غرورِ مهلک «فایدهگرایی» | چرا سرانجام «اخلاق غایتگرا» به «راه بندگی» ختم میشود؟ | سرابِ خیر جمعی و توهم مهندسی جامعه
به گزارش اقتصادنیوز، مبانی اندیشه فایدهگرایی با این فرض وسوسهانگیز آغاز میشود که هدف همه نهادها، قوانین و سیاستها باید ایجاد بیشترین میزان خوشبختی و رضایت برای بیشترین تعداد از افراد جامعه باشد. به تعبیری کاستن از مرارتها و بیشینه کردن شادکامیها.
در نگاه اول، این فرمول بسیار اخلاقی و منطقی به نظر میرسد؛ چه کسی میتواند با کاهش رنج و افزایش خشنودی انسانها مخالفت کند؟ اما خطای فایدهگرایی این است که جامعه را مانند یک ابرانسان واحد تصور میکند که میتوان لذتها و رنجهای اجزای آن را با هم جمع و تفریق کرد، در حالی که در واقعیت، جامعه چیزی جز تکتک انسانهای مستقل با خواستهها، ارزشها و اهداف کاملاً متفاوت نیست.
تقلیل «فایده» به «عدد»
یک ایراد اساسی به این ایده برمیگردد که فایدهگرایان تلاش میکنند مفاهیمی مثل «خوشبختی»، «لذت» یا «رضایت» را به واحدهایی عددی و قابل اندازهگیری تبدیل کنند تا بتوانند فرمول ریاضی خود را روی جامعه پیاده کنند. اما واقعیت این است که ترجیحات و ارزشهای هر انسان کاملاً شخصی، درونی و کیفی هستند. شما هرگز نمیتوانید میزان لذتی را که یک فرد از خواندن یک کتاب میبرد با میزان رضایت فرد دیگری از خوردن یک وعده غذا مقایسه کنید، چه برسد به اینکه بخواهید آنها را با هم جمع بزنید. رضایت خاطر، یک سنجه عینی و بیرونی ندارد که بتوان آن را در یک ترازوی سنجش اجتماعی گذاشت. وقتی یک سیستم تلاش میکند این پدیدههای کاملاً شخصی را اندازهگیری کند، ناچار است به جای شاخصهای واقعی، معیارهای ساختگی قرار دهد که نتیجهای جز نادیده گرفتن اولویتهای واقعی مردم ندارد.

جرمی بنتهام
مسئله اطلاعات و دانش
علاوه بر این، حتی اگر فرض کنیم این محاسبات غیرممکن، ممکن شوند، فایدهگرایی با یک بحران معرفتی و اطلاعاتی عظیم روبرو میگردد. برای اینکه بدانیم کدام قانون یا سیاست بیشترین فایده را برای کل جامعه ایجاد میکند، نیاز به مغز متفکری داریم که از تمام نیازها، ترجیحات، برنامهها و شرایط متغیرِ تکتک اعضای جامعه در هر لحظه باخبر باشد. فردریش فون هایک به زیبایی نشان میدهد که چنین اطلاعاتی هرگز به صورت یکجا، منسجم و متمرکز در اختیار هیچ فرد، دولت یا گروهی از برنامهریزان قرار ندارد. اطلاعات در سراسر جامعه به صورت ذرات پراکنده، محلی و اغلب غیرقابل بیان و ضمنی در ذهن میلیونها انسان توزیع شده است. هر فرد بر اساس دانش مکتوم و منحصربهفرد خود از زمان و مکانش تصمیم میگیرد.
بنابراین، ادعای فایدهگرایان مبنی بر اینکه میتوان با مهندسی اجتماعی و محاسبات کلان، خیر عمومی را به حداکثر رساند، از یک توهم معرفتی نشأت میگیرد. نظم و رفاه جامعه محصول برنامهریزیهای مرکزی بر اساس فایدهسنجی نیست، بلکه حاصل تعاملات خودجوش انسانهایی است که به دانش محدود خود متکی هستند.
