اندیشه کینز و نسبت آن با اقتصاد ایران

«رخوت تورمی» در اقتصاد ایران | تیمور رحمانی: مطلقاً آنچه در اقتصاد ایران دنبال شده، نسبتی با کینز ندارد | کینز امیدوار بود آزادی رقابت احزاب ترمزی برای مداخله دولت باشد

سرویس: اخبار اقتصادی کدخبر: ۷۹۱۳۹۱
اقتصادنیوز: هفته نامه تجارت فردا، در شماره 635، با تیمور رحمانی، اقتصاددان، درباره اندیشه کینز و نسبت آن با اقتصاد ایران گفت‌وگو کرده است.
«رخوت تورمی» در اقتصاد ایران | تیمور رحمانی: مطلقاً آنچه در اقتصاد ایران دنبال شده، نسبتی با کینز ندارد | کینز امیدوار بود آزادی رقابت احزاب ترمزی برای مداخله دولت باشد

به گزارش اقتصادنیوز، پانزدهم خرداد امسال، ۱۴۳ سال از تولد جان مینارد کینز گذشت؛ چهره‌ای که بدون تردید در میان پنج اقتصاددان اثرگذار تاریخ قرار می‌گیرد. او چه در فضای دانشگاهی، چه در سطح سیاست‌گذاری اقتصادی در کشورها و چه در اقتصاد بین‌الملل، از منظر شکل‌گیری نهادهایی مثل بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول نقشی موثر و غیرقابل‌انکار ایفا کرد.

آنگونه که رضا طهماسبی در هفته نامه تجارت فردا گزارش داده است، کینز در علم اقتصاد کلان، تحولی بزرگ رقم زد و به دولت‌ها کمک کرد تا از بحران‌های اقتصادی ماندگار خارج شوند، ولو به قیمت تحمل کمی تورم. کینز همچنین بسیار هم مورد انتقاد قرار گرفت؛ از سوی اقتصاددانانی که او را مروج مداخله دولت می‌دانستند، مداخله‌ای که دیگر رهایی از دستش ممکن نخواهد بود. با این همه کینز که علاوه بر تدریس، تالیف و پژوهش علمی و دانشگاهی، وارد امور اجرایی هم شده بود، در سیاست‌گذاری اقتصادی در دهه‌های میانه قرن بیستم به یک چهره بی‌بدیل تبدیل شد، تا جایی که حتی ریچارد نیکسون، سی‌وهفتمین رئیس‌جمهور آمریکا نیز جمله «حالا همه ما کینزین هستیم» را بر زبان براند. تاثیرگذاری کینز بعد از مرگ نسبتاً زودهنگامش در سال 1946، بیشتر هم شد و اگرچه در دهه 1970 با وقوع رکود تورمی، سیاست کینزی تحریک تقاضا تا حدودی کنار رفت، اما بارها ازجمله در دوران بحران سال 2008 و فراگیری کرونا بازگشت به کینز رخ داد و دوباره سیاست‌های کینزی در دستور کار قرار گرفت.

شاید به همین دلیل باشد که میلتون فریدمن می‌گوید: «به یک معنا، اکنون همه ما کینزی هستیم؛ به‌معنای دیگر، هیچ‌کس دیگر کینزی نیست.»

سالگرد درگذشت کینز، بهانه‌ای بود تا در گفت‌وگو با تیمور رحمانی، اقتصاددان، به بازبینی اندیشه‌های او بپردازیم.

*****

* جان مینارد کینز زمانی ایده مداخله دولت برای پایان دادن به رکود و بیکاری‌های گسترده را مطرح کرد که اقتصاددان‌های کلاسیک هم در حوزه فکری و هم در حوزه سیاست‌گذاری دست برتر را داشتند و این باور غالب وجود داشت که بازار خودش همه مشکلات را حل می‌کند و دولت اساساً نباید در بازار مداخله‌ای داشته باشد. بااین‌حال اندیشه‌های کینز نه‌فقط در فضای فکری و دانشگاهی که در سطح سیاست‌گذاری داخلی کشورها و بعد از جنگ جهانی دوم و کنفرانس برتون وودز، حتی در سطح بین‌المللی هم چیره شد و در دستور کار قرار گرفت. کینز چگونه توانست ایده‌هایش را فراگیر کند و به قولی به جهان بفروشد؟

