بازگشت آمریکا به حیاط خلوت خود برای پایان دادن به امپراطوری چین؟ | ونزوئلا شروع ماجرا بود
به گزارش اقتصادنیوز، حمله برقآسای آمریکا به ونزوئلا در تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۲۶ و ربودن رئیسجمهور این کشور، یک اقدامی ناگهانی و یا واکنشی محدود به یک بحران خاص نبود. این عملیات را باید بخشی از راهبردی گستردهتر برای بازچینی نظم قدرت در نیمکره غربی دانست؛ راهبردی که دولت دونالد ترامپ بهصورت آشکاری آن را دنبال میکند.
هدف اصلی این راهبرد کاهش نفوذ رقبای خارجی، بهویژه چین است. دولت ترامپ به دنبال تثبیت دوباره برتری آمریکا در آمریکای لاتین است.
اقتصادنیوز: برکناری ژانگ یوشیا نشانهای از بازتعریف رابطه قدرت میان حزب، ارتش و رهبر چین است. شی جین پینگ با این پاکسازیها، ارتش را بیش از هر زمان دیگری در تاریخ معاصر چین به وجود خود گره زده است.
تجارت دیگر بهانه قابل قبولی نیست
جاناتان ام. کاتز در فارن پالیسی نوشت: اسناد رسمی دولت آمریکا از جمله برنامه راهبردی آژانس وزارت خارجه که در ۱۵ ژانویه منتشر شد، نشان میدهد که این رویکرد ادامه همان مسیری است که پیشتر در استراتژی امنیت ملی آمده بود. آمریکا دیگر به رقیبان خود اجازه نخواهد داد تا به بهانه تجارت، سرمایهگذاری یا حضور بهظاهر غیرنظامی، برای بهدست گرفتن کنترل زیرساختهای حیاتی و قلمروهای راهبردی در منطقه استفاده کنند.
یک تیر و چند نشان
اینکه چرا ترامپ دستور حمله به ونزوئلا را صادر کرد، پاسخی ساده و تکعلتی ندارد. آیا مسئله نفت بود؟ خود او بلافاصله بعد از عملیات گفت که بله، نفت یکی از انگیزهها بوده است. آیا هدف کنار زدن نیکلاس مادورو بود، یا مقابله با قاچاق مواد مخدر به آمریکا، یا تقویت سیاستهای سختگیرانه مهاجرتی؟
شاید هم نمایش قدرت در برابر چین و دیگر رقبای بینالمللی، یا حتی تلاش برای منحرف کردن توجه افکار عمومی از مشکلات اقتصادی، افت محبوبیت و پروندههای رسوایی داخلی.
فشردگی علتها
واقعیت این است که همگی این عوامل به صورت همزمان در حمله به ونزوئلا نقش داشتهاند. نویسنده این وضعیت را فشردگی علتها مینامد؛ وضعیتی که در آن مجموعهای از انگیزههای متفاوت، هرکدام بهتنهایی میتوانند مداخله را توجیه کنند، اما در کنار هم چنان فشرده میشوند که تصمیم به اقدام نظامی اجتناب ناپذیر خواهد بود. در چنین شرایطی، مداخله نه فقط به علت یک دلیل مشخص، بلکه نتیجه رویهمنشستن مجموعهای از دلایل سیاسی، اقتصادی و راهبردی است.
در تاریخ سیاست خارجی آمریکا، اتخاذ این الگو اتفاقی تازه نیست؛ بهویژه در آمریکای لاتین که نخبگان آمریکایی بیش از یک قرن است که آن را «حیاط خلوت» خود میدانند.
کانال پاناما خط قرمز واشنگتن است
در مرکز چنین راهبردی، کانال پاناما قرار دارد که یکی از حیاتیترین گلوگاههای تجاری و نظامی جهان است. در حدود ۴۰ درصد از تجارت سالانه آمریکا با آسیا، از این مسیر میگذرد. نگرانی اصلی واشنگتن از این جهت است که از سال 1997، دو بندر کلیدی این کانال ۱۹۹۷ در اختیار شرکت هنگکنگی «سیکی هاچیسون» بودهاند.
