جنگ سرد هرگز به پایان نرسید -3

چرا گورباچف اصلاحات چینی را در پیش نگرفت؟

کدخبر: 490373
اقتصادنیوز: در شرایطی که جنگ در اوکراین هفته هشتم خود را پشت سر می‌گذارد، علی‌رغم تصورات اولیه نیروهای روسی هم چنان از دست‌یابی به یک پیروزی قابل توجه ناکام مانده‌اند.

به گزارش اقتصادنیوز ،  در شرایطی که بسیاری از تحلیل‌گران به دنبال پاسخ این پرسش هستند که سرنوشت این جنگ در نهایت به چه صورت خواهد بود، دسته‌ای دیگر از آن‌ها این مسئله را برجسته می‌کنند که جهان پس از جنگ اوکراین چه سمت و سویی خواهد داشت. مجله فارین افرز پرونده ویژه این شماره خود را به این مسئله اختصاص داده که استفان کوتکین، تحلیل‌گر مسائل بین‌الملل با انتشار مقاله‌ای با عنوان «جنگ سرد هرگز به پایان نرسید؛ اوکراین، چالش چین و احیای غرب» تلاش داشته بدین پرسش پاسخ دهد.  

اقتصادنیوز این مقاله را در سه بخش ترجمه کرده که بخش اول آن با عنوان «جنگ اوکراین و روسیه، غرب خفته را بیدار کرد؟» و بخش دوم آن با عنوان «اوکراین؛ چالش چین و احیای غرب» پیش از این منتشر شده و  در ادامه بخش سوم و پایانی آن منتشر می شود: 

چرا گورباچف اصلاحات چینی را در پیش نگرفت

مردم اغلب می پرسند که چرا میخائیل گورباچف، نخست وزیر شوروی، زمانی که در نیمه دوم دهه 1980 تلاش می کرد اقتصاد شوروی را دوباره احیا کند، از رویکرد موفق اصلاحات چینی پیروی نکرد. ورای شکاف عظیم بین یک کشور به شدت شهری و صنعتی و یک کشور عمدتاً روستایی و کشاورزی، اتحاد جماهیر شوروی برگی مانند هنگ کنگ نداشت تا سرمایه‌گذاری‌های ورودی را بر اساس ملاحظات بازار جذب و هدایت کند. بدین ترتیب نه از هنگ کنگ بریتانیایی خبری بود و نه از معجزه چینی.

هنگ کنگ تنها در سال 1997 تحت توافق سال 1984 چین و بریتانیا  بار دیگر تحت کنترل پکن قرارگرفت. بر اساس ترتیبات «یک کشور، دو سیستم»، حزب کمونیست چین موافقت کرد که به هنگ کنگ اجازه دهد سطحی از خودمختاری، حکومت دموکراتیک و آزادی های مدنی را لااقل تا سال 2047 حفظ کند. اما رئیس جمهور کنونی چین، شی جین پینگ، وعده های توافق شده  کشورش را به سخره گرفته است. منطق حاکمیت کمونیستی به سرکوبی شرورانه و سیطره بر منابع ثروت، قدرت و آزادی هنگ کنگ دامن زده است -که همگی انحصار قدرت حزب کمونیست را تهدید می کرد.

چین کالیفرنیا ندارد

در حال حاضر چین با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم می کند. چین کمونیست پس از اشغال نظامی موفقیت‌آمیز و تثبیت حاکمیتش بر بخش‌هایی از آنچه «آسیای داخلی» نامیده می‌شود -منطقه‌ای که از تبت تا ترکمنستان را در بر می‌گیرد- تنها با تنش‌های قومی مواجه نبوده است. خود این سرزمین ها هم شوم بودند: بیابان ها، کوه ها و فلات های مرتفع که نمی توانستند چیزی معادل ساحل غربی آمریکا به چین ارائه کنند.

چین کالیفرنیا ندارد. امروز، پکن در تلاش است تا با گسترش زیرساخت‌های چین به پاکستان و میانمار، چیزی شبیه به کالیفرنیا را به دست آورد تا از طریق خلیج بنگال و دریای عرب به اقیانوس هند دسترسی پیدا کند. اما این جایگزینی برای چیز واقعی نیست، یک ساحل دوم که هم یک خندق امنیتی عظیم و هم یک بزرگراه تجاری ارزشمند را فراهم می کند. کالیفرنیا از نظر تولید ناخالص داخلی پنجمین اقتصاد بزرگ جهان است. فقدان چنین چیزی بزرگترین ضعف استراتژیک چین است.