این خصلت نوابغ جامعه بشری است که می‌توانند برای مدت‌ها، حتی بعد از مرگشان، همچنان اثرگذار باقی بمانند. تاثیر این نوابغ علمی مانند دوران اوج یک هنرپیشه یا فوتبالیست نیست که ممکن است چند سال دوام داشته باشد و بعد فروکش کند. نوابغ جامعه بشری در علوم مختلف، از اقتصاد گرفته تا فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی و... همین ویژگی را دارند. برای اینکه درک کنیم موفقیت کینز مدیون چیست، باید او را از دو زاویه بررسی کنیم. ابتدا از زاویه یک فرد دانشگاهی که قصد داشته علم اقتصاد را جلو ببرد و دوم به‌عنوان یک فرد عمل‌گرا که تلاش کرده است دستاوردهای علمی‌اش در حوزه اقتصاد را به‌طور عملی به کار بگیرد و به بهبود وضع زندگی جامعه بشری کمک کند. کینز یک فرد صرفاً آکادمیک و دانشگاهی نیست؛ یک تکنوکرات صرف هم نیست. او تکنوکراتی محسوب می‌شود که روی کارهای علمی و دانشگاهی بسیار مسلط است. به نظر من این ویژگی در موفقیت کینز بسیار مهم بوده است. کینز زمانی ظهور کرد که اقتصاد و ایده‌های اقتصاددانان بزرگ پیش از او به بن‌بست رسیده بود؛ به این معنا که همیشه فرض بر این بود اگر اقتصاد دچار تلاطم و افت‌وخیز می‌شود، مثلاً رکود اتفاق می‌افتد، نیازی به مداخله دولت نیست و این شرایط مانند یک خانه‌تکانی است. یعنی تعدادی از بنگاه‌ها که ناکارآمد هستند ورشکسته می‌شوند و افرادی که خلاقیت و نوآوری ندارند، کنار می‌روند، اما به‌تدریج جایگزین می‌شوند و رونق برمی‌گردد و اقتصاد به تعادل می‌رسد.

این باور قبل از کینز فراگیر بود و نه‌تنها در علم اقتصاد و در باور اقتصاددان‌ها که در سیاست‌گذاری دولت‌ها هم وجود داشت. به این شکل که دولت‌ها در قبال نوسان‌ها و رکودها، چندان وظیفه‌ای برای خودشان قائل نمی‌شدند. از طرفی در آن دوران، با توجه به نظام پایه طلا چندان مشکلی از جانب تورم احساس نمی‌شد. مواردی مانند ابرتورم‌های بعد از جنگ جهانی اول هم، درواقع محصول این بود که سیستم پایه طلا به‌طور موقت متوقف شده بود و در همین موارد هم انتظار این بود که بعد از مدتی سیستم دوباره برپا و احیا شود. در این دوران، مشکل اصلی رکود بود و در نتیجه کینز هم روی راه‌های خروج از رکود تمرکز کرده بود.

«کینز به داد نظام سرمایه‌داری رسید و هشدار داد که باید حواسش باشد و در جایی که لازم است مداخله کند. دغدغه کینز این نبود که مداخله‌گرایی دولت را گسترش بدهد و همه کارها را به‌دست دولت بسپارد.»

لازم است این توضیح را هم بدهم که ممکن است برخی این‌گونه فکر کنند که کینز اقتصاددانی بوده که به مفاهیمی مانند آزادی اقتصادی، رقابت، نظام سرمایه‌داری، مکانیسم قیمت‌ها و عرضه و تقاضا چندان اعتقاد نداشته یا آنها را خوب نمی‌دانسته و به فکر جایگزین کردن آنها بوده است. اما از نظر من کینز، اصل را همان مفاهیم آزادی و رقابت و بازار آزاد می‌دانست که در آن افراد به‌دنبال کسب سود هستند و در این حالت بازارها کار می‌کنند و پیشرفت جامعه از آن حاصل می‌شود. اما این نظام کارآمد مواقعی هم دچار رکود می‌شود و به اصطلاح گیر می‌کند که در این شرایط رفاه اجتماعی آسیب می‌بیند. کینز می‌گوید ممکن است بحرانی در اقتصاد اتفاق بیفتد که آزادی و رقابت و مکانیسم بازار نتواند خودش آن را حل کند و رکود یکی از این مسائل است. اگر رکود طول بکشد به این معناست که بخشی از تولید از دست می‌رود و نرخ رشد پایین‌تر و پایین‌تر می‌آید. درواقع اقتصاد کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود و هرقدر که رکود طولانی‌تر باشد، مقدار بیشتری از تولید از دست می‌رود. نگرانی کینز دقیقاً همین بود و فکر می‌کرد در این شرایط لازم است که برای خروج از رکود وارد شد و مداخله کرد تا رکود طولانی نشود و آسیب‌های جدی به رفاه جامعه وارد نکند.

ایده کینز از نظر تاریخی هم در زمان بسیار درستی مطرح شد. یعنی دقیقاً زمانی که اقتصادهای غربی که مبنایشان آزادی و رقابت و مکانیسم قیمت‌ها بود، در رکود عمیقی به‌سر می‌بردند. رکود به‌قدری طولانی و اثرگذار شده که دیگر از آن با نام بحران بزرگ (Great Depression) یاد می‌کردند؛ عنوانی که حتی به بحران شدید مالی 2008 هم اطلاق نشد. بحران بزرگ در فاصله سال‌های 1929 تا 1933 ایالات‌متحده و بسیاری دیگر از کشورهای دنیا را درگیر کرد. کینز در این زمان ایده‌هایش را مطرح کرده بود و کتاب معروفش یعنی «نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول» را هم در سال 1936 منتشر کرد. البته او در آثار قبلی خودش هم به مسئله رکود و مداخله برای رفع آن اشاره کرده بود.

