اعتراضاتانفجاری در جامعه بدون افق آینده | یک جامعهشناس: ذهن ایرانیها در آمادهباش دائمی جنگ است | پایان تابآوری مردم، آغاز سیاستِ زخمی است
به گزارش اقتصادنیوز، جامعهای که آیندهاش مبهم شده است، فقط دچار فقر و فشار اقتصادی نیست؛ دچار فروپاشی خیالِ فرداست. پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴، ایران وارد مرحلهای شده که در آن سوگ، خشم، ناامنی و سکوت، همزمان در زندگی روزمره رسوب کردهاند.
در این گفتوگو، عباس نعیمی جورشری، جامعهشناس، از بحران افق آینده، کاهش تابآوری اجتماعی و پیامدهای انسانیِ خشونت سخن میگوید؛ تحلیلی از جامعهای که میان خشم و امید معلق مانده است.
گفتگوی عباس نعیمی جورشری، جامعهشناس با اقتصادنیوز را بخوانید.
****
*بسیاری از ایرانیها از ایرانِ بدون چشمانداز حرف میزنند؛ وضعیتی که به نظر میرسد حاصل انباشت بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است. این چشمانداز مبهم و ترس دائمی از ناامنی و حتی جنگ، چه تأثیری بر زندگی روزمره افراد و جامعه میگذارد؟
ابتدا مایلم ادای احترام داشته باشم نسبت به جان های پرکشیده میهن در دی ماه. اینگونه سوگوار و دردمند، ناگزیر از تمرکز و تحلیل موقعیت ایران و ایرانیان هستیم.
اگر بخواهم از منظر جامعهشناسی به وضعیت کنونی ایران نگاه کنم، به نظر میرسد با نوعی بحران افق آینده مواجهیم؛ بحرانی که نه حاصل یک عامل منفرد، بلکه نتیجهی انباشت و همپوشانی بحرانهای اقتصادی، سیاسی، نهادی و فرهنگی است. در چنین وضعیتی، مسئله صرفاً فقر، انسداد یا تهدید خارجی نیست، بلکه فروپاشی امکان تصور آینده بهمثابه یک افق قابل برنامهریزی است.
وقتی آینده حذف میشود، جامعه در اکنونِ اضطراری گیر میافتد
نخستین پیامد این وضعیت را میتوان در سطح تجربه زمان اجتماعی مشاهده کرد. جامعهای که فاقد چشمانداز است، دچار نوعی تعلیق زمانی مزمن میشود؛ به این معنا که آینده دیگر بهمثابه قلمرو امید یا حتی تهدیدی روشن عمل نمیکند، بلکه به امری مبهم، نامطمئن و تعلیقشده تبدیل میشود. نتیجه آن است که کنشگران اجتماعی بهتدریج از تصمیمها و برنامهریزیهای بلندمدت فاصله میگیرند و نوعی زیست کوتاهمدت، مبتنی بر بقا و واکنشهای آنی، جایگزین آن میشود. این وضعیت را میتوان نوعی «حالگرایی اجباری» یا «اکنونزدگی اضطراری» نامید.
وقتی آینده از افق زیست روزمره حذف میشود، مردم فقط فقیر نمیشوند؛ بلکه از حقِ خیالپردازی درباره فردا نیز محروم میشوند!
ناامنی، از سیاست به بدن و روان نشت میکند
*از نگاه شما ترس از ناامنی و حتی جنگ، چگونه از سطح سیاست به زندگی روزمره مردم منتقل میشود؟
پیامد دوم این فقدان افق آینده با احساس ناامنی منتشر گره میخورد. ترس از ناامنی و حتی جنگ، صرفاً یک نگرانی ژئوپولیتیک یا سیاسی نیست، بلکه بهتدریج به سطح زندگی روزمره و تجربه زیسته افراد نفوذ میکند و شکل یک ناامنی وجودی به خود میگیرد. در چنین شرایطی، بدنها و ذهنها در وضعیت آمادهباش دائمی قرار میگیرند، اضطراب مزمن افزایش مییابد و اعتماد اجتماعی فرسایش پیدا میکند. از این منظر، میتوان گفت جامعه در وضعیت نوعی آنومی پایدار قرار میگیرد؛ نه آنومیِ گذار، بلکه آنومیای که به وضعیت عادی تبدیل شده است.
