تلقی ایرانیان از مشروطه در سه دوره پهلوی اول، نهضت نفت و انقلاب اسلامی

کدخبر: 391948
یک جنبش یا انقلاب، در دوره های مختلف، بر اساس دو شاخص درک می شود. آنچه رخ داده و آنچه در زمان بررسی آن بر اندیشه مردم و زندگی شان حاکم است.

ما در دوره رضاشاه، سپس دوره نهضت ملی و سپس انقلاب اسلامی، تلقی های مختلفی از مشروطه داشتیم. در اینجا بر آنچه بر ما در این زمینه گذشته مرور خواهیم کرد.


1. نسبت گفتمان تجدد آمرانه و گفتمان مشـروطه: به دنبال تعطیلی مجلس از پی اولتیماتیوم روسیه، اشغال ایران در جنگ اول و قرار گرفتن کشور در موقعیت هرج و مرج، حفظ استقلال ایران و تضمین تمامیت ارضی از طریق استقرار دولت مرکزی مقتدر بر آرمان‌های دیگری چون حقوق مدنی و سیاسی و پارلمانتاریسم که از آرمان‌های مشروطیت در ایران بودند تقدم پیدا کرد. نتیجه این تقدم، شکل‌گیری نوعی تجدد آمرانه در ایران بود. آیا به اعتقاد شما این روند، انحرافی از اهداف انقلاب مشروطه در ایران بود؟

به نظرم این تحلیل نمی تواند یک سره درست باشد. این که تصور کنیم پس از آشفتگی در اوضاع امنیتی ایران از نظر داخلی و خارجی، جریان تجدد آمرانه شکل گرفت و رضا شاه به قدرت رسید، و معنایش این باشد که مردم دیگر نه دنبال آرمان های مشروطه و حقوق مدنی بلکه صرفا در پی حفظ استقلال و جلوگیری از هرج و مرج بودند، دست کم به صورت کلی درست نیست بلکه حاوی نوعی تناقض هم هست. تناقض این است که تجدد آمرانه، خود حاوی مفهوم «تجدد» است و از ارکان تجدد، توجه به حقوق مدنی و باور و تعهد نسبت به پارلمانتاریسم است، در آن صورت چطور می توانیم بگوییم در تجدد آمرانه ما از اهداف نظام سیاسی مشروطه به خاطر حفظ استقلال و رفع هرج و مرج دور شده ایم. در اینجا، یا شما باید از تجدد بویژه مفهوم جامع آن دست بردارید و صرفا بحث نظام استبدادی را به هدف تأمین استقلال و امنیت مطرح کنید، یا اگر عنوان تجدد را حفظ کردید، آن تحلیل را کنار بگذارید. در واقع مشکل این تحلیل این است که به مفاهیم به صورت یک منظومه و ساختار جامع نگاه نمی کند.

به نظر بنده تفاوت «زمان» پیش از تعطیلی مجلس و «زمان» پس از آن، یعنی دورانی که به تدریج به قول شما تجدد آمرانه شکل می گیرد، امر دیگری است. ما پیش از تشکیل مشروطه، نظامی داشتیم که در سایه استبداد و انضباط تعریف شده در دولت قاجاری، مانند همه دولت های کهن دیگر، استقلال و امنیت و حقوق عرفی و شرعی خاص خود را یکجا تأمین می کرد. وقتی با تجدد آشنا شدیم، اساس آن نظریه و نظام در فکر و عمل بهم ریخت. یعنی نظام سیاسی مشروطه، نوع تأمین حقوق مردم و امنیت در سایه قانون جدید و مصوب مجلس، همه آن ساختار را دگرگونه وصف کرده و پیشنهاد های تازه ای داشت.

با شروع انقلاب مشروطه، استبداد به مقدار زیادی حیثیت خود را از دست داد (چون تجدد آمد) و تمام ساختاری که مبتنی بر آن بود، فرو ریخت. قرار بود نظام جدیدی درست شود که همزمان می باید استبداد را محور می کرد اما استقلال و امنیت و حقوق مدنی را در تعریف جدید حفظ می نمود. اینجا بود که کار در عمل اشکال پیدا کرد و ما نتوانستیم با انقلاب مشروطه (به هر دلیل مثلا نارسایی های مختلف آن یا نداشتن فرهنگ تجدد یا طی نکردن مراحل رسیدن به تجدد که غرب رفته بود و...) به این نقطه برسیم.

