هیولایی که چپ‌ها ساختند

روشنفکران چپ و ویران کردن حقیقت؛ از مترجمان پست‌مدرن تهران تا چپ‌های «وُک» در لندن و نیویورک | چرا پیامد «جنبش وُکیسم»، برآمدن «راست‌گراییِ ضدِ مهاجرت» بود؟

سرویس: اخبار سیاسی کدخبر: ۷۸۸۳۴۷
اقتصادنیوز: وقتی یک فرد «نسبی‌گرا» ادعا می‌کند که جنبه‌هایی از حقیقت نزد دیدگاه‌های مختلف یافت می‌شود پس در نتیجه «هر عقیده‌ای محترم است»، در نگاه اول ممکن است جذاب، آزاداندیشانه و حتی دموکراتیک به نظر برسد. وقتی می‌گوییم «هر کسی حقیقت خودش را دارد»، گویی به همه انسان‌ها و فرهنگ‌ها احترام گذاشته‌ایم و از تحمیل عقاید خود بر دیگران جلوگیری کرده‌ایم. اما این تنها یک سراب فریبنده است.
روشنفکران چپ و ویران کردن حقیقت؛ از مترجمان پست‌مدرن تهران تا چپ‌های «وُک» در لندن و نیویورک | چرا پیامد «جنبش وُکیسم»، برآمدن «راست‌گراییِ ضدِ مهاجرت» بود؟

به گزارش اقتصادنیوز، تصور کنید در شهری زندگی می‌کنید که در آن هیچ ترازویی برای وزن کردن وجود ندارد، هیچ خط‌کشی برای اندازه‌گیری طول ساخته نشده است و هیچ ساعتی زمان را نشان نمی‌دهد.

در چنین شهری، اگر کسی ادعا کند که یک سنگ ده کیلویی از یک پر کاه سبک‌تر است، شما هیچ ابزار عینی و قاطعی برای رد کردن حرف او ندارید. اگر کسی بگوید که فاصله چند قدمی تا خیابان بعدی صد کیلومتر است، باز هم نمی‌توانید با اطمینان او را دروغگو بنامید، زیرا معیار مشترکی برای سنجش حقیقت وجود ندارد. این شهر خیالی، تصویر دقیقی از جهانی است که فلسفه‌هایی مانند «نسبی‌گرایی» و «پست‌مدرنیسم» تلاش می‌کنند در ذهن ما بسازند؛ جهانی که در آن حقیقت عینی، واقعیت ملموس و معیارهای مشترک انسانی انکار می‌شوند و همه‌چیز به زاویه دید، سلیقه و ویژگی‌های شخصی یا گروهی تقلیل می‌یابد. 

نسبی‌گرایی یعنی چه؟ 

نسبی‌گرایی باوری است که ادعا می‌کند هیچ حقیقت مطلق و جهان‌شمولی وجود ندارد. از نگاه یک انسان نسبی‌گرا، خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، و حتی درستی و نادرستی، تنها بر اساس فرهنگ، زمانه یا دیدگاه فردی معنا پیدا می‌کنند. 

جنبش «پست‌مدرنیسم» نیز که در نیمه دوم قرن بیستم در غرب و به ویژه در فرانسه شکل گرفت، ایده نسبی‌گرایی را بسط داد و به یک مکتب فکری پیچیده تبدیل کرد. متفکران پست‌مدرن ادعا کردند که تمام دستاوردهای بشر در دوران روشنگری، از جمله علم، عقلانیت، حقوق بشر و دموکراسی، تنها «روایت‌هایی کلان» هستند که برای تسلط بر دیگران ساخته شده‌اند. آن‌ها معتقدند که عقل انسان نمی‌تواند جهان را آن‌گونه که هست بشناسد و هر آنچه ما «حقیقت» می‌نامیم، در واقع ساخته و پرداخته قدرت‌ها و ساختارهای زبانی است. در این دیدگاه، علم پزشکی با خرافات باستانی هیچ تفاوت ماهوی ندارد، زیرا هر دو تنها روایت‌هایی متفاوت از جهان هستند و هیچ‌کدام بر دیگری برتری ندارند.

میشل فوکو متفکر پست‌مدرن و پساساختارگرا معتقد بود که پزشکی مدرن بیش از آنکه به معنای واقعی کلمه یک «علم» باشد، یک ساختار سیاسی و اجتماعی برای کنترل بدن‌هاست. فوکو تأکید داشت تفاوتی که ما امروز میان طب علمی و خرافات قائل می‌شویم، یک تفاوت معرفت‌شناختیِ محض نیست؛ بلکه حاصل پیروزی یک ساختار قدرت است که توانسته رقبای خود (مانند طب سنتی) را به حاشیه براند و خود را به عنوان تنها حقیقت مطلق جا بزند.

