از کل اقتصاد بازار، نفع شخصی را خوب فهمیده اند / طراحان تعدیل ساختاری پس از موفق نشدن چرا به خارج رفتند؟
عرفان مردانی - امیر کلهر: فرشاد مومنی،همچنان موفقترین دولت بعد از انقلاب را به لحاظ اقتصادی، دولت جنگ می پندارد. او که در دانشگاه علامه این روزها مشغول تدریس است، اعتقاد دارد به ناروا دولت موسوی را مدافع دیوانسالاری معرفی میکنند. او همچنان که اصطلاح نئوکلاسیکهای وطنی را برای مدافعان اقتصاد آزاد برگزیده، معتقد است: طراحان برنامه تعدیل ساختاری پس از موفق نشدن این برنامه به خارج از کشور رفتند و از پاسخگویی برای تبعات آن برنامه شانه خالی کردند. وی همچنین با گلایه از خروج سرمایه از کشور در دولت سابق میگوید: در دوره دولت سابق ما بیسابقهترین میزان خروج سرمایههای مادی و انسانی را در کشور تجربه کردیم. در سال ۱۳۸۹ خروج سرمایه در کشور ۱۵۰ برابر خروج سرمایه در سال ۱۳۸۳ در کشور بوده است. مشروح این گفتوگو را میخوانید:
*بنابر تجربهای که شما تا به حال در معادلات سیاسی-اقتصادی داشتهاید، مایلم با نگرش تاریخی به تحولات پس از انقلاب سال 1357 و جریانبندیهایی که در این حوزه دچار تحول شده است، از چرایی توسعه نیافتگی ما ایرانیان مخصوصا پس از انقلاب اسلامی تحلیلی ارائه کنید؟
هر جایی که شما میبینید، تلاشهای گستردهای برای توسعه خواهی صورت میگیرد اما آن تلاشها نافرجام باقی میماند، حداقل برای فهم عمیق چرایی این مسئله سه مسئله بنیادی وجود دارد که باید مورد شناسایی قرار گیرد. مسئله اول این است که سازههای ذهنی کسانی که در جستجوی اوضاع و احوال بهتری بودند، بر چه مولفههایی استوار بود؟ اینها به عالم چه نگاهی میکردند؟ مولفه مهم دیگر، ساختار نهادی است. قاعده بازی جمعی در حوزه اقتصاد چگونه شکل گرفته بود؟ نظام پاداش دهی چگونه بود؟ کدام گروهها بیشتر از گروههای دیگر پاداش دریافت میکرد یا تحت فشار قرار میگرفت؟ مولفه سوم هم اقتصاد سیاسی است. الگوی توزیع منافع در آن شرایط به چه صورتی بوده است؟ چه تناسبی میان برخورداریها وجود داشته است؟ گروههای حامی و حامل آن جهتگیریها و ذینفوذها چه کسانی بودند؟ اگر از این زاویه شما به تحولات تاریخی ایران نگاه کنید، ملاحظه میکنید که ما جزو کشورهای منحصر به فرد در دنیا هستیم. شاید به غیر از چین هیچ کشور دیگری را نتوانید پیدا کنید که در قرن بیست و یکم دو جنبش اجتماعی فراگیر برای عبور از توسعه نیافتگی را سامان داده باشد. فقط چین، شبیه ایران است که ابتدا یک انقلاب ناسیونالیستی در ربع اول قرن بیستم در آن اتفاق افتاد، سپس یک انقلاب کمونیستی در سالهای پایانی ربع دوم قرن بیستم در آن کشور رخ داد. ایران کشوری است که حتی شاید نسبت به چین هم از یک امتیاز منحصر به فرد برخوردار باشد.
*با توجه به تجربهای که کشور ایران در مورد جنبشهای اجتماعی دارد، چرا به لحاظ تاریخی نتوانستهایم از این تجربه به خوبی استفاده کنیم؟ به یک باره همه آن تجربیات حذف شده و از نسلی به نسل دیگر منتقل نمیشود.