بیراهه جمعگرایی
پیامد خطرناکتر این نگاه محاسباتی، قربانی شدن انسانها در پای «اصالت جمع» است. وقتی هدف اصلی، دستیابی به بزرگترین میزان فایده و خوشبختی برای اکثریت باشد، منطق فایدهگرایی به راحتی اجازه میدهد که حقوق، دارایی و حتی جان یک اقلیت کوچک یا یک فرد، به بهانه رفاه و شادی بیشتر جامعه قربانی شود. در این سیستم فکری، انسانها دیگر موجوداتی مستقل با حقوق طبیعی و هدفهای منحصربهفرد نیستند، بلکه صرفاً به ابزارهایی برای رسیدن به اهداف دیگران تبدیل میشوند. اگر غصب اموال یک فرد ثروتمند یا محروم کردن یک گروه کوچک از حقوق خود، در مجموع رضایت خاطرِ جمعیت بزرگی را فراهم کند، محاسبات فایدهگرایانه این اقدام را کاملاً اخلاقی و مشروع جلوه میدهد. این رویکرد مرزهای قاطعی را که باید میان انسانها وجود داشته باشد از بین میبرد و فراموش میکند که زندگی هر فرد، تنها فرصتی است که او برای زیستن دارد و نمیتوان بار رنجهای جامعه را بدون رضایتِ خودِ فرد بر دوش او گذاشت.

فردریش فون هایک
آسیبهای اخلاقِ غایتگرا
از سوی دیگر، فایدهگرایی با تمرکز صرف بر نتیجه اقدامات، به اصول بنیادی اخلاق صدمه میزند. در این دیدگاه، هیچ کاری به خودی خود خوب یا بد نیست؛ دزدی، دروغ، یا حتی سلب آزادی دیگران در ذات خود قبیح شمرده نمیشوند، بلکه ارزش آنها بسته به این است که در پایان روز، چقدر به فایده کل اضافه کردهاند. به تعبیری، دستگاه اخلاقی فایده گرایان غایتگرا است.
این در حالی است که یک جامعه پایدار و انسانی نیازمند قواعد مطلق، پیشبینیپذیر و غیرقابلمعامله است. وقتی حقوق بنیادین انسانها نظیر مالکیت بر خود و دسترنج خود، مشروط به محاسبات هزینه-فایده روزمره دولتها و سیاستمداران باشد، امنیت خاطر و پیشبینیپذیری از جامعه رخت میبندد. انسانها زمانی میتوانند برای آینده خود برنامهریزی کنند و به آرامش برسند که مطمئن باشند حریم شخصی و دستاوردهایشان تحت هیچ شرایطی و به بهانه هیچ «خیر عمومی» کاذبی مصادره نخواهد شد.
لیبرالها «فایدهگرا» هستند؟
شاید تصور کنید که تمام طرفداران سرمایهداری، مدافعان آزادی فردی و حکومت محدود، در یک جبهه فکری واحد قرار میگیرند و همگی برای رسیدن به یک هدف مشترک تلاش میکنند. بر اساس این تصور، لیبرالیسم با چرتکه فایدهگرایی گره میخورد؛ گویی تمام کسانی که از اقتصاد آزاد، حقوق فردی و برابری در پیشگاه قانون دفاع کردهاند، انگیزهای جز این نداشتهاند که جامعه را به ثروت، رفاه و بیشترین میزان رضایت خاطر برای اکثریت برسانند. اما همه مدافعان آزادی، فایدهگرا نیستند؛ بسیاری از اندیشمندان لیبرال، علاوه بر تقلیل مرارت و بیشینه کردن خشنودی، برای تقریر حقیقت و رهایی انسان نیز کوشیدهاند. بخش بزرگی از آنها -به ویژه متأثران از فلسفه اخلاق کانت- مسیر خود را کاملاً از متفکرانی چون جرمی بنتهام و جان استوارت میل جدا کردهاند و این اختلاف نظر، نه بر سر فروعات، بلکه بر سر بنیادیترین اصول تعریفکننده رابطه انسان و جامعه است. در واقع، یک اندیشمند یا روشنفکر، نمیتواند به حقیقت و آزادی پایبندی اصولی نداشته باشد.