هر عقیده‌ای محترم است؟

وقتی یک فرد نسبی گرا ادعا می‌کند که جنبه‌هایی از حقیقت نزد دیدگاه‌های مختلف یافته می‌شود پس در نتیجه «هر عقیده‌ای محترم است»، در نگاه اول ممکن است جذاب، آزاداندیشانه و حتی دموکراتیک به نظر برسد. وقتی می‌گوییم «هر کسی حقیقت خودش را دارد»، گویی به همه انسان‌ها و فرهنگ‌ها احترام گذاشته‌ایم و از تحمیل عقاید خود بر دیگران جلوگیری کرده‌ایم. اما این تنها یک سراب فریبنده است. وقتی به عمق این تفکر نفوذ می‌کنیم، متوجه می‌شویم که نسبی‌گرایی نه تنها به آزادی و تساهل ختم نمی‌شود، بلکه خطرناک‌ترین سلاح برای توجیه ظلم، استبداد و تاریک‌اندیشی است. اگر هیچ حقیقت مشترک و هیچ ارزش جهان‌شمولی (مانند حقوق ذاتی انسان) وجود نداشته باشد، پس بر چه اساسی می‌توانیم برده‌داری، شکنجه، سرکوب اقلیت‌ها یا نسل‌کشی را محکوم کنیم؟ اگر کسی ادعا کند که در «فرهنگ ما» حبس زنان در پستوی خانه یک عرف، فرهنگ یا ارزش است، یک فرد نسبی‌گرا یا پست‌مدرن هیچ استدلال عقلی و اخلاقی برای مقابله با او ندارد، زیرا مجبور است بپذیرد که این تنها یک «تفاوت فرهنگی» یا «روایت متفاوت» است.

در غیاب حقیقت و عقلانیت، تنها چیزی که باقی می‌ماند «قدرت» است؛ یعنی هر کس زور بیشتری داشته باشد، روایت خود را به کرسی می‌نشاند.

سنت روشنفکری چپ ایران و جزم اندیشی ایدئولوژیک

در دهه‌های اخیر اندیشه‌های ویرانگر پست مدرنیستی وارد فضای فکری ایران نیز شده است و بخش بزرگی از روشنفکران حوزه عمومی ایران را به خود آلوده کرد. به ویژه به این دلیل که «سنت روشنفکری چپ» بستر مناسبی برای پذیرش و ترویج نسبی‌گرایی بود. 

ورود اندیشه‌های چپ و مارکسیستی به ایران در اوایل قرن بیستم و اوج‌گیری آن در دهه‌های چهل و پنجاه شمسی، تأثیرات عمیق و غیرقابل انکاری بر ادبیات، هنر، سیاست و دانشگاه‌های ما گذاشت. فضای فکری حاکم بر نشر کتاب و مطبوعات در این دوره متأثر از اندیشه‌های چپ -اعم از مارکسیسم، لنینیسم، مائوئیسم و سوسیالیسم- بود. احزاب چپ‌گرا مانند حزب توده، چریک‌های فدائی خلق و سازمان مجاهدین خلق نه تنها توانستند در میان جوانان عضوگیری کنند بلکه بر فضای فکری و فرهنگی ایران نیز سایه انداخته بودند. 

بنیانگذاران سازمان تروریستی مجاهدین خلق بنیان‌گذاران سازمان تروریستی مجاهدین خلق 

روشنفکران چپ در آن دوران، با شعار عدالت، برابری و مبارزه با امپریالیسم، توانستند قلب و ذهن بسیاری از جوانان ایرانی را تسخیر کنند. آن‌ها کتاب‌ها ترجمه کردند، شعرها سرودند، احزاب تشکیل دادند و حتی دست به سلاح بردند. اما در پسِ این شعارهای زیبا، یک نقص بنیادین و مرگبار در تفکر آن‌ها وجود داشت: فدا کردن حقیقت، آزادی و عقلانیت در پیشگاه «ایدئولوژی».

در ادبیات سنت روشنفکری چپ در ایران، از همان ابتدا مفاهیمی مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی، توسعه، آزادی بیان و خردگرایی غایب بود. در نگاه مارکسیست‌های ارتدوکس و روشنفکران وابسته به این جریان، مفاهیمی چون آزادی‌های فردی یا حقوق بشر، صرفاً «فریب‌های بورژوازی» و ابزارهایی در دست سرمایه‌داری برای استثمار کارگران تلقی می‌شدند. آن‌ها جهان را تنها از یک دریچه تنگ و تاریک می‌دیدند: دریچه نبرد طبقاتی و تضاد با غرب (یا همان امپریالیسم). این تقلیل‌گرایی باعث شد تا روشنفکر چپ ایرانی، توانایی دیدن واقعیت‌های پیچیده جامعه را از دست بدهد. برای او، هر چیزی که در تضاد با غرب بود، حتی اگر ارتجاعی‌ترین و ضدانسانی‌ترین پدیده‌ها بود، می‌توانست در قالب مبارزه ضدامپریالیستی توجیه شود. این همان نقطه‌ای است که بذر نسبی‌گرایی اخلاقی و سیاسی در ذهن روشنفکر ایرانی کاشته شد؛ جایی که هدف (رسیدن به جامعه بی‌طبقه یا شکست دادن امپریالیسم) هر وسیله‌ای (از جمله خشونت، سانسور، دروغ و اتحاد با نیروهای ضدآزادی) را توجیه می‌کرد.