بله. به این اعتبار که علاوه بر یک جنبش اجتماعی فراگیر در ربع اول قرن بیستم، یعنی انقلاب مشروطه، در ربع پایانی قرن بیستم دوباره یک جنبش اجتماعی فراگیر را سامان دادیم و هدف همه اینها هم عبور از دور باطل توسعه نیافتگی بود. شاید امتیاز ایران نسبت به چین این است که ما در سالهای میانی قرن بیستم، یک جنبش اجتماعی پرشور ضد امپریالیستی، برای سامان دادن به مسئله دست نشاندگی به قدرتهای بزرگ که دستاورد آن هم در غالب ملی شدن صنعت نفت نمایان شد را داشتیم. سوال این است که چرا این کوششهای فراگیر که با فداکاریها و از خودگذشتیهای بزرگی همراه بوده دستاورد مقطعی خارق العاده داشته، اما پیگیر و مستمر نبوده است.
این در واقع یک مسئله بنیادی است و تا زمانی که ریشههای آن را نتوانیم درک کنیم گویی از این چرخه خلاصی نداریم. جنبشهای پر شور اجتماعی شکل میگیرند، دستاوردهای خارقالعاده در کوتاه مدت دارند اما تداوم و استمرار ندارند. از این زاویه که شما نگاه میکنید میبنید که مشابهتهای حیرتانگیزی بین چند سال اول انقلاب مشروطه، چند ساله ابتدای برپایی دولت ملی و نهضت ملی شدن نفت و 10 ساله اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وجود دارد.
در هر سه اینها، دستاوردهای مقطعی خارقالعاده بوده است. شما اگر به جنبشهای اجتماعی دفاع از تولید ملی که در مشروطیت شکل گرفت و واقعا دستاوردهای بسیار بزرگی داشت و نام و آوازه بزرگانی چون سید جمال الدین واعظ و ملک المتکلمین و از این قبیل نیروی متشکل اسلامیهها، کاظمیهها و کازرونیها از این قبیل بود، اما چرا استمرار پیدا نکرد. در دوره ملی شدن صنعت نفت رکوردی پایه گذاشته شد که تا امروز در تاریخ اقتصادی ایران تکرار نشده است. ما برای آخرین بار در دوره نخست وزیری مرحوم دکتر مصدق، توانستهایم تراز تجاری غیر نفتی مثبت را تجربه کنیم، چیزی که تا امروز دیگر تکرار نشده است و با روندهایی که امروزه مشاهده میکنیم به نظر میرسد که این رکورد شاید 100 سالگی خودش را هم ببینید. شبیه به این مسئله در 10 سالگی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم وجود دارد.
شما تصور کنید، انقلاب اسلامی چه میزان انرژی آزاد کرد که فقط در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب رهبران انقلاب در راستای ادای به عهدی که به مردم داشتند، میزان صدور نفت خام را از حول و حوش صدور چهار میلیون بشکه نفت در روز در حدود سالهای ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ به 800 هزار بشکه در روز رساندند. این کاهش 80 درصدی در اتکا به نفت در همان اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی کلید خورد و برآوردهایی که سازمان برنامه و بودجه وقت انجام داده بود، حکایت از این داشت که از ناحیه این شوک بزرگ حداقل باید حدود ۳۰ درصد افت تولید در ناخالص داخلی ما مشاهده میشد. چرا چنین چیزی اتفاق نیفتاد.
سقف افت اتفاق افتاده در GDP ایران در مقایشه با سال ۱۳۵۷، حدود پنج درصد بوده است. این رقم درواقع خیلی تکان دهنده است. شما تصور کنید که مثلا امروز یک دولتی پیدا شود، که بتواند آگاهانه و ارادی از ۸۰ درصد درآمدهای نفتی بگذرد و ببینید که اوضاع و احوال اقتصاد این کشور به چه وضعیتی دچار میشود. ما در حال حاضر که از هیچ میزانی از آن درآمدها نمیگذریم، اوضاع و احوالمان تماشایی است. سوال این است که چرا اینگونه شد؟ این میتواند نشان دهد که انقلاب اسلامی چه انرژی زیادی آزاد کرد که تبلورش در حوزه اقتصاد به این شکل ظاهر شد.
