عباس ملکی: ترامپ نمی تواند برای مدت طولانی مواضع متناقض داشته باشد | آمریکا تا وقتی به ایران پیشنهاد بسته 300 میلیارد دلاری می دهد در حال جنگ است
به گزارش اقتصادنیوز، عباس ملکی به روزنامه شرق گفته است: چه معادلات بعد از هفتم اکتبر، چه فایل اپستین یا هر موضوع و پارامتر دیگری که باعث شده باشد آمریکا و دولت ترامپ وارد جنگ با ایران بشود، مطمئن باشید پای اسرائیل و تحریک نتانیاهو در میان است .
بخشهایی از اطهارات عباس ملکی را می خوانید:
*به نظر من، روابط ایالات متحده و اسرائیل در چارچوبی بزرگتر و گستردهتر قابل فهم است. بر فراز این روابط، به تعبیر من، چتری وجود دارد که میتوان آن را شبکه تصمیمسازی و همکاریهای گسترده جریانهای حامی صهیونیسم در سطح بینالمللی دانست. ریشههای این روند را میتوان از دوران اعلامیه بالفور، خرید زمینهای فلسطینی توسط سرمایهداران یهودی در کشورهای غربی، شکلگیری تدریجی دولت اسرائیل و تحولات پس از آن دنبال کرد.
*ایده جنگ علیه ایران سالهاست که در محافل سیاسی و راهبردی آمریکا و اسرائیل مطرح بوده و در مقاطع مختلف با شدت و ضعف متفاوت دنبال شده است. در دوران نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز این رویکرد وجود داشت، اما به نظر میرسد تحولات پس از هفتم اکتبر، شرایطی متفاوت را رقم زد و این مقطع را در نگاه برخی تصمیمسازان به یکی از مساعدترین فرصتها برای پیگیری چنین راهبردی تبدیل کرد. البته این نگاه و این تمایل، پدیدهای نوظهور نبود و ریشههای آن را میتوان در سالهای گذشته نیز مشاهده کرد؛ با این حال، تا پیش از هفتم اکتبر، مجموعه شرایط منطقهای و بینالمللی به گونهای نبود که امکان تحقق عملی چنین سناریویی را فراهم کند.
* سلسلهای از تحولات مهم منطقهای، از جمله سقوط حکومت بشار اسد در سوریه، شهادت شماری از رهبران برجسته محور مقاومت، از جمله دبیرکل حزبالله و رئیس دفتر سیاسی حماس و همچنین تشدید فشارها بر دیگر بازیگران همسو در منطقه، این برداشت را در میان طراحان و حامیان ایده رویارویی مستقیم با ایران بهویژه در اسرائیل تقویت کرد که موازنههای موجود در حال دگرگونی است و فرصتی کمسابقه برای پیشبرد اهداف مورد نظر آنان پدید آمده است. از این منظر، حامیان جنگ با ایران بر این باور بودند که شرایط جدید، در مقایسه با مقاطع پیشین، حتی در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ با حضور چهرههایی مانند جان بولتون و مایک پمپئو ظرفیت و امکان بیشتری برای عملیاتیکردن این راهبرد در اختیارشان قرار داده است.
* توجه داشته باشیم که حتی زمانی که آمریکا از مذاکره سخن میگوید یا مثلا یک بسته مالی و سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری را به ما پیشنهاد میدهد، این اقدامات نیز در همان چارچوب قابل تحلیل هستند. یعنی نباید صرفا به ظاهر موضوع توجه کرد. از این منظر، مذاکره الزاما یک اقدام صرفا صلحآمیز و مبتنی بر تفاهم نیست.
*طرف مقابل در جریان مذاکره در پی تحمیل خواستهها، منافع و دیدگاههای خود است؛ همانطور که ترامپ با جنگ تحمیلی به دنبال تحمیل اراده خود با ما بود. پس اگر با این نگاه به موضوع بنگریم، تفاوت ماهوی چندانی میان دفاع از کشور در میدان نظامی و دفاع از کشور در میز مذاکره وجود ندارد. یعنی الان میدان جنگ در زمین دیپلماسی دنبال میشود و مذاکرهکننده نیز در واقع در حال نبرد است، با این تفاوت که ابزار او همان کلمات و استدلالهاست، نه موشک و تجهیزات نظامی.
