چگونه یک روزنامه‌نگار تشت رسوایی مارکسیسم را از بام انداخت؟

پُتکی بر سر روشنفکران کافه‌نشین | روایتی از کتابی که سارتر را خشمگین کرد؛ «نه مارکس، نه عیسی» | چرا روشنفکران اروپایی عاشق دیکتاتوری‌های خونین بودند؟

سرویس: اخبار سیاسی کدخبر: ۷۸۷۲۱۲
اقتصادنیوز: سارتر زمانی گفته بود که «هر ضد کمونیستی، یک سگ است». در زمانه‌ای که سارتر پیامبر فرهنگی اروپا بود، ژان فرانسوا رُوِل با نوشتن کتاب «نه مارکس، نه عیسی» علیه روشنفکری چپ شورش کرد و نشان داد که چگونه یک ایدئولوژی که ادعای رهایی انسان را دارد، به ابزاری برای سرکوب و طرد و کشتار انسان‌ها تبدیل شده است.
پُتکی بر سر روشنفکران کافه‌نشین | روایتی از کتابی که سارتر را خشمگین کرد؛ «نه مارکس، نه عیسی» | چرا روشنفکران اروپایی عاشق دیکتاتوری‌های خونین بودند؟

به گزارش اقتصادنیوز، تصور کنید در اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ میلادی زندگی می‌کنید. جهان به دو نیمه تاریک و روشن، یا بهتر است بگوییم به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شده است: از یک سو بلوک شرق با محوریت اتحاد جماهیر شوروی که شعار برابری و رهایی کارگران را سر می‌دهد، و از سوی دیگر بلوک غرب با محوریت ایالات متحده آمریکا که خود را پرچمدار جهان آزاد و سرمایه‌داری می‌داند. در چنین فضایی، تب «انقلاب» در سراسر جهان داغ است. در ویتنام جنگی خونین در جریان است، در خیابان‌های پاریس دانشجویان در ماه می ۱۹۶۸ سنگربندی کرده‌اند و خواهان سرنگونی نظام سرمایه‌داری هستند، و در کشورهای جهان سوم، چریک‌های چپ‌گرا با الهام از چه گوارا و فیدل کاسترو در کوه‌ها و جنگل‌ها می‌جنگند. 

در این دوران، اگر شما یک فرد به اصطلاح «روشنفکر» در اروپا بودید، تقریباً شک نداشتید که آینده جهان متعلق به سوسیالیسم و مارکسیسم است. همه منتظر یک انقلاب بزرگ جهانی بودند که از مسکو، پکن یا هاوانا آغاز شود و طومار سرمایه‌داری را در هم بپیچد. 

درست در همین اوضاع و احوال، در سال ۱۹۷۰، یک روزنامه‌نگار و فیلسوف فرانسوی به نام «ژان فرانسوا رُوِل» کتابی منتشر کرد که مانند یک سطل آب یخ روی سر روشنفکران چپ‌گرای اروپا بود. نام این کتاب «نه مارکس، نه عیسی: انقلاب جهانی جدید در آمریکا آغاز شده است» بود.

نه مارکس، نه عیسی

رُوِل در این کتاب استدلال می‌کند که بشریت برای رسیدن به آزادی، برابری و یک جامعه عادلانه‌تر، در طول تاریخ به دو نیروی بزرگ امید بسته بود. نیروی اول، مذهب و به طور خاص مسیحیت (عیسی) بود که تلاش می‌کرد با تکیه بر اخلاقیات، نوع‌دوستی و وعده رستگاری، انسان‌ها را به سمت نیکی هدایت کند. اما به باور رول، مذهب در طول قرن‌ها نشان داد که اگرچه ممکن است به انسان‌ها آرامش درونی بدهد، اما در ایجاد تغییرات ساختاری، رفع فقر و برچیدن ظلم در مقیاس اجتماعی ناتوان است. دین بیشتر به کار معنا دادن به زندگی آدمیان آمد تا تغییر ساختارهای سیاسی. 