خبر مرتبط
روزی که «دولت» از راه‌حل به مشکل تبدیل شد | چگونه «میلتون فریدمن» نظریه «کینز» را باطل کرد | مرگ اقتصاد کینزی با وقوع «رکود تورمی» و حضور کتاب هایک در کیف دستی مارگارت تاچر

اقتصادنیوز: وقوع بحران‌های اقتصادی دهه ۱۹۷۰ در ایالات متحده، چارچوب نظری جان مینارد کینز را زیر سوال برد و پدیده‌ای را آشکار کرد که تئوری کینزی توانایی تبیین آن را نداشت: «رکود تورمی»، یعنی همزمانی نرخ‌های بالای بیکاری و تورم رو به رشد.

کینز می‌گفت درست است که ما فرض را بر اقتصاد آزاد و رقابت و نظام قیمت‌ها گذاشته‌ایم و می‌گوییم بازار خودش مشکلاتش را حل می‌کند، اما جوامع از ناحیه این بحران بزرگ در حال لطمه خوردن هستند. از طرفی در همین مدت، شوروی نرخ رشدهای اقتصادی بسیار قابل‌توجهی داشت و بخش صنعت در آن به‌سرعت رشد می‌کرد. از نظر من بخشی از نگرانی کینز به تهدیدی برمی‌گشت که متوجه جامعه آزاد بود. من همیشه به دانشجوها این نکته را تدریس می‌کنم که کینز درواقع این را می‌گفت که اگر ما حواسمان به اقتصاد آزاد و رقابت نباشد، بلشویک‌ها بازی را از دست ما می‌گیرند. تفکری که در شوروی حاکم بود یک تفکر سوسیالیستی نبود، چون همین امروز هم برخی کشورهای اروپایی تا حدودی تنه به سوسیالیسم می‌زنند. در شوروی نوعی تفکر بلشویکی برقرار بود که اساس آن یک نظام کنترلی بود و کینز می‌خواست هشدار بدهد که اگر به این خیال خام باشیم که آزادی و رقابت حتماً همه بحران‌های اقتصادی را حل می‌کند و لازم نیست ما هیچ کاری بکنیم، ایده بلشویک‌ها برای مردم دنیا جذاب می‌شود، چون می‌بینند که آنها با نرخ‌های رشد بالا در حال سبقت گرفتن از ما هستند. به قول معروف، کینز به داد نظام سرمایه‌داری رسید و هشدار داد که باید حواسش باشد و در جایی که لازم است مداخله کند. نمی‌گویم الزاماً این زاویه دید من درست است اما دغدغه کینز این نبود که مداخله‌گرایی دولت را گسترش بدهد و همه کارها را به‌دست دولت بسپارد.

«در کل، از افکار کینز گسترش مداخله‌گرایی بیرون نمی‌آید و صرفاً ثبات‌بخشی به اقتصاد حاصل می‌شود. اساساً هدف علم اقتصاد کلان جدید هم تثبیت اقتصاد تعریف می‌شود. برای همین هم امروز هدف‌گذاری تورم در دستورکار بانک‌های مرکزی قرار گرفته که خودش نوعی مداخله است.»

کینز، هم در حوزه نظری و هم در حوزه عمل به این پرداخت که چگونه می‌توان با دانش موجود و ایده‌های علمی که خودش داشت، زیان اجتماعی را کاهش داد. قاعدتاً آنچه گفت هم پایان علم اقتصاد نبود، همان‌گونه که بعدها ایده‌ها و نظریاتش بارها اصلاح شد. کینز سال‌ها کار آکادمیک کرد تا بتواند راه‌حلی برای مشکلات اقتصادی نظیر رکود پیدا کند تا جهان آزاد مورد هجوم بربرها قرار نگیرد. کینز در زمانی سعی کرد شیوه نگاه کردن به علم اقتصاد را اصلاح کند که قبل از آن وجود نداشت. کینز نوعی عمل‌گرایی با فونداسیون آکادمیک داشت که به او کمک کرد نشان دهد دولت کجا و در چه زمانی باید نقش‌آفرینی کند. کتاب نظریه عمومی هم دقیقاً همین کار را کرد. یعنی او یک تحلیل آکادمیک برای جامعه علمی اقتصاد نوشت و نشان داد که برخی مواقع می‌توان با مداخله دولت به حل مسائل کمک کرد. فریدمن هم در توضیح بحران بزرگ علت بروز آن را انقباض پولی می‌داند که فدرال‌رزرو اجازه داد به‌وجود بیاید. یعنی او هم می‌گوید فدرال‌رزرو باید جلوی ایجاد بحران را می‌گرفت و اجازه نمی‌داد انقباض پولی اتفاق بیفتد. کینز هم به ‌گونه دیگری به مسئله نگاه کرده و می‌گوید حالا که بحران رخ داده، می‌توان آن را از طریق تحریک تقاضا حل کرد.

