«مذاکرات پنهان» ایران و آمریکا در لایههای امنیتی به روایت توماس فریدمن | منطق «دکترین پساآوریل» چیست؟ | قمار هرمز، آخرین هشدار به آمریکاست
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از عصرایران، بهار پرالتهاب ۱۴۰۵ را از سر میگذرانیم. هنوز گرد و خاکِ ناشی از تهاجم جبهۀ مشترک آمریکا و اسرائیل به کشورمان فروننشسته. در سازمانهای بینالمللی و حقوقی، موجی از محکومیتها علیه نقض حاکمیت ارضی ایران شکل گرفته است. این روزها در صحن سازمان ملل، بحث بر سر «حق دفاع مشروع» و ضرورت مهارِ بازیگران سرکش، داغترین موضوع است. بسیاری از دولتهای منطقه که پیشتر به دنبال چتر امنیتی بیگانه بودند، با مشاهدۀ واقعیتهای میدانی، به این نتیجه رسیدهاند که «امنیت اجارهای» پایدار نیست. طبعاً دیپلماسی در چنین شرایطی به سمت «خودکفایی امنیتی» حرکت میکند.
مقالۀ اخیر توماس فریدمن در نیویورکتایمز هم در همین رابطه است و دریچهای به فهم «شکست راهبردی واشنگتن» گشوده. نوشتارش در حالی منتشر میشود که بنبست دیپلماتیک در مذاکرات اسلامآباد، جهان را در آستانۀ رویارویی اقتصادی تمامعیار قرار داده است. فریدمن با نگاهی به دگردیسی قدرت در ساختار سیاسی ایران پس از تعیین آیتالله مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر جدید، استدلال میکند که دستگاه سیاست خارجی آمریکا در «تلۀ ادراکی» گرفتار شده؛ تلهای که ریشه در خوانش تقلیلگرایانه از توان تابآوری تهران دارد.
جان کلام این است که «نظم پساآوریل»، دیگر محصول ارادۀ قدرتهای بزرگ در اتاقهای دربسته نیست. جهان با توازن قوای نوین در گلوگاههای استراتژیک مواجه است. فریدمن با واکاوی مفهوم «قمار هرمز»، تبیین میکند که ایران با تغییر دکتریناش از «صبر استراتژیک» به «تقابل فعال»، عملاً حق وتوی جریان انرژی را به دست گرفته است. تهاجم نظامی به فروپاشی انسجام داخلی ایران نیانجامید و کاتالیزوری ساخت برای گذار تهران به انسجامی جدید.
نویسنده با زبانی تند و گزنده، دیپلماسی ایالات متحده را به چالش میکشد که چرا با وجود هزینههای هنگفت نظامی، از درک پدیدۀ «حکمرانی ژئواکونومیک بومی» در ایران بازمانده؟ فریدمن معتقد است واشنگتن در اسلامآباد، به هیچ وجه با بازیگری ضعیف و در مضیقه مواجه نیست. سخن از معماری نوین قدرت است و سازوکاری پدید آورده که دیگر زبان تحریم و تهدید را به رسمیت نمیشناسد.
هفتۀ گذشته، کنج دنجِ لابی هتلی در اسلامآباد بودم و خروج دیپلماتها از تالار مذاکرات را تماشا میکردم. نمایندگان غربی با شانههای آویزان و چهرههای مات، جوری راه میرفتند که گویی نقشۀ زمین را گم کردهاند. در یادداشتهایم همیشه از این استعاره استفاده میکنم که «خاورمیانه، آزمایشگاهی عظیم است» که سیاست، مذهب و تحرکات نظامی را به هم میآمیزد.
در این بین گاهی انفجارهایی رخ میدهد که کل جهان را به ارتعاش درمیآورد. اما آنچه اکنون در بهار ۲۰۲۶، شاهد آنیم، همان آزمایشگاه سابق نیست. اکنون با «تغییر پارادایم» در مقیاس جهانی مواجهیم؛ پارادایمی مهلک که واشنگتن از درک آن عاجز مانده است.