از سوی دیگر، در قرن نوزدهم و بیستم، نیروی دوم یعنی ایدئولوژی‌های رادیکال و در رأس آن‌ها مارکسیسم (مارکس) ظهور کرد. مارکسیسم وعده داد که آنچه دین نتوانست در زمین پیاده کند، او از طریق انقلاب کارگری، حذف مالکیت خصوصی و ایجاد جامعه بی‌طبقه محقق خواهد کرد. اما ژان فرانسوا رُوِل با تکیه بر واقعیت‌های تاریخی نشان داد که مارکسیسم در عمل به یک فاجعه انسانی ختم شده است. او با اشاره به شورویِ دوران استالین و چینِ دوران مائو، استدلال کرد که مارکسیسم به جای رهایی انسان، وحشتناک‌ترین دیکتاتوری‌های توتالیتر (تمامیت‌خواه) را خلق کرده است؛ سیستم‌هایی که در آن‌ها نه تنها از برابری خبری نیست، بلکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی یعنی آزادی بیان، آزادی اندیشه و حق حیات نیز به راحتی پایمال می‌شود.

بنابراین، رول با صدای بلند اعلام کرد که راه نجات و انقلاب واقعی نه از کلیسا می‌گذرد و نه از حزب کمونیست. اما شوک اصلی کتاب او در بخش دوم کتاب نهفته بود. در حالی که روشنفکران فرانسوی در کافه‌های پاریس نشسته بودند و آمریکا را مظهر امپریالیسم، استثمار و شرّ مطلق می‌دانستند، رول در کتابش نوشت که انقلاب واقعی قرن بیستم هم‌اکنون در حال وقوع است و زادگاه آن، نه مسکو است و نه پکن، بلکه ایالات متحده آمریکا است. رول در کتاب خود می‌نویسد: 

«انقلاب قرن بیستم در ایالات متحده رخ خواهد داد. تنها در آنجاست که این انقلاب می‌تواند به وقوع بپیوندد. و این انقلاب در حال حاضر آغاز شده است.» 

این جمله در فضای آن زمان اروپا یک کفرگویی تمام‌عیار محسوب می‌شد. اما رویکرد رول احساسی نبود؛ او یک مشاهده‌گر دقیق بود که واقعیت‌ها را همان‌گونه که بودند می‌دید، نه آن‌گونه که ایدئولوژی‌ها دیکته می‌کردند. 

انقلاب قرن بیستمی در آمریکا 

رول برای اثبات این که چرا آمریکا بستر انقلاب واقعی است، مفهوم انقلاب را بازتعریف می‌کند. از نظر او، انقلاب به معنای کشتار، اعدام مخالفان، کودتای نظامی یا روی کار آمدن یک حزب تک‌صدایی نیست. از نگاه او، یک انقلابِ موفق انقلابی است که بتواند بدون نابود کردن پایه‌های آزادی، جامعه را در حوزه‌های مختلفی دچار دگرگونی کند. رول با بررسی جامعه آمریکا در اواخر دهه شصت، نشان داد که آمریکا تنها کشوری در جهان است که هم‌زمان چندین تحول را در درون خود تجربه می‌کند، آن هم بدون آنکه نیازی به برپایی اردوگاه‌های کار اجباری (گولاگ) داشته باشد.

رول به جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان به رهبری مارتین لوتر کینگ اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه یک اقلیت تحت ستم توانست با استفاده از ابزارهای دموکراتیک، مطبوعات آزاد و حق اعتراض، قوانین نژادپرستانه را تغییر دهد. او به جنبش زنان برای برابری حقوق، جنبش دانشجویی و ضد جنگ، و جنبش‌های طرفدار محیط زیست اشاره می‌کند. از نگاه ژان فرانسوا رول، وجود یک قانون اساسی که آزادی بیان را تضمین می‌کند، به همراه استقلال قوه قضاییه و قدرت رسانه‌ها در آمریکا، شرایطی را فراهم کرده بود که سیستم می‌توانست اشتباهات خود را تصحیح کند. در اتحاد جماهیر شوروی، اگر کسی به جنگ انتقاد می‌کرد یا خواهان حقوق برابر بود، به جرم خیانت به جوخه اعدام سپرده می‌شد یا به سیبری تبعید می‌گشت. اما در آمریکا، معترضان می‌توانستند در مقابل کاخ سفید تجمع کنند، در روزنامه‌ها علیه رئیس‌جمهور مقاله بنویسند و در نهایت با استفاده از صندوق رأی، سیاست‌ها را تغییر دهند. رول معتقد بود که این تواناییِ «خوداصلاحی» و ایجاد تغییرات عمیق اجتماعی بدون فروپاشی سیستم، معنای واقعی انقلاب در دوران مدرن است. او می‌نویسد: 

«برای اینکه یک انقلاب به معنای واقعی کلمه رخ دهد، آزادی نباید قربانی شود؛ بلکه آزادی باید ابزار و هدف آن انقلاب باشد.»

