تغییر سنگر چپگرایان معاصر؛ از لغو مالکیت تا واسازی نهادهای اجتماعی | هیچ چیز تازهای در چنته سوسیالیستها نیست
به گزارش اقتصادنیوز، مفهوم سوسیالیسم در طول دو قرن اخیر دستخوش تحولات ساختاری و معنایی زیادی شده است. اگر سوسیالیسم کلاسیک و جریانهای چپ سنتی در قرن نوزدهم و بیستم، تمرکز اصلی خود را بر تاریخ، اقتصاد، تضاد طبقاتی، ابزار تولید، طبقه کارگر (پرولتاریا) و نوسازی صنعتی قرار داده بودند، «چپ نو» که از دل تحولات پس از جنگ جهانی دوم و دهه ۱۹۶۰ میلادی سر برآورد، مسیر متفاوتی را برگزید. این جریان با گذر از محوریت مطلقِ «تولید و طبقه»، میدان مبارزه خود را به حوزههای فرهنگ، هویت، محیطزیست و واسازی نهادهای سنتی منتقل کرد. اندیشمندان چپ نو با نقد الگوهای سختگیرانه و سرکوبگرانه شوروی و همچنین کاپیتالیسم غربی، کوشیدند تا بازتعریفی جدید از آزادی و عدالت ارائه دهند؛ بازتعریفی که برپایه نقد فرهنگ غالب، ساختارزدایی از سنتها و بازتوزیع قدرت شکل گرفت. چندی از عدالت اجتماعی و راه سوم دم زدند، چندی خود را نهادگرا نامیدند و برخی نیز بر حقوق اقلیتها تأکید کردند.
با این حال، آنچه امروز تحت عنوان سوسیالیسم جدید یا لیبرالیسم چپ در امتداد چپ نو شناخته میشود، تفاوتهای مهمی با پیشگامان فکری خود پیدا کرده است. چپگرایان امروزی که بیشتر در قامت فعالان محیط زیست، جنبشهای هویتمحور (Woke)، فمینیستهای رادیکال و طرفداران سیاستهای «مهار رشد» (Degrowth) ظهور یافتهاند، بهجای تلاش برای افزایش تولید و نوسازی جامعه، به سوی نفی مظاهر تمدن مدرن و انقباض اقتصادی حرکت میکنند.
سوسیالیسم پیش از مارکس
کم نیستند کسانی که بر این باورند سوسیالیسم تنها با کارل مارکس و پیروانش پا به جهان گذاشت. این باور نادرست است. حتی در اوایل قرن نوزدهم نیز آزمایشهای سوسیالیستی مشخصی وجود داشت، برای نمونه آزمایشهایی که به ابتکار رابرت اوون (۱۷۷۱ – ۱۸۵۸) در اسکاتلند آغاز شد. او سبک زندگی و تولید «عادلانهتری» را در سر میپروراند که آن را در شهرک کارخانهای «نیو لَنارک» به اجرا درآورد. خود او بعدها در ایالت ایندیانای آمریکا، کمون کمونیستی «نیو هارمونی» را تأسیس کرد. نیوهارمونی با لغو مالکیت خصوصی و پایان دادن به هرگونه رقابت شکل گرفت و تنها دو سال پس از تأسیس، این نخستین آزمایش کمونیستی دوران مدرن با شکست مواجه شد.
فرانسوا شارل فوریه (۱۷۷۲ – ۱۸۳۷) نخستین کسی بود که طرح موسوم به «فالانسترها» –جوامع بزرگ مسکونی و کاری اشتراکی– را طراحی کرد. تمامی تلاشها برای اجرای این طرح در فرانسه و ایالات متحده، پس از مدتی کوتاه با شکست روبرو شد. با این حال، فوریه به عنوان یکی از برجستهترین سوسیالیستهای تخیلی (آرمانگرا) شناخته میشود.
آنری دو سنسیمون (۱۷۶۰ – ۱۸۲۵) با مفهوم «مسیحیت نوین» خود، یکی از نخستین نظریهپردازان سیستماتیک سوسیالیسم صنعتی بود. پیروان او، «سنسیمونیستها»، جوامعی فرقهگونه تشکیل دادند که در آنها اشکال سازمانی سوسیالیسم اولیه به تمرین گذاشته میشد. تمامی این پروژهها پس از مدتی کوتاه به دلیل تناقضات درونی و غیرعملی بودنِ آن شکست خوردند.
اتیین کابه (۱۷۸۸ – ۱۸۵۶) که او نیز در زمره سوسیالیستهای تخیلی قرار میگیرد، از سال ۱۸۴۸ به بعد چندین شهرک کمونیستی موسوم به «ایکاری» را در ایالات متحده تأسیس کرد. در آنجا مالکیت عمومیِ سختگیرانه و سبک زندگی برابریطلبانه حاکم بود. برخی از جوامع ایکاریایی دستکم تا دهه ۱۸۷۰ دوام آوردند.