در جریان بحران بزرگ، بعضی کشورها یک‌سوم تولید ناخالص داخلی‌شان را از دست دادند و از این محل لطمه بسیار بزرگی خوردند، چون روشی برای مقابله با بحران وجود نداشت. اما در بحران سال ۲۰۰۸ که از نظر عمق فاجعه می‌توانست حتی شدیدتر از بحران بزرگ باشد، دیگر چنین انقباضی در تولید ناخالص داخلی مشاهده نمی‌شود. در سال ۲۰۰۸ رئیس فدرال‌رزرو آمریکا، بن برنانکی است که از فریدمن درس گرفته، اما او را به‌عنوان یک کینزی می‌شناسیم، چون برای مقابله با بحران راه کینز را انتخاب می‌کند و می‌تواند با کمک این آموزه‌ها بحران را جمع کند. درست است که در دوره‌ای بیکاری زیاد شد و در مقطع کوتاهی رکود اتفاق افتاد اما کاهش تولید ناخالص داخلی به‌هیچ‌وجه قابل‌مقایسه با بحران بزرگ سال 1929 نیست. درسی که برای حل بحران 2008 گرفته شد از عمل‌گرایی کینز و کارهای تکمیلی دیگر اقتصاددانان در ادامه مسیر بود که باعث نجات اقتصاد شد.

«کینز امیدوار بوده که مسئله آزادی رقابت احزاب ترمزی برای مداخله دولت باشد و تا حدی هم شواهد آن را می‌بینیم که مثلاً در جوامع مختلف، احزاب در قدرت جابه‌جا می‌شوند و حزبی که تندروی می‌کند و در اقتصاد نتایج منفی به‌بار می‌آورد، به‌وسیله رقبا کنار زده می‌شود. البته این نگرانی در کشورهای جهان سوم زیادتر است.»

* ایده‌های کینز به‌نظر می‌رسد حداقل برای دو تا سه دهه در اقتصاد خوب جواب داد. بعد از جنگ جهانی دوم، دولت‌ها اقبال زیادی به این اندیشه نشان دادند. فدرال‌رزرو دامنه مداخلاتش را گسترش داد و دولت‌های اروپایی هم در اقتصاد سیاست‌های فعال را در پیش گرفتند. برای مدتی هم نرخ‌های رشد خوبی برای اقتصاد و صنعت ثبت و اشتغال ایجاد شد. البته تمام این پیشرفت را هم نمی‌توان به پای کینز نوشت چون مولفه‌های دیگری مانند رشد جمعیت، توسعه صنعت و بهبود فناوری هم به کمک آمده بود.

با وجود همه انتقاداتی که از کینز شد، معتقدم اصلاً منظور او از مداخله دولت، یک امر همیشگی نبوده که مثلاً دولت دائم هزینه‌هایش را بالاتر ببرد تا رشد ایجاد کند. از نظر من، میان کینز و بقیه اقتصاددان‌های جریان اصلی و در راس آنها میلتون فریدمن تفاوتی بسیار جدی وجود ندارد. آنها به اصل آزادی و رقابت و نظام قیمت‌ها باور دارند، اما بعد از جنگ جهانی دوم که کشورهای زیادی صدمه دیده بودند و لازم بود اقتصادشان با نهایت سرعت ممکن احیا شود، ایده‌های کینز به کمک آمد. بارزترین علامت مثبت بودن افکار کینز در مواجهه با بحران ۲۰۰۸ نمایان شد. در مورد آنچه بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد، مشخص نیست آیا آنچه دولت‌ها انجام دادند مدنظر کینز بود یا نه، چون تفاسیر مختلفی وجود دارد و کینز هم اساساً در نوشته‌هایش چندان وارد جزئیات نمی‌شد. او در کتابش هم توصیه به افزایش دائم دخالت و هزینه‌کرد دولت ندارد. بااین‌حال در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ به‌خصوص در کشورهای در حال توسعه زیاده‌روی شد و دولت‌ها تلاش کردند با افزایش هزینه تقاضای کل را بالا ببرند تا اقتصادشان رونق بگیرد و شکوفا شود، اما این واقعاً ایده کینز نبود. ایده کینز برای رفع نوسان‌ها بود. همان‌طور که کینز می‌گوید، برای مقابله با رکود باید تقاضا را تحریک کرد و هزینه‌های دولت را بالا برد، عکسش هم صادق است که در مواقعی که رکود نیست و تورم وجود دارد، باید هزینه‌های دولت کاهش پیدا کند. در کل، از افکار کینز گسترش مداخله‌گرایی بیرون نمی‌آید و صرفاً ثبات‌بخشی به اقتصاد حاصل می‌شود. اساساً هدف علم اقتصاد کلان جدید هم تثبیت اقتصاد تعریف می‌شود. برای همین هم امروز هدف‌گذاری تورم و کنترل آن با سیاست‌های پولی در دستورکار بانک‌های مرکزی قرار گرفته است. این هم نوعی مداخله برای جلوگیری از بی‌ثبات شدن اقتصاد است.

