نظمهای بدون ناظم؛ نهادهای اجتماعی چگونه به وجود آمدهاند؟ | چگونه تمدن مدرن بدون نقشه و طراح کار میکند؟ | نظم خودجوش صرفاً یک تئوری اقتصادی نیست
به گزارش اقتصادنیوز، وقتی به اطراف نگاه میکنیم، نظمها و ساختارهای منظم متفاوتی میبینیم. کلمه «نظم» در نگاه اول همواره ما را به یاد یک «ناظم» یا «طراح» میاندارد، مثل نقشهکش، یک معمار یا یک ساعتساز. وقتی به ساختار یک ساعت مچی، خط تولید یک کارخانه، چینش منظم صندلیهای یک سالن ورزشی یا قوانین راهنمایی و رانندگی نگاه میکنیم، ردپای واضحی از یک ذهن طراح را میبینیم که از پیش نشسته، فکر کرده و همهچیز را سر جای خود قرار داده است. این نوع نظم، که حاصل برنامهریزی و هدایت از بالاست، چنان در زندگی روزمره ما ریشه دوانده که ناخودآگاه تصور میکنیم هر چیز مرتب و کارآمدی در جهان باید حاصل چنین طراحی هوشمندانهای باشد.
اما اگر کمی دقیقتر به جهان اطرافمان، از کلونیهای مورچهها و جنگلهای انبوه گرفته تا ساختار خانواده و زبان مادریمان و حتی به وجود آمدن نهادهایی مثل پول و بازار نگاه کنیم، با نوع دیگری از نظم مواجه میشویم؛ نظمی که هیچکس آن را طراحی نکرده، هیچ فرمانروایی برایش قانون ننوشته و هیچ مرکز فرماندهی آن را هدایت نمیکند، اما به شکلی شگفتآور، هماهنگ، پویا و کارآمد عمل میکند. این دسته از ساختارها را «نظم خودجوش» یا «نظم خودانگیخته» نامیدهاند؛ پدیدهای که نه حاصل طراحی انسان، بلکه حاصل کنش و رفتار انسانهاست، بدون آنکه خودشان آگاهانه به دنبال ایجاد چنین نظمی بوده باشند.
اقتصادنیوز: اندیشه فایدهگرایی، ناحیهای از لیبرالیسم است. اما اغلب لیبرالها فایدهگرا نیستند، بلکه علاوه بر تقلیل مرارت و بیشینه کردن خشنودی انسانها، برای تقریر حقیقت و رهایی انسان نیز میکوشند. اندیشه فایدهگرایی با تمرکز صرف بر نتیجه عمل انسان، به اصول بنیادی اخلاق صدمه میزند. در این دیدگاه، هیچ کاری به خودی خود خوب یا بد نیست؛ بلکه ارزش آنها بسته به نتیجه است. به تعبیری، دستگاه اخلاقی فایدهگرایان، «غایتگرا» است.
شکلگیری نظم از پایین به بالا
یک روز برفی زمستانی را در یک دانشگاه بزرگ تصور کنید که محوطه آن کاملاً پوشیده از برف است. دانشجویان میخواهند از دانشکدههای مختلف به سمت سلفسرویس یا کتابخانه بروند. هیچ تابلوی راهنمایی وجود ندارد و هیچ مسؤولی هم مسیرها را مشخص نکرده است. هر دانشجو صرفاً به دنبال کوتاهترین، راحتترین و امنترین راه برای رسیدن به مقصد خود است. نفر اول پا در برف میگذارد و ردی از خود به جا میگذارد. نفرات بعدی که میآیند، ترجیح میدهند پای خود را جای پای نفر اول بگذارند چون راه رفتن در آن راحتتر است. با گذشت چند ساعت و عبور صدها دانشجو، خطوط و مسیرهای مشخصی روی برف شکل میگیرد که تمام ساختمانها را به بهینهترین شکل ممکن به هم متصل میکند. این مسیرها را هیچ مهندسی طراحی نکرده است؛ هر فرد فقط و فقط به دنبال حل مشکل شخصی خود یعنی عبور راحت از برف بوده، اما برایند رفتار همه آنها به ایجاد یک شبکه راهسازی فوقالعاده کارآمد منجر شده است. این دقیقاً جوهره نظم خودجوش است: ساختاری که از پایین به بالا شکل میگیرد، نه از بالا به پایین.
این الگو به شیوه بقا و سازگاری موجودات زنده در طبیعت شباهت دارد. در نظریههای زیستشناسی، گفته میشود که پیچیدگیهای شگفتانگیز بدن موجودات زنده یا رفتارهای جمعی آنها حاصل یک روند تکاملی است. مکانیزم طبیعت به این صورت است که سیستمها از طریق آزمون و خطا در طول زمان تغییر میکنند. رفتارهایی که به بقا و کارایی بیشتر کمک میکنند، باقی میمانند و رفتارهای ناکارآمد خودبهخود حذف میشوند. جامعه و اقتصاد نیز نسخهای بزرگتر و پیچیدهتر از همین مکانیزم طبیعی هستند. ساختارهای اجتماعی ما، از پول و بازار گرفته تا آداب و رسوم و اخلاقیات، همگی در یک فرآیند طولانی از آزمایش، فیلتر شدن و سازگاری شکل گرفتهاند.