پدیدههای پیشینتر، مانند توزیع غلات توسط گایوس گراکوس (۱۵۳ – ۱۲۱ پیش از میلاد) در اواخر دوران جمهوری روم یا جوامع اشتراکی اموال در قرون وسطی، فاقد هرگونه مبانی نظری و ادعاهای جامعیتبخشی بودند تا بتوان آنها را به معنای امروزی کلمه «سوسیالیستی» طبقهبندی کرد. همچنین طرحهای آرمانی نظیر طرح تامس مور که در سال ۱۵۱۶ کتاب «آرمانشهر» (Utopia) خود را منتشر کرد، حداکثر میتوانند به عنوان پیشگامان نظری سوسیالیسم مدرن دیده شوند. نقش توماس مونتسر در طول جنگهای دهقانی نیز –که رویکردی الهیاتی و نه سیستماتیکِ اقتصادی داشت– صرفاً میتواند به عنوان نقش یک پیشگام برای سوسیالیسم مدرن طبقهبندی شود.
کارل مارکس
کارل مارکس نگارش آثار نظری بنیادی خود را از سال ۱۸۴۴ آغاز کرد؛ زمانی که در پاریس دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی خود را تدوین میکرد؛ دستنوشتههایی که در زمان حیاتش هرگز منتشر نشدند. در این آثار، همانطور که پیشتر توسط آدام اسمیت بیان شده بود، کار به عنوان سرچشمه ارزش شناسایی میشود (نظریه ارزش کار). در ادامه، «فقر فلسفه» در سال ۱۸۴۷، «مانیفست حزب کمونیست» (همراه با فریدریش انگلس) در سال ۱۸۴۸، «مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی» در سال ۱۸۵۹ و سرانجام سرمایه (کاپیتال) در سال ۱۸۶۷ به نگارش درآمدند.
هسته اصلی نظریه او را این تحلیل تشکیل میدهد که ساختار اقتصادی یک جامعه بر تمامی دیگر بخشهای جامعه تسلط دارد. «کاپیتالیسم» باید به دلیل تناقضات درونی خود و تودههای پرولتاریای «فقیرشده» که از نظر عددی برتری دارند، بهطور اجتنابناپذیری به یک جامعه سوسیالیستی و در نهایت به یک جامعه کمونیستی تبدیل شود. لغو طبقات، اجتماعیسازی ابزار تولید و برپایی جامعهای بدون طبقه که در آن دولت در نهایت نابود میشود، اهدافی بودند که جزئیات آنها گنگ و مبهم باقی ماند. کارل مارکس هرگز برای آیندگان فاش نکرد که «دیکتاتوری پرولتاریا» در عمل چگونه خواهد بود و دقیقاً چه انتظاری باید از آن داشت.

مارکسیستهای پس از مارکس
ولادیمیر لنین و جانشینانش تصورات کاملاً روشنی از الزامات اجرای نظریه فیلسوفِ اهلی ترییر -مارکس- داشتند. از آنجا که کم نبودند روسهایی که سرسختانه بر سر راه پیشرفت به سوی جامعه بدون طبقه ایستاده بودند، اعمال زور و خشونت ضروری مینمود. جنگ داخلی که توسط ارتش سرخِ سازمانیافته به دست لئون تروتسکی علیه هواداران تزار و نظم قدیم هدایت شد و با پیروزی بلشویکها به پایان رسید، بسته به منابع مختلف، بین ۶ تا ۱۰ میلیون قربانی برجای گذاشت. با این حال، اکثر این افراد نه در جریان درگیریهای نظامی، بلکه بر اثر گرسنگی و بیماریهای همهگیر جان باختند. «جایی که اره میکنند، براده چوب میریزد»؛ این جمله را جانشین لنین یعنی جوزف استالین بر زبان آورد؛ کسی که کار اشتراکیسازیِ آغازشده توسط لنین را پی گرفت و در این راه با قساوتی بیسابقه عمل کرد. طبق منابع موثق (اسناد آرشیوی که در سال ۱۹۹۱ در روسیه از طبقهبندی محرمانه خارج شدند)، تا سال ۱۹۵۳ نزدیک به ۸۰۰,۰۰۰ اعدام انجام شد، حدود ۱.۷ میلیون نفر در اردوگاههای گولاگ جان باختند، ۳۹۰,۰۰۰ نفر در جریان سرکوب دهقانان به اصطلاح ثروتمند و تا ۴۰۰,۰۰۰ نفر در جریان تبعیدهای دهه ۱۹۴۰ از بین رفتند. این ارقام حداقلِ آمار محسوب میشوند، زیرا تنها شامل تلفاتی هستند که توسط بوروکراسی شوروی ثبت شدهاند. علاوه بر این، قربانیان قحطیهای مصنوعی ایجادشده مانند «هولودومور» در اوکراین و دیگر مناطق نیز وجود دارند که شمار آنها به ۶.۵ میلیون نفر میرسد. در جریان «تصفیه بزرگ» بین سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸، حدود ۷۰۰,۰۰۰ تیرباران و نزدیک به یک میلیون تبعید به گولاگها رخ داد. در مجموع، پژوهشها نشان میدهند که بین ۶ تا ۱۰ میلیون قربانی به حساب استالین نوشته میشود.