طبری نگهدار

احسان طبری -ایدئولوگ حزب توده- و فرخ نگهدار -رهبر سازمان چریک‌های فدائی خلق (شاخه اکثریت)-

آزادی؛ وسیله یا هدف؟

یکی از بزرگ‌ترین خطاهای تاریخی روشنفکران چپ در ایران، عدم درک درست از مفهوم «آزادی» بود. آن‌ها آزادی را نه یک حق بنیادین انسانی، بلکه یک ابزار سیاسی می‌دانستند که تنها تا زمانی که در خدمت مبارزه و خلق باشد، محترم است. به همین دلیل، وقتی در مقاطع حساس تاریخی، جامعه ایران نیازمند دفاع از حقوق شهروندی، حاکمیت قانون و حق تعیین سرنوشت افراد جامعه بود، بخش عمده‌ای از جریان چپ به جای دفاع از این ارزش‌های جهان‌شمول، به دنبال آرمان‌شهرهای خیالی خود رفتند. وقتی شما به نسل جوان آموزش دهید که هیچ ارزش مطلقی به نام آزادی بیان وجود ندارد و حقوق بشر تنها یک ابزار غربی است، در واقع ذهن آن‌ها را برای پذیرش هرگونه نسبی‌گرایی در آینده آماده کرده‌اید.

پناه بردن چپ ایرانی به پست مدرنیسم

با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در اواخر قرن بیستم و شکست عملی ایدئولوژی مارکسیسم در جهان، انتظار می‌رفت که روشنفکران چپ در ایران (مانند بسیاری از نقاط دیگر جهان) به یک بازنگری عمیق در افکار خود بپردازند، به اشتباهات تاریخی خود اعتراف کنند و به سوی ارزش‌های عقلانی، دموکراتیک و حقوق بشری حرکت کنند. اما در کمال تعجب، بخش بزرگی از این جریان به جای پذیرش شکست و بازگشت به خردگرایی، به آغوش «پست‌مدرنیسم» پناه بردند. این انتقال، یکی از عجیب‌ترین و در عین حال مخرب‌ترین پدیده‌های فکری در ایران معاصر است. روشنفکر سرخورده چپ، که حالا اسطوره‌ی ایدئولوژیک خود (مارکسیسم) را از دست داده بود، تصمیم گرفت کل بازی را برهم بزند. استدلال ناخودآگاه آن‌ها این بود: حالا که ایدئولوژی ما حقیقت مطلق نیست، پس اصلاً هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد! حالا که آرمانشهر ما شکست خورده است، پس تمام دستاوردهای بشریت، از جمله علم، حقوق جهان‌شمول و عقلانیت، دروغ و توهم است!

فدائیان مجاهدین دانشگاه تهران

تجمع اعتراضی اعضای سازمان چریک‌های فدائی خلق در دانشگاه تهران -پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357

تولد چپ فرهنگی

این پیوند نامیمون میان بازماندگان سنت چپ و واردکنندگان پست‌مدرنیسم، فضای فکری ایران را در دهه‌های اخیر به یک باتلاق عمیق و گیج‌کننده تبدیل کرد. کتاب‌فروشی‌ها و دانشگاه‌های ایران پر شد از ترجمه‌های ناقص، مبهم و غیرقابل فهم از متفکران پست‌مدرن فرانسوی و آلمانی. روشنفکران جدید که در مجلات، روزنامه‌ها و کلاس‌های درس صحبت می‌کردند، به جای پرداختن به دردهای واقعی و ملموس جامعه ایران، شروع به استفاده از واژگان پرطمطراق و توخالی کردند. آن‌ها از «شالوده‌شکنی»، «مرگ مؤلف»، «نقد گفتمان»، «برساخت‌گرایی اجتماعی» و «پایان کلان‌روایت‌ها» سخن گفتند، در حالی که جامعه ایران درگیر مسائل دیگری بود. این زبان پیچیده و تاریک، به روشنفکران این امکان را می‌داد که در پشت کلمات پنهان شوند، از موضع‌گیری‌های شفاف سیاسی و اخلاقی فرار کنند و در عین حال، ژست انسان‌های عمیق و پیشرو را به خود بگیرند.

اثرات منفی این فضای نسبی‌گرا و پست‌مدرن بر جامعه ما، به‌ویژه بر نسل جوان و دانشجو، فاجعه‌بار بوده است. اولین و مهم‌ترین اثر مخرب آن، «فلج شدن قدرت قضاوت و کنشگری» است. وقتی به یک جوان آموزش داده می‌شود که هیچ حقیقت ثابتی وجود ندارد، هیچ مرز روشنی میان خیر و شر نیست و همه چیز نسبی و برساخته قدرت است، این جوان دچار انفعال و پوچ‌گرایی مطلق می‌شود. او دیگر نمی‌تواند با قاطعیت درباره امور غیراخلاقی قضاوت کند، زیرا دائماً از خود می‌پرسد: «شاید حق با دیگری باشد، شاید این فقط روایت من است، شاید حقوق بشر خودش یک ابزار سلطه غربی باشد!». پست‌مدرنیسم در ایران، تیغ نقد را کند کرد و شجاعت اخلاقی را از بین برد. 