یا مثلا فرض بفرمایید در حالی که در 10 ساله پس از پیروزی انقلاب اسلامی ما با یک فروپاشی در نظم نهادی پیشین روبرو بودیم و نظم نهادی جدید هنوز مستقر نشده بود، به طور همزمان با بحرانهایی مثل یک جنگ طولانی هشت ساله، موج بیسابقه تروریسم شهری مجاهدین خلق، فرار صاحبان سرمایه به صورت گسترده، خارج ساختن غیرقانونی بخش بزرگی از ثروت ملی و از این قبیل روبرو بودهایم، در سال ۱۳۶۷ نسبت به آنچه که از دوره پهلوی تحویل گرفته شده زیر ساختهای توسعه روستایی، در ایران به طور متوسط رشد هزار و صد پنجاه درصدی داشته است.
یعنی میزان جادههای روستایی، مدرسه روستایی، بیمارستان روستایی، برق رسانی به روستاها و آب رسانی بهداشتی و از این قبیل به طور متوسط یازدهم و نیم برابر آن چیزی شده که از دوره پهلوی تحویل گرفته شده است. سوال این است که چطور شد که ما با وجود همه آن فشارها توانستهایم به این میزان وفای به عهد داشته باشیم. یکی از تعهدات جدی رهبران انقلاب اسلامی، مسئله فقرزدایی و عدالت اجتماعی بود و چون در همه کشورهای در حال توسعه یکی از کانونهای اصلی بحران نابرابری، بیعدالتی و فقر گسترده، مناطق روستایی است این میزان انرژی بر روی بهبود کیفیت روستاییان ایران در آن دوره و با وجود آن شرایط گذاشته شده است. چرا بعدا که آن اضطرارها از بین رفت ما دیگر نتوانستیم این کارها را بکنیم و چه کارهایی کردیم که موج مهاجرت روستایی پس از اجرای برنامه تعدیل ساختاری در ایران حتی از موج اول اصلاحات ارزی قبل از انقلاب هم بیشتر شد.
مسائلی از این قبیل، مسائلی بسیار بنیادی و سرنوشتساز برای این کشور است ولی گویی توانایی ما برای یادگیری از تجربیات تاریخی ما بسیار ناچیز و اندک است. شاید مهمترین دلیل اینکه که ما بیشمار موارد را میتوانیم سراغ بگیریم که آزمودههای متعدد مجددا آزموده میشوند و ما هرگز هم به خطا یا ثواب بودن آنها واقف نمیشویم، به همین مسئله برمیگردد که آن دستاوردهای خارقالعاده از منظر آن مولفههای سهگانه که اشاره کردم با چالش روبرو میشود و اینها از منظر اقتصاد سیاسی شایسته تامل است.
*آقای دکتر به زعم بسیاری در اوائل انقلاب فضای سیاسی- فرهنگی ما به شدت متاثر از جریان فکری چپ بوده است. این را به عنوان یک رویه قبول دارید؟
من مثال میزنم، شما گفتید که ما در اوایل انقلاب چپ زده بودیم، من میخواهم به شما بگویم که رهبران انقلاب برجستهترین رهبر فکری مدیریت توسعه، ایران در آن زمان یعنی آیت الله شهید دکتر بهشتی، در آن زمان به شدت به طرفداری از راستگرایی افراطی نکوهش شده است.
چطور شد که آیتالله شهید دکتر بهشتی تا زمانی که زنده بودند از ناحیه مارکسیتها، مجاهدین خلق و از این قبیل با راهپیماییهای بیشمار هتاکانهای روبرو بودند که ایشان را متهم میکردند به راستگرایی افراطی و به تعبیری که مارکسیستهای آن زمان مطرح میکردند، آیت الله شهید ما، محکوم و متهم به این بود که دارد مناسبات مربوط به بورژوازی کمپرادور را بازسازی میکند اما همین آیت الله شهید دکتر بهشتی با همه منزلتی که در شعار و در ادعا بسیاری برای ایشان قائل هستند پس از شهادتشان متهم به چپ روی میشوند. حکمت اینها چیست؟ چه منافعی وجود دارد که در زمان حیات ایشان، باید آنگونه معرفی شوند و پس از شهادت ضد گونه اول معرفی شوند. اینها چیزهایی است که مستنداتش وجود دارد و به نظر من الان زمان مناسبی است که ما خودمان را از بلاتکلیفی فکری خارج کنیم و تا زمانی که ما از این بلاتکلیفی فکری خارج نشویم، دائما حرکتهای سینوسی و نوسانی خواهیم داشت و خودمان به دست خودمان بهترین دستاوردهایمان را از بین میبریم. مثال دیگری برای شما میزنم، در دوره جنگ تحمیلی یک باور دروغ تبدیل به یک باور مسلط شده که ریشه یابی منافع گروههای ذی نفعی که این سازه ذهنی را به ایرانیها تحمیل کردهاند، خیلی دشوار نیست. چرا ما اراده نمیکنیم، خودمان را از این بلاتکلیفی نجات دهیم؟
سند پیوست شماره یک قانون برنامه اول توسعه ایران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی توسط کسانی نوسته شده است، که اینها باور ایدئولوژی زده به اقتصاد بازار داشتند. از موضع این باور ایدئولوژی زده اینها رادیکالترین نقدها را به مدیریت اقتصادی کشور در دوره جنگ مطرح کردند.