آنومی از تعابیر جامعهشناختی است بهمعنای بیهنجاری، بیقاعدگی یا فروپاشی نسبی هنجارها و انتظارات اجتماعی. امیل دورکیم جامعهشناس فرانسوی این مفهوم را برای توضیح بحرانهای اجتماعی و روانی فرد در شرایطی بهکار می برد که نقشها، قواعد و انتظارات جامعه شفاف نیستند یا بهطور ناگهانی تغییر کردهاند. در چنین شرایطی، افراد نمیدانند چه رفتاری مشروع است و چه رفتاری غیرقابل قبول؛ اضطراب، سردرگمی و رنج روانی افزایش مییابد.
آنومی پایدار یا «آنومی مزمن» زمانی رخ میدهد که این بیهنجاری یا فروپاشی هنجاری، موقت نباشد و به وضعیت مزمن جامعه تبدیل شود. یعنی جامعه نهتنها با یک بحران گذرا مواجه است، بلکه ساختارهای نهادی و اجتماعی که بتوانند نظم و معنا را بازتولید کنند، تضعیف شدهاند یا ناکارآمد هستند.
سکوت امروز، رضایت نیست؛ انباشت خشم است
پیامد سوم را باید در نسبت این وضعیت با سیاست و کنش جمعی دید. برخلاف بعضی تحلیل های سیاسیون، فقدان چشمانداز الزاماً به سیاستورزی فعال یا مشارکت پایدار منجر نمیشود. برعکس، در بسیاری موارد شاهد نوعی سیاستزدایی از زندگی روزمره هستیم: عقبنشینی، سکوت، خستگی سیاسی و فاصلهگیری از کنش سازمانیافته. با این حال، این سکوت بهمعنای رضایت یا سازگاری نیست؛ بلکه با انباشت خشم، بیاعتمادی و احساس بیعدالتی همراه است. در نتیجه، اعتراضها بیش از آنکه محصول پروژههای بلندمدت یا سازمانیافتگی کلاسیک باشند، به شکل واکنشهای انفجاری، مقطعی و گاه عصبی بروز میکنند. این وجه عمدتاً در مباحث حاکمیت و اپوزیسیون غایب است چنانکه هرکدام بنا به مطالبه ای که از قدرت دارند، آن را تفسیر می کنند.
در سطح چهارم، این وضعیت بر اخلاق اجتماعی و منطق کنش روزمره نیز تأثیر میگذارد. با تضعیف افق جمعی، نوعی فردیشدن اخلاق بقا شکل میگیرد؛ جایی که کنشهایی چون مهاجرت، دورزدن قانون، تقدم منافع شخصی یا خانوادگی، و حتی بیاعتمادی متقابل، نه لزوماً بهمثابه انحراف اخلاقی، بلکه بهعنوان استراتژیهای عقلانی برای زیستن در وضعیت بیثبات درک میشوند. بنابراین، مسئله را نباید صرفاً به «افول اخلاق» تقلیل داد، بلکه باید آن را نتیجهی فروپاشی افق معنا و آینده دانست.
جامعه فاقد افق آینده، در برابر دو مسیر خطرناک قرار میگیرد...
در نهایت، اهمیت این وضعیت در آن است که جامعهای فاقد افق آینده، در برابر دو مسیر خطرناک قرار میگیرد:
یا ورود به چرخههای انفجاری اعتراض و خشونت، یا گرفتار شدن در نوعی فرسایش خاموش اجتماعی که در آن، تخیلِ تغییر نیز بهتدریج از میان میرود. اینها دوسوی وضعیت تعلیقی هستند.