شورش علیه جامعه روشنفکری چپ فرانسه

بخش جنجالی کتاب «نه مارکس، نه عیسی»، حملات کوبنده و نقدهای بی‌رحمانه ژان فرانسوا رول به جامعه روشنفکری چپ فرانسه، و در رأس آن‌ها ژان پل سارتر، فیلسوف نامدار مکتب اگزیستانسیالیسم است. سارتر در آن زمان تنها یک نویسنده نبود؛ او در اروپا حکم یک پیامبر فرهنگی را داشت که حرفش برای میلیون‌ها جوان قانون محسوب می‌شد. روشنفکران چپ فرانسه در آن دوران به شدت تحت تأثیر مارکسیسم بودند. آن‌ها خود را وجدان بیدار جامعه می‌دانستند، اما رول معتقد بود که این روشنفکران به یک بیماری مهلک به نام «جزم‌اندیشی ایدئولوژیک» مبتلا شده‌اند. رول در کتاب خود و مقالات بعدی‌اش توضیح می‌دهد که چگونه روشنفکران اروپایی، حقیقت را قربانی رؤیاهای سیاسی خود کرده‌اند.

نقد اساسی رول به سارتر و همفکرانش این بود که آن‌ها از یک استاندارد دوگانه و به شدت ریاکارانه در قضاوت‌های خود استفاده می‌کردند. سارتر بارها جنایات بلوک شرق را نادیده گرفته یا توجیه کرده بود. وقتی اخبار مربوط به اردوگاه‌های کار اجباری در شوروی، محاکمه‌های نمایشی، کشتار دهقانان و سرکوب بی‌رحمانه آزادی‌خواهان در مجارستان و چکسلواکی به غرب می‌رسید، روشنفکرانی مانند سارتر یا سکوت می‌کردند و یا با این بهانه که «نباید امید طبقه کارگر را ناامید کرد»، به منتقدان شوروی حمله می‌کردند. سارتر حتی در مقطعی معتقد بود که آزادی بیان در شوروی بیشتر از غرب است، ادعایی که از نظر رول نه تنها دروغ، بلکه یک توهین آشکار به شعور انسانی و قربانیان آن رژیم‌ها بود.

ژان فرانسوا رول

روشنفکر یا کشیش؟

رُوِل در تحلیل خود نشان می‌دهد که روشنفکر چپ فرانسوی، به جای آنکه یک اندیشمند آزاد باشد، به «کشیشِ» یک مذهب جدید (مارکسیسم) تبدیل شده است. همان‌طور که یک فرد متعصب مذهبی هرگز حاضر نیست به شواهدی که دینش را زیر سؤال می‌برد توجه کند، روشنفکر چپ نیز هرگز حاضر نبود آمار کشته‌شدگان انقلاب فرهنگی چین یا فقر وحشتناک کوبا را ببیند. از نگاه رول، سارتر تجلی این کوری خودخواسته بود. سارتر زمانی گفته بود که «هر ضد کمونیستی، یک سگ است.» رول با نقد این تفکر نشان داد که چگونه یک ایدئولوژی که ادعای رهایی انسان را دارد، به ابزاری برای سرکوب و طرد و کشتار انسان‌ها تبدیل شده است. ژان فرانسوا رول استدلال می‌کرد که روشنفکران فرانسوی از یک نوع آمریکاستیزیِ بیمارگونه رنج می‌برند. برای آن‌ها، مخالفت با آمریکا دیگر یک موضع سیاسی برآمده از تحلیل منطقی نبود، بلکه به یک شرط لازم برای ورود به باشگاه روشنفکران تبدیل شده بود.