*کدام جریان را دقیقا میفرمایید؟
طیفی که من اسمشان را گذاشتهام، نئوکلاسیکهای وطنی، که مسعود نیلی، مسعود روغنی زنجانی، طبیبیان نمایندگان آن جریان محسوب میشوند. اینها خودشان که این سند را تهیه کردند، در تحلیل روندهای پیشین تا سال ۱۳۶۸، که سال شروع برنامه اول توسعه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی است، به صراحت نوشتهاند، در حالی که شاخص کلی، مداخلههای دولت در اقتصاد که مجموع هزینههای حاکمیتی و تصدیگری دولت را در بر میگیرد، نسبت به تولید ناخالاص داخلی ایران شاخصی است که اندازه مداخلههای دولت در اقتصاد را مشخص میکند.
اینها خود در آن سند نوشتهاند در حالی که این شاخص در سال ۱۳۵۶، معادل ۶۳ درصد بوده است. در سال ۱۳۶۷، یعنی سال پایانی جنگ، به ۴۰ درصد رسیده است. یعنی یک دولت، علی رغم شرایط جنگی توانسته به این میزان شگفت انگیز مداخلههای دولت در اقتصاد را کاهش دهد، اما منافع یگ گروههایی در این است که این دولت به عنوان دولت طرفدار کوپونیسم و طرفدار دولت سالاری و از این قبیل شناخته شود. من به شما میگویم که این توهم که دولت در دوره جنگ، دولت متمایل به دولت سالاری بوده است اگر از ناحیه دیگرانی تبلیغ شود، قابل تحملتر است تا اینکه کسانی به این توهم دامن بزنند که خود چنان سندی را منتشر کردهاند.
چرا باید ما چنین تصور دروغین و غیرواقعی را درباره دولت زمان جنگ داشته باشیم؟ من عرضم این است که صرف نظر از هر نوع علایقی که ما به افراد دیدگاهها، دورههای تاریخی داشته باشیم، این یک موضوع پژوهش علمی است و مستنداتش هم وجود دارد. چرا در حالی که الان بالغ بر ۸۵ درصد جمعیت ایران باسواد هستند و از پیروزی انقلاب اسلامی تا امروز سهم شاغلان با تحصیلات دانشگاهی در کل ساختار اشتغال ایران پنج برابر شده است، ما حوصله واکاوی علمی برای فهم واقعیت را نداریم و به میگویمها و شنیدهها بیشتر اهمیت میدهیم؟ چرا باید تصور ما در باره آن دوران حتما مشوه باشد؟ اینها را باید واکاوی کنیم تا بتوانیم از این بلاتکلیفی تاریخی خارج شویم. به نظر من از این زاویه یکی از بزرگترین جنایتهای فکری که در ایران معاصر اتفاق افتاده، یکسان پنداری دولت مهندس موسوی با دولت احمدینژاد است.
اینها از بیخ و بن با هم متفاوت بودند. در دوره مهندس موسوی شما بیسابقهترین، سطح اهتمام ساختار نهادی ایران را به تولید محوری میبینید؛ در حالی که در دوره احمدینژاد مهلکترین ضربهها به بنیه تولید ملی در ایران وارد شده است. در دوره سالهای جنگ شما دولتی را شاهد هستید که در تاریخ 50 ساله اخیر ایران به گواه مستنداتی که مرکز آمار ایران میتواند در اختیار ما قرار بدهد در قالب سالنامههای آماری، پاکدامنترین دولت در تاریخ معاصر ایران بوده است.