به بیان ساده، سکوت فرساینده یعنی جامعه میداند مشکل وجود دارد، اما راهی برای گفتن و حل آن ندارد. این سکوت، نه آرامش ایجاد میکند و نه بحران را پایان میدهد؛ بلکه آن را در عمق زندگی روزمره رسوب میدهد و جامعه را وارد حالت تعلیقی مزمن میکند. این وضعیت حداقل سه پیامد دارد:
فرسایش سرمایه اجتماعی: یعنی روابط مبتنی بر اعتماد و همکاری کاهش مییابد، همبستگی بین گروهها تضعیف میشود.
انباشت روانی فردی: افراد تجربههای دردناک خود را انفرادی تحمل میکنند و فشار روانی مزمن افزایش مییابد.
فقدان ظرفیت گذار: جامعه فاقد نیروی جمعی و سازمانیافته برای تبدیل نارضایتی به تغییر است.
از آن سو نیز، بازتولید خشونت بهمثابه منطق اجتماعی قرار دارد. این وضعیت، وجه دیگر وضعیت تعلیقی است و هنگامی رخ میدهد که رنج و عدم پاسخ نهادی به خشونت، خود به الگوی رفتاری و فرهنگی تبدیل شود. در اینجا، خشونت صرفاً به شکل اعتراض یا سرکوب سیاسی ظاهر نمیشود، بلکه در روابط روزمره، تعاملات اجتماعی و نهادهای غیررسمی بازتولید خواهد شد. اساساً هرگاه خشونت سیاسی مهار نشود، دیر یا زود به خشونت افقی و روزمره تبدیل میشود؛ جامعه، زخم قدرت را بر بدن خودش بازتولید میکند و این دوچندان دردناک است!
به نظرم این وضعیت حداقل چند ویژگی دارد:
عادیسازی خشونت: یعنی رفتارهای پرخاشگرانه، بیاعتمادی و تهدید در سطح اجتماعی و بین فردی طبیعی میشوند. ابعاد چشمگیری از فحاشی و تهدید در شبکههای اجتماعی وجود دارد که در همین راستاست. قضاوت و نفرت، در تنگناهای سیاسی نظیر فاجعه اخیر، روندی تصاعدی دارد که خود به افزایش خشونت افقی می انجامد. بعضی جریانات سیاسی نیز از این کینه توزی بهره برداری می کنند. آن ها زبان نفرت و دشنام را در جهت بسیج منابع خود مهندسی می کنند.
دائمی شدن چرخههای بحران: منظور این است که هر خشونت جدید، زمینه را برای خشونتهای بعدی فراهم میکند، بدون اینکه سازوکارهای بازتولید نظم یا عدالت فعال باشند. زبان استدلال در این شرایط کمرنگ می شود.
فقدان افق جمعی: در اینجا عملا جامعه نمیتواند تجربههای رنج و خشونت را به کنش سازمانیافته یا جنبشی تبدیل کند. لذا آنها به سطح «منطق طبیعی» زندگی روزمره تنزل مییابند.
در این میان، آرزومندی بخشی از جمعیت معترض برای حمله خارجی در نقش منجی، یک تراژدی ملی تمام عیار است. این امر خود حاصل تجربه مکرر انسداد و احساس ناتوانی از اصلاح می باشد. در واقع اکنون جامعه در ورطهای از چند تراژدی همزمان معلق است.
با اینحال از منظر جامعهشناسی سیاسی، تهدید خارجی در جوامعی با بحران مشروعیت و انسداد نهادی، الزاماً به «انسجام ملی» منجر نمیشود؛ بلکه اغلب باعث درونیسازی خشونت میشود. در وضعیت ایران حال و هوای جنگ، احساس ناامنی وجودی مزمن ایجاد میکند. این ناامنی، بهجای بسیج جمعی پایدار، به اضطراب، پرخاشگری روزمره و خشونت افقی (خشونت میان شهروندان) دامن میزند. خشونت از سطح سیاسی به سطح اجتماعی و حتی خانوادگی نشت میکند.