انقلاب مشروطه گذشته را ویران کرد، اما بنای تازه ای را که مورد انتظار مردم و اساسا نیاز جامعه ما در همه ابعاد بود فراهم کرد. اشکالات زیادی بعد از مشروطه پدید آمد که بسیاری را فراری داد. استقلال خدشه دار شد و ایران همچنان صحنه تاخت و تاز روسها و انگلیسیها و سفارتین آنها در تهران بود. اقتصاد ملی شکل نگرفت، چرا که بنیان های اقتصادی لازم در جامعه وجود نداشت و بر اثر بی توجهی های فراوان، اقتصاد ما آسیب دیده و ارکانش متزلزل شده بود. بنابر این پول لازم برای تأمین امنیت نبود. مجلس و قانون به رغم دخالت های فراوان در اوضاع شهرها، نتوانستند حقوق مدنی را تأمین کنند. عقل اجتماعی لازم هم برای تحقق مشروطه و انتخابات آزاد و تجدد همه جانبه وجود نداشت. سیستم قضایی سنتی هم کشش تحولات جدید را نداشت.

همه اینها به معنای این نبود که ما نیاز به «تجدد» که یکی از ارکانش مشروطه و حقوق مدنی جدید بود، نداریم. در واقع ما بعد از مشروطه نمی توانستیم به گذشته برگردیم. لاجرم باید راه تازه ای پیدا می کردیم که بتوانیم استقلال و امنیت و اقتصاد و حقوق را در سایه آن حفظ کنیم. برای رسیدن به این نقطه، به دلیل ضعف های بنیادی که وجود داشت، راه حل های دیگری ارائه شد که یکی از آنها این بود که اگر ما نمی توانیم همه اینها را زیر سایه تجدد یک جا داشته باشیم، بر ما لازم است بخشی از آن را محقق کنیم. مانند این فکر که ما برای رسیدن به تجدد می توانیم فعلا از حقوق مدنی و قانونی و پارلمانتارسیم صرف نظر کنیم، اما به زور هم که شده باید «تجدد صنعتی و ساختاری» را منهای آزادی های سیاسی، محقق کنیم در آن صورت، هم بخشی از تجدد را داریم، هم جلوی هرج و مرج و ناامنی را خواهیم گرفت. نهایت حقوق مدنی فعلا و موقتا کنار گذاشته خواهد شد و آزادی های سیاسی سلب خواهد گردید.

خلاصه ماجرا آن که، ما در مشروطه، تجدد خواه شدیم و برای تحقق آن ابتدا به یک ساختار جامع می اندیشیدیم که مانند غرب شویم. وقتی امکان تحقق آن از آن راه فراهم شد، تلاش کردیم از استبداد و آمریت استفاده کنیم. در این صورت ماهیت مسأله چندان فرقی نکرده بود و حرکت به سمت تجدد در حال انجام بود، اما مشکلات، ما را وادار کرد تا روشها و ابزارها را عوض کنیم. البته می پذیریم که برخی از مشکلات مقطعی که باز همانها هم نشان از عدم موفقیت در تحقق یک سیستم جامع برای رسیدن به همه اهداف نوگرایی بود، مردم را از بسیاری از مظاهر مشروطه هم متنفر کرد. در واقع، بسیاری با این که تجدد می خواستند و همزمان استقلال و امنیت، فکر کردند که مشروطه گل و گشاد و دولت های مستعجل بی شماری که طی پانزده سال پس از مشروطه سر کار آمدند، عامل بیچارگی آنها هستند. اما هیچ کدام اینها به معنای دور شدن از تجدد نبود.