* یکی از نقدهایی که از سوی اقتصاددانان به کینز وارد شد این بود که دولت‌ها وقتی طعم شیرینی مداخله را بچشند، دیگر از آن دست برنمی‌دارند و نه‌فقط در زمان رکود و به‌عنوان یک برنامه موقت، که دائم در اقتصاد مداخله خواهند کرد. همان‌طور که فریدمن هم می‌گوید هیچ چیزی به اندازه یک برنامه موقت دولت، دائمی نیست.

عالم سیاست به‌طور طبیعی همیشه علاقه دارد سیاست‌ها را به‌شکلی به‌‌کار گیرد که از آن منفعتی برایش حاصل شود. اما به نظر من کینز فکر می‌کرد در جوامع غربی با آزادی رسانه‌ها و نظام دموکراتیکی که در آن احزاب رقابت می‌کنند، این مسئله چندان نگران‌کننده نیست، چون جلوی مداخلات بیش از اندازه دولت گرفته خواهد شد. به هر حال، عالم سیاست داستانش متفاوت است و الزاماً از آن نتیجه بهینه اجتماعی بیرون نمی‌آید. ولی کینز امیدوار بوده که مسئله آزادی رقابت احزاب، ترمزی برای مداخله دولت باشد و تا حدی هم شواهد آن را می‌بینیم که مثلاً در جوامع مختلف احزاب در قدرت جابه‌جا می‌شوند و حزبی که تندروی می‌کند و در اقتصاد نتایج منفی به‌بار می‌آورد، به‌وسیله رقبا کنار زده می‌شود. البته این نگرانی در کشورهای جهان سوم زیادتر است. بااین‌حال باید قبول کنیم که هر کار علمی، حتی مثلاً در زمینه تحقیق روی ویروس‌های خطرناک می‌تواند مورد استفاده منفی قرار گیرد، اما این مسئله مانع پژوهش و کار علمی نمی‌شود و نمی‌توانیم بگوییم این کار نباید انجام شود، چون ممکن است یک دولت از این تحقیقات و نتایج آن استفاده منفی کند و مثلاً ترور بیولوژیک انجام دهد.

* آیا وقوع رکود تورمی در دهه ۷۰ میلادی یک بن‌بست و یک شکست برای سیاست‌های کینزی تلقی می‌شود؟ چون اینجا دیگر تحریک تقاضا کارساز نیست و اتفاقاً به تورم و رکود دامن می‌زند.