با توجه به جمیع این نکات، اعتراضات دی ۱۴۰۴ نه فقط واکنشی به شرایط اقتصادی یا سیاسی، بلکه تلاشی است برای بازنمایی و بازپسگیری آیندهای که از تجربهی زیستهی بخش بزرگی از جامعه حذف شده است.
اقتصادنیوز: باز بودن بازار لزوماً بهمعنای بازگشت رونق نیست. آنچه این روزها در بازار بزرگ تهران دیده میشود، شکاف میان فعال بودن ظاهری و ایست کامل اقتصاد خرد است؛ جایی که هزینههای سنگین اجاره، قطع زیرساختهای ارتباطی و بیثباتی تصمیمها، بازار را به فضایی پرریسک برای فروشنده و خریدار تبدیل کرده است.
اعتراضها انفجار خشم در جامعه بیافق بود
*آنطور که شاهد بودیم اعتراضات اخیر نه تکنسلی بوده و نه تکمطالبهای. شما این وضعیت را چگونه تحلیل میکنید؟
اعتراضات اخیر را نمیتوان ذیل الگوی کنش تکنسلی یا تکمطالبهای فهم کرد. آنچه مشاهده میشود، نوعی همپوشانی ناهمگون کنشگران اجتماعی با موقعیتهای نسلی، طبقاتی و زیستی متفاوت است که حول تجربهای مشترک از انسداد، بیثباتی و فقدان افق آینده به هم میرسند. این وضعیت بیش از آنکه به «ائتلاف مطالبات» دلالت داشته باشد، نشانهی همگرایی منفیِ نارضایتیها است. مفهوم محوری برای تبیین این وضعیت، «فرسایش تابآوری اجتماعی» است؛ اما نه تابآوری بهمعنای روانشناختی یا مدیریتی آن، بلکه بهمثابه ظرفیت ساختاری جامعه برای تحمل و بازتولید نظم در شرایط فشار مزمن.
طی سالهای اخیر، انباشت بحرانهای اقتصادی، انسداد کانالهای نمایندگی سیاسی، فرسایش سرمایه اجتماعی و تضعیف مشروعیت نمادین، این ظرفیت را بهتدریج مستهلک کرده است. اعتراضات اخیر را میتوان چنان لحظهای دانست که در آن، سازوکارهای تطبیقیِ پیشین کارایی خود را از دست میدهند.
نکته تعیینکننده آن است که -برخلاف رویافروشی گروههایی از اپوزیسیون- پایان تابآوری لزوماً به شکلگیری کنش جمعی سازمانیافته یا پروژهی گذار منجر نمیشود.
پایان تابآوری مردم به معنای پایان سیاست نیست؛ آغاز سیاستِ زخمی است!
این تصویر را قبل از دی ۱۴۰۴ نیز در مجال هایی تبیین کرده ام. جامعه در این وضعیت، از یکسو با خشم و نارضایتی انباشته مواجه است و از سوی دیگر، فاقد چارچوبهای نهادی، گفتمانی و سازمانی لازم برای ترجمه این نارضایتی به کنش پایدار است. در نتیجه، کنشها اغلب واکنشی، مقطعی و کمدوام باقی میمانند.
از منظر نظری، مسئله گذار -از نامطلوب به مطلوب- در چنین شرایطی را نمیتوان به سطح تغییر سیاسی تقلیل داد. مسئله اصلی، بحران میانجیگری اجتماعی است؛ یعنی فقدان نهادها، گفتمانها و بازیگرانی که بتوانند میان تجربههای پراکنده زیسته و افقهای جمعی معنا، واسطهگری کنند. بدون بازسازی این ساحت میانجی، هرگونه گذار یا به صورت انفجاری و پرهزینه بروز میکند یا در چرخهای از فرسایش اجتماعی مستهلک میشود. غیبت این نکته در تحلیل های سیاسی، خسارات جبران ناپذیر انسانی ایجاد کرده است. به نظرم پایان تابآوری مردم به معنای پایان سیاست نیست؛ بلکه آغاز سیاستِ زخمی است!