استالین با یک برنامه رادیکالِ اشتراکیسازی و صنعتیسازی، نوسازی این امپراتوری پهناور اما عقبمانده را با شتابی شتاپزده و بیرحمانه پیش برد. گسترش صنایع سنگین به پروژه افتخارآمیز و مرکزی رژیم تبدیل شد. در مرکز این برنامه، تولید فولاد، استخراج زغالسنگ، ماشینسازی، صنایع شیمیایی و تولید انرژی قرار داشت.
از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲، مائو تسهتونگ با طرح «یک گام بزرگ به جلو» (که به جهش بزرگ به پیش نیز ترجمه شده) در چین تلاش کرد تا از الگوی شوروی در صنعتیسازی دستوری تقلید کند. حاصل کار، بسته به منابع مختلف: ۳۰ تا ۴۵ میلیون کشته بود.
با این همه، هنوز مارکسیستها معتقدند کمونیستها در اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین هدفی جز بهبود شرایط زندگی مردم از طریق نوسازی را در سر نداشتند؛ اگرچه حتی یک لحظه هم از بهکارگیری بیرحمانه ابزارهای غیرانسانی عقبنشینی نکردند. جان انسانها در سیستمهای سوسیالیستی مطلقاً هیچ ارزشی ندارد.
سوسیالیسم جدید
سوسیالیستهای امروزی غالباً خود را سوسیالیست نمینامند، بلکه خود را سبز، «وُک»، فعالان محیطزیست، اقلیتهای هویتی و اقلیم، فمینیست یا مبارزان عدالت جنسیتی و برابری اجتماعی میدانند. آنها ممکن است چیزی از ادبیات کلاسیک سوسیالیستی نگاشتهشده توسط نظریهپردازان یادشده یا اندیشههای پرودون، لاسال، لوکزامبورگ یا گرامشی نخوانده باشند، با این حال معتقدند مسیحیت (به ویژه مسیحیت کاتولیک)، خانواده، مالکیت خصوصی و «کاپیتالیسم» باید برچیده شوند. درباره اینکه پس از واسازی یا تخریب ساختاری کامل این نهادهای اجتماعی چه چیزی باید جایگزین آنها شود، طبق سنت دیرین در میان چپگرایان بلاتکلیفی و سردرگمی حاکم است. تعجبی هم ندارد؛ چرا که اکثر آنها هرگز در راستای منافع همنوعان خود کار مولدی انجام ندادهاند یا به هیچ نحوی سهم قابل سنجشی در ایجاد ارزش اقتصادی نداشتهاند. بنابراین، هیچکدام از آنها هیچ درکی از تولید ندارند، اما در عوض تا دلتان بخواهد از بازتوزیع ثروتهای سرقتشده سردرمیآورند.
مهار رشد یا رشد زدایی یک واژه کلیدی و محبوب در میان اهالی چپ نو است. انقباض و کوچکسازی با هدف ادعاییِ حفظ سیاره از سرخ شدن و جوش آمدن، که قرار است از طریق کاهش اجباری مصرف انرژی محقق شود. این تفکر –اگر تا انتها دنبال شود– به نابودی تمدن میانجامد؛ امری که برخی از پیشگامان افراطیِ این نخبگان خودخواندهیِ اصلاح جهان، حتی آن را پنهان هم نمیکنند.

عنصر پیونددهنده تمامی جریانهای چپگرای امروز، نفرت عمیق و بیانتها از خود و داشتههای خود است. سوسیالیستهای قدیمی را باید متهم کرد که تلاش کردند یک نظریه نادرست و غلطانداز را با زور و کشتار به اجرا درآورند. اما چپهای جدید را باید متهم کرد به نسبیگرایی فرهنگی، پوچگرایی و تلاش برای نابودی تمدن بشری که طی هزاران سال رشد یافته است.
فیلسوف بزرگ و محافظهکار بریتانیایی، راجر اسکروتن، اندیشمندان چپگرای قرن بیستم –به ویژه پیشگامان مکتب فرانکفورت یعنی آدورنو، هابرماس، هورکهایمر و همچنین سارتر، فوکو و لوکاچ– را «احمقها، شیادان و هوچیها» نامید. ایگور شافارویچ، ریاضیدان و معترض شوروی سابق، که کتاب او با عنوان «سوسیالیسم در گذشته و آینده ما» به فارسی ترجمه شده، اشکال مختلف سوسیالیسم را «غریزه مرگ در تاریخ» توصیف کرده است.
بنابراین، از سوسیالیستهای موجود در تمامی احزاب امروزی نیز انتظاری جز ایجاد کمبود، سیهروزی و فقر و در نهایت، مرگ تعداد بیشماری از انسانهای بیگناه نمیرود. هرچند بسیار تراژیک و دردناک است، اما هیچ چیز تازهای در چنته سوسیالیستها نیست.

کتاب «متفکران چپ نو: احمقها، شیادان و هوچیها» نوشته راجر اسکروتن