پول به مثابه یک نظم خودانگیخته
پدیدهای مثل سیستم داد و ستد را در نظر بگیرید. هیچ رئیس قبیلهای در میان انسانهای کوچرو ننشست تا بگوید از فردا همگی باید از این تکه سنگها یا فلزات به عنوان واسطه معامله استفاده کنیم. پول به این دلیل به وجود آمد که انسانها در تعاملات روزمره خود متوجه شدند مبادله کالا به کالا بسیار سخت است و به تدریج، به شکلی کاملاً خودجوش، بر سر یک واسطه مشترک به توافق رسیدند. این یک فرآیند انتخاب طبیعی در دنیای ایدهها و رفتارهای اجتماعی بود.
این شیوهی نگاه به نظم، ریشه در ساختار ذهن انسان نیز دارد. ذهن ما در طول تاریخ طولانی زیست خود روی این سیاره، ابزارها و مهارتهایی را توسعه داده که به ما اجازه میدهد بدون نیاز به دستورالعملهای مکتوب و رسمی، با دیگران هماهنگ شویم. ما به طور طبیعی دارای ظرفیتهایی برای زبانآموزی، تشخیص ظلم، همدلی و مبادله متقابل هستیم. زبان مادری بهترین گواه بر این مدعاست. هیچ کمیتهای در ابتدا ننشست تا دستور زبان فارسی یا انگلیسی را اختراع کند و به مردم یاد بدهد. زبان در جریان مکالمات روزمره میلیونها انسان در بازه زمانی طولانی، برای رفع نیاز به ارتباط، به مرور زمان شکل گرفت، قواعدش جرح و تعدیل شد و ساختار پیدا کرد. یک کودک بدون اینکه نیازی به حفظ کردن کتابهای قطور گرامر داشته باشد، صرفاً با قرار گرفتن در محیط، این نظم فوقالعاده پیچیده را جذب میکند. این تواناییهای درونی به ما کمک میکنند که در گروههای بزرگ، هنجارهایی را شکل دهیم که زندگی جمعی را ممکن میسازد، بدون اینکه نیازی به یک پلیس بالای سر هر شهروند باشد.
وقتی این عینک را به چشم میزنیم و به دنیای مبادلات اقتصادی نگاه میکنیم، پدیدهها جلوه کاملاً متفاوتی پیدا میکنند. اقتصاد یک کشور، مجموعهای از میلیونها انسان است که هر کدام نیازها، آرزوها، استعدادها و از همه مهمتر، اطلاعات خاص خود را دارند. بزرگترین چالش هر جامعه این است که چگونه این حجم عظیم از اطلاعات پراکنده را هماهنگ کند. یک نانوا در یک محله کوچک میداند که اهل محل چه نوع نانی دوست دارند، چقدر حاضرند بابت آن پول بدهند و چه زمانی از روز بیشتر خرید میکنند. این اطلاعات محلی و زنده، در هیچ مرکز آمار یا وزارتخانهای وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد. سیستم اقتصادی خودجوش از طریق مکانیزم قیمتها، تمام این اطلاعات پراکنده را بدون نیاز به هیچ ناظری هماهنگ میکند. قیمت یک کالا، مانند یک سیگنال یا چراغ راهنما عمل میکند که به تولیدکننده میگوید چه چیزی بسازد و به مصرفکننده میگوید چقدر مصرف کند. وقتی قیمت گوجهفرنگی بالا میرود، این قیمت به کشاورز پیام میدهد که جامعه به گوجه بیشتری نیاز دارد، پس بیشتر بکار؛ و به مصرفکننده پیام میدهد که فعلاً کمتر مصرف کن. هیچ مسؤولی این دستور را صادر نکرده است، اما قیمتها به عنوان یک قطبنمای خودجوش، رفتار میلیونها غریبه را با یکدیگر هماهنگ میکنند.
داستان مداد
یک مداد را در نظر بگیرید. یک مداد ساده چوبی که روی میز شماست، حاصل همکاری میلیونها انسان در سراسر جهان است. چوب آن از درختان یک قاره تأمین شده، گرافیت آن از معادن قارهای دیگر، پاککن کوچک انتهاییاش از جای دیگر و فلز نگهدارنده پاککن نیز از کشوری دیگر. نکته شگفتانگیز این است که هیچ سرپرست یا مدیری در جهان وجود ندارد که به این میلیونها نفر دستور داده باشد برای ساختن این مداد با هم همکاری کنند. معدنچی گرافیت اصلاً نمیداند که محصول کار او قرار است تبدیل به مداد شود؛ او فقط کار میکند تا دستمزد بگیرد و زندگی خود را اداره کند. راننده کشتی که چوبها را حمل میکند نیز همینطور. اما بازار، به عنوان یک نظم خودانگیخته، تلاشهای تمام این افراد را که زبان یکدیگر را نمیفهمند، فرسنگها از هم دورند و حتی شاید از وجود یکدیگر بیخبرند، به گونهای همراستا میکند که در نهایت یک مداد با قیمتی بسیار ارزان به دست شما میرسد. این سطح از هماهنگی هرگز از طریق یک برنامه ریزی مرکزی و دولتی قابل دستیابی نیست، زیرا هیچ ذهن انسانی، هر چقدر هم نابغه باشد، و نیز هیچ ابرکامپیوتری نمیتواند این حجم از اطلاعات، ترجیحات و شرایط متغیر لحظهای میلیونها نفر را محاسبه و مدیریت کند.