چه کسی چین را از دست داد؟

بسیاری از تحلیلگران بیل کلینتون را متهم می کنند که ساده لوحانه الحاق چین کمونیست به سازمان تجارت جهانی را بدون قید و شرط مناسب یا عمل متقابل تشویق کرده است. اما حتی می‌توان به راحتی انگشت اتهام را به سمت جیمی کارتر به دلیل دادن وضعیت «محبوب‌ترین ملت» به چین، یا اقتصادی غیربازاری و رژیمی توتالیتر، نشانه رفت.

در حقیقت، منشأ اصلی داخلی کوری ایالات متحده در مورد سر چین مدرن، رئیس جمهور فرانکلین روزولت بود. او با وجودی که درک مبهمی در مورد اهمیت چین در دنیای پس از جنگ داشت، عملاً چین را رها کرد، حتی با اینکه با عضویت این کشور به عنوان عضو دائم شورای امنیت به همراه حق وتو موافقت کرد. چرچیل نسبت به این ایده روزولت مبنی بر اینکه چین باید نقش یک قدرت بزرگ را به عهده بگیرد نگران بود.

در این شرایط، مائو با تعقیب عقاید کمونیستی و ضدغربی خود، مناسبات ستیزه جویانه را بر روابط آشفته دو کشور  تحمیل کرد، و اگرچه آمریکایی ها برای چندین دهه پیرامون این سوال بحث کردند که «چه کسی چین را از دست داد؟»، اما مسلم است که در دوران مائو، چین ایالات متحده را رها کرد. امروز، بیش از 40 سال پس از عادی سازی روابط دو کشور، شی جین پینگ نیز در خطر انجام همین کار است.

این جا آن جا نیست

با این حال، جایی که جهان اکنون در آن قرار دارد، جایی نیست که تا به حال در آنجا قرار داشته است. برای اولین بار در تاریخ، چین و ایالات متحده به طور همزمان قدرت های بزرگی هستند. زمانی که 13 مستعمره آمریکا از قید حاکمیت بریتانیا آزاد شدند، چین برای مدت طولانی کشوری برجسته در دنیا بود. اما در طول نزدیک به دو قرن بعد، زمانی که ایالات متحده به بزرگترین اقتصاد جهان و بزرگترین قدرت شناخته شده تاریخ تبدیل شد، چین به طور تصادفی وارد یک تونل طولانی و تاریک از منازعات ویرانگر خارجی و به ویژه داخلی شد.

این روند زمانی به پایان رسید که دو کشور به شیوه‌های عمیقی در هم تنیده شدند. این مسئله بیش از آن که به کرنش ریچارد نیکسون، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا نسبت به مائو، با هدف گسترده کردن شکاف میان پکن با مسکو ربط داشت، تا تصمیم تاریخی دنگ شائو پنگ برای کنار گذاشتن شوروی به هنگام سر گذاشتن کلاه گاوچرانی در جریان بازدید از تگزاس در سال 1979 و رساندن واگن چین به بازار مصرف سیری ناپذیر آمریکا، به همان طریقی که که ژاپن و سپس کره جنوبی و تایوان به طرز شگفت انگیزی در این مسیر افتاده بودند.

در دهه 1990 بود که جیانگ زمین، رئیس‌جمهور چین، روابط حیاتی خود را با روسیه و مجتمع نظامی-صنعتی آن احیا کرد، و در عین حال جهت‌گیری استراتژیک چین را نسبت به ایالات متحده حفظ کرد و به پکن اجازه داد هم کیک خود را بخورد و هم از آن یکی.

گام مهم بایدن

رژیم‌های اوراسیا راهی را نشان می دهند که بر اساس آن می توان دریافت که چه چیزی  و چرا اهمیت دارد. دونالد ترامپ، در قامت مرد قدرتمند حسود فقط می خواست قراردادهای تجاری را قطع کند، اما ریاست جمهوری او باعث تغییر قابل توجهی به سوی نوعی اجماع ملی جنگ طلبانه در مورد چین شد که ظهور دولت بایدن را تحمل کرد، حتی اگر بسیاری از اعضای تیم جو بایدن، در دولت مماشات گر اوباما خدمت کرده باشند.