خبر مرتبط
پُتکی بر سر روشنفکران کافه‌نشین | روایتی از کتابی که سارتر را خشمگین کرد؛ «نه مارکس، نه عیسی» | چرا روشنفکران اروپایی عاشق دیکتاتوری‌های خونین بودند؟

اقتصادنیوز: سارتر زمانی گفته بود که «هر ضد کمونیستی، یک سگ است». در زمانه‌ای که سارتر پیامبر فرهنگی اروپا بود، ژان فرانسوا رُوِل با نوشتن کتاب «نه مارکس، نه عیسی» علیه روشنفکری چپ شورش کرد و نشان داد که چگونه یک ایدئولوژی که ادعای رهایی انسان را دارد، به ابزاری برای سرکوب و طرد و کشتار انسان‌ها تبدیل شده است.

دومین اثر مخرب این تفکر، «توجیه و تطهیر عقب‌ماندگی و تاریک‌اندیشی» به نام احترام به تفاوت‌های فرهنگی است. نسبی‌گرایی فرهنگی، که یکی از محصولات مستقیم پست‌مدرنیسم است، به ما می‌گوید که نمی‌توانیم فرهنگ‌های دیگر را با معیارهای خودمان بسنجیم. در فضای فکری ایران، این ایده به ابزاری برای دفاع از خرافات، سنت‌های ضدزن و ساختارهای قبیله‌ای تبدیل شد. اگر کسی از حقوق برابر زنان دفاع می‌کرد، بلافاصله توسط روشنفکران نسبی‌گرا متهم به «غرب‌زدگی» و «تحمیل ارزش‌های لیبرال به فرهنگ بومی» می‌شد. در واقع، پست‌مدرنیسم به روشنفکر ایرانی اجازه داد تا در قامت یک آوانگارد غربی ظاهر شود، اما در عمل، شریک جرم عقب‌مانده‌ترین سنت‌های جامعه خود باشد. این یکی از بزرگ‌ترین خیانت‌های روشنفکری در تاریخ معاصر ماست که با نام دفاع از تنوع فرهنگی، حقوق بدیهی انسان‌ها در پیشگاه سنت‌های غلط قربانی شد.

اثر مخرب سوم، «دشمنی با علم و خردگرایی» است. جامعه ایران برای عبور از بحران‌های اقتصادی، زیست‌محیطی، پزشکی و صنعتی خود، بیش از هر چیز به علم، تخصص، برنامه‌ریزی عقلانی و مدیریت مبتنی بر شواهد نیاز دارد. اما جریان‌های پست‌مدرن در دانشگاه‌های ما، با ترویج این ایده که «علم هم تنها یک گفتمان در کنار سایر گفتمان‌هاست» و «روش علمی هیچ برتری بر افسانه‌ها و شبه‌علم ندارد»، پایه‌های عقلانیت را در ذهن نخبگان سست کردند. ما در سال‌های گذشته شاهد بوده‌ایم که چگونه تحت تاثیر همین افکار نسبی‌گرا، شبه‌علم در قالب‌های مختلف (از طب سنتی غیرعلمی گرفته تا روان‌شناسی‌های زرد و عرفان‌های کاذب) در جامعه رواج پیدا کرد و حتی در رسانه‌ها و نهادهای رسمی نیز وارد شد. وقتی یک استاد دانشگاه در کلاس جامعه‌شناسی به دانشجویانش می‌گوید که علم پزشکی مدرن تنها ابزاری برای کنترل بدن‌هاست و هیچ حقیقت عینی در آن وجود ندارد، او در حال آماده کردن ذهن جامعه برای پذیرش مرگبارترین خرافات در هنگام بروز یک بیماری همه‌گیر است. تقلیل دادن علم به یک «روایت»، ضربه‌ای است که جبران آن ده‌ها سال زمان می‌برد.

چپ نو

تجمع اعتراضی فعالین دانشجویی چپ‌گرا در دانشگاه تهران - دهه 1390 شمسی

علاوه بر این موارد، باید به اثرات مخرب پست‌مدرنیسم بر «زبان و ادبیات انتقادی» در ایران نیز اشاره کرد. زبان، ابزار اصلی تفکر و ارتباط است. یک روشنفکر متعهد باید با زبانی روشن، شفاف و قابل فهم با جامعه خود سخن بگوید تا بتواند آگاهی‌بخش باشد. اما سنت وارداتی پست‌مدرنیسم، ویروسی از لفاظی‌های بی‌معنی، جملات طولانی و مبهم، و دال‌های بدون مدلول را به جان زبان فارسی انداخت. در بسیاری از مقالات، پایان‌نامه‌ها و کتاب‌های علوم انسانی در ایران، ما با متونی روبه‌رو می‌شویم که نویسنده ادبیاتی شبیه ترجمه‌ کتاب‌های مارکوزه و آدورنو و هورکهایمر و فوکو و دریدا و بوردیو و آگامبن و بنیامین و بدیو و بدیو دارد! هدف از این نوع نگارش، انتقال یک پیام یا کشف یک حقیقت نیست، بلکه مرعوب کردن مخاطب و ایجاد یک حصار جعلی از سواد و تخصص است. این زبان تاریک و پرپیچ‌وخم، باعث شد که دیواری بلند میان روشنفکران و مردم عادی کشیده شود. در حالی که کارگران، معلمان، دانشجویان و عموم طبقه متوسط شهری در کف خیابان‌ها و در زندگی روزمره خود با مشکلات کاملاً واقعی، ملموس و خشنی دست و پنجه نرم می‌کردند، روشنفکران در مقالات، ترجمه‌ها و سمینارهای خود مشغول بحث بر سر «واسازی سوژه» و «تعلیق معنا» بودند. این بیگانگی عمیق از دردهای جامعه، اعتبار روشنفکری را در ایران به شدت خدشه‌دار کرد.

