ضرورت بازنگری بنیادین در استراتژی سیاست خارجی ایران به روایت حمید ابوطالبی | اکنون ایران در برابر یک انتخاب راهبردی قرار گرفته است ا پیمانهای عدم تجاوز متقابل اگر از موضع قدرت نباشند سرنوشتی جهنمی خواهند یافت
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از خبرآنلاین، حمید ابوطالبی، دیپلمات سابق و معاون سیاسی دفتر رییسجمهور در دوره روحانی در یادداشتی نوشت؛
تا پیش از تحولات نظامی اخیر، سیاست خارجی ایران عمدتاً بر پارادایم «صلح مبتنی بر حق» (Peace through International Law) استوار بود؛ پارادایمی که در میان دو رویکرد اصلی روابط بینالملل، بیشتر بر لیبرالیسم سیاسی تکیه دارد:
۱) صلح مبتنی بر حق (لیبرالیسم سیاسی)
در این چارچوب، نظم بینالمللی بر پایه قواعد، نهادها و حقوق بینالملل شکل میگیرد. فرض محوری آن است که دولتها میتوانند از طریق معاهدات، همکاریهای چندجانبه و سازمانهای بینالمللی، به نوعی همکاری پایدار دست یابند و هزینههای منازعه را کاهش دهند. قانونمندی، شفافیت و پاسخگویی، ارکان این نگاهاند و هدف آن، ایجاد نظمی قابل پیشبینی و مقید به قواعد مشترک است.
لیبرالیسم سیاسی همچنین بر نقش نهادهای بینالمللی، دادگاهها و رژیمهای حقوقی تأکید میکند؛ نهادهایی که با ایجاد سازوکارهای نظارتی و حل اختلاف، هزینه نقض قواعد را افزایش داده و انگیزه همکاری را تقویت میکنند. در این نگاه، صلح صرفاً به معنای نبود جنگ نیست، بلکه نتیجه نهادسازی، وابستگی متقابل اقتصادی و گسترش ارزشهای مشترک است. با این حال، این رویکرد غالباً نقش قدرت برهنه و سخت و ملاحظات امنیتی را نادیده میگیرد؛ و نمیپندارد که در شرایط بحرانی، اتکای صرف به حقوق و قواعد بینالمللی میتواند غیربازدارنده و ناکافی باشد.
۲) صلح مبتنی بر قدرت (رئالیسم سیاسی)
در مقابل، رویکرد رئالیستی، بر آنارشیک بودن نظام بینالملل تأکید دارد؛ جایی که مرجع بالادستی برای تضمین اجرای قواعد وجود ندارد. از این منظر، دولتها برای بقا و امنیت خود ناگزیر به اتکا بر قدرت - تمدنی، نظامی، اقتصادی و سیاسی - هستند. صلح در این چارچوب نه محصول قواعد، بلکه نتیجه «توازن قوا و بازدارندگی» است.
رئالیسم، دولتها را بازیگرانی عقلانی و خودمحور میداند که در پی بیشینهسازی امنیت و منافع خود هستند. نهادها و توافقات تنها تا جایی اعتبار دارند که با منافع قدرتهای اصلی سازگار باشند. بنابراین، هرگونه برهمخوردن توازن قوا یا ادراک تهدید، میتواند به فروپاشی توافقات و بازگشت به رقابت و درگیری منجر شود. در این چارچوب، مفاهیمی چون بازدارندگی، اتحادهای استراتژیک و رقابت قدرتهای بزرگ نقش تعیینکننده دارند.
ماندگاری بر صلحِ مبتنی بر حق، اشتباهی استراتژیک
در این ساختار اندیشگی، از خردادماه سال گذشته، دموکراتیکترین!! کشور و قدرت برتر نظامی جهان، در راستای تغییر پارادایم خود و اینکه رویکرد «صلح از طریق قدرت» (Peace through Strength) را بهطور برجستهای در دستور کار قرار داده است، دوبار به وطن عزیزمان ایران یورش برد:
۱)جنگ دوازده روزه (برای از بین بردن توانمندی هستهای ایران)؛
۲)جنگ جاری (برای تغییر نظام، نابودی توانایی نظامی و موشکی و…، تجزیه ایران)؛
این تغییر پارادایم و تحول در رویکرد آمریکا را میتوان در دو سطح تحلیل نمود:
الف) اینکه آمریکا با الگوگیری از دیپلماسی قایقهای توپدارِ قرون هفدهم و هجدهم، و تبدیل آن به «دیپلماسیِ ناو هواپیمابرِ» قرن بیست ویکم، به دنبال «تسلیم محض ایران» بود؛ این ادعا که ایران باید تسلیم شود یا با حمله نظامی نابود گردد. آنچه نه تنها خواست ملتی کهن و تمدنی عظیم نبود؛ بلکه نیروهای نظامی افتخارآمیز و قدرتمند این ملت مقتدر، توانمندی برهم زدن آن را داشتند.