تهاجم پوتین به اوکراین و همدستی آشکار شی، به نوبه خود، اروپا را نسبت به وابستگی به انرژی روسیه و تجارت با چین و رهبرش بیدار کرد. اکنون این دیدگاه رایج شده است که نمی توان اجازه داد پوتین در اوکراین نه تنها به خاطر اوکراین و اروپا بلکه به خاطر استراتژی آسیایی که ایالات متحده و متحدانش دنبال می کند، پیروز شود. مسکو در حال حاضر منفور است و تجارت متداول با پکن دیگر قابل تحمل نیست. در آینده، برای غرب هیچ چیز مهمتر از اتحاد غرب در برابر چین و روسیه نیست. از این منظر است که به نظر می رسد دولت بایدن، علیرغم اشتباهاتش در خروج از افغانستان و گسترش پیمان امنیتی آکوس، گام مهمی به جلو برداشته است.

وقتی غرب دوباره خود را بازیافت

در چین، تنها شی نیست که به روسیه متمایل است. ناسیونالیست‌های چینی -در میان مردم، کارشناسان و هیات حاکمه- به شدت ناتو و ایالات متحده را مسئول جنگ در اوکراین می‌دانند. حتی آنها از چین می خواهند که بیش از این به روسیه نزدیک شود. چینی‌های تندرو علاقه دارند روسیه پیروز میدان جنگ شود، چرا که می‌خواهند کشورشان تایوان را تسخیر کند و به این دلیل که معتقدند ایالات متحده هنجارهای بین‌المللی را برای تحقق سلطه اش زیر پا می‌گذارد.

با این حال، برخی از نخبگان چینی به درجه نفوذ آژانس‌های اطلاعاتی غربی در رژیم پوتین، سهولت جدا شدن روسیه از سیستم مالی جهانی، و روش‌هایی که یک مستبد در یک اتاقهای در بسته دچار اشتباه محاسباتی می شوند، اشاره کرده‌اند. شاید از نظر آنها اجازه دادن به یک مرد برای تبدیل یک سیستم استبدادی که به نفع گروه‌های ذی‌نفع بی‌شمار کار می کند به یک خانواده شخصی که همه چیز را به خطر می‌اندازد، ایده خوبی نباشد.

با این حال، در حالی که استالین تلاش کرد تا اشتباهات اشتباه خود در جنگ کره را از طریق مائو و توپ های چینی مرتفع کند،  در جنگ اوکراین، شی تا کنون به پوتین و سربازان روسی اجازه داده تا هزینه‌های تلاش برای تسریع افول احتمالی غرب و آنچه رهبر چین مکرراً از آن به عنوان «تغییرات بزرگی که در یک قرن دیده نشده است» را به تنهایی بپردازند.

اما در واقع، غرب قدرت چندگانه خود را دوباره کشف کرده است. ترانس آتلانتیسیسم بارها و بارها مرده اعلام شده بود، اما بارها و بارها و شاید هرگز قویتر از این بار احیا نشود. حتی متعهدترین انترناسیونالیست‌های لیبرال، از جمله برخی در دولت بایدن، شاهد آن هستند که رقابت‌های پایدار یک جنگ سرد مداوم و ناتمام را ایجاد کرده است -و جهان ما نه در سال‌های 1989-1991، بلکه در دهه 194، زمانی که بزرگترین حوزه نفوذ تاریخ به عمد برای مقابله با اتحاد جماهیر شوروی و استالین به وجود آمد، شکل گرفت.

