چرا زندگی ما اینقدر درگیر سیاست شده است؟
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از روزنامه اطلاعات نوشت: این روزها سیاست شده نقل هر مجلس و موضوعمحوری اغلب نقلِ قولهای تمامی محافل؛ چنانکه گویا وظیفه داریم از اعتراضات اخیر گرفته تا واکنش سیاستمداران داخلی و خارجی، هر حرف و هر اقدامی در دنیا را بلافاصله تحلیل کنیم. انگار همه ما ناخواسته وارد یک گفتوگوی دائمی سیاسی شدهایم.
مسئله این نیست که چرا همه ما تحلیل میکنیم، مسئله این است که چرا مجبوریم اینقدر درگیر سیاست باشیم؟ اینکه سواد سیاسی داریم یا نه، موضوع بحث نیست؛ واقعیت این است که سیاست مستقیم به زندگی روزمره ما وارد شده است. وقتی کسی یک کسبوکار اینترنتی دارد و با کندی یا قطعی اینترنت مواجه میشود، اولین دلیلی که برای آن به ذهنش میرسد، سیاست است. وقتی وارد فروشگاه میشویم و با قیمتها روبهرو میشویم، باز هم سیاست مقصر اصلی میشود. این مثالها کم نیستند و هر روز تکرار میشوند.
باور کنیم اغلب ما فقط یک آدم معمولی هستیم و وقتی سوار تاکسی میشویم، مسافرهستیم، نه تحلیلگر. آدمی که فقط میخواهد بدون استرس، سالم و آرام به مقصد برسد. وقتی وارد دانشگاه میشویم، وقتی به جمع دوستان میرویم یا به محل کار هم، کماکان یک آدم معمولی هستیم آدمی که پیگیر بحث و جدل نیست. ولی حتی همین فواصل کوتاه هم پر میشود از پیشبینی جنگ، ناامنی و ترس.
حال سؤال اصلی اینجاست: آیا با وجود همه اینها، باید تمامی زندگی ما درگیر سیاست باشد؟ چرا در خانواده، در جمع دوستان، در محل کار، دانشگاه و حتی تاکسی، بحثها ناخودآگاه به سیاست کشیده میشود؟ چند درصد از این تحلیلها واقعاً درست هستند؟ اصلا چه کسی میداند کدام حرف درست است و کدام فقط حدس، شایعه یا برداشت شخصی؟
ما اینک بین دو واقعیت گیر کردهایم؛ از یک طرف نمیشود انکار کرد که سیاست بخش بزرگی از زندگی ما را درگیر کرده و دلایل کافی هم برای این درگیری وجود دارد. وقتی تصمیمهای سیاسی مستقیماً روی کار، معیشت و آینده اثر میگذارند، بیتفاوت بودن تقریباً غیرممکن است. اما از طرف دیگر، نمیشود چشم را روی آسیبهایی بست که همین بحثهای مداوم، تحلیلهای بیوقفه و پیشبینیهای نگرانکننده به روان ما میزنند. شاید مشکل توجه به سیاست نباشد، بلکه این باشد که اجازه دادهایم سیاست، بدون مرز وارد تمام لحظههای زندگیمان شود؛ سیاستی که نه تغییری ایجاد میکند و نه کنترل آن دست ماست، فقط اضطراب را بیشتر و زندگی را سختتر میکند.
«جنگ میشود»، «آمریکا میزند»، «شایدهمهچیز تمام است»، جملههایی است که در عالم واقع شاید هرگز اتفاق نیفتند، اما اثرشان کاملاً واقعی روی زندگی ما حس میشود؛ روی آرامش ما، روی روابط خانوادگی، روی پدر و مادرهایی که توان تحمل این حجم از استرس را ندارند و روی بچههایی که ناخواسته شنونده و شریک ترسهای ما شدهاند. اسفناکتر اینکه در بسیاری از مواقع، همین تحلیلهای بیپایه باعث کدورت، تنش و فاصله بین آدمها میشود. نه به این دلیل که اختلاف نظر بد است، بلکه چون فراموش میکنیم هر حرفی، هر جایی قابل گفتن نیست.
شاید راهحل، نیاز به اقدامات بزرگ نداشته باشد و شاید لازم نباشد دنیا را عوض کنیم، اما میتوانیم از خودمان شروع کنیم؛ اینکه در جمعهای کوچکتر، حداقل در محافل شخصی و خانوادگی، آگاهانه از بحثهای سیاسی فاصله بگیریم.
فکر میکنم حرفهای قشنگتر، بحثهای مثبتتر و گفتوگوهای انسانیتری وجود دارد که میتوانند جای این همه اضطراب را بگیرند.
بسیاری از اوقات، از جزئیترین انتخابها میشود به تغییرات بزرگتر رسید. از نظر ما آدمهای معمولی، ضروریترین اتفاق، خود زندگی و آرامش است. با حرفها و تحلیلها، استرسهایمان را برونریزی و تکثیر نکنیم. اول برای حال خودمان تلاش کنیم. شاید همین، اولین قدم برای داشتن جامعهای آرامتر و بهتر باشد. به قول معروف: اضطراب، هیچ سرنوشتی را عوض نمیکند. پس بیاید دلیل آرامش هم باشیم.