2. نسبت گفتمان ملی‌گرایی ضد استعمار و گفتمان مشروطه: جنبش ملی شدن نفت در اواخر دهه 20 به برآمدن دولت مصدق انجامید که مهمترین هدف و برنامه‌اش ملی کردن صنعت نفت با هدف قطع دست دخالت استعمار انگلستان بود. برخی معتقدند چالش حداکثری با انگلستان که گاه به اجنبی‌ستیزی نیز می‌مانست، انحلال مجلس و نوعِ تعامل نخست‌وزیر و هوادارانش با شاه، نسبتی با آرمان‌ها و برنامه مشروطیت در ایران نداشت. همچنان که بسیاری از منتقدان مصدق در روزهای منتهی به 28 مرداد 1332، هشدار می‌دادند که آرمان‌های مشروطه در خطر است. به اعتقاد شما کارنامه جنبش ملی کردن صنعت نفت و نیروهای سیاسی هوادار مصدق چه نسبتی با آرمان‌های مشروطه داشت؟

یک اشکال مهم در جنبش سیاسی ایران از «تنباکو» تا «نفت» و حتی بعد از آن، این است که تکلیف ما روشن نیست. به چه معنا؟ به این معنا که معلوم نیست ما همه مشکلاتمان را زیر سر بیگانگان می دانیم و معتقدیم که با قطع دست آنان از کشورمان، به همه چیز خواهیم رسید یا آن که باید اساس مشکل را در درون خودمان جستجو کنیم و برای رفع آن نیاز به مشروطه و قانون و آزادی و حقوق مدنی را پیشنهاد کنیم. این اشکال، به موقعیت خاص تاریخی ما و وضعیت بین الملل بر می گردد. ما کشوری که مستقیم زیر سلطه استعمار باشد نبودیم، اما گرفتار استعمار و دسائس آن بوده ایم. فشار خارجی را در جنگهای ایران و روس چشیدیم و با همه اتحادی که بین ملت و علما و سلطنت بود، نتوانستیم (یعنی عاجز بودیم) با آن مقابله کنیم و بخاطر از دست دادن بخشی از سرزمینمان تحقیر شدیم. همان زمان هم از خارجی متنفر بودیم و هم به آرامی فهمیدیم که یک مشکلی خودمان داریم که همانا «عجز» و ناتوانی است.

این وضعیت ادامه پیدا کرد تا جنبش تنباکو که یک باره بر خارجی شوریدیم. این جریان 15 سال قبل از مشروطه بود. در آنجا مشکل ما مبارزه با خارجیها بود و این امر آن قدر در طول آن سالیان تکرار شد که به صورت یک امر ثابتی در اندیشه سیاسی ما درآمد و به عبارتی در وجود ما نهادینه شد. در واقع خیلی تحقیر شدیم و تلاش کردیم از این تحقیر بیرون بیاییم. همزمان و به خصوص در مقایسه با وضع خودمان با غرب، ایده هایی مطرح شد که گویا مشکل به خود ما بر می گردد و باید اصلاح را از خودمان شروع کنیم. بعد از تنباکو آرام آرام به سمت حل آن از راه دیگری که اساس آن تغییر وضعیت خودمان بود رفتیم. انقلاب مشروطه پاسخی به این تحلیل بود که مشکل در درون خود ماست. یک جای کار ما ایراد دارد که باید درست شود و آن همین است که مثلا استبداد باید از بین برود. تا آن موقع استعمار مشکل بود حالا استبداد. با این حال، آن اشکال که اول عرض کردم وجود داشت.

یک گونه دیگر هم می توان این مشکل را شرح داد. تحقق خارجی مفهوم «ملیت و هویت ملی» که در نظام مشروطه امر مهم بود و تبلور آن در مجلس شورا بود، صورت داخلی اش احترام گذاشتن به حقوق مردم بود، در حالی که صورت خارجی اش جلوگیری از سلطه خارجی بود که ملیت ما را یعنی استقلال یک ملت را زیرسوال می برد. وقتی ما بانک ملی در مجلس اول درست می کردیم به هر دو شق قضیه توجه داشیم و بین این دو دایما در رفت و آمد بودیم. البته مبارزه با خارجی یک جاذبه هایی هم داشت. هر وقت می خواستیم کسب وجهه کنیم از این اهرم استفاده می کردیم. کار بی وجهی هم نبود، چون دول خارجی هم ما را تحقیر می کردند و فرصت رشد این گرایش را در ما فراهم می کردند.