به نظرم اگر بگوییم سیاست‌های کینزی شکست خورده، تحلیل درستی نداشته‌ایم، چون هدف کینز این نبود و مداخله دولت از نظر او یک سیاست دائمی نیست. چراکه مداخله بلندمدت، بخش عرضه را تضعیف می‌کند و انگیزه‌ها را از بین می‌برد. وقتی به‌طور مدام مداخله دولت را گسترش دهیم، درواقع انگیزه کسب‌وکار و فعالیت را تضعیف می‌کنیم. تحریک تقاضا و درعین‌حال تضعیف عرضه به‌معنای ایجاد تورم است، چون رشد اقتصاد کاهش می‌یابد. فریدمن هم پیش‌بینی کرده بود که چنین اتفاقی می‌افتد. اما در نظر بگیریم که در دهه ۷۰ شوک افزایش قیمت نفت اتفاق افتاد و اینجا نمی‌توان به‌درستی و به‌دقت تمام تشخیص داد که چه سهمی از پیدایش رکود تورمی در آن زمان به سیاست‌های کینزی برمی‌گشت و چه اندازه به شوک قیمت نفت. ولی قطعاً مداخله‌های بیش از حد دولت در اقتصاد را نمی‌توان به اسم کینز نوشت. و از طرفی اساساً سیاست‌های اقتصادی نیاز به بازنگری دارد. دهه‌های 1970 و 1980 میلادی دوران تحولات سریع علم اقتصاد کلان است. اقتصاددانان در این دوره دائم در حال بازنگری سیاست‌ها، پیدا کردن نقاط ضعف و جلو بردن ایده‌های علمی بودند. جنب‌وجوش تحلیل‌های اقتصاد کلان در این دوره فوق‌العاده بالاست. به‌گونه‌ای که در طول یک‌ونیم دهه، چهار تحول عظیم در علم اقتصاد کلان اتفاق افتاد. در اواخر دهه 1960 و اوایل دهه 1970 پول‌گرایی فریدمن شکوفا شد و درحالی‌که به‌نظر می‌رسید این ایده پیروز شده و در حال جلو رفتن است، تحلیل‌های نئوکلاسیک رو می‌شود که از نظر شیوه تحلیل اقتصاد و از نظر فروضی که برای تحلیل اقتصاد در نظر می‌گیرد، تحول جدیدی ایجاد می‌کند که تا آخر دهه ۷۰ پابرجاست و دوام می‌آورد. اما این شیوه تحلیل هم در ابتدای دهه 1980 جای خودش را به نسل دیگری از اقتصاددان‌ها می‌دهد که نظریه چرخه‌های تجاری حقیقی را بیان می‌کنند و هنوز این تحلیل در اوج است که اواسط دهه ۸۰ تحول فکری بعدی اتفاق می‌افتد و نیوکینزین‌ها دست بالا را می‌گیرند. این دو دهه، دوران درخشان علم اقتصاد کلان است و بعد از آن ما دیگر به سمت همگرایی تفکرها و اندیشه‌ها می‌رویم و تحول بزرگی به شکلی که قبل از آن بود، دیگر رخ نمی‌دهد. از آن به بعد، تلاش اقتصاددانان حوزه کلان روی تلفیق نتایج خوب همه این تحولات و دوره پالایش علم اقتصاد از باورهای سیاسی است. به همین دلیل است که از بعد دهه 1990 دیگر مکاتب اقتصادی اعم از کینزی، پول‌گرایی، اتریشی و... رنگ می‌بازند و یک همگرایی اتفاق می‌افتد. به این معنا که دیگر اقتصاددان‌ها بیشتر به‌دنبال این هستند که ببینند به‌صورت تجربی چه ایده‌ای کار می‌کند و درست است. درواقع، اصل مسئله روی توضیح پدیده‌ها و اثر نپذیرفتن از باورهای سیاسی متمرکز می‌شود. به این دلیل دیگر ایراد گرفتن به کینز که چه توصیه‌ای داشته یا نداشته از دور خارج می‌شود. حالا اقتصاددان‌ها در پی اجماع هستند که کدام نظریه‌ها کار می‌کند و کجا مشکل دارد. بعد از آن دیگر در اقتصاد کلان راجع به مکتب بحث نمی‌کنیم. برای همین است که در بحران سال ۲۰۰۸ یا بحران همه‌گیری کرونا به کینز برمی‌گردیم، چون فهمیده‌ایم که او به‌دنبال این نبود که انقلاب راه بیندازد و می‌خواست یک مشکل را حل کند. امروز که پیامدهای بحران 2008 را با پیامدهای بحران بزرگ 1929 مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم اگر مداخلات دولت نبود، ممکن بود بحران 2008 هم اثرات بسیار وخیمی از خودش برجا بگذارد. بحران بزرگ، صدمه بسیار زیادی به مردم در دنیا وارد کرد و افراد برای سال‌ها نمی‌توانستند شغل پیدا کنند و فقر بسیار گسترده شد، چون افراد زیادی بودند که هیچ منبع درآمدی نداشتند. اما این اتفاق در 2008 یا کرونا تکرار نشد و این بسیار مهم است. علم بشر اجازه نداد که رکود، آسیب جبران‌ناپذیری به جامعه بزند و به‌موقع مداخله کرد چون مشکل را بهتر فهمیده بود.

* نسبت اقتصاد ایران با سیاست‌های کینزی و به‌طور کل ایده‌های کینز چیست؟ چون این‌طور به نظر می‌رسد که برخی با تمسک به کینز همه نوع مداخله در اقتصاد، از سیاست پولی گرفته تا قیمت‌گذاری دستوری را توجیه می‌کنند.

مطلقاً آنچه در اقتصاد ایران از گذشته تا به امروز به‌شکل مداخلات دولت دنبال شده است، هیچ نسبتی با کینز ندارد. تاکید کردم که برای کینز هم اصل، آزادی و رقابت است و آن را به‌هیچ‌وجه زیر سوال نمی‌برد و اگر کسی از سیاست‌گذاری اقتصادی ایران برداشتی کینزی دارد، مشخص است که اصلاً کینز را نفهمیده است. در ایران دولت‌ها مداخله زیادی در اقتصاد، به‌خصوص از نظر سیاست‌های پولی و مالی داشته‌اند و مقررات زیاد و سازمان‌ها و تشکیلات زیادی ایجاد کرده‌اند که این رفتار به‌هیچ‌وجه ربطی به کینز ندارد. هیچ‌وقت کینز به دولت نگفته است که کارخانه خودرو درست کند، برایش مدیر بگذارد، از منابع بانکی به این بنگاه وام بدهد، تولیدش را کنترل کند و قیمت بگذارد. معمولاً دولت‌ها در ایران زمانی در اقتصاد زیاد مداخله کرده‌اند که اقتصاد خودش در دوره شکوفایی قرار داشته است. برای مثال در دهه ۱۳۵۰ که اقتصاد اصلاً احتیاجی به مداخله دولت و تحریک نداشت، اما دولت این کار را کرد. برنامه توسعه‌ای که در سال ۱۳۵۳ نوشته شده بود، به‌دلیل افزایش شدید درآمدهای نفتی کلاً بازنگری شد و میزان هزینه‌های دولت در آن بیش از دو برابر افزایش یافت. در همان سال اگر درست به‌خاطر داشته باشم، هزینه دولت حول‌وحوش ۱۶۳ درصد در عرض یک سال رشد کرد. درحالی‌که اقتصاد از دهه 1340 درخشان و در اوج شکوفایی بود و هیچ مشکلی نداشت که دولت بخواهد با تحریک تقاضا آن را حل کند. یا دوران بعد از جنگ تحمیلی هشت‌ساله که با اتمام جنگ و رفع برخی بی‌ثباتی‌ها و بازگشت تدریجی درآمدهای نفتی، اقتصاد داشت خودش را احیا می‌کرد و بسیاری از کسب‌وکارهایی که به‌دلیل کمبود مواد اولیه و بی‌ثباتی تعطیل بودند، کم‌کم در حال جان گرفتن بودند. یعنی اقتصاد خودش داشت خودش را شکوفا می‌کرد و روی غلتک می‌افتاد، اما در همین دوران هزینه‌های دولت رشد بالایی دارد درحالی‌که اساساً این حجم از مداخله هیچ ضرورتی نداشت.

