کدخبر: ۳۴۰۱۴۶ لینک کوتاه

برادر حاج قاسم سلیمانی:شک کرده بودم که ممکن است در عراق اتفاقی برای حاج قاسم بیافتد/ برادرم استاد کاراته بود/ عاشق عدس‌پلوی مادرمان بود/خداوند استعداد بالقوه‌ای به ایشان داده بود

اقتصادنیوز: برادر بزرگ‌تر حاج قاسم سلیمانی در گفت‌وگویی، گوشه‌ای از خاطرات دوران کودکی خود و حاج قاسم را بازگو کرده است.

به گزارش اقتصادنیوز به نقل از خبرآنلاین، حسین و سهراب دو برادر قاسم بودند که یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر از او بود. قاسم تحصیلات ابتدایی خود را تا کلاس ششم قدیم در روستای قنات ملک به پایان برد و هم زمان با درس خواندن مانند همه پسرهای روستایی در کار کشاورزی و دامداری به پدرش یاری می‌رساند.

«حسین سلیمانی» برادر بزرگ‌تر حاج قاسم سلیمانی در گفت‌وگویی، گوشه‌ای از خاطرات دوران کودکی خود و حاج قاسم را بازگو کرد که بخش هایی از آن را به نقل از میزان می خوانید؛

شما و حاج قاسم چند سال اختلاف سنی داشتید؟
من دو سال از حاج قاسم بزرگ‌تر هستم و تاکید می‌کنم که فقط به لحاظ سنی از ایشان بزرگ‌تر بودم. حاج قاسم بعد از پدرم به من احترام بسیار زیادی می‌گذاشت.

SfJvuCZRz4iH

رابطه شما با حاج قاسم در دوران کودکی چگونه بود؟
ما به واسطه اختلاف سنی کمی که داشتیم، خیلی از زمان کودکی مان را با هم پشت سر می‌گذاشتیم. با هم به مدرسه می‌رفتیم. با هم ورزش می‌کردیم. با هم کتاب می‌خواندیم. ما هر دو عاشق آن عدس‌پلوهایی بودیم که مادرمان آن را روی آتش درست می‌کرد.

وضعیت تحصیلی حاج قاسم در دوران مدرسه چگونه بود؟
من و قاسم در زمان مدرسه یک سال جلو و عقب بودیم و من سال بالایی قاسم بودم، اما ایشان از من جلوتر بودند چرا که خداوند استعداد بالقوه‌ای به ایشان داده بود. قاسم خیلی راحت درس‌ها را یاد می‌گرفت. او حتی خیلی از اوقات به جای معلم پای تخته می‌ایستاد و به دانش آموزان تدریس می‌کرد.

شما گفتید که با حاج قاسم ورزش هم می‌کردید. حاج قاسم بیشتر اهل چه ورزشی بود؟

حاج قاسم استاد کاراته بود و این رشته ورزشی را بسیار خوب بلد بود. البته به فوتبال هم علاقه داشت. او خیلی بروز و ظهور نمی‌داد که اهل ورزش است، اما اگر موقعیتی پیش آمد، حریف ۱۰ تا ۱۵ نفر هم بود.

برای ما کمی در خصوص ویژگی‌های اخلاقی شهید سلیمانی صحبت کنید.
حاج قاسم به افراد مُسن و دنیادیده خیلی احترام می‌گذاشت. به عنوان مثال، حاج قاسم همیشه انسان‌های مُسن رابر را به ما نشان می‌داد و می‌گفت خیلی از چیزها را باید از این افراد یاد گرفت. حاج قاسم معتقد بود خیلی از درس‌هایی که در دانشگاه‌ها تدریس نمی‌شوند را باید از انسان‌های مُسن و سرد و گرم چشیده روزگار یاد گرفت.

حاج قاسم وقتی که به همنشینی با یک فرد سالخورده می‌نشست به او می‌گفت «یک چیزی به من یاد بده که تاکنون نیاموخته باشم، من را نصیحتی بکن». از سوی دیگر احترام به پدر و مادر بیش از حد برای حاج قاسم مهم بود. من خودم خیلی اوقات رویم نمی‌شد که مادر و پدرم را در آغوش بگیرم، اما حاج قاسم همیشه این کار را به راحتی انجام می‌داد و خیلی چیزها را در گوش آن‌ها می‌گفت که من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید.

آخرین مکالمه و دیدار شما با حاج قاسم سلیمانی چه زمانی بود؟
آخرین باری که من با حاج قاسم صحبت کردم، دو هفته قبل از رفتن ایشان به سوریه بود که با ایشان تماس گرفتم. به من گفته بودند که حاج قاسم کسالت دارد و در منزل است. من هم با ایشان تماس گرفتم تا احوالش را بپرسم. ترکشی در مهره‌های کمر حاج قاسم جابجا شده بود که موجب کسالت‌شان شده بود. آخرین دیدار رو در روی ما با هم نیز دو ماه قبل از شهادت ایشان بود. وضعیت کاری حاج قاسم طوری بود که دائما در خارج از ایران بود و به همین دلیل نمی‌توانست زیاد به ولایت (رابر) سر بزند.

چگونه مطلع شدید که حاج قاسم به شهادت رسیده است؟

شب شهادت حاج قاسم من در شهر رابر بودم. بعد از نماز صبح، خوابیده بودم که یکی از دوستان و همرزمان حاج قاسم از سیرجان به من زنگ زد و گفت «از حاجی چه خبر». من متوجه شدم که این وقت صبح تماس گرفتن و این نحوه سوال پرسیدن بی‌علت نیست. گفتم «خبری ندارم، شما خبری دارید؟» گفت «نه». گفتم «بگو، من آمادگی شنیدن هر خبری را دارم».

گفت «حاجی زخمی شده»، گفتم «نه قضیه غیر از اینه، به من بگو». گریه کرد و تلفن را قطع کرد. بلافاصله من به تهران زنگ زدم و متوجه شدم که ایشان شهید شده است. حقیقتش را بخواهید، قبل از شهادت حاج قاسم که به سفارت آمریکا در عراق تهاجم شده بود و آمریکایی‌ها این موضوع را به حاج قاسم ربط داده بودند، من شک کرده بودم که ممکن است در عراق اتفاقی برای حاج قاسم بیافتد.

این مطلب برایم مفید است
6 نفر این پست را پسندیده اند