همه این توضیحات را عرض کردم که بگویم تکلیف ما روشن نبوده است. این که می بینید در نهضت ملی شدن شدن صنعت نفت طی سال‌های 29 ـ 32 ما همچنان بین این دو در رفت و برگشت هستیم. در آن مرحله، نمی دانیم می خواهیم مشروطه را محقق کنیم و به هویت واقعی و ملی خود برسیم یا دشمن خارجی را از کشور برانیم و در سایه آن رهایی یابیم. به نظر می رسد در نظر دکتر مصدق، امر دوم آن قدر مهم شد که حتی فرض تعطیل شدن مجلس را به دلیل آن که مانعی بر سر راه وی بود، مطرح و آن را عملی کرد. یک اشکال دکتر مصدق همین بود که تحت تأثیر همان روحیه مبارزه با خارجی، به اندازه کافی به اصول مشروطه در مقایسه با اصل مبارزه با خارجی احترام نمی گذاشت. در واقع و شاید هم نه از سر اعتقاد به این امر، بلکه در پروسه ملی شدن صنعت نفت این وضعیت برای او پدید آمده بود. البته نمی توانم بگویم از قبل نبود. او رضا شاه را هم محصول سیاست خارجی می دانست. بنابرین اساس فکر او را مبارزه با دشمن خارجی شکل می داد. باید در داخل، حتی با تعطیلی مجلس، محدودیت ایجاد می شد تا در مبارزه با سلطه خارجی پیروز شویم.

البته در نهضت ملی، من جریان جدی مقابل این طرز فکر را که مثلا گروهی سخت به اصول مشروطه وفادار باشندد و طالب حفظ آن، قائل نیستم. در واقع مخالفان مصدق خیلی مشروطه خواه نبودند و بیشتر برای از میدان بدر کردن رقیب مطلبی را مطرح می کردند. وقتی کسانی با مصدق درگیر شدند، روی مجلس و قدرت آن تکیه می کردند اما فکر روشنی برای تحقق مشروطه وجود نداشت. خارج از این منازعه میان دو گروه که هر هم طرفداری ملی شدن نفت بودند، این بود که در جریان این جنبش، صورت تمامی تاریخ ما «مبارزه با خارجی» شده بود و این برای هر دو طرف مهم بود. این صورت، اهمیت زیادی برای حقوق مدنی و آزادی های اجتماعی و اصول مشروطه قائل نبود، چون اصل، مبارزه برای ملی شدن نفت بر ضد انگلیس و غرب بود و جنبش برای همین شکل گرفته بود. بحث این بود!ا ساکت باشید تا نفت ملی شود بعد ببینیم چه باید بکنیم.

بنده همچنان مشکل را در وضعیت دوگانه ای می دانم که ما گرفتار آن شده بودیم و تکلیف خود را نمی دانستیم که ریشه اصلاح و تجدد در درون ماست یا استعمار مانع آن است. در بیشتر تحلیل های سیاسی ـ‌ تاریخی ـ تمدنی که ما از مشروطه شروع کردیم همواره این ابهام وجود دارد. هنوز هم ما در این ابهام و چالش هستیم. دلیل آن هم شرایط خاص تاریخی و اقتصادی ماست. البته یک دلیلش هم این است که در امر پژوهش در این زمینه شفاف نیستیم تا حقایق را درست بیان کنیم. بسیار احساساتی و ضد خارجی هستیم و این به دلیل همان شرایط تاریخی، برای ما یک اصل شده است. سخت تحت تاثیر گذشته تاریخی خودمان هستیم و از آن دل نمی کنیم، و به آموزه هایی که ما را از سلطه سیاسی دیگران پرهیز می دهد بیش از آموزه هایی که ما را از جهل می رهاند، باور داریم.