در حالی که دولت احمدینژاد فاسدترین دولت در طول تاریخ 50 ساله گذشته ایران بوده است. یعنی در هیچ دورهای گسترش و تعمیق فساد مالی به اندازهای که در دوره احمدینژاد تجربه شد نبوده است. بنابراین مقایسه کردن و همسان پنداری این دو دولت به کلی متعارض با یکدیگر، باید بببنیم که منافع چه کسانی را تامین میکند و چطور با منافع ملی ما گلاویز میشود. به نظر من اینها هیچکدام تصادفی نیست. من نمیخواهم بگویم توطئه اندیشی کنیم، من میخواهم بگویم که ما بیاییم به علم به اندازه منزلت و اندازهای که دارد بها بدهیم.
در دوره احمدینژاد وقتی که در حدود 80 رتبه سقوط در مقام ایران، در میان کشورهایی که از نظر پاکدامنی اقتصاد طبقهبندی میشوند افتاد، کسانی پیدا شدند که گفتند این حرفها را سازمان شفافسازی بینالمللی میزند که این یک نهاد صهیونیستی و امپریالیستی است. من میگویم چرا در دولت احمدینژاد همین عوامل صهیونیستی و امپریالیستی به محض اینکه یک گزارش مثبت درباره کارنامه کاهش فساد در آن دوره میداد، بلافاصله کل نهادها و سازمانهای دولت متحد میشدند که به شکل متمرکز گزارشهای موسسه شفافیت بینالمللی ترجمه و توزیع شود و دیگر آنجا ردی از امپریالیستی و صهیونیستی بودن این سازمان وجود نداشت. به محض اینکه هم این سازمان میگفت در یک سالی اوضاع خیلی بدتر شده است، چنین چیزی اتفاق نمیافتاد.
من میگویم درست در زمانی که چنین اتهامهایی زده میشد یک بار به صورت استثنایی، فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران یک پروژه تحقیقاتی را برای شناسایی میزان واقعیت فساد گسترده و سیستماتیک در ایران را به یکی از مطرحترین و پر اثرترین جامعهشناسان معاصر، آقای دکتر فرامرز رفیعپور واگذار کرد، ایشان این لطف را کرد که نگذاشت محصول آن تلاش ارزنده در قفسه کتابخانه فرهنگستان علوم بماند و با کسب موافقت فرهنگستان، ایشان نتیجه تحقیق خود را در قالب یک کتاب تحت عنوان سرطان اجتماعی فساد، منتشر کرد. چرا کوششی در جهت معرفی این کتاب صورت نگرفت؟
در این کتاب نشان داده بود که گستره و عمق فساد مالی در دوره احمدینژاد بسیار فراتر از آن چیزی است که در گزارشهای سازمان شفافیت بین المللی انعکاس پیدا کرده است. از این قبیل مسائل بیشمار وجود دارد. شما نگاه کنید دولت احمدینژاد وقتی که بر سر کار آمد؛ رادیکالترین و اهانتآمیزترین حرفها را راجع به صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و برنامه تعدیل ساختاری، مطرح میکرد. شما دقت کرده باشید، میبنید که احمدینژاد، سیاست شوک درمانی را در مورد حاملهای انرژی به شکلی افراطی در دستور کار قرار داد و این کاری بود که حتی شیفتگان برنامه تعدیل ساختاری در ایران هم در دوره مسئولیت خودشان جرات انجام آن را نداشتند.
چی شد آن شعارهایی که درباره ماهیت صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی داده میشد، کار را به جایی رساند که مسئولان اقتصادی دولت احمدینژاد، به گزارشهای صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی، استناد میکردند و به اعتبار تاییدهای آنها، خودشان را موفق معرفی میکردند. آیا واقعا جامعه ما آنقدر بیضابطه و بیمعیار است؟ این نوسانهای ۱۸۰ درجهای را در طول دوره یک دولت خاص، تجربه کند و تلاش برای رمز گشایی اینها را در دستور کارش قرار ندهد آیا ما که اینهمه هزینهها پرداختهایم، نباید به هوش بیاییم؟
از آن تکان دهندهتر آن است که آن طیفی که من برایشان اصطلاح نئوکلاسیکهای وطنی را انتخاب کردهام، وقتی که احمدینژاد میخواست شوک حاملهای انرژی را اجرا کند، بیشترین میزان دفاع از او را انجام دادند. در محافل خصوصی حتی از این هم فراتر رفتند و به تقدیس احمدینژاد پرداختند. حتی یکی از سرکردگان اینها که الان هم در دولت فعلی مسئولیتی دارد؛ مصاحبهای کرد و از موضع رهنمود کارشناسی به دولت احمدینژاد، گفت اینکه شما میخواهید افزایش در قیمت حاملهای انرژی ایجاد کنید، بسیار ضروری و بسیار صحیح است اما ناکافی است.