حزب سوسیالیست آمریکا

تظاهرات حزب سوسیالیست آمریکا

از «استثمار سرمایه‌داری» تا «سلطه گفتمانی»

اگر بخواهیم ریشه‌یابی کنیم که چرا روشنفکر ایرانی تا این حد مستعد پذیرش این ایده‌های مخرب بود، باید دوباره به همان سنت چپ و ذهنیت ضدغربی بازگردیم. بخش بزرگی از جامعه روشنفکری ما، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، همواره جهان را از زاویه تضادهایش با غرب دیده است. آن‌ها پیشرفت‌های علمی، دموکراتیک و اقتصادی غرب را می‌دیدند، اما به جای آنکه به دنبال فهم مبانی این پیشرفت (یعنی آزادی فردی، حاکمیت قانون و خرد انتقادی) باشند، ترجیح دادند به دنبال ایدئولوژی‌هایی بروند که کل این دستاوردها را زیر سؤال می‌برد. مارکسیسم در دوران خود این کار را با برچسب زدن «استثمار سرمایه‌داری» انجام می‌داد و پست‌مدرنیسم در دوران جدید این کار را با برچسب زدن «سلطه گفتمانی» انجام می‌دهد. در واقع، پست‌مدرنیسم برای روشنفکر ایرانی، یک داروی مسکن و یک مکانیسم دفاعی روانی بود؛ ابزاری بود تا ضعف‌ها و ناکارآمدی‌های خود را پنهان کند و با صدای بلند فریاد بزند که: «غرب هم هیچ آش دهن‌سوزی نیست، دموکراسی آن‌ها هم دروغ است، علم آن‌ها هم فقط ابزار سلطه و قدرت است!». این رویکرد به جای آنکه راهی برای پیشرفت کشور باز کند، مانعی بر سر راه رشد و پیشرفت ایران بود.

ما باید سنت روشنفکری چپ در ایران را به خاطر نگاه تقلیل‌گرایانه، ضدآزادی و کینه‌توزانه‌اش به جهان، مورد نقد جدی و بی‌رحمانه قرار دهیم. باید به نسل جدید بیاموزیم که آزادی و دموکراسی و حاکمیت قانون ارزش‌ها و دستاوردهایی بشریت است و منحصر به غرب یا شرق عالم نیست. این، به معنای پذیرش کورکورانه و بدون نقد دستاوردهای غرب نیست. عقلانیت انتقادی به ما می‌آموزد که دانش ما انسان‌ها همواره خطاپذیر و ناقص است و باید مدام مورد نقد و اصلاح قرار گیرد. اما خطاپذیر بودن دانش، به معنای آن نیست که هیچ دانشی وجود ندارد یا همه نظرات با هم برابرند. در عین حال باید از حقوق افراد، حرمت انسان‌ها و آزادی‌ها شهروندان دفاع کنیم. 

امروز باید از روشنفکران، اساتید دانشگاه، نویسندگان و مترجمان بخواهیم که مسئولانه، شفاف و با استدلال منطقی سخن بگویند. روشنفکری که نمی‌تواند با زبان ساده و روشن با افراد جامعه سخن بگوید، روشنفکر نیست، بلکه یک تاجر کلمات است که در بازار آشفتگی فکری، کالای بنجل خود را به نام اندیشه می‌فروشد.

پست‌مدرنیسم در ایران تنها نقش یک بولدوزر ویرانگر را بازی کرده است که خانه‌های کلنگی ذهن ما را خراب کرده، اما هیچ نقشه و مصالحی برای ساختن یک خانه جدید ارائه نداده است و ما را در میان آوارهای شک و ناامیدی رها کرده است.

می68 فرانسه

اعتراضات می 1968 در فرانسه

ووکیسم در غرب و واکنش به جنونِ تقسیم‌بندی‌های چپ‌گرایانه

بحرانی که امروز تمدن غرب را از اروپا تا آمریکا در نوردیده و ساختارهای سیاسی و اجتماعی آن را به لرزه درآورده، تجلی زنده و عینی جریاناتی است که در آن ایده‌های انتزاعی دانشگاهی، از اتاق‌های فکر و کلاس‌های درس علوم انسانی خارج شده و به خیابان‌ها، شرکت‌های چندملیتی، مدارس و نهادهای حاکمیتی نفوذ کرده‌اند. این پدیده جدید که در ادبیات سیاسی امروز به عنوان «ووکیسم» یا «بیدارشدگی» شناخته می‌شود، در واقع فرزند خلف و تکامل‌یافته همان پست‌مدرنیسم و نسبی‌گرایی قرن بیستم است که حالا با زبانی جدید و در لباسی اخلاق‌گرایانه، جامعه غربی را به سوی یک ازهم‌گسیختگی عمیق هدایت می‌کند.

