفکران چپ جهانی که نمیخواستند تصویر رؤیایی «بهشت سرخ» به دست واقعیت عریان کشتار انسانها خراش بردارد.
کتاب «مجمعالجزایر گولاگ»، حاصل تجربیات 8 سال زندانی در اردوگاههای کار اجباری و چندین سال تحقیق الکساندر سولژنستین از اردوگاههای کار اجباری شوروی است.






