آغاز یک «عصر جدید نیکسونی» در خاورمیانه؟ | تفاهم اسلامآباد تنها پایان یک جنگ نبود زیرا...
بهگزارش اقتصادنیوز، امضای تفاهمنامه میان ایران و آمریکا در هفته گذشته که به پایان یافتن جنگ پس از۱۵ هفته منجر شد، واکنشهای متفاوتی را میان سیاستمداران آمریکایی برانگیخته است. برخی با آسودگی، برخی با سردرگمی و حتی ترکیبی از این دو حس به ماجرا نگاه میکنند.
این توافق که با میانجیگری پاکستان و قطر صورت گرفت، منجر به بازگشایی تنگه هرمز شد. همچنین یک جدول زمانی ۶۰ روزه برای مذاکرات درباره برنامه هستهای ایران و کاهش تحریمها در آن مشخص شده است.
اقتصادنیوز: طبق گزارشها، پیت هگست وزیر جنگ آمریکا، چندان درباره هزینهها شفاف نبوده است، اما حسابرس پنتاگون اعلام کرده که عملیات خشم حماسی در حدود 29 میلیارد دلار هزینه برای آمریکا داشته است. برخی برآوردها با درنظر گرفتن خسارت تجهیزات و جایگزینی تسلیحات، این رقم را تا 50 میلیارد دلار نیز پیشبینی میکنند.
الدار ممدوف در نشنالاینترست نوشت: با این حال، پیامدهای عمیقتر این توافق فقط به پایان جنگ محدود نمیشود، بلکه به معماری راهبردی آینده منطقه مربوط است.
برای بسیاری، روند امضای تفاهمنامه اسلامآباد، یک پرسش جدی را مطرح کرده است: «آیا با شروع یک عصر جدید نیکسونی در خاورمیانه مواجهیم؟»
تاریخچه دکترین نیکسون
دکترین نیکسون که در سال ۱۹۶۹ مطرح شد، راهبردی مبتنی بر ایجاد تعادل از راه دور بود. درحقیقت، در مواجهه با این واقعیت که آمریکا نمیتواند پلیس جهان باشد، رئیسجمهور وقت این کشور، ریچارد نیکسون، تلاش کرد تا مسئولیت اصلی امنیت منطقهای را به متحدان محلی واگذار کند.
نویسنده مدعی شد: این سیاست در خلیج فارس، در قالب دو ستون اجرا شد؛ یعنی تکیه بر عربستان سعودی و ایران بهعنوان تضمینکنندگان منافع آمریکا و ثبات منطقه. در این میان، آمریکا حمایتهایی را صورت میداد، اما بار اصلی حفظ نظم بر دوش قدرتهای منطقهای بود.
ائتلافهای جدید منطقهای در خاورمیانه
تفاهمنامه اسلامآباد و تغییر دیپلماتیک و گفتمانی همراه آن نشان میدهد که شاید یک گسست مفهومی مشابه در حال شکلگیری باشد. اما به جای یک قدرت نیابتی واحد یا دو ستون، این نظم جدید به نظر میرسد حول یک ائتلاف از قدرتهای منطقهای در حال شکلگیری است.
نویسنده مدعی شد: نکته قابل توجه این است که این تفاهمنامه، یک توافق دوجانبه سنتی میان آمریکا و ایران نیست؛ بلکه محصول دیپلماسی چندجانبهای است که با میانجیگری پاکستان و قطر، و با حمایت فعال عربستان سعودی، ترکیه، مصر و عمان شکل گرفته است. تغییر بنیادین اینجاست که آمریکا دیگر تنها داور امنیت منطقه نیست، بلکه بهعنوان شریکی در کنار یک ائتلاف از دولتهای منطقهای عمل میکند.
نقش پاکستان و گذار از صلح آمریکایی
در این میان، نقش پاکستان بهطور ویژهای قابل توجه است. اسلامآباد توانسته تا خود را بهعنوان میانجی مورد اعتماد میان واشنگتن و تهران تثبیت کند. این موضوع فراتر از یک موفقیت دیپلماتیک است؛ بلکه نشاندهنده پذیرش یک مسئولیت راهبردی است که زمانی بهطور انحصاری در اختیار آمریکا بود. زمانی که نخستوزیر پاکستان، شهباز شریف، این توافق را اعلام کرد، این واقعیت که دوران صلحهای آمریکایی به پایان رسیده است دوباره روشن شد.
اکنون نفوذ در میان بازیگران متعدد در منطقه توزیع شده است.
نقش پاکستان پررنگتر می شود؟
در حالی که آمریکا از متحدانش انتظار دارد تا نقش بیشتری را در تأمین امنیت منطقه بر عهده بگیرند، ممکن است همزمان تهدیدهایی را که توانایی این کشورها را برای انجام این نقش تضعیف میکند هم جدی بگیرد. در مورد پاکستان، این مسئله بهطور مشخص به نیاز این کشور برای مقابله با تهدیدهای تروریستی گروههایی مثل طالبان پاکستان (TTP) و ارتش آزادیبخش بلوچستان (BLA) اشاره دارد. گروه BLA در سالهای اخیر حملات بیشتری به زیرساختها و داراییهای راهبردی در بلوچستان انجام داده و در روندی از خشونت رو به افزایش، باعث کشته شدن هزاران نفر شده است.
ابزارهای غیرنظامی در چارچوب تفکر نیکسونی
حمایت از شرکای منطقهای در چارچوب نیکسونی لزوما به معنای اعزام نیروهای رزمی آمریکایی نیست. این حمایت میتواند شامل همکاریهای دیپلماتیک و اطلاعاتی، و همچنین استفاده از نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل برای اعمال تحریم علیه برخی بازیگران باشد.