اگر میخواهید این سیاست قرین موفقیت باشد، باید به طور همزمان شوک نرخ ارز را هم به عنوان حلقه تکمیلی این سیاست به کار ببرید. احمدینژاد هردوی این توصیهها را انجام داد. اما چرا وقتی که نتایج آن کار ظاهر شد، کل نئوکلاسیکهای وطنی از پذیرش مسئولینهای عواقب این قضیه طفره رفتند. هماطنور که بلافاصله بعد از شکست برنامه تعدیل ساختاری در سالهای اولیه دهه ۱۳۷۰، مسئولان اصلی اجرای این سیاست هر کدام به کشوری خارجی رفتند و هیچ کدام نماندند تا در کشور پاسخگوی نتایج سیاستهای دلخواه خودشان باشند. چرا ما یاد نمیگیرم؟
چرا نباید فکر کنیم که این چه ماجرایی در اقتصاد سیاسی ایران است که از سال ۱۳۶۸، تا ۱۳۹۲ چهار فرد به ریاست جمهوری انتخاب شدهاند که این چهار فرد درباره بسیاری از مسائل سیاسی، اجتماعی، بینالمللی، فرهنگی و از این قبیل تفاوت دیدگاههای بسیار بارز باهم داشتند، چرا همه آنها در ربع قرن اخیر در عرصه اقتصادی کم و بیش یک سمتگیری سیاستی خاص را در دستور کار قرار دادهاند و چرا با وجود اینکه در تمامی این موارد در عرصه وعدههای داده شده ما با شکست روبرو شدیم، چرا نمیتوانیم همچنان یاد بگیریم از این تجربهها.
*ولی الان همین دوستان به قول شما نئوکلاسیک وطنی، از پتانسیل دولت در حال حاضر استفاده میکنند. به نظر کارنامه موفقی هم دارند. یعنی در کنترل نرخ تورم موفق بودهاند یا حداقل در پیگیری سیاستهایشان با توجه به همان شوک درمانی امروز موفق بودهاند. در این مورد چه فکر میکنید؟
ببینید این موفقیت جنبه کاملا شخصی دارد. یعنی اینها از کل اقتصاد بازار، نفع شخصی را خوب فهمیدهاند. بنابراین منافع شخصی خودشان را خوب تشخص میدهند. اما در اینکه سمتگیریهایی که آنها توصیه میکنند دربردارنده منافعی برای نظام ملی باشد، تردیدهای بسیار جدی وجود دارد. شما نگاه کنید، در سالهای ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۲ ما با شوکهای بیسابقه از نظر سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و بینالمللی روبرو بودیم.
این شوکهای بیسابقه یک وضعیت اضطراری از منظر آینده هراسی به ایران تحمیل کرد. حتی در برخی از روزها در این بازه زمانی، در عرض کمتر از ۷۲ ساعت، کل سوپرمارکتهای تهران از اجناسی خاص خالی شد که این در واقع نماد آن، آینده هراسی بیسابقهای بود که رفتارهای آشفته و غیر اندیشیده را اجتانب ناپذیر میکرد. در همین دوره شما اگر دقت کرده باشید، ما بیسابقهترین میزان خروج سرمایههای مادی و انسانی را در کشور تجربه کردیم. فقط برای اینکه تصوری از ابعاد این مسئله داشته باشید. کافی است به سایت بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران مراجه کنید و ببینید که خالص حساب سرمایه وقتی که منفی میشود به معنای خروج سرمایه از کشور است، از چیزی حدود منهای ۲۰۰ میلیون دلار در سال ۱۳۸۳ به چیزی حدود ۳۰ میلیارد دلار در سال ۱۳۸۹ رسیده است.