3. نسبت گفتمان سیاسی و روشنفکری دهه‌های چهل و پنجاه با گفتمان مشـروطه: در دهه چهل گفتمان‌هایی عمدتا در میان نیروهای جوان سیاسی و همچنین برخی روشنفکران مطرح آن عصر همچون آل احمد و شریعتی رواج یافت که بر عاریتی و غربی بودن عمده آرمانهای اتخاذشده در دوران مشروطه دلالت داشت و مبلغ نوعی بازگشت به خویشتن و تغییر نظم موجود بود. گفتمانی که در پراتیک سیاسی‌اش نیز به مبارزه مسلحانه به عنوان راهکار سیاسی توسط نیروهای جوان‌تر ختم شد. به اعتقاد شما این فضای گفتمانی و پراتیک سیاسی چه نسبتی با آرمان‌های مشروطیت داشت؟

به نظرم در این مرحله سه نکته اساسی در این دوره وجود داشت:

نکته اول این بود که در جریان پیدایش روشنفکری چپ در ایران از شهریور 20 به این سمت، نامی که به عنوان امپریالیسم به غرب داده شد و علیه آن تبلیغ شد، تا عمق جان جریان فکری ایران تأثیر گذاشت. آن زمان، دنیای مدرن به دو بلوک کمونیستی و سرمایه داری تقسیم شده بود و تبلیغات کمونیستی که شکل انقلابی و انسانی و کارگری داشت، تمام تلاش خود را در بی اعتبار کردن غرب صرف کرد. حالا شما باید یقین کنید که این مسأله به عمق جامعه ما نفوذ کرد و فکر چپ ضد غربی را در ما نهادینه ساخت. بنده کاری به این که این مسأله درست است یا خیر ندارم، مهم این است که طوفانی از انتقادها نسبت به نظام سرمایه داری در ایران مطرح شد و با ادبیاتی کم مانند، و با حمایتی که روشنفکران ایرانی در دهه بیست از این تبلیغات کردند و خودشان وارد میدان شده هم سخت در آن دمیدند و همراه با آن شدند، غرب برای بسیاری از آن اعتبار سابق افتاد.

نکته دوم این بود که پس از 28 مرداد و با دخالت رسمی قدرت های خارجی عمدتا انگلیس و امریکا برای حمایت از استبداد پهلوی در ایران، ضدیت با غرب که از قبل هم کما بیش در ایران بود و اشاره کردیم که کمونیستها هم سخت در آن دمیده بودند، در سطح سیاسی و مردمی افزایش یافت. می دانیم که بخشی از چهره های ملی ما در ملی شدن نفت، امید به امریکا داشتند، اما همراهی امریکا با انگلیس، راه هر گونه هواداری از بخشی از غرب را در میان روشنفکران بست. این بدبینی ها همزمان جنبه سیاسی و اقتصادی داشت، اما با ارائه جایگزین برای آن که در یک مرحله، ایدئولوژی مارکسیستی بود، و بعد اسلام، بُعد فکری هم به خود گرفت. در هر حال از نظر سیاسی حاصل این دو نکته که عرض شد این بود که نوعی بدبینی شدید نسبت به غرب در میان عامه ایرانیان پدید آمد.

نکته سوم این بود که از نیمه های دهه سی و بیشتر در دهه چهل و پنجاه، «تفکر و مظاهر تمدن غربی» هم در معرض انتقاد و هجوم قرار گرفت. این که ریشه این امر در کجا بود، لابد آنچه اشاره کردیم بخشی از آن را توضیح می دهد، اما این بار «مذهب» هم که خود را معارض این مظاهر می دید و از آنها تعبیر به فساد می کرد، به میدان آمده بود. توجه داشته باشیم که مذهب از زمان مشروطه، مورد حمله قرار گرفته و از صحنه تمدن و سیاست عمومی کنار رفته بود. اما حالا دوباره در حال بازگشت و عرض اندام بود. این بازگشت هرچند تدریجی و کند بود، اما چون اکثریت مردم هنوز دیندار بودند، زمینه پذیرش داشت و می توانست یک خطر جدی علیه غرب باشد که شد. درست در زمانی که از غرب، غربگرایی در سطح عمومی در ایران باقی ماند، و کنار بی اعتباری که غرب سرمایه داری برای حمایت از استبداد پهلوی و ضربه به منافع ملی ما پیدا کرده بود، این بار، غرب فکری و تمدنی هم زیر سوال رفت. به عبارت دیگر، حالا نه تنها مارکسیسم مدعی جانشینی برای غرب بود، که این بار دین هم دوباره به عرصه جامعه بازگشته و مدعی آن بود که تمدن غرب معیوب است و باید بر اساس مراجعه به گذشته و اسلام، تمدن جدیدی را بنیان گذاشت. این همان داستانی است که به انقلاب اسلامی منجر شد. جلال آل احمد و شریعتی و دو نمونه روشن این طرز فکر بودند که حتی روی روحانیون میانه رو اما منتقد هم تاثیر گذاشتند.