شگفتی و تراژدی بزرگ تاریخ معاصر در این است که چطور جریانی که با شعار دفاع از مظلومان، اقلیت‌ها و ایجاد برابری آغاز شد، امروز به بزرگ‌ترین کارخانه تولید نفرت، تفرقه و استبداد فکری تبدیل شده و آنچنان در این راه افراط کرده است که واکنش جوامع غربی روی آوردن به تندروترین احزاب ضد مهاجرت است. برای درک این فرآیند پیچیده، باید زنجیره‌ای از تئوری‌های غلط، رفتارهای متکبرانه و سیاست‌های هویتی احزاب چپ غربی را واکاوی کنیم تا مشخص شود که چگونه ضدیت با مهاجرین، نه یک پدیده فاشیستی، بلکه واکنش مستقیم و گریزناپذیر جامعه به جنونِ تقسیم‌بندی‌های چپ‌گرایانه است.

جنبش ووکیسم برخلاف ادعایش مبنی بر بیداری در برابر بی‌عدالتی، بر پایه‌ تفکری بنا شده که جامعه را نه مجموعه‌ای از شهروندان مستقل با حقوق برابر، بلکه میدان جنگی ابدی میان گروه‌های مختلف هویتی می‌بیند. در واقع ووکیسم همان نبرد طبقاتی را این بار در میان گروه‌ها و اقلیت‌های قومی، نژادی، زبانی و جنسیتی دنبال می‌کند. در این دیدگاه، انسان‌ها دیگر به خاطر منش، اخلاق، تخصص یا انتخاب‌های فردی‌شان قضاوت نمی‌شوند، بلکه ارزش هر فرد بر اساس ویژگی‌های بیولوژیکی و تصادفی او مانند نژاد، جنسیت، گرایش جنسی و قومیت تعیین می‌شود.

آمریکا ستیزی در اروپا

آتش زدن پرچم آمریکا در جنبش «جان سیاه‌پوستان مهم است» (Black Lives Matter، BLM) - سال 2020

این همان ایده‌ای است که تحت عنوان «تقاطع‌یافتگی» یا «اینترسکشنالیتی» در دانشگاه‌های غرب تدوین شد؛ نظریه‌ای که ادعا می‌کند هرچه یک فرد به اقلیت‌های بیشتری تعلق داشته باشد، تحت ستم بیشتری است و در نتیجه، از مشروعیت اخلاقی و حق سخن گفتن بیشتری برخوردار است و در مقابل، کسانی که به گروه‌های اکثریت تعلق دارند، به طور پیش‌فرض و به شکل ساختاری، ظالم و بهره‌کش هستند، حتی اگر خودشان در فقر و فلاکت زندگی کنند. این نوع نگاه، کل دستاورد بزرگ دوران روشنگری غرب را که بر اساس آن هر انسان یک «فرد» مستقل با کرامت و حقوق ذاتی است، به زباله‌دان تاریخ می‌اندازد و بشر را به دوران ماقبل مدرن و قبیله‌گرایی بدوی بازمی‌گرداند؛ دورانی که در آن هویت قبیله‌ای همه‌چیز بود و فردیت هیچ ارزشی داشت.

احزاب چپ‌گرای غربی که در گذشته پایگاه سنتی‌شان طبقه کارگر، زحمت‌کشان و محرومان جامعه بود، پس از شکست ایدئولوژی‌های اقتصادی مارکسیستی و اقبال طبقات فقیر به احزاب لیبرال و راست‌گرا، تصمیم گرفتند سوژه‌ جدیدی برای انقلاب و کنشگری خود پیدا کنند. آن‌ها کارگران سفیدپوست و طبقات ضعیف جامعه را که دغدغه‌های ملموس معیشتی، امنیت شغلی و حفظ ثبات فرهنگی داشتند، رها کردند و به سراغ «اتحادی از اقلیت‌های به اصطلاح تحت ستم» رفتند. این روند به ویژه در حزب دموکرات آمریکا یا حزب کارگر در بریتانیا دیده می‌شود.

چپ امروز غرب دیگر نگران دستمزد عادلانه کارگر یا کیفیت آموزش در محلات فقیرنشین نیست، بلکه تمام انرژی و توان خود را صرف جنگ‌های فرهنگی بر سر ضمایر زبانی، جنسیت‌های فراتر از مرد یا زن و شالوده‌شکنی از نهادهای سنتی جامعه -مانند خانواده- کرده است. این تغییر فاز فکری، گسست عمیقی میان نخبگان چپ‌گرای دانشگاه‌دیده و توده‌های مردم عادی ایجاد کرد. مردم عادی که هر روز با تورم، ناامنی شغلی ناشی از افزایش جمعیت مهاجران و تغییرات سریع بافت اجتماعی محلات خود روبه‌رو بودند، ناگهان دیدند احزابی که ادعای حمایت از آن‌ها را داشتند، اکنون آن‌ها را به خاطر داشتن افکار سنتی یا عدم استفاده از واژگان جدید دانشگاهی، موجوداتی عقب‌مانده، نژادپرست و متعصب خطاب می‌کنند.