جان استوارت میل
آزادی؛ هدف یا وسیله؟
جریان اصلی و ریشهدار آزادیخواهی، مشروعیت خود را از اصول اخلاقی تغییرناپذیر و حقوق طبیعی انسانها میگیرد. در این دیدگاه، هر انسان به صرف انسان بودنش، واجد حقوقی سلبنشدنی مانند حق زندگی، آزادی و مالکیت بر دسترنج خویش است. این حقوق، اصول پیشینی و مهمی هستند که پیش از شکلگیری هرگونه دولت یا محاسبه اجتماعی وجود داشتهاند. اما در نقطه مقابل، فایدهگرایانی چون جرمی بنتهام این ایده را که انسانها دارای حقوق طبیعی و ذاتی هستند، یک توهم و مایه گمراهی میدانستند. در نگاه بنتهام، حقوق تنها زمانی معنا پیدا میکنند که توسط قوانین دولتی ایجاد شوند و هدف این قوانین نیز چیزی نیست جز افزایش لذت جمعی و کاهش رنج عمومی. این تفاوت بنیادین، نقطه آغاز یک شکاف بزرگ است: برای جریان اصلی، آزادی یک اصل اخلاقی مطلق است، اما برای فایدهگرایان، آزادی تنها تا زمانی ارزش دارد که به عنوان ابزاری برای تولید خوشبختی اکثریت کارکرد داشته باشد.
این ابزارانگاری آزادی، بزرگترین نقطه تلاقی و چالش میان این دو تفکر است. وقتی جان استوارت میل از آزادی بیان و حریم خصوصی دفاع میکند، استدلال اصلی او این است که اجازه دادن به افراد برای تفکر و زندگی به شیوه خودشان، در نهایت به نفع پیشرفت علمی، فرهنگی و اقتصادی کل جامعه تمام میشود و فایده عمومی را بالا میبرد. اگرچه این نتیجهگیری جذاب به نظر میرسد، اما جریان اصلی آزادیخواهی متوجه یک خطر بزرگ در این استدلال میشود؛ اگر آزادی صرفاً یک ابزار برای رسیدن به رفاه اجتماعی باشد، در روزی که محاسبات نشان دهند سلب آزادی یک فرد یا یک اقلیت به نفع رفاه اکثریت است، فایدهگرایی هیچ مانع اخلاقی برای سرکوب آن فرد نخواهد داشت. به عبارت دیگر، فایدهگرایی پایه آزادی را روی محاسبات هزینه-فایده بنا میکند، در حالی که لیبرالهای کلاسیک -به ویژه متأثران از کانت- معتقدند آزادی باید بر پایهی استوار حقوق خدشهناپذیر فردی بنا شود.
دولتگرایی؛ نتیجه محتوم جمعگرایی
علاوه بر این، در عرصه سیاستگذاری و نقش دولت نیز تفاوتهای ساختاری عمیقی بروز میکند. فردریش فون هایک نشان میدهد که بخش مهمی از مدافعان اصیل آزادی، بر اساس شناخت از محدودیتهای ذهن انسان به این نتیجه رسیدهاند که هیچ برنامهریز یا دولتی نمیتواند خیر و صلاح جامعه را پیشبینی کند. نظم جامعه محصول یک تکامل تدریجی و خودجوش است، نه مهندسی آگاهانه. اما فایدهگرایی اولیه، به ویژه در دیدگاههای بنتهام، لحنی بسیار مهندسیشده و اصلاحگرایانه داشت. فایدهگرایی به دولتها این اجازه را میداد که به بهانه به حداکثر رساندن کارایی و خوشبختی عمومی، دست به مداخله در ساختارهای جامعه بزنند. هرچند میل تلاش کرد این تندروی را تعدیل کند، اما تفکر فایدهگرایانه ذاتاً تمایل دارد به دولت اجازه دهد تا به عنوان یک حسابدار بزرگ، داراییها و فرصتها را به گونهای بازتوزیع کند که برآیند لذت جامعه مثبت شود؛ رویکردی که نظم خودجوش جامعه و امنیت مالکیت فردی را به شدت تهدید میکند.

کتاب «فایدهگرایی» نوشته «جان استوارت میل»