درسهای اقتصاد برای همه | قسمت دوم: مغالطه شیشه شکسته | چرا بازسازی، ثروتآفرین نیست؟
به گزارش اقتصادنیوز، در کتاب «اقتصاد در یک درس» نویسنده به شکلی ساده و منطقی، با سلسلهای از استدلالها و مثالهای ملموس، قوانین اقتصادی حاکم بر رفتار و کنشهای فردی و سیاستهای عمومی را توضیح میدهد.
در قسمت قبل گفتیم که بسیاری از سیاستهای اقتصادی دولتها در کوتاه مدت اثرات مثبتی دارند، اما اقتصاددانانی مثل هنری هازلیت همواره هشدار میدهند که باید به آثار بلندمدت این سیاستها توجه شود. دولتمردان اغلب سیاستهایی را پیشنهاد میکنند بدون اینکه نگران پیامدهای بلندمدت آنها باشند. آنها این باور را دارند که، همانطور که کینز گفت، در بلندمدت «همه ما مردهایم». هنری هازلیت با این موضع مخالف است و منطق اقتصاد را در این درس خلاصه میکند: «نه تنها باید اثرات فوری یک سیاست، بلکه اثرات دورتر آن را نیز در نظر گرفت؛ نه تنها اثرات آشکار و پنهان آن برای یک گروه واحد از مردم، بلکه برای همه مردم.»
این کتاب این پیشنهاد ساده را میگیرد و از آن برای تحلیل سیاستهای اقتصادی دهه 1940 آمریکا، زمانی که این کتاب منتشر شد، استفاده میکند و منطق یا بیمنطقی که بر آنها استوار است را توضیح میدهد. بیشتر این سیاستها امروزه نیز به شکلهای دیگر در کشورهای مختلف اجرا میشوند یا دست کم در سخنرانیها و اظهارات دولتمردان تکرار میشوند، اما همان ریشه (بی)منطقی را دارند.
شیشه شکسته
در فصل دوم کتاب «اقتصاد در یک درس»، از طریق مثال پنجره شکسته، با مغلطه قدرت خرید آشنا میشویم. آیا شکستن یک پنجره میتواند به رونق اقتصادی و افزایش قدرت خرید منجر شود؟ در نگاه نخست، هزینه تعمیر و تولید دوباره پنجره ممکن است فرصتی برای اشتغالزایی به نظر برسد؛ اما این استدلال یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد: آنچه با این هزینه میتوانست تولید یا خریداری شود. مثال مشهور «پنجره شکسته» هنری هازلیت، پرده از یکی از مغلطههای رایج در تحلیل اقتصادی برمیدارد؛ غفلت از هزینه فرصت.
فرض کنیم کسی به پنجرهتان سنگ پرتاب کند و آن را بشکند. یکی از اعضای خانواده که در رشته اقتصاد تحصیل کرده است، به شما خواهد گفت:
شکسته شدن پنجره مشکلی نیست و اتفاقاً چیز خوبی هم هست! پولی که قرار است برای یک پنجره جدید خرج کنید، برای افرادی که آن را تولید میکنند شغل ایجاد خواهد کرد، و آنها سپس آن پول را در جاهای دیگری خرج خواهند کرد. این کار قدرت خرید آنها را افزایش میدهد و در نتیجه ثروت جامعه را بیشتر میکند.
او احتمالاً به «ضریب فزاینده» هزینهها نیز اشاره خواهد کرد. با این حال، مادربزرگ کمسواد شما خواهد گفت:
اگر پنجره شکسته نشده بود، میتوانستی از آن پول برای خرید یک کتوشلوار جدید استفاده کنی. به این ترتیب، نه تنها یک پنجره داشتیم، بلکه تو یک کتوشلوار هم داشتی.
علاوه بر این، پولی که برای کتوشلوار خرج میشد نیز به جیب خیاط میرفت و قدرت خرید او را افزایش میداد. حتی اگر اکنون هیچ محصولی را مصرف نمیکردید، میتوانستید پول را برای آینده پسانداز کنید؛ برای روزی که اوضاع چندان بر وفق مراد نباشد و به آن نیاز داشته باشید. یا میتوانستید روی کسبوکاری سرمایهگذاری کنید که چیزهایی تولید میکند که به نظرتان نیازهای مردم را برآورده میکند و در نتیجه آن سود به دست آورید. این همان مغلطه قدرت خرید است که پایه و اساس بسیاری از توهمات در علم اقتصاد محسوب میشود.
در نتیجه، تفاوت بزرگ میان این دو حالت این است که در یک حالت تنها یک پنجره برایمان باقی میماند و در حالت دیگر پنجره به همراه چیز دیگری را داریم. این همان مفهوم هزینه فرصت است که مغلطه قدرت خریدِ تازه، آن را در نظر نمیگیرد. در حالت دوم ما ثروتمندتر هستیم، زیرا توانستهایم نیازهای بیشتری را برآورده کنیم.
ادامه دارد
اقتصادنیوز: دولت برای حمایت از فرودستان، در اقتصاد دخالت میکند، بهصورت دستوری قیمتگذاری میکند، برای حفظ اشتغال، به کارخانههای زیانده وام میدهد و برای تقویت تولید داخل، واردات را محدود میکند. هدفها خیرخواهانهاند، اما نتیجه به زیان جامعه تمام میشود. چرا سیاستی که قرار است باری از دوش مردم بردارد، هزینه زندگی آنان را بیشتر میکند؟ هنری هازلیت 80 سال پیش در «اقتصاد در یک درس» سراغ همین پرسش رفت.