چرا دانشگاه‌های غرب دچار ارتجاع شدند؟

ارتجاع دانشگاهی؛ انقلابی که دانشگاه را بلعید | میراث دهه ۶۰ برای آموزش عالی غرب | سقوط دانشگاه در عصر سیاست هویت

سرویس: اقتصاد سیاسی کدخبر: ۷۹۲۱۴۲
اقتصادنیوز: جریان‌های فکری حاکم بر محیط‌های دانشگاهی امروز غرب، تحت پوشش مفاهیمی فریبنده و ظاهراً انسانی مانند رواداری، پذیرش تنوع فرهنگی و نفی تعصب، در واقع به یک جزم‌گرایی جدید و خطرناک دامن می‌زنند که مأموریت اصلی آموزش عالی را از بنیان ویران کرده است.
ارتجاع دانشگاهی؛ انقلابی که دانشگاه را بلعید | میراث دهه ۶۰ برای آموزش عالی غرب | سقوط دانشگاه در عصر سیاست هویت

به گزارش اقتصادنیوز، آنچه امروزه در دانشگاه‌های غربی و به‌ویژه آمریکایی به عنوان فضیلت مطلق ستایش می‌شود، نوعی نسبی‌گرایی اخلاقی و معرفت‌شناختی است که پیش‌فرض اصلی آن، عدم وجود هرگونه حقیقت عینی، عام و پایدار است.

در این دیدگاه، همه فرهنگ‌ها، ارزش‌ها، سبک‌های زندگی و نظام‌های فکری با هم برابرند و هیچ‌کس حق ندارد یکی را بر دیگری ترجیح دهد یا ارزش‌گذاری کند. شعار امروز مراکز آموزشی غرب «گوناگونی، انصاف و شمول» (DEI) بازتاب دهنده همین رویکرد است. 

DEI

اگرچه در نگاه اول این رویکرد گزاره‌ای برای رهایی از پیش‌داوری‌ها و باز کردن ذهن جوانان به نظر می‌رسد، اما پیامد واقعی آن کاملاً معکوس بوده است: این پدیده نه به باز شدن ذهن، بلکه به بسته‌شدن کامل آن انجامیده است، زیرا وقتی جست‌وجو برای حقیقت به عنوان یک تلاش بیهوده یا حتی سرکوب‌گرانه قلمداد شود، انگیزه فکری برای کنجکاوی، پرسشگری و جدی گرفتن ایده‌ها از بین می‌رود و جای خود را به نوعی بی‌تفاوتی و تنبلی فکری می‌دهد.

گم کردن راه

دانشگاه در طول تاریخ، فضایی برای پیگیری حقیقت از طریق مواجهه با بزرگ‌ترین و بنیادی‌ترین پرسش‌های بشری است؛ پرسش‌هایی درباره اینکه زندگی خوب چیست، عدالت چگونه محقق می‌شود و ماهیت انسان چیست.

برای قرن‌ها، سنت آموزش عالی بر این پایه استوار بود که دانشجو با مطالعه آثار کلاسیک و اندیشه‌های بنیادین تاریخ بشر، خود را در معرض آزمون‌های سخت فکری قرار دهد تا بتواند از افق محدود زمان و مکان خود فراتر رود. اما روایت مسلط امروزی، این آثار و اندیشه‌ها را صرفاً به عنوان بازتابی از ساختارهای قدرت، منافع طبقاتی، یا تعصبات نژادی و جنسیتی دوران خود تقلیل می‌دهد.

وقتی به دانشجو آموزش داده می‌شود که افلاطون، شکسپیر یا متفکران دوره روشنگری چیزی جز نمایندگان یک گروه خاص از صاحبان قدرت نیستند، دیگر نیازی به خواندن جدی آن‌ها یا یادگیری از آن‌ها احساس نمی‌شود. نتیجه این رویکرد، پدید آمدن نوعی کوته‌نظری تاریخی است که در آن گذشته به دادگاهی تبدیل می‌شود که در آن گذشتگان بر اساس معیارهای امروز و از دریچه تنگ ایدئولوژی ووک محاکمه و محکوم می‌شوند، بدون اینکه فرصتی برای دفاع از خود یا آموزه‌ای برای انسان مدرن داشته باشند.

می 68

اعتراضات می 1968 در فرانسه

این سقوط فکری ریشه در دگرگونی عمیقی دارد که در دهه ۱۹۶۰ میلادی در ساختار دانشگاه‌ها رخ داد. در آن دوران، جنبش‌های دانشجویی و اجتماعی با شعار آزادی و برابری، اقتدار سنتی دانشگاه را به چالش کشیدند. اما این جنبش‌ها به جای غنی‌تر کردن فضای علمی، دانشگاه را به سیاست روزمره و مبارزات جناحی آلوده کردند. دانشگاه که قرار بود پناهگاهی امن و مستقل برای تامل فکری دور از غوغای سیاست باشد، خود به ابزار و میدانی برای فعالین سیاسی تبدیل شد.

ساختار برنامه‌های درسی به تدریج تغییر کرد تا رضایت خاطر گروه‌های مختلف فشار را جلب کند و استانداردهای سخت‌گیرانه علمی جای خود را به مطالعاتی دادند که هدفشان نه کشف حقیقت، بلکه تایید پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک و تقویت هویت‌های گروهی بود. این دگرگونی، رابطه میان استاد و دانشجو را نیز تخریب کرد؛ استادی که پیش از این به عنوان راهنمایی برای ورود به دنیای ایده‌ها نگریسته می‌شد، حالا باید نقش یک تسهیل‌کننده یا هم‌پیمان سیاسی را بازی کند که کارش نه به چالش کشیدن باورهای دانشجو، بلکه تایید و نوازش روحی آن‌هاست.