«مطلقاً آنچه در اقتصاد ایران از گذشته تا به امروز به شکل مداخلات دولت دنبال شده است، هیچ نسبتی با کینز ندارد. کینز آزادی و رقابت را به‌هیچ‌وجه زیر سوال نمی‌برد و اگر کسی از سیاست‌گذاری اقتصادی ایران برداشتی کینزی دارد، مشخص است که اصلاً کینز را نفهمیده است.»

نمونه بعدی دهه 1380 است که درآمدهای نفتی بهبود پیدا می‌کند. درحالی‌که اقتصاد خودش رونق گرفته بود و رشدهای هفت یا هشت‌درصدی داشت و هیچ نیازی به تحریک تقاضا نبود. اما دولت با تزریق درآمدهای سرشار نفتی، اقتصاد را تحریک کرد. منظورم این است که آنچه ما در اقتصاد ایران انجام دادیم هیچ ربطی به پیشنهادهای کینز و توصیه‌های او نداشته است. افزایش هزینه‌های دولت از نظر کینز فقط در زمانی لازم است که اقتصاد با رکودی روبه‌رو شده. اما در هیچ‌کدام از آن مقاطعی که دولت‌های ایران، سیاست‌های انبساطی را در پیش گرفتند، مشکل رکود عمیق وجود نداشت. اتفاقاً در دوره‌هایی عکس این سیاست‌ها به‌کار گرفته شد که مفید بود. مثلاً بعد از سال 1374 که سیاست پولی انقباضی شد، تورم نزدیک به 50درصدی فروکش کرد و به حدود 20 درصد رسید و در اواخر دهه 70 تا حدود 18 درصد هم پایین آمد. در اوایل دهه ۴۰ هم سیاست‌هایی به قصد تحریک اقتصاد انجام شد که به نظر موفق هم بود. یعنی در اقتصاد ایران نمی‌توان سیاستی را که پیامدهای بدی داشته، بر عهده کینز گذاشت.

* در حال حاضر اقتصاد ایران درگیر مشکل بزرگی به نام تورم مزمن، بسیار بالا و البته فزاینده است. رشد اقتصادی هم نوسان زیادی داشته و رو به کاهش است. در واقع گفته می‌شود اقتصاد دچار رکود تورمی است. قاعدتاً در چنین شرایطی نمی‌توان از سیاست تحریک تقاضا استفاده کرد و باید اولویت روی مهار تورم قرار گیرد. از نظر شما چالش اصلی و عاجل‌ترین اقدام برای رفع آن، چیست؟

از نظر من آنچه بر اقتصاد ایران حاکم شده، رکود تورمی نیست. من برای توصیف این شرایط خودم یک اصطلاح با عنوان «رخوت تورمی» ساخته‌ام که به انگلیسی هم به آن inflackness می‌گویم. این اصطلاح از ترکیب دو کلمه رخوت (Slackness) و تورم (Inflation) به‌دست می‌آید که به‌‌نظر توصیف دقیق‌تر و درست‌تری برای اقتصاد ایران است. این دو عارضه متفاوت به دو درمان متفاوت هم نیاز دارد که فعلاً جای پرداختن به آن نیست، اما اصل مسئله این است که ما در اقتصادی زیست می‌کنیم که در آن رشد بلندمدت به‌طور مدام تنزل داده شده است. برای مثال در دهه 1340، متوسط رشد سالانه ما بالای 10 درصد بود که در دهه 1350 این نرخ به‌تدریج تضعیف شد؛ گرچه هنوز هم نرخ بالایی بود. بعد، انقلاب و سپس کشور درگیر جنگ می‌شود که برای سال‌ها ما را درگیر رشد منفی می‌کند و تولید ناخالص داخلی کاهش می‌یابد. این دوره را می‌توان نتیجه مستقیم جنگ در نظر گرفت و از آن گذشت. اما بعد از جنگ هم دیگر ما نتوانستیم به مسیر گذشته برگردیم و نرخ رشد اقتصادی سالانه تا دهه 1390 به‌طور متوسط حول‌وحوش چهار درصد است.