اقتصادنیوز: چرا در اعتراضات اخیر، بیشترین مجروحان به سه کلانشهر تهران، مشهد و اصفهان تعلق داشت؟ آیا میتوان این ناآرامیها را صرفاً به گرانی و فشار اقتصادی تقلیل داد یا باید به لایههای عمیقتری از انسداد سیاسی، شکافهای اجتماعی و خشمهای فروخورده باید نگاه کرد؟
بدنهای آسیبدیده؛ یادمانهای زنده خشونتاند
*پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴، جامعه با خانوادههای داغدار و افراد دچار معلولیت مواجه است. این وضعیت چه بحرانهای تازهای ایجاد میکند؟مسیر پیشروی جامعه را در این شرایط چگونه میبینید؟
به فهم من، جامعه امروز میان سه منطق متعارض در نوسان است: نخست، منطق اعتراض واکنشی در شرایط آنومیک؛ دوم، منطق عقبنشینی و سازگاری فردی بهمثابه استراتژی بقا؛ و سوم، منطق دشوار اما تعیینکنندهی بازسازی افق کنش جمعی.
در حال حاضر، بخش غالب جامعه در مدار دوم قرار دارد؛ سکوت فرساینده و سازگاری فردی. اعتراض واکنشی همچنان فعال اما شکننده است. بازسازی افق جمعی بالقوه ممکن است، اما نیازمند بازسازی اعتماد، نهادهای میانجی و صورتبندی دوباره مطالبات است. پایان تابآوری مردم به معنای پایان سیاست نیست؛ بلکه آغاز سیاستِ زخمی است.
پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴، جامعه ایران وارد مرحلهای شده است که میتوان آن را مرحله پسینیِ بحران نامید؛ مرحلهای که در آن، مسئله اصلی دیگر صرفاً خود اعتراض یا مهار آن نیست، بلکه انباشت پیامدهای انسانی، روانی و نمادین خشونت در بافت اجتماعی است. حضور خانوادههای داغدار و افراد دچار معلولیتهای پایدار، بهویژه آسیبهای بینایی، این مرحله را به سطحی عمیقتر از بحران اجتماعی منتقل کرده است.
نخستین بحران، در سطح بدن رخ میدهد. بدن در اینجا صرفاً یک امر زیستی نیست، بلکه به تعبیر فوکویی، بدنِ سیاسیشده است؛ بدنی که نشانههای خشونت را بهطور ماندگار حمل میکند. معلولیتهای پایدار، بهویژه نابینایی یا آسیبهای جدی جسمی، خشونت را از یک رویداد گذرا به یک واقعیت دائمی تبدیل میکند. جامعه با بدنهایی مواجه میشود که خود به یادمانهای زنده بدل شدهاند و این امر امکان فراموشی یا عادیسازی سریع را از بین میبرد.
دومین بحران، بحران سوگ و حافظه جمعی است. خانوادههای داغدار در فقدان سازوکارهای موثر حقیقتیابی، عدالت ترمیمی یا حتی بهرسمیتشناسی نمادین، در وضعیت سوگ معلق باقی میمانند. این سوگ، نه خصوصی میشود و نه امکان عمومیشدن سالم پیدا میکند. نتیجه آن است که سوگ به منبعی برای انباشت خشم، بیاعتمادی و گسست اجتماعی بدل میشود. از منظر جامعهشناسی حافظه، این وضعیت مستعد شکلگیری حافظههای زخمخورده و واگراست؛ حافظههایی که بهجای ترمیم پیوند اجتماعی، آن را فرسایش میدهند.