هر سه فورانی که در سال 1979 آغاز شد، یا چالش مواجه است. ایران در سطح بین المللی و اقتصاد داخلی با مشکلات فراوانی دست و پنج نرم می کند. چین با مشکلات جمعیتی و چالشی جدی برای فرار از تله به اصطلاح درآمد متوسط، در کنار شکست‌های آشکار و تضادهای ناگریز سیستم حکمرانی‌اش، مواجه است. رژیم لنینیستی در پکن دیگر قادر به تحمل بخش خصوصی در حال گسترش نیست، که پویایی آن برای رشد اقتصادی و ایجاد شغل بسیار حیاتی است و در عین حال موجودیت رژیم را تهدید می کند. در ایالات متحده و بریتانیا نیز سنتز ریگان-تاچر مسیر خود را تا حدی به این دلیل طی کرد که برخی از جنبه‌های منفی آن در آینده مشخص شد. با این حال سیستم اخیر از توانایی بازیابی برخوردار است.

پایان امپراطوری ها؛ آغاز عصر اتحادها

این که تصور کنیم پوتین و شی تقریباً تصادفی در راس کشورهای بزرگی قرار گرفته اند که حذف آنها چالش های ژئوپلیتیکی را که رژیم آنها ایجاد کرده حل می کند، اغوا کننده است. البته شخصیت ها مهم هستند، اما سیستم ها راهی برای انتخاب انواع خاصی از رهبران دارند.

امپراتوری های خشکی اوراسیا در مقایسه با کهن الگوی مدرن انگلیسی-آمریکایی ضعیف ترند که از طریق قدرت دریایی، تجارت آزاد با سایر کشورهای ثروتمند و دولت نسبتاً محدود پیش گرفتند. پیروزی متفقین در جنگ جهانی دوم این الگو را قادر ساخت که نه تنها اروپای غربی، بلکه بخشی از اروپای مرکزی را نیز در بر گیرد - و به مرور زمان، اولین زنجیره جزیره در شرق آسیا را در بر گرفت. چین هم به یک قدرت تجاری تبدیل شد که از امنیت تامین شده توسط نیروی دریایی ایالات متحده استفاده می کرد و تنها با تاخیر نیروی دریایی خود را برای محافظت از موقعیت خود ایجاد کرد.

با این حال، این کشور هنوز از برخی از ضعف‌های یک قدرت اوراسیایی رنج می‌برد: تنها یک ساحل، که علی‌رغم تصرف و تبدیل آن به تاسیسات نظامی صخره‌های مرجانی در دریای چین جنوبی، تا حد زیادی محصور شده است. دولت‌های سلطه‌جو و تلاش‌هایشان برای مدرن‌سازی اجباری حاکی از تمجید اوراسیا از غرب است. دسترسی به بازارهای مصرف ایالات متحده و اروپا، انتقال فناوری پیشرفته، کنترل دریاها، ذخیره های ارزس، و تامین امن انرژی و فلزات کمیاب همچنان تعیین کننده است. تاریخ نشان می‌دهد، جست‌وجو برای این هاو تشکیل بلوک‌های خودکفا، زمینه ساز آغاز جنگ‌های جهانی، شخصیت آن‌ها و پیامدهای آن است. جنگ جهانی دوم به نوعی چکش را بر کل دوران امپریالیسم زد.

اما امپراتوری ها می آیند و می روند، بلوک ها هستند که دوام می آورند. چین امروزی احتمالاً استراتژی مشابهی را دنبال می‌کند که آلمان نازی و امپراتوری ژاپن اتخاذ کردند، البته به طریقی کوچک‌تر از جنگ: ضد محاصره و ضد تحریم شدن. و اکنون، با تهدید پوتین به محاصره روسیه، شی تلاش های خود را دوچندان خواهد کرد.

دیگران به بحث ادامه خواهند داد که آیا درگیری قدرت های بزرگ و معضلات امنیتی پایان ناپذیر است یا خیر. با این حال، نکته مهم در اینجا تئوریک نیست، بلکه تاریخی است: خطوط دنیای مدرن که توسط جنگ جهانی دوم ایجاد شد درست در چرخش بزرگ 1979 و چرخش کوچک 1989-1991 ادامه یافت. اینکه آیا جهان اکنون به یک نقطه عطف بزرگتر یا کوچکتر دیگر رسیده تا حد زیادی بستگی به چگونگی جنگ در اوکراین دارد، و اینکه آیا غرب فرصت بازیابی مجدد خود را هدر می دهد یا از طریق بازآرایی خود، آن را تحکیم می بخشد.

تیتر یک
اخبار بیشتر در سرویس سایر رسانه ها
از دست ندهید
فلای تودی