رول با زبانی تند اما منطقی می‌پرسید: چرا فیلسوفی که در پاریس نشسته و از آزادی‌های بی‌نظیر جوامع دموکراتیک برای چاپ کتاب‌ها، اجرای نمایشنامه‌ها و برگزاری سخنرانی‌هایش بهره می‌برد، حکومتی را ستایش می‌کند که در صورت قدرت گرفتن، اولین کسی را که به دلیل متفاوت اندیشیدن اعدام می‌کند، خودِ همان فیلسوف است؟ رول معتقد بود که دلیل این امر، غرور و تکبر روشنفکرانه است. سارتر و همتایانش عاشق «ایده»ها بودند، اما از انسان‌های واقعی فرار می‌کردند. آن‌ها روی کاغذ، یک جامعه آرمانی مارکسیستی می‌ساختند که بی‌نقص بود، و چون جوامع دموکراتیک غربی (به ویژه آمریکا) جوامعی واقعی، پر از نقص، تضاد، اعتصاب و مشکلات بودند، آن‌ها را تحقیر می‌کردند. رول در واقع دست روی نقطه حساسی گذاشت: مقایسه یک واقعیتِ ناقص (دموکراسی غربی) با یک رویایِ خیالی (مدینه فاضله مارکسیستی). بدیهی است که در این مقایسه ناعادلانه، رویا همیشه زیباتر به نظر می‌رسد، اما رول یادآوری می‌کرد که وقتی آن رویا در شوروی یا چین به واقعیت تبدیل شد، نتیجه‌اش کوهی از جنازه بود.

نیاز روانی به داشتن یک مقوله مقدس

کتاب «نه مارکس، نه عیسی» پر از ارجاعات دقیق به پویاییِ جامعه آمریکا و جمود جوامع توتالیتر است. رول در بخشی از استدلال‌هایش به مفهوم «اطلاعات» و نقش آن در جوامع می‌پردازد. او می‌نویسد: 

«در جوامع دموکراتیک، اطلاعات جریان دارد. اشکالات سیستم برملا می‌شود و همین افشای حقایق است که موتور محرک تغییر و اصلاح است.» 

در مقابل، او اشاره می‌کند که در حکومت‌های سوسیالیستی مورد علاقه سارتر، حقیقت در انحصار دولت است. روشنفکران چپی که در پاریس علیه سرمایه‌داری مقاله می‌نوشتند، تمام اطلاعات خود را از روزنامه‌های آزاد غربی به دست می‌آوردند، اما در کمال تعجب به رسانه‌های آزاد حمله می‌کردند و اخبار ساختگی پراودا (روزنامه رسمی حزب کمونیست شوروی) را به عنوان حقیقت مطلق می‌پذیرفتند. رول این تناقض را ناشی از یک تنبلی فکری و یک نیاز روانی به داشتن یک مقوله مقدس (انقلاب سوسیالیستی) می‌دانست که جایگزین دین در ذهن روشنفکران شده بود.

نگاه فانتزی به کارگران

رول معتقد بود که نگاه چپ فرانسه به طبقه کارگر نیز یک نگاه کاملاً فانتزی و غیرواقعی است. سارتر و روشنفکران کافه‌نشین، کارگران را به چشم قهرمانانی افسانه‌ای می‌دیدند که قرار است ناجی بشریت باشند، اما هیچ‌گاه با یک کارگر واقعی هم‌صحبت نشده بودند تا بدانند که دغدغه اصلی کارگر، نه انقلاب خونین جهانی، بلکه داشتن دستمزد بهتر، مسکن مناسب‌تر، امکانات رفاهی و آزادی انتخاب شغل است. رول در کتابش به وضوح نشان داد که کارگر آمریکایی به مراتب مرفه‌تر، آزادتر و دارای حقوق قانونی قوی‌تری نسبت به کارگرِ به اصطلاح «آزادشده» در اتحاد جماهیر شوروی است. در آمریکا، سندیکاها قدرت داشتند تا بزرگترین کارخانه‌ها را به تعطیلی بکشانند و با کارفرمایان چانه بزنند، اما در شوروی اعتصاب کارگری به معنای اقدام علیه امنیت ملی بود و مجازات مرگ در پی داشت. با این حال، سارتر چشم بر این واقعیت‌های بدیهی می‌بست.