خطای شناختی انسان
اما چرا ما انسانها معمولاً در درک این حقیقت دچار مشکل میشویم و تمایل داریم برای هر چیزی یک مقصر یا یک ناظم پیدا کنیم؟ پاسخ در ساختار روانی ما نهفته است. نیاکان ما برای هزاران سال در گروههای کوچک چند ده نفره زندگی میکردند. در آن محیطهای کوچک و ابتدایی، نظم واقعاً حاصل طراحی بود؛ رئیس قبیله تصمیم میگرفت که امروز چه کسی به شکار برود و چه کسی آتش را روشن نگه دارد. در آن مقیاس کوچک، همهچیز ملموس و قابل کنترل بود. به همین دلیل، ذهن ما به گونهای تکامل یافته که به طور طبیعی با نظمهای طراحیشده و عمدی راحتتر کنار میآید. ما دچار یک خطای شناختی هستیم که ترجیح میدهد پشت هر رویدادی، یک نیت، یک قصد یا یک طراح ببیند. وقتی در اقتصاد مشکلی پیش میآید، اولین واکنش غریزی ما این است که بپرسیم: چرا دولت کاری نمیکند؟ چرا کسی این وضع را کنترل نمیکند؟ ما فراموش میکنیم که جامعه مدرن، ساختاری با میلیونها متغیر است و تلاش برای کنترل کردن آن از بالا، مانند این است که بخواهیم با دستکاری مستقیم تکتک برگهای یک درخت، جریان رشد آن را هدایت کنیم؛ کاری که در نهایت به پژمردگی درخت منجر میشود.
دانش ضمنی و ناخودآگاه
بخش عمدهای از تمدن، دانش و پیشرفت ما، حاصل چیزهایی است که از آنها استفاده میکنیم بدون آنکه واقعاً مکانیسم داخلیشان را درک کنیم. ما هر روز سوار مترو میشویم، از اینترنت استفاده میکنیم، دارو مصرف میکنیم و از قوانین حقوقی بهره میبریم، در حالی که هیچکدام از ما به تنهایی دانش ساخت یا مدیریت همه اینها را ندارد. دانش بشر در میان کل اعضای جامعه پراکنده است و نظم خودجوش، بستری است که اجازه میدهد این دانش پراکنده با هم ترکیب شود. وقتی تمدن را اینگونه ببینیم، متوجه میشویم که بزرگترین دستاوردهای بشری نه حاصل نقشههای جامع دولتها، بلکه حاصل آزادی عمل افراد در تعامل با یکدیگر بوده است. قوانین حقوقی معتبر و کارآمد، مانند حقوق مالکیت یا قراردادها، معمولاً قبل از اینکه توسط مجالس قانونگذاری تصویب شوند، به عنوان عرف و عادت در میان بازرگانان و مردم عادی شکل گرفته بودند. قانونگذاران بعدی صرفاً این نظمهای موجود و موفق را مکتوب و رسمی کردند.
بنابراین، نظم خودجوش صرفاً یک تئوری اقتصادی یا یک فرمول انتزاعی نیست؛ بلکه یک زاویه دید و یک رویکرد کلی به جهان، اجتماع و انسان است. این رویکرد به ما رواداری و تواضع علمی میآموزد. این دیدگاه به ما میگوید که در برابر پیچیدگیهای جهان و جامعه باید متواضع باشیم و بپذیریم که عقل یک فرد یا یک گروه کوچک از حاکمان، هرگز نمیتواند جایگزین عقل جمعی و تکاملی میلیونها انسان در طول تاریخ شود. وقتی جهان را از این دریچه میبینیم، متوجه میشویم که تلاش برای مهندسی و قالببندی جامعه در نقشههای از پیش تعیینشده و ایدئولوژیک، نه تنها محکوم به شکست است، بلکه نیروهای حیاتی و خلاق جامعه را که عامل اصلی رشد و بقا هستند، نابود میکند.
اقتصادنیوز: آیا اقتصاددان میتواند فارغ از ارزشگذاری، صرفاً به تحلیل هزینهها و منافع مبادله بپردازد؟ آیا مشروع بودن مالکیت کالایی که مبادله میشود، مهم نیست؟ آیا اقتصاددان به نظریه عدالت نیاز ندارد؟