* جنگ به معنای متعارف آن، یعنی نبرد نظامی، فقط یکی از ابزارهاست. در کنار آن باید مذاکره کرد، دیپلماسی عمومی را فعال ساخت، با کشورهای مختلف رایزنی کرد، در رسانهها حضور مؤثر داشت و در صورت لزوم در میدان نبرد نیز فعال بود. اگر راهبرد خود را بر این مبنا طراحی کنیم، متوجه خواهیم شد که مذاکره نیز ادامه همان رویارویی است، اما با زبانی متفاوت. از همین منظر، من همواره این انتقاد را به برخی دوستان در وزارت امور خارجه داشتهام که ارتباطگیری مستمر با کشورها و محافل بینالمللی را کماهمیت تلقی میکنند. به اعتقاد من، معاونان وزارت امور خارجه باید حضوری دائمی و فعال در پایتختهای مختلف جهان داشته باشند و در کنفرانسها، نشستها و مجامعی که مقامات سایر کشورها حضور دارند، مشارکت کنند. زیرا اگر شما در این عرصهها حضور نداشته باشید، روایت آمریکا به روایت غالب تبدیل خواهد شد و در نهایت دست بالا را به دست خواهد آورد.
* نباید تصور کرد آمریکا همواره در موقعیت برتر مطلق قرار دارد. همانگونه که ما محدودیتها و ظرفیتهای خود را داریم، آنها نیز با محدودیتها و ملاحظات خاص خود مواجهاند. همانگونه که ما با محدودیتها، نیازها و ملاحظات خود وارد گفتوگو میشویم، طرف مقابل نیز با مجموعهای از فشارهای سیاسی، اقتصادی و داخلی پای میز مذاکره حاضر میشود. هنر دیپلماسی در شناخت همین محدودیتها و تبدیل آنها به فرصت است. از این منظر، اگر مذاکرهکنندگان در همان نبرد دیپلماتیک که امتداد نبرد در میدان نظامی است، بتوانند امتیازی مهم و راهبردی همچون رفع تحریمهای ثانویه را به دست آورند، بیتردید این دستاوردی ارزشمند و درخور تقدیر خواهد بود؛ چراکه چنین موفقیتی میتواند آثار ملموس و گستردهای بر اقتصاد، سرمایهگذاری و زندگی روزمره مردم بر جای بگذارد.
*هنگامی که از ایران سخن میگوییم، در واقع درباره بیش از ۸۰ میلیون انسان صحبت میکنیم. در قبال زندگی این مردم مسئولیت سنگینی بر دوش همه ما قرار دارد. ممکن است یک فرد در زندگی شخصی خود تصمیمات پرهزینه یا حتی خودویرانگر بگیرد، اما در سطح یک کشور چنین رویکردی قابل پذیرش نیست. زمانی که از مقاومت و استمرار آن سخن میگوییم، باید به یاد داشته باشیم که دانشآموزانی هستند که باید درس بخوانند، دانشجویانی هستند که باید در آزمایشگاهها فعالیت کنند و خانوادههایی هستند که باید زندگی و معیشت خود را اداره کنند. ما در مقاطعی فراموش کرده بودیم که چه تعداد از مردم از طریق اینترنت، کسبوکارهای کوچک، تولید محتوا، خدمات، تولید پوشاک، صنایع دستی و صدها فعالیت دیگر امرار معاش میکنند. ما نیز محصول همین جامعه هستیم و مسئولیت داریم که در تصمیمگیریها، زندگی مردم را همواره در برابر چشم خود داشته باشیم. هر برنامهریزی و هر راهبردی باید با در نظر گرفتن منافع و نیازهای واقعی مردم انجام شود.
*در مورد شخص ترامپ باید گفت تغییر مداوم مواضع و بیان سخنان متناقض، بخشی از شیوه عمل اوست. اگر روزی تحلیل محتوای جامعی از سخنان و مواضع او انجام شود، احتمالا مشخص خواهد شد در بسیاری از موارد در فاصله زمانی کوتاه، مواضعی متفاوت یا حتی متضاد اتخاذ کرده است. این امر صرفا یک اتفاق نیست، بلکه بخشی از سبک سیاسی او به شمار میآید. با این حال، به نظر میرسد این شیوه تا حدی کارایی خود را از دست داده است. حتی در میان بخشی از جمهوریخواهان نیز این نگرانی وجود دارد که بیانضباطی در گفتار و موضعگیریهای متناقض، به منافع ایالات متحده آسیب بزند. از سوی دیگر، هر اظهار نظر رسمی رئیسجمهور آمریکا میتواند در آینده به عنوان سندی سیاسی، حقوقی یا تاریخی مورد استناد قرار گیرد و آثار و پیامدهای خود را داشته باشد.