«قاعدهِ بازار» ناعادلانه است؟ راه جهنم با نیت‌های خیر سنگفرش شده است

رابین‌ هودهای ویرانگر؛ پشت‌ پرده شعار «عدالت اجتماعی» که