سیاست هویت

یکی از پیامدهای این فضا، شیوع نوعی کیش «قربانی‌بودن» و «سیاست هویت» است که جامعه دانشگاهی را به گروه‌های مجزا و متخاصم تقسیم کرده است. در این فضا، ارزش یک فرد یا اعتبار یک سخن دیگر بر اساس استدلال منطقی یا شواهد تجربی سنجیده نمی‌شود، بلکه به جایگاه آن فرد در هرم مظلومیت و ستمدیدگی ادعایی بستگی دارد. این امر، امکان هرگونه گفت‌وگوی واقعی و عام را میان انسان‌ها نابود می‌کند، چرا که فرض بر این است که افراد متعلق به گروه‌های مختلف اصلاً نمی‌توانند تجربه‌ها و دردهای یکدیگر را درک کنند.

بنابراین، مفهوم خیر مشترک یا انسانیت واحد که فراتر از مرزهای نژادی، جنسیتی و طبقاتی قرار می‌گیرد، به عنوان یک توهم بورژوایی یا ابزار سلطه رد می‌شود. دانشجویان در چنین محیطی یاد می‌گیرند که خود را نه به عنوان شهروندانی مستقل با قدرت تفکر نقادانه، بلکه به عنوان اعضای گروه‌هایی تعریف کنند که باید در یک جنگ فرهنگی دائمی علیه گروه‌های دیگر یا نظام حاکم شرکت کنند.

ووک

کنسل کالچر و سرکوب آزادی بیان

در این میان، مفهوم آزادی بیان که زمانی سنگ بنای دانشگاه غربی بود، معنای وارونه‌ای پیدا کرده است. امروزه رواداری دگرگون شده و به ابزاری برای ساکت کردن مخالفان مبدل گشته است. ترویج این ایده که برخی سخن‌ها یا اندیشه‌ها می‌توانند به احساسات گروه‌های اقلیت‌ آسیب بزنند یا امنیت روانی آن‌ها را به خطر اندازند، مجوزی شده است برای کنسل کالچر، سانسور، طرد اساتید دگراندیش و لغو سخنرانی‌هایی که با خط فکری حاکم بر فضای دانشگاه‌ها همخوانی ندارند.

بنابراین، دانشگاه به جای اینکه مکانی برای تقویت عضلات فکری از طریق مواجهه با سختی‌ها و تناقض‌ها باشد، به یک «فضای امن» تقلیل یافته است که وظیفه‌اش محافظت از پیش‌داوری‌های جزمی در برابر پرسشگری است.

نسبی گرایی و تمامیت‌خواهی

علاوه بر این، نسبی‌گرایی حاکم، پیوند میان آموزش و «پرورش اخلاقی» را قطع کرده است. وقتی در دانشگاه آموزش داده می‌شود که هیچ ارزش اخلاقی برتری وجود ندارد و همه چیز به سلیقه فردی یا قراردادهای اجتماعی بستگی دارد، اشتیاق دانشجویان برای یافتن معنا در زندگی سرکوب می‌شود. انسان‌ها، به ویژه در سنین جوانی، نیازمند و جویای اهدافی والاتر از صرف رفاه مادی یا موفقیت شغلی هستند.

سنت کلاسیک آموزشی با هدایت این اشتیاق به سوی شناخت فضایل اخلاقی و زیبایی‌های متعالی، به زندگی آن‌ها جهت و معنا می‌بخشید. اما سیستم کنونی با نفی وجود هرگونه خیر مطلق، جوانان را در خلأ معنا رها می‌کند. نتیجه این وضعیت، پناه بردن به لذت‌جویی‌های سطحی است. 

روایت رایج دانشگاهی مدعی است که با از بین بردن جزمیت‌های مذهبی و سنتی گذشته، جامعه را به سوی روشنگری و آزادی بیشتر هدایت کرده است، اما در واقعیت، جزمیت جدیدی را جایگزین کرده که به مراتب کورتر و متعصب‌تر است. چرا که نسبی‌گرایی در نهایت به تمامیت‌خواهی ختم می‌شود؛ زیرا وقتی عقل عام و معیار مشترکی برای حقیقت وجود نداشته باشد، تنها ابزار باقی‌مانده برای حل اختلافات، اعمال قدرت، فشار اجتماعی و ارعاب خواهد بود.

فارغ‌التحصیلان این سیستم آموزشی، افرادی هستند که با وجود داشتن مدارک عالی فکری، از نظر انسانی و اخلاقی به شدت فقیرند. آن‌ها زبان دانشگاهی و اصطلاحات پیچیده ایدئولوژیک را به خوبی می‌دانند، اما در مواجهه با واقعیت‌های پیچیده زندگی و تاریخ، بی‌دفاع و ناتوان هستند. آن‌ها یاد نگرفته‌اند که چگونه به عنوان یک فرد مستقل فکر کنند. دانشگاه‌های امروز به جای اینکه کانون روشنگری و بیداری باشند، به کارخانه‌های تولید انبوه‌ همنوایی فکری تبدیل شده‌اند که در آن‌ها چراغ جست‌وجوی آزادانه حقیقت یکی پس از دیگری در حال خاموش شدن است.

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O