حالا نتیجه این امر این شده بود که غرب بد است و چهره اش بسیار کریه و غیر انسانی. در عوض می توان از آلترناتیوهای دیگری که ممکن است مارکسیسم یا مذهب باشد استفاده کرد. مارکسیسم و مسلمانان، عموما از غرب متنفر بودند و علیه آن می نوشتند، هرچند گاه توجیهات متفاوتی داشتند. چپ ها آتش این معارضه را بیشتر کرده و روی مذهبی ها هم تاثیر داشتند.

اکنون به پاسخ پرسش شما برگردیم که چطور در این میانه، اصول مشروطه هم بی اعتبار شد. هرچه بود مشروطه، یک پدیده غربی بود. حالا اگر غرب بد است، مشروطه ی آن هم خیلی چیز خوبی نیست و بالاتر، مخالفان انقلاب مشروطه هم که ضد فرهنگ و تمدن غرب بودند، آدم های خوبی هستند. دفاع جلال آل احمد از شیخ فضل الله که مخالف مسلم مشروطه بود، از همین زاویه بود. این دفاع به انقلاب رسید و بعد از انقلاب هم همواره از شیخ فضل الله به عنوان یک چهره ضد غرب ستایش شد.

در دوره اخیر پهلوی، این قدر کار غرب، خاک بر سر شده بود که حتی انجمن شاهنشاهی فلسفه هم که وابسته به دربار بود، مرتب علیه آن کتاب منتشر می کرد و سعی می کرد آلتوناتیو دیگری که فکر فلسفی و حکمت خسروانی و جاویدان خرد بود جانشین آن کند.

البته در همین دوره، مردم عادی هم گرفتار برخی از مظاهر غرب شده بودند که رفتار آنها به عنوان شاهد مثال از ابتذال و بیهوده گی استفاده می شد. در یک کلام، جلال آل احمد و نوشته های او در انتقاد از روشنفکری و مشروطه و غرب و غربگرایی، نماد این طرز فکر بود.

البته به نظر می رسد، امام خمینی (ره) ضمن آن که در همین چارچوب حرکت می کرد، مطلقا اعتقاد به دیدگاه های رسمی شیخ فضل الله در زمینه مشروطه و مجلس نداشت، گرچه از ضد غربی بودن او خوشش می آمد و از او دفاع می کرد. اما از نظر فکری خیر. شاهد آن که امام، تمام اصول مشروطه را در عمل، منهای سلطنت که سخت از آن متنفر بود، پذیرفت و پیاده کرد. سعی کرد از برخی از تجربه های نوین استفاده کند و مدل تازه ای را مطرح کند. ایده آل امام، نوعی مشروطه اسلامی منهای سلطنت بود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی خود را نشان داد، یعنی جمهوری اسلامی با مجلس و انتخابات. این به این معنا بود که امام عمیقا به مشروطه و آزادی های آن باور داشت، اما می کوشید اینها را با عمل به اسلام وشریعت اسلامی تطبیق دهد. ایشان و طی یک دهه به تدریج دریافت که دشواری هایی در این زمینه وجود دارد که در قانون اساسی دوم دست به اصلاح زد، اما چنان که می دانیم هنوز هم برخی از دشواری های هست و وفادار بودن همزمان به این دو جریان فکری و رفتن به مسیری که به ایجاد نوعی تلفیق همزمان برای حفظ حقوق خلق و خالق بینجامد، و راه حل های قانع کننده تری بدهد، نیاز به زمان بیشتری دارد.

منبع: خبرآنلاین

تیتر یک
از دست ندهید
بلیط هواپیما