از دهه ۹۰ به بعد دوباره نرخ رشد در مسیر کاهشی قرار می‌گیرد و تنزل پیدا می‌کند و به کمتر از دو درصد در سال می‌رسد. این اعداد چندان دقیق نیست، چون وجود تورم بالا در محاسبه تولید ناخالص داخلی حقیقی که مبنای رشد محسوب می‌شود، اشکال ایجاد می‌کند. اما در مجموع بر اساس همین داده‌های موجود یقین داریم که رشد اقتصادی ما به‌شدت کم شده و نرخ تورم هم بالا و فزاینده است. اما دلیلش چیست؟ حتماً عوامل متعددی در بروز این شرایط دخیل هستند، اما اگر تک‌تک این عوامل را بررسی کنید درنهایت می‌بینید پشت همه آنها یک «دستورخرج برای دولت» وجود دارد. من در یک مجموعه مقاله با عنوان «چگونه تورم ایجاد می‌کنیم» که برای روزنامه دنیای اقتصاد نوشتم، این مسئله را موشکافانه توضیح دادم که همه داستان، به درست کردن دستورخرج برای دولت برمی‌گردد. منظور از دولت هم قوه مجریه نیست و ‌معنای گسترده آن مدنظرم است. ما نمی‌توانیم تورم 50درصدی و 60درصدی را به گردن شوک ارزی بیندازیم. شوک ارزی زمانی اثرگذار است که با دستورخرج دولت همراه باشد. شوک ارزی مانند آتشی است که روشن می‌شود و اگر هیزم نداشته باشد، خودبه‌خود خاموش می‌شود. اما ما با تعریف کردن دستورخرج‌های متعدد برای دولت دائم در این آتش هیزم می‌ریزیم و آن را شعله‌ور می‌کنیم. در موارد بسیاری ذهن افراد به سمت دستورخرج دولت نمی‌رود و مسئله را مولفه دیگری می‌بینند در صورتی که اگر آن را به‌درستی تحلیل کنیم، باز هم به یک دستورخرج می‌رسیم.

«آنچه بر اقتصاد ایران حاکم شده، رکود تورمی نیست، بلکه «رخوت تورمی» به نظر توصیف دقیق‌تر و درست‌تری است. اصل مسئله این است که ما در اقتصادی زیست می‌کنیم که در آن رشد بلندمدت به‌طور مدام تنزل داده شده است.»

اما نتیجه چیست؟ نتیجه اینکه اگر این کشور بخواهد نرخ تورمش به‌طور واقعی کاهش پیدا کند، اگر گروه‌ها و دسته‌های سیاسی که در تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاری کشور دست دارند، نگران تورم هستند، باید از تراشیدن دستورخرج برای دولت خودداری کنند. امروز همه ما باید نگران تورم باشیم و بسیار عجیب است اگر کسی یا گروهی از این بابت احساس نگرانی نداشته باشد. چون تورم همه‌چیز را از یک جامعه می‌گیرد و هیچ روزنه امیدبخشی باقی نمی‌گذارد. اگر می‌خواهیم تورم را مهار کنیم، باید به‌دنبال مهار کردن دستورخرج‌هایی برویم که برای دولت تعیین شده است. بدون مهار کردن آن دستورخرج‌ها، که در همان مجموعه مقالات به تفصیل شرح داده‌ام، امکان ندارد بتوان تورم را در ایران کنترل کرد. بانک مرکزی در سال ۱۴۰۲ یکی از سفت‌وسخت‌ترین سیاست‌های پولی را در پیش گرفت و بسیار تلاش کرد که با سیاست‌های انقباضی، بالا بردن نرخ بهره و در پیش گرفتن سیاست کنترل مقداری، تورم را مهار کند. اما تورم حتی به کمتر از 30 درصد هم نرسید چون ناترازی‌های ناشی از دستورخرج دولت همچنان برقرار بود. در این شرایط دیگر سیاست پولی نمی‌تواند همه این دردها را درمان کند. چنین چیزی ناممکن است. البته این حرف من نیست و اقتصاددانان بزرگ دنیا مانند توماس سارجنت این را می‌گویند. تا دستورخرج‌های دولت کنترل نشود، نمی‌توان تورم را کنترل کرد. در نظر داشته باشید که عمده این دستورخرج‌ها به بهانه مقابله با رکود و خروج از همان رخوتی که گفتم، ایجاد می‌شود اما مطلقاً کمکی به بهبود شرایط رکودی نمی‌کند که هیچ، تورم را هم دائم بالاتر و بالاتر می‌برد. اگر می‌خواهیم از شر تورم خلاص شویم باید برای کاهش دستورخرج‌های دولت برنامه مدون و لازم‌الاجرا داشته باشیم.

راز کینز

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O