مرز مکزیک و آمریکا

مرز میان آمریکا و مکزیک

کنسل کالچر؛ فرهنگ حذف و پدیده ضدیت با مهاجرین

یکی از مخرب‌ترین ابزارهای جنبش ووکیسم و چپ مدرن برای تثبیت قدرت خود، پدیده‌ای است که به «فرهنگ حذف» یا «کنسل کالچر» معروف شده است. این جریان با ایجاد یک فضای ارعاب و تفتیش عقاید نوین، هرگونه مخالفت، پرسشگری یا حتی تردید درباره ادعاهای خود را با شدیدترین مجازات‌های اجتماعی و شغلی پاسخ می‌دهد. اگر یک استاد دانشگاه، یک نویسنده، یک هنرمند یا حتی یک کارگر ساده، حرفی بزند یا دغدغه‌ای را مطرح کند که با ارزش‌های ووکیستی همخوانی نداشته باشد، بلافاصله برچسب نژادپرست، زن‌ستیز یا بیگانه‌هراس می‌خورد و تلاش می‌شود تا اعتبار، شغل و زندگی اجتماعی او به طور کامل نابود شود. این برخورد حذفی و متکبرانه، فضایی از خفقان را در دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و محیط‌های کاری غرب ایجاد کرده است که در آن اکثریت خاموش جامعه مجبورند برای حفظ بقای خود تظاهر به پذیرش ایده‌هایی کنند که در عمق وجودشان به آن‌ها باور ندارند یا آن‌ها را مضحک و ضد عقل سلیم می‌دانند. این انباشت خشم و حس تحقیر شدگی در میان مردم عادی، مانند موجی ویرانگر است که احزاب ضدمهاجرت با هوشمندی بر آن سوار شده‌اند.

در این میان، موضوع مهاجرت به حساس‌ترین و بحرانی‌ترین نقطه تلاقی این جریانات تبدیل شد. در طول سه دهه گذشته، کشورهای غربی پذیرای امواج بزرگی از مهاجران از فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف بوده‌اند. مدیریت این حجم از جابه‌جایی جمعیت نیازمند عقلانیت، برنامه‌ریزی برای ادغام فرهنگی، احترام به قوانین کشور میزبان و حفظ انسجام اجتماعی بود. اما احزاب چپ با نگاه ووک و نسبی‌گرایانه خود، هرگونه بحث منطقی درباره کنترل مرزها، ظرفیت پذیرش جامعه، یا لزوم پذیرش ارزش‌های دموکراتیک غربی توسط مهاجران را به عنوان نژادپرستی و فاشیسم محکوم کردند. از نظر چپ‌های ووک، فرهنگ غرب به دلیل سابقه استعماری‌اش ذاتاً گناهکار و شرور است و در مقابل، فرهنگ‌های غیرغربی پاک، مظلوم و منزه هستند؛ بنابراین، تقاضا از یک مهاجر برای اینکه به قوانین، ارزش‌ها و عرف‌های کشور میزبان احترام بگذارد، از نظر آن‌ها نوعی «امپریالیسم فرهنگی» تلقی می‌شد. این مواجهه غلط و ایدئولوژیک باعث شکل‌گیری محلات منزوی، موازی و تضعیف شدید حاکمیت قانون در برخی شهرهای بزرگ اروپایی شد.

کنسل کالچر

کنسل کالچر یا فرهنگ حذف در غرب موجب ایجاد نوع جدیدی از سانسور و سرکوب شده است

مردم عادی اروپا و آمریکا ناگهان خود را در وضعیتی دیدند که در آن دغدغه‌های واقعی‌شان درباره امنیت در خیابان‌ها، فشار بر سیستم‌های درمانی و آموزشی، و تغییر سریع هویت فرهنگی شهرهایشان توسط دولت‌ها و رسانه‌های چپ‌گرا نادیده گرفته می‌شد. بدتر از آن، اگر شهروندی نسبت به این وضعیت لب به اعتراض می‌گشود، به جای آنکه پاسخی منطقی و راهکاری عقلانی دریافت کند، از سوی نخبگان فکری و سیاسی تحقیر و متهم به بی‌رحمی و فاشیسم می‌شد.

این تابوسازی از بحث مهاجرت و پاک کردن صورت مسئله توسط چپ، بزرگ‌ترین هدیه تاریخی به احزاب ضدمهاجرت بود. وقتی شما راه‌های قانونی، عقلانی و میانه‌رو را برای گفت‌وگو درباره یک مشکل واقعی جامعه مسدود می‌کنید و به مردم می‌گویید که حق ندارید درباره مرزها و امنیت خود نگران باشید، مردم برای شنیدن پاسخ به سراغ کسانی می‌روند که بدون لکنت و با شجاعت صوری، آن مشکل را فریاد می‌زنند. احزاب ضدمهاجرت دقیقاً در این خلأ عقلانیت رشد کردند؛ آن‌ها آمدند و به مردم گفتند ما دغدغه‌های شما را می‌بینیم، ما شما را نژادپرست نمی‌دانیم و ما مرزها را کنترل خواهیم کرد. استقابل از دونالد ترامپ در آمریکا را می‌توان از این زاویه نیز فهمید.