یعنی در سال ۱۳۸۹ خروج سرمایه در کشور ۱۵۰ برابر خروج سرمایه در سال ۱۳۸۳ در کشور بوده است. بحث سر این است که آن شوکها، هم شوک حاملهای انرژی و هم شوک تنشهای بین المللی و هم شوکهای دیگری که در عرصههای دیگر به ایران تحمیل شد اثرات خودش را در کادر این میزان تحول در خروج سرمایه در کشور به نمایش گذاشت، من از این حرفها که خیلی مبسوطتر هم میشود مطرح کرد، این نتیجه را میگیرم که شاخص قیمتهایی که در سال ۱۳۹۲ وجود داشت، بخش بزرگی از آن حباب قیمتی متعلق به پدیدههای آینده هراسانه چند وجهی بود.
طبیعتا وقتی که دولت حسن روحانی بر سر کار آمد، هم به اعتبار طرز سخنرانیهایی که او در جریان انتخابات میکرد و هم به اعتبار تعهداتی که در زمینه آشتی ملی در داخل و تنش زدایی در خارج مطرح کرده بود به طور طبیعی باید از زمان روی کار آمدن او، آن سهم آینده هراسی در قیمتهای حبابی به خصوص در قیمتهای کلیدی سقوط میکرد و شما دیدید که به طور مشخص این اتفاق در مورد نرخ ارز در حال رخ دادن بود، بعد بیایید ببینید چه نیروهایی دست به کار شدند تا از آن سقوط جلوگیری کنند. بعد همانطور که اشاره کردم اگر ما بخواهیم از این تحولات تاریخی درس بگیریم باید بببنیم آن مقاومت در برابر سقوط سهم آینده هراسی در ساختار هزینههای ایرانیان اگر اتفاق میافتاد برای چه کسانی منافعی در بر داشت، و چه کسانی را با ضرر روبرو میکرد و وقتی که رئیس بانک مرکزی حسن روحانی، آمد و جلوی این ماجرا را گرفت، منافع کدام گروه را نمایندگی میکرد و اگر این سقوط اتفاق میافتاد شما مشاهده میکردید که کاهش سطح قیمتها، بسیار فراتر از آن چیزی که امروز وجود داشته میبود.
اینکه سطح قیمتها در ایران به یک حد قابل قبولی برسد، برای کدام گروهها نفع دارد و برای کدام گروهها ضرر دارد؟ رد گیری اینها اصلا دشوار نیست. حالا اگر ما خودمان را میخواهیم به بیخیالی در این زمینه بزنیم آن دیگر مشکل ما است وگرنه اتفاقا اگر اینها اجازه میدادند، همین چیزی که الان به آن میبالند یعنی اینکه ما قیمتها را کاهش دادهایم اگر، منظورشان این است که آن تعهدات حسن روحانی سهم هزینههای آینده هراسی را کاهش داد، 100 در صد درست است، اما اگر ادعا این باشد که از طریق سیاستهای اقتصاد به چنین دستاوردهایی رسیده است، ما بیاییم این را بررسی کنیم و ببینیم چقدر صحت دارد.
ما بررسی کنیم که از منظر اقتصاد سیاسی این دولت، اهتمامش بیشتر به منابع مولدها یا غیر مولدها بوده است. به ساختار هزینههای تولید کنندهها نگاه کنید؟ به سیاستهایی که دولت از بهمن ماه ۱۳۹۲ تا امروز دنبال کرده است. ببنید واقعا تولید در ایران واقعا به سمت بهبود میرود؟ اگر دیدید این گونه نیست، آن وقت میتوانید درک کنید که چرا اینها در بستههای سیاستگذاری خود میگویند ما باید بخشهای خام فروشی را پیش ران قرار دهیم. کیست که نفهمد که رشد بیکیفیت ناشی از رونق خام فروشی قادر به خارج کردن ایران از دور رکود تورمی نیست و بنابراین فقط از تحمیل رکودهای تورمیتر میتواند به کنترل اندک تورم نائل شود. آیا اینها نمیدانند که در شرایط کنونی اقتصاد سیاسی ایران، گسترش و تعمیق بیکاری چه ضررها و ضربههای مهلکی به سرمایههای انسانی و مادی ایرانیان وارد میکند. ما میتوانیم اینها را به شکل متعارف ردگیری کنیم و به یک نتایج مشخصی هم برسیم، دشوار نیست و اراده میخواهد.