پس از تصویب قانون امنیت ملی چین در سال ۲۰۲۰ که هرگونه همکاری هنگکنگ با نیروهای خارجی را مصداق جرم اعلام کرد، نگرانی آمریکا شدت گرفت. از نگاه واشنگتن حزب کمونیست چین میتواند در صورت بروز بحران، این شرکت را وادار به مسدودسازی مسیر عبور ناوشکنها، کشتیهای رزمی و شناورهای پشتیبانی آمریکا کند؛ اقدامی که میتواند توان عملیاتی فرماندهی پاسیفیک آمریکا را فلج کند.
به همین دلیل، نخستین سفر خارجی مارکو روبیو، وزیر خارجه جدید آمریکا، به پاناما انجام شد. پیام او به رئیسجمهور پاناما روشن بود: کنترل حزب کمونیست چین بر بنادر کانال باید پایان یابد.
عقبنشینی اجباری یا رویارویی مستقیم؟
پس از فشارهای آمریکا، پاناما از ابتکار کمربند و جاده چین خارج شد و شرکت هاچیسون اعلام کرد که سهام بنادر را به کنسرسیومی به رهبری بلکراک میفروشد. در مقابل، واکنش پکن نیز تند بود؛ چرا که این معامله یک شکست استراتژیک تلقی میشد و چین خواستار ورود شرکت دولتی کاسکو به عنوان شریک برابر شد.
در همین حال، دولت پاناما هاچیسون را به آسیبزدن به منافع ملی متهم کرده که احتمال لغو امتیاز بنادر را افزایش دادهاست؛ سناریویی که میتواند بنادر را دوباره در اختیار دولت پاناما و سپس شرکتهای نزدیک به واشنگتن قرار دهد. اگر این مسیر شکست بخورد، این احتمال وجود دارد که کاخ سفید مستقیما با حضور چین در این گلوگاه راهبردی مقابله کند.
شبکه گسترده نفوذ چین در آمریکای لاتین
نگرانی آمریکا محدود به کانال پاناما نیست. چین بندری عظیم در آبهایعمیق پرو را اداره میکند که ۳.۵ میلیارد دلار ارزش دارد و میتواند تجارت آمریکای جنوبی از کانال پاناما را منحرف کند. در نتیجه، اقتصاد برزیل بیش از پیش به چین وابسته خواهد شد. در جامائیکا نیز بندری کلیدی نزدیک به مسیرهای حیاتی کشتیرانی و پایگاه گوانتانامو، در کنترل چین است.
از نگاه واشنگتن حتی حضور کشتی بیمارستانینیروی دریایی چین به بهانه کمک بشردوستانه در کارائیپ، بخشی از راهبرد همجوشی غیرنظام ونظامی چین بوده و فرصتی برای جمعآوری اطلاعات نظامی است.
تاریخ تکرار میشود؟
جان سیتیلیدس نیز در تحلیلی درباره ونزوئلا در نشنال اینترست نوشت:
بررسی این تحولات در یک بستر تاریخی نشان میدهد که آمریکای لاتین همیشه میدان مداخلات چندانگیزهای آمریکا بوده است. نمونه کلاسیک آن نیکاراگوئه در اوایل قرن بیستم است؛ جایی که حفاظت از کانال پاناما، مهار رقبای خارجی، منافع شرکتهای آمریکایی، و شعار دموکراسی همگی دستبهدست هم دادند تا اشغال نظامی توجیه شود.
نتیجه این مداخلات نه ثباتی پایدار، بلکه دیکتاتوریهای وابسته، واکنشهای انقلابی و دههها خشونت بود. الگویی که اکنون بسیاری آن را در سیاستهای دولت ترامپ بازمیشناسند.
دکترین دونرو و امپراتوری بیپرده
امروزه تنها تفاوت اصلی با گذشته در این است که دونالد ترامپ، کمتر از همیشه به پنهانکاری سیاستهای خود اهمیت میدهد. دولت او آشکارا از بازگرداندن برتری آمریکا در نیمکره غربی، مهار مهاجرت و تضمین دسترسی به جغرافیاهای کلیدی سخن میگوید. این همان دکترین مونرو، بدون نقاب لیبرالیسم است.
در این چارچوب، حمله به تنها ونزوئلا آغاز کار است. از این به بعد نامهایی مانند نیکاراگوئه، کوبا و حتی مکزیک هم در محاسبات واشنگتن دیده خواهند شد.
ارسال نظر