ضدیت با تکنولوژی

یکی دیگر از محورهای جذاب کتاب رول، تحلیل او از مقوله «تکنولوژی» و اقتصاد است. در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی، بسیاری از متفکران چپ، پیشرفت‌های تکنولوژیک و صنعتی آمریکا را نماد ازخودبیگانگی بشر و ابزار استثمار می‌دانستند. اما رول رویکردی کاملاً متفاوت داشت. او معتقد بود که بدون تولید ثروت، توزیع عادلانه آن امکان‌پذیر نیست. رول استدلال می‌کرد که رفاه مادی و پیشرفت تکنولوژیک در آمریکا، نه تنها مانع انقلاب واقعی نیست، بلکه پیش‌شرط آن است. وقتی جامعه‌ای از بند دغدغه‌های اولیه بقا (مثل گرسنگی مطلق) رها شود، مردم فرصت می‌یابند تا به مسائلی چون کیفیت زندگی، حقوق بشر، محیط زیست و برابری نژادی بپردازند. پیدایش جنبش‌های جوانان و هیپی‌ها در آمریکا، که به ارزش‌های مادی‌گرایانه نسل پدرانشان اعتراض داشتند، دقیقاً نتیجه همان رفاه اقتصادی بود که سیستم سرمایه‌داری دموکراتیک ایجاد کرده بود. رول به ما می‌گوید که آمریکا در حال اختراع نوع جدیدی از تمدن است، تمدنی که در آن فردیت محترم شمرده می‌شود و خلاقیت مرزی ندارد.

دموکراسی ابزار است

نگاه ژان فرانسوا رول در این کتاب، نگاهی پر از امید اما مبتنی بر واقع‌گرایی سخت‌گیرانه است. او به هیچ وجه معتقد نبود که آمریکا بهشتی بدون نقص است. او به خوبی از مشکلات نژادی، فقر در برخی مناطق و سیاست‌های خارجی گاه مداخله‌جویانه آمریکا آگاه بود. اما تفاوت رول با سارتر در این بود که رول می‌دانست راه حل این مشکلات، نابود کردن پایه‌های آزادی و دموکراسی نیست. او می‌فهمید که دموکراسی یک مسیر است، نه یک مقصد نهایی. دموکراسی ابزاری است که جوامع را قادر می‌سازد تا خود را شفا دهند. نقد او به روشنفکرانی که به نام آرمان‌گرایی خواستار نابودی دموکراسی‌های غربی بودند، این بود که آن‌ها متوجه نیستند در صورت موفقیت، چه هیولایی را جایگزین آن خواهند کرد.

پیشگویی رُوِل 

بیست سال پس از انتشار این کتاب، اتحاد جماهیر شوروی بدون شلیک یک گلوله، صرفاً به دلیل ناکارآمدی درونی، فساد، فقدان آزادی و اقتصاد ورشکسته‌اش از هم فروپاشید. دیوار برلین فروریخت و مشخص شد که آن مدینه فاضله‌ای که روشنفکرانی چون سارتر در ذهن خود ساخته بودند، در واقعیت یک زندان بزرگ برای میلیون‌ها انسان بوده است. پیش‌بینی رول درباره اینکه مارکسیسم راه حل نیست، به حقیقت پیوست. از سوی دیگر، جامعه آمریکا و جهان غرب با تمام بحران‌هایش، توانست از طریق جنبش‌های مدنی، حقوق زنان و اقلیت‌ها را بیش از پیش به رسمیت بشناسد و با انقلاب فناوری اطلاعات و اینترنت (که باز هم از دل همان آزادی و پویایی اقتصاد آزاد بیرون آمد) چهره جهان را دگرگون کند.

چرا کتاب رُوِل هنوز مهم است؟

مسائل کتاب «نه مارکس، نه عیسی» امروزه نیز به قوت خود باقی است. کتاب رول تنها یک بررسی تاریخی از دهه هفتاد نیست، بلکه یک هشدار است. هشداری درباره خطر «ایدئولوژی‌های بسته» و روشنفکران ارگانیکی که واقعیت را فدای عقاید خود می‌کنند. رول به ما یادآوری می‌کند که هرگاه یک گروه سیاسی یا فکری ادعا کرد که کلید سعادت نهایی بشر را در دست دارد و برای رسیدن به آن حاضر است آزادی بیان، آزادی مخالفان و حقوق فردی را نادیده بگیرد، باید به شدت از آن‌ها ترسید، چه نام آن گروه حزب کمونیست باشد، چه هر فرقه رادیکال دیگر.

نه مارکس نه عیسی

کتاب «نه مارکس، نه عیسی» نوشته ژان فرانسوا رُوِل که اولین بار در سال 1970 منتشر شد

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O