قانون نه بهمثابه ابزار حمایت، بلکه بهعنوان سازوکار طرد تجربه میشود
سومین بحران، بحران مشروعیت و اخلاق نهادی است. وقتی آسیبدیدگان و خانوادهها با بیتوجهی یا فقدان حمایت نهادی مواجه میشوند، پیامد آن صرفاً نارضایتی سیاسی نیست، بلکه فرسایش اعتماد به نظم حقوقی و اخلاقی جامعه است. در چنین وضعیتی، قانون نه بهمثابه ابزار حمایت، بلکه بهعنوان سازوکار طرد تجربه میشود و این امر شکاف میان جامعه و نهادهای رسمی را عمیقتر میکند.
چهارمین بحران را میتوان بحران بازتولید اجتماعی نامید. افراد دچار معلولیت و خانوادههای داغدار، در صورت فقدان حمایتهای اجتماعی، درمانی و اقتصادی، بهتدریج در معرض حاشیهراندهشدن ساختاری قرار میگیرند. این امر نهتنها نابرابریهای موجود را تشدید میکند، بلکه نوعی طبقهبندی جدیدِ رنج در جامعه میسازد؛ جایی که برخی گروهها بار هزینههای بحران را بهطور نامتناسب حمل میکنند.
عادیسازی خشونت؛ زنگ خطری برای آینده جامعه
در این میان، زنگ خطر اصلی را باید در عادیسازی خشونت و آسیب پایدار جستوجو کرد. جامعهای که با بدنهای آسیبدیده و سوگهای بیپاسخ کنار میآید، بدون آنکه سازوکارهای ترمیمی فعال شود، در معرض نهادینهشدن خشونت بهمثابه امر معمول قرار میگیرد. این وضعیت نهتنها ظرفیت همبستگی اجتماعی را تضعیف میکند، بلکه افق کنش جمعی آینده را نیز تیرهتر میسازد. مگر آنکه شاهد نوعی قطبی سازی سیاسی باشد.
نهایتاً میتوان گفت اعتراضات دی ۱۴۰۴ صرفاً یک لحظه بحرانی نیست، بلکه آغازی بر زنجیرهای از بحرانهای ثانویه است که در بدنها، حافظهها و نهادها رسوب کردهاند. اگر این پیامدهای پسینی به رسمیت شناخته نشوند و بهطور نهادی و نمادین مدیریت نگردند، جامعه با نوعی بحران مزمن ترمیمناپذیر مواجه خواهد شد؛ بحرانی که آثار آن از خود اعتراضات نیز ماندگارتر و پرهزینهتر خواهد بود. این بحران زیر پوست جامعه حرکت خواهد کرد و فارغ از هر تمدید یا تغییر سیاسی، خسارت انسانی و اجتماعی ایجاد می کند.
زندگی را رها نکنید، حتی اگر سیاست شما را رها کرده باشد
در این نقطه از بحران، معتقدم سکوت تحلیلی کافی نیست و جامعهشناس سزاوار است موضع اخلاقی انسانی صریح بگیرد. وقتی با انباشت رنج، سوگهای بیپاسخ و بدنهای آسیبدیده مواجهایم، یکی از زنگخطرهای جدی، افزایش خطر خودکشی و خودویرانگری های پنهان است. حال آنکه خودکشی راهِ خروج از بحران نیست و نباید عادیسازی شود.
خودکشی فقط یک تراژدی فردی نیست؛ نشانه فروپاشی پیوندهای اجتماعی و شکست جامعه در نگهداشتن اعضایش است. وقتی امید اجتماعی فرو میریزد، خطر خودویرانگری فردی و جمعی افزایش مییابد. موضع من این است که زندهماندن در شرایط بحران، پیششرط هر نوع ترمیم و هر افق روشن است. زندگی را رها نکنید، حتی اگر سیاست شما را رها کرده باشد. بنابراین آشکارا و مستقیم با مردمم می گویم: خودکشی نکنید! زنده بمانید. حفظ جان، خود یک کنش اجتماعی مقاومتی است.
ارسال نظر