چنین رویکردی همچنین میتواند منافع مشترک آمریکا و چین را در ثبات منطقهای همسو کند؛ نتیجهای که با اندیشه سیاستورزی خود نیکسون نیز همراستا است.
نقش عربستان و ترکیه در معادله خاورمیانه
مشارکت عربستان سعودی در این نظم جدید بسیار مهم است، چرا که این کشور یکی از دو ستون اصلی نظم پیشین منطقه بوده و حضور آن در چارچوبی که به ثبات منطقهای و ادغام اقتصادی ایران منجر میشود، فاصلهای آشکار از رقابت صفر و صدی گذشته است.
در این میان، نقش ترکیه هم بهعنوان یک قدرت نظامی بزرگ و عضو ناتو که سیاست خارجی مستقلی را دنبال میکند، دقیقا در همین راستا قرار دارد. آنکارا هم وزن راهبردی و هم انعطاف دیپلماتیک را به این ساختار اضافه کرده است.
نویسنده مدعی شده: بنابراین، پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه ویژگیهای لازم را برای شکلدهی یک ائتلاف منطقهای دارند؛ نفوذ دیپلماتیک، توان نظامی، قدرت اقتصادی و شبکهای از روابط میان بلوکهای رقیب.
تفاوت نظم جدید با دکترین نیکسون اولیه
البته این نظم در حال شکلگیری، یک تفاوت مهم با دکترین نیکسون دارد. در مدل نیکسون، نظم منطقهای بر چند ستون محدود و همسو با آمریکا تکیه داشت، اما نظم جدید کمتر سلسلهمراتبی و بیشتر چندقطبی و کثرتگرا به نظر میرسد.
در چنین فضایی واشنگتن ممکن است که به جای عمل از طریق دولتهای نیابتی، بهطور فزایندهای با قدرتهای منطقهای مستقل همکاری کند؛ قدرتهایی که منافعشان با آمریکا همپوشانی دارد، اما کاملا همراستا نیست.
تغییر لحن آشکار واشنگتن نسبت به اسرائیل
شاید روشنترین نشانه این تغییر را بتوان در موضعگیری واشنگتن، پس از اعلام تفاهمنامه نسبت به اسرائیل دید. جناحهای راست افراطی اسرائیل با خشم به این توافق واکنش نشان دادند و آن را امتیازی به تهران توصیف کردند، اما دولت ترامپ به جای تغییر موضع در پاسخ به انتقاد متحدان، بهطور علنی از توافق دفاع کرد و بر ادامه مسیر کاهش تنش تأکید نمود.
معاون رئیسجمهور، جیدی ونس، که نقش کلیدی در مذاکرات دارد، یادآوری صریح و غیرمعمولی درباره بنیانهای رابطه آمریکا و اسرائیل ارائه کرد. او خطاب به رهبران اسرائیل گفت: «اگر من در کابینه دولت اسرائیل بودم، شاید به تنها متحد قدرتمندی که در سراسر جهان دارم حمله نمیکردم.»
او همچنین یادآور شد که دو سوم تسلیحات دفاعی که از اسرائیل محافظت میکنند، در آمریکا ساخته شده و با پول مالیاتدهندگان آمریکایی پرداخت شدهاند.
پیام او اما روشن بود؛ اهداف راهبردی گستردهتر آمریکا، تابع خواستههای شرکای منطقهای نیست.
منطق بازگشت به ایجاد تعادل از دور
خود دکترین نیکسون، از این درک این واقعیت متولد شد که مدیریت نظامی مستقیم مناطق دوردست، هزینههایی دارد که آمریکا نمیتواند بهطور نامحدود آنها را متحمل شود.
نویسنده مدعی شد: تفاهمنامه اسلامآباد نیز احتمالا بازتاب چنین درکی باشد. پس از یک رویارویی پرهزینه و تا حدی خودساخته با ایران، به نظر میرسد که واشنگتن به دنبال نظمی منطقهای است که هم پایدارتر باشد، و هم کمتر به مداخله مداوم آمریکا وابسته باشد.
تفاهمنامه اسلامآباد تنها پایان یک جنگ نبود...
اینکه این تفاهمنامه در نهایت تا چه زمانی پایدار باشد، هنوز مشخص نیست. ممکن است این توافق تنها یک آتشبس موقت باشد و نه پایه یک معماری ژئوپلیتیکی جدید. با این حال، همین توافق اکنون یک روند مهم را آشکار کرده است؛ آمریکا در حال بازگشت به نقش سنتی خود بهعنوان یک ایجاد تعادل از راه دور است؛ نقشی که در آن قدرتهای منطقهای مسئولیت بیشتری برای حفظ نظم بر عهده میگیرند و آمریکا از دور حمایت دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی ارائه میدهد.
اگر این روند ادامه پیدا کند، تاریخنگاران ممکن است تفاهمنامه اسلامآباد را نه فقط بهعنوان پایان یک جنگ، بلکه بهعنوان لحظهای ببینند که خاورمیانه از دوران سلطه آمریکا، به سوی یک ائتلاف مشترک از قدرتهای منطقهای حرکت کرده است.
در چنین معادلهای، نامها تغییر کردهاند و بازیگران بیشتری از دوران نیکسون در آن قرار دارند، اما منطق زیربنایی آن، یعنی ایجاد توازن پایدار توسط قدرتهای منطقهای به جای مدیریت آمریکا، برای معماران دکترین نیکسون کاملا آشنا خواهد بود.