بگذارید صریح باشم. شکست مذاکرات اسلامآباد، رخداد تصادفی یا بنبست دیپلماتیک نیست. این وضعیت، ماحصل بدفهمی بنیادین و پرمخاطره در اتاقهای فکر پنتاگون، سازمان سیا و وزارت خارجۀ آمریکا است. ما در واشنگتن با این ذهنیت وارد مذاکرات شدیم که تهاجم نظامی گسترده در اواخر فوریه (اسفند ۱۴۰۴) و شوک عظیم ناشی از فقدان رهبر سابق ایران، تهران را به زانو درآورده است.
تحلیلگران ما در سیانان و فاکسنیوز با اطمینان میگفتند سیستم حکمرانی ایران دچار فروپاشی درونی خواهد شد یا دستکم در برابر شروط ما لکنت خواهد گرفت. حقیقت این است که ایران فرو نپاشید و با رهبری جدید، به انسجامی استراتژیک دست یافت که من آن را «ناسیونالیسم دفاعی هوشمند» مینامم.
خطای بزرگ دولت ترامپ و مشاوران شاهینصفتاش این بود که فکر میکردند فشار نظامی، تهران را به پذیرش «تسلیمنامه» در اسلامآباد سوق میدهد. تصورشان این بود که موشکهای ما اهدافی را در خاک ایران هدف گرفتهاند و ایرانیها هر امتیازی را برای بقای حکومت واگذار میکنند. اما آنچه در میز مذاکره رخ داد، کاملاً برعکس بود. ایرانیها استراتژی دولایه و پیچیدهای داشتند که نشان از بلوغ سیاسی داشت؛ در میز مذاکره، بر «حاکمیت مطلق و غیرقابل چانهزنی» تاکید کردند و در میدان، با اعلام قوانین جدید در تنگۀ هرمز، درست ۲۴ ساعت پس از بنبستِ گفتگوها، نشان دادند کلید جریان انرژی و نبض اقتصاد جهان در دست آنهاست.
نتایج مذاکرات اسلامآباد در بهار ۱۴۰۵، از دید ناظران بینالمللی، «بنبستِ راهبردی» بود. واشنگتن با پیشفرضِ ضعفِ ایران پس از تهاجم اسفندماه وارد شد، اما به دیوار سختِ «دکترین پساآوریل» برخورد کرد. ایران با تکیه بر انسجامِ لایههای قدرت و اهرم فشار بر تنگۀ هرمز، از پذیرش شروط تحمیلی سر باز زد. در حال حاضر، توافق مکتوبی حاصل نشده، اما «مذاکرات پنهان» در لایههای امنیتی برای جلوگیری از برخورد مستقیم ادامه دارد. پیشبینی میشود توافق بعدی، نه پیمان جامع، که «آتشبس ژئواکونومیک» و موقت باشد؛ چرا که غرب برای نجات اقتصاد لرزانش، به آرامش در هرمز نیاز دارد.]
دکترین جدید تهران که من آن را «دکترین پساآوریل» مینامم، بر این منطق سرد و بیرحمانه استوار است که «اگر ما امنیت اقتصادی نداریم، هیچکس در جهان نباید داشته باشد.» این سخن، شعار نیست؛ واقعیت ژئوپلیتیک است. وقتی تهران اعلام میکند تردد در هرمز منوط به پذیرش استانداردهای جدید است، در واقع به واشنگتن و بروکسل میگوید دوران «کدخدایی بر دریاها» به پایان رسیده. آنها حق وتوی اقتصادی جهان را از خیابان والاستریت به سواحل صخرهای خلیج فارس منتقل کردهاند.
ما از درک این استراتژی در واشنگتن بازماندهایم، چون هنوز با ابزارهای قرن بیستمی به جنگ چالشهای قرن بیست و یکم میرویم. فکر میکردیم تحریمهای فلجکننده و تهدید موشکی کافی است تا این ملت را به عقبنشینی واداریم و غافل بودیم از اینکه ایران در دهههای اخیر توانسته با تکیه بر «حکمرانی ژئواکونومیک بومی» و پیوند زدن منافعش به کریدورهای شرقی (چین و روسیه)، خود را از سایۀ مطلق دلار درآورد. ایران امروز، بازیگر نظامی سرسخت و معمار بلوکبندی جدیدی است که در آن «مشروعیت بینالمللی» دیگر با خطکشهای لیبرالدموکراسیِ غربی سنجیده نمیشود.
وقتی فریدمن میگوید با ابزارهای قرن بیستمی به جنگ چالشهای قرن بیست و یکم میرویم، به «شکافِ تکنولوژیک و ذهنی» در ساختار قدرت آمریکا اشاره دارد. منظور این است که اتاقهای فکر واشنگتن هنوز بر پایۀ ابزارهای قدیمیِ دوران جنگ سرد (مثل تحریمهای دلاری، تهدید نظامی کلاسیک و کودتاهای سیاسی) برنامهریزی میکنند؛ در حالی که ایران و جهان وارد عصر جدیدی شدهاند.
در قرن بیست و یکم، قدرت از «اسلحه» به سمت «شبکهسازی ژئواکونومیک»، «جنگهای هیبریدی» و «ارزهای دیجیتالِ جایگزین» حرکت کرده است. آمریکا فکر میکند با بستن سوئیفت یا اعزام ناو، میتواند ارادهاش را تحمیل کند، اما نمیبیند که ایران با تکیه بر «دیپلماسی گذرگاهها» و پیوند با قدرتهای نوظهور، عملاً ابزارهای فشار سنتی غرب را خنثی و منسوخ کرده است. آمریکا در واقع با نقشۀ قدیمی در حال مسیریابیِ جهان جدید است.]
رهبر جدید ایران، بهرغم پیشبینیهای ما، درگیر منازعات درونی قدرت نیست. او بر یک نقطه تمرکز دارد؛ تبدیل ایران به هابِ گریزناپذیر که ستون فقرات نظم جدید است. آنها میدانند که اگر بتوانند خود را به گلوگاه اصلی تجارت انرژی و کالا در حد فاصل شرق و غرب تبدیل کنند، بمبهای ما دیگر کارایی نخواهند داشت؛ چرا که حمله به ایران به معنای حمله به قلبِ اقتصاد چین و مختلکردن معیشت مردم در اروپا است. این همان «قمار هرمز» است که تهران با شجاعت و خطرپذیری به آن مشغول شده.
در ادبیات سیاسی، اقتصادی و لجستیک، واژۀ «هاب» (Hub) به معنای «مرکزیت»، «قطب» و «کانون اتصال» است. در مقالات تحلیلی اخیر هم پیوسته به هابشدنِ گریزناپذیر ایران اشاره میشود؛ زیرا ایران به دلیل جغرافیای خاصش، جایی قرار گرفته که مسیرهای تجاری شمال به جنوب (روسیه به هند) و شرق به غرب (چین به اروپا) به هم میرسند و دیگران ناچارند برای تجارت از این مسیر عبور کنند.
وقتی کشوری هاب میشود، شریانهای حیاتی (مثل خطوط لوله گاز، فیبر نوری، یا مسیرهای ترانزیتی) از آن عبور میکنند. در نتیجه، آن کشور قدرت کنترلِ جریان را پیدا میکند. صفت «ناگزیر» در کنار هاب به این معناست که حذف ایران از معادلات، کل سیستم جهانی را مختل میکند. یعنی ایران خودش را چنان به اقتصاد جهان (بهویژه چین و اروپا) گره زده که زدنِ ایران، مساوی است با قطع دسترسیِ بقیۀ جهان به کالا و انرژی.]
اگر کاخ سفید واقعیتِ قدرت جدید در تهران را نپذیرد و به جای رویای «تغییر رژیم»، به دنبال «تغییر رفتار واقعبینانه» نباشد، شاهد فروپاشی نظم اقتصادی غربمحور خواهیم بود. زمان آن رسیده که بپذیریم خاورمیانه دیگر زمین بازی ما نیست و ایرانیها درسهای تاریخ را بهتر از ما آموختهاند. قمار هرمز، آخرین هشدار تاریخ به امپریالیستی است که گوشهایش را بر واقعیتهای جدید بسته است. ما در اسلامآباد فقط مذاکره را نباختیم؛ سیادت جهانی خود را به حریف واگذار کردیم.
یادداشت مترجم:
فریدمن و پارادوکس «جهان مسطح» در سال 2026
توماس فریدمن نماد خوشبینی به جهانیسازی و قدرت نرم و سختِ آمریکا است. او که روزگاری مدعی بود «دو کشوری که هر دویشان شعبۀ مکدونالد داشته باشند با هم نمیجنگند»، حالا با واقعیتی روبرو شده که دستگاه فکریاش را به چالش کشیده است. او معتقد بود به دلیل پیشرفتهای تکنولوژیک، اینترنت و جهانیشدن، «زمینِ بازی» اقتصاد و رقابت جهانی هموار یا Flat شده است و حالا آگاهانه از این ابهام استفاده میکند تا تلنگری به خواننده بزند.
وقتی به «پایانِ جهان مسطح» یا «گسست پارادایمیک» اشاره میشود، طعنهای به نظریۀ قدیمی خودش است؛ یعنی آن جهانی که قرار بود در آن همه با ابزارهای غربی و دلاری به شکلی «هموار و مسطح» رقابت کنند، حالا با دیوارهای بلند تحریم، جنگهای هیبریدی و بلوکبندیهای جدید (مثل قدرتگرفتن ایران در هرمز)، دوباره «ناهموار» شده و نظمش فروپاشیده است.
او دیگر از «جهان مسطح» سخن نمیگوید، بلکه از «ناهمواریهای مرگبار» و ژئوپلیتیک حرف میزند. این مقاله اعترافی است تلخ به این که تکنولوژی و دلار دیگر نمیتوانند بر «ارادۀ ملی» و «جغرافیای سخت» غلبه کنند. استراتژیستهای سرخوردۀ آمریکایی به طبقۀ حاکم آمریکا هشدار میدهند که نقشۀ جهان تغییر کرده و شما هنوز دارید از اطلسهای قدیمی استفاده میکنید.
استعارۀ «آزمایشگاه خاورمیانه»
استعارۀ آزمایشگاه، نشاندهندۀ نگاه ابزارگرایانه و پرنخوتِ غرب به منطقه است، اما او در این مقاله بهشکلی بیسابقه این نگاه را نقد میکند و میگوید ایران با تغییر استراتژی، عملاً آزمایشگر را به درون لولۀ آزمایش کشیده است. این بخش از مقالۀ فریدمن نشاندهندۀ آن است که ایران توانسته «هزینۀ آزمایش» را برای آمریکا بهشدت بالا ببرد.
تهاجم اسفندماه ۱۴۰۴، به جای آنکه واکنشی شیمیایی برای فروپاشی ایجاد کند، منجر به «سنتز قدرت» جدید شده که فریدمن آن را «ناسیونالیسم دفاعی هوشمند» مینامد. این نکته، کلیدیترین بخش مقاله است. نویسنده معترف است که هویت ملی ایرانیان در برابر فشار خارجی، منسجمتر شده است.
ژئوپلیتیکِ «حق وتوی انرژی»
فریدمن در این مقاله بر مفهوم «قمار هرمز» تمرکز کرده و به واقعیتی جدید در روابط بینالملل اشاره میکند: «انتقال قدرت از مصرفکننده به هاب گریزناپذیر». او به درستی دریافته که تنگۀ هرمز دیگر صرفاً مسیر آبی نیست. ایران به «وجاهت اقتصادی» جدیدی دست یافته و از بازیگری تحریمزده و منزوی» به درجهای از ثبات رسیده که قدرتهای بزرگی مثل چین حاضرند روی آن سرمایهگذاریِ بلندمدت کنند.
نویسنده با زبانی گزنده میگوید آمریکا در اسلامآباد به دنبال «تسلیم» بود، اما با «تغییر قواعد بازی» روبهرو شد. ایران با درک دقیق از نیاز چین به انرژی و نیاز غرب به ثبات بازار، توانسته «سپر دفاعی غیرنظامی» اما مرگبار برای خود ایجاد کند.
رهبری جدید و پایان «تئوری آشوب»
یکی از مهمترین بخشهای مقالۀ فریدمن، توجه به انتقال قدرت در ایران است. پندار غرب این بود که فقدان رهبر شهید ایران به دورۀ طولانی و پرهرجومرجِ نزاعهای جناحی بدل خواهد شد. نویسنده با شجاعت اعتراف میکند که چنین پندار، «خیال خام» بوده. او رهبری آیتالله مجتبی خامنهای را آغازگر «دکترین تهاجمی و منسجم» ایران میداند و به واشنگتن هشدار میدهد که سیستم سیاسی ایران به «بلوغ نهادی» رسیده و فراتر از افراد عمل میکند. این بخش از مقاله، تیر خلاصی است به پروژههای «تغییر رژیم» که دهههاست بودجههای کلانی را در واشنگتن به خود اختصاص دادهاند.
کالبدشکافیِ زوال هژمونی؛ گذر از «نظم قاعدهمحور» به «رئالیسم عریان»
فریدمن در این مقاله، ناخواسته به سوگواری برای نظامی نشسته که خودش دههها مبلغ آن بود. او که زمانی از «جهان مسطح» و پیروزی لیبرالدموکراسی سخن میگفت، اکنون اعتراف میکند که ابزارهای تحمیل ارادۀ واشنگتن، یعنی دلار و ناوگان دریایی در برابر مقاومت جانانۀ ایران بیاثر شدهاند. مقاله حکایت از چرخشی دردناک در اندیشۀ نخبگان آمریکایی دارد. آنها دریافتهاند که دیگر نمیتوانند با برچسب «نظم بینالملل»، منافع یکجانبۀ خود را پیش ببرند. ایران واشنگتن را مجبور کرده از برجِ عاجِ «کدخدایی»اش پایین بیاید و با واقعیتِ قدرتهای نوظهور در تراز برابر مواجه شود.
استراتژی «تور نجات متقابل»؛ ایران به مثابۀ قطبنمای شرق
نویسنده به مفهوم «هابِ ناگزیر» اشاره کرده و با هراس از آن یاد میکند، زیرا ایران پسا آوریل، موفق شده با همکاری قدرتهایی نظیر چین و روسیه، «تور نجات متقابل» ایجاد کند. تهران توانسته امنیتش را به معیشت نیمی از جمعیت جهان گره بزند و از این رو، «تحریمِ ایران» دیگر جریمه و تنبیه یک کشور نیست؛ اعلان جنگ به زنجیرۀ تأمینِ جهانی و امنیت انرژی قدرتهای بزرگ است.
ایران از بازیگر تحت فشار (به سبب استراتژیهای مداخلهگرایانۀ ایالاتمتحده) به «وزنۀ تعادل» در نظام بینالملل بدل شده است و همانطور که نویسنده میگوید شکست در اسلامآباد، ناشی از تغییر استراتژی ایران از قدرت نظامیِ صرف به قدرت اقتصادی و امنیتیِ یکپارچه است.
دکترینِ پساآوریل و فروپاشی بازدارندگی روانی غرب
ایران پس از سنگینترین تهاجم آمریکا در اسفند ۱۴۰۴، با صلابت از حقوق ملی و حاکمیتیاش در هرمز سخن میگوید و با این کار، بازدارندگی روانیِ آمریکا را در سطح جهان نابود میکند. هشدار فریدمن دربارۀ «تغییر رفتار واقعبینانه در واشنگتن»، دعوت به پذیرشِ شکستِ پروژۀ فشار حداکثری است. ایرانِ امروز از قدرت منطقهای به پیشقراولِ نظمی بدل شده که در آن، ارادۀ ملتها و استراتژیهای قرن بیست و یکمی بر ابزارهای قرن بیستمیِ امپریالیستها غلبه میکنند.
سقوط امپراتوریِ بیگوش
نویسنده مقاله را با لحنی آخرالزمانی به پایان میبرد. او هشدار میدهد که اگر آمریکا صدای واقعیت را نشنود، هژمونیاش را در همۀ عرصهها از دست خواهد داد. فریدمنِ ۱۴۰۵، از «رؤیای آمریکایی» بیدار شده و با «کابوس ایرانی» مواجه گشته است؛ کابوسی که در آن ایران دیگر کشوری منزوی و تحریمشده نیست؛ هاب منطقه است و بازیگری تعیینکننده در نظم نوینِ جهانی.
ارسال نظر