خبر مرتبط
رابین‌ هودهای ویرانگر؛ پشت‌ پرده شعار «عدالت اجتماعی» که اقتصاد و آزادی را با هم می‌‌بلعد | سرمایه‌داری فقط «سرمایه‌داران» را منتفع می‌کند؟

اقتصادنیوز: وقتی اسم «سرمایه داری» یا «بازار آزاد» را می‌شنوید، اولین چیزی که به ذهنتان وارد می‌شود چیست؟ آدم پولدار با شمایل «عاقبت نقد فروشی»؟ ساختمانی مجلل و بلندمرتبه؟ یا مفاهیمی مثل نابرابری و بی‌عدالتی؟

راست‌گرایی امروز غرب، در واقع آینه‌ای است که چپ ووک روبروی خود قرار داده است. چپ جامعه را بر اساس نژاد و جنسیت تکه‌تکه کرد و سیاست هویتی را رواج داد؛ حالا احزاب راست هم با همان فرمول، سیاست هویتیِ سفیدپوستان یا اکثریت را فعال کرده است. وقتی چپ سال‌ها فریاد زد که «سفیدپوستان ذاتاً ظالمند و باید به خاطر تاریخ عذرخواهی کنند»، راست‌گرایان از این فرصت استفاده کردند تا به اکثریت جامعه حس مظلومیت و تهدید وجودی تزریق کنند. آن‌ها به طبقه کارگر و توده‌های مردم گفتند که فرهنگ، شغل و آینده فرزندان شما توسط جریانی که از شما متنفر است در حال نابودی است. به این ترتیب، سیاستمداران راست‌گرا توانستند خود را به عنوان تنها مدافعان عقل سلیم، آزادی بیان و هویت ملی در برابر هجوم جنون ووکیسم معرفی کنند. پیروزی‌های پی‌درپی احزاب راست‌گرا در انتخابات‌های سراسر اروپا و آمریکا، نه به خاطر جذابیت ذاتی برنامه‌های اقتصادی یا لزوماً پذیرش عقاید آن‌ها از سوی مردم، بلکه یک «نه» بزرگ و قاطع از سوی اکثریتی بود که از تحقیر شدن، از سانسور شدن و از تقسیم‌بندی‌های دائم جامعه خسته شده بودند.

گناه بزرگ روشنفکران چپ امروز غربی این است که با فدا کردن حقیقت علمی و آزادی بیان در پیشگاه ایدئولوژی هویتی خود، همان بلایی را بر سر غرب می‌آورند که پیش از این بر سر فضاهای فکری جوامع جهان سومی آوردند. آن‌ها به نام مبارزه با فاشیسم، روش‌های فاشیستی را در دانشگاه‌ها پیاده کردند؛ به نام دفاع از آزادی، مخالفان را بایکوت و کنسل کردند؛ و به نام برابری، بذر کینه و جدایی را میان قشرها و نژادهای مختلف پاشیدند. نتیجه عملی این سیاست‌ها، قطبی‌شدن شدید جامعه و از بین رفتن آن «زمینه مشترک مدنی» است که دموکراسی بدون آن نمی‌تواند زنده بماند. وقتی جامعه به دسته‌های خونی و نژادی متخاصم تبدیل شود، دیگر گفت‌وگوی عقلانی ممکن نیست و سیاست به یک بازی با حاصل‌جمع صفر تبدیل می‌شود که در آن برد یک گروه به معنای نابودی گروه دیگر است. در چنین فضای ملتهب و پر از ترسی، طبیعتاً مردم به سراغ قوی‌ترین و خشن‌ترین حامیان می‌روند تا امنیت آن‌ها را تضمین کنند و این همان مکانیزمی است که احزاب تندروتر را به قدرت می‌رساند.

بنابراین، سرزنش کردن صرفِ احزاب راست‌گرا به خاطر رشد پایگاه‌های رأی آنان، فرار از مسئولیت و ندیدن ریشه اصلی بیماری است. راست‌گرایی امروز، معلول است نه علت؛ علت اصلی، سقوط اخلاقی و فکری چپی است که جهان‌شمولی حقوق بشر و خردگرایی انتقادی را رها کرد و به آغوش نسبی‌گرایی پست‌مدرن و قبیله‌گرایی ووک پناه برد. اگر امروز در پایتخت‌های غربی، احزابی روی کار می‌آیند که دیوارهای بلندتری دور کشورها می‌کشند و نگاهی بدبینانه به مهاجران دارند، مقصر اصلی آن روشنفکرانی هستند که دغدغه‌های واقعی مردم خود را خرافه نامیدند و امنیت و انسجام اجتماعی را فدای فانتزی‌های دانشگاهی خود کردند. تمدن غربی امروز بر سر یک دوراهی سرنوشت‌ساز قرار دارد: یا باید با شجاعت در برابر این جریان ویرانگر هویتی بایستد و بار دیگر به ارزش‌های اصیل آزادی فردی، عقلانیت علمی، حاکمیت قانون و شهروندی جهان‌شمول بازگردد، یا اینکه باید تماشاچی غرق شدن خود در اقیانوسی از جنگ‌های قبیله‌ای، استبداد فکری و سقوط دموکراسی باشد. 

ترنینگ پوینت

ترنینگ پوینت (Turning Point USA) یک سازمان غیرانتفاعی آمریکایی است که از سیاست‌های محافظه‌کارانه در دبیرستان‌ها، کالج‌ها و دانشگاه‌ها حمایت می‌کند. این سازمان در سال ۲۰۱۲ توسط چارلی کرک (فعال راست‌گرا که ترور شد) و بیل مونتگومری تأسیس شد. / ویکی‌پدیا

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O