ب) این امر که اعترافات اخیر مدیر مستعفی ضد تروریسم آمریکا فاش نمود که پیش از این، محیط بیرونی ایران نیز با اقدامات آمریکا در تشکیل داعش و حمایت مالی - تسلیحاتی آن تا چه میزان خطرناک و ملتهب و آنارشیک گردیده؛ و پویاییهای امنیتی منطقه تا چه اندازه تحت تأثیر رقابت قدرتها و مداخلات خارجی قرار گرفته است.
لذا باید این واقعیت را پذیرفت که عرصه بینالملل به لحاظ ساختاری متحول شده است. از این رو، تحریمها دیگر مبتنی بر حقوق بینالملل رفع شدنی نیست؛ پیمانهای عدم تجاوز متقابل اگر از موضع قدرت نباشند سرنوشتی جهنمی خواهند یافت؛ تعامل اقتصادی از موضع ضعف، تن دادن به تحمیل هژمونی بیگانگان است؛ و… اینکه اکنون و در چنین شرایطی، بزرگترین و راهبردیترین خطا، ماندگاری بر پیشنهادات دیپلماتیک پیشین، اصرار بر لیبرالیسم سیاسی، و تکرار الگوهای ناکارآمد مانند صرفا هستهای دانستن علل جنگ و برابرنهادن آن با رفع تحریمها و… است؛ آنچه که به نادیده گرفتن عنصر زمان، تصلب در تئوریهای پیشین، عدم درک تحولات جهانی، نادیدهانگاریِ تغییر پارادایم سیاست خارجی آمریکا به بکارگیری قدرت برهنه، ناشناختن دیدگاههای طرفهای مقابل جنگ و… مشهور است. در حالیکه باید درک نمود که اکنون ایران در برابر یک انتخاب راهبردی قرار گرفته است. چراکه عدم بازنگری و تداوم الگوی پیشین سیاست خارجی، میتواند با هزینههای جدی و مهلک همراه باشد.
از این رو، بازتعریف استراتژیهای سیاست خارجی به ضرورتی اجتنابناپذیر تبدیل شده است. به ویژه آنکه در این بازتعریف، باید توجه داشت که دیپلماسی هدف نیست، بلکه ابزار است؛ ابزاری برای مدیریت تعارض، دستیابی به تفاهم، و در درجه نخست، پیشگیری از جنگ و یا تداوم آن. اینکه: هر یک از دو رویکرد فوق، نوع خاصی از دیپلماسی را اقتضا میکند؛ زمانشناسی معیار شود و دریافت که اکنون ما کجا ایستادهایم؛ کدام رویکرد را باید برگزینیم؛ و چرا نباید با ایجاد شکاف اجتماعی و خدشهدار کردن یکپارچگی ملی، بیجهت جامعه را ملتهب نمود!! بخصوص اینکه باور کرد که اگر محیط بینالمللی بهسمت الگوهای مبتنی بر قدرت برهنه حرکت کرده باشد، تکیه صرف بر «دیپلماسیِ حقوقمحور» و بیان «پیشنهادات تاریخ گذشته» کافی نخواهد بود؛ و در نتیجه پذیرفت که سیاست خارجی و شیوههای مذاکره نیز باید متناسب با این تحول بازطراحی شوند. در مقابل، آنان که تفاوت نگاه و رویکردها را که مبنای دانایی و علمی دارد، دانسته یا نادانسته، به صحنههای اجتماع میکشانند تا در این برههی آتش و خون جامعه را ملتهب کنند نیز باید به یکپارچگی ملی و وحدتی که خواست رهبرشهید بود احترام گذاشته و مسیر مبارزه را به بیراهه نکشانند.
چراکه باید قبول نمود که با دو جنگ مهلک و خانمانسوز، خصومت میان ایران و آمریکا بسیار عمیق شده است؛ باید پذیرفت که آمریکا دوسوم انرژی هژمونیک خود در منطقه را تخلیه کرده است، و فقط امکان بسیار کمی برای یک حمله محدود دیگر تا پایان دوره ترامپ وجود دارد؛ و… از این رو امکان هیچ نوع «مصالحه غیرمسلح با آمریکا» در شرایط فعلی وجود ندارد. بخصوص آنکه دونالد ترامپ هنوز میگوید: «ما با ماهواره رصد می کنیم و در صورت لزوم دوباره حمله خواهیم کرد».
در این چارچوب، میتوان از ضرورت حرکت به سوی نوعی «دیپلماسی چندلایه و جهانی» سخن گفت؛ رویکردی که ترکیبی از بهرهگیری از افزایش ظرفیتهای بازدارندگی نظامی، نهادهای بینالمللی، مذاکرات پیچیده قدرتمحور، و… را در بر میگیرد، و...
این مسیر نیازمند تبیین دقیقتر است و میتواند موضوع بحثی مفصلتر قرار گیرد؛ که در باره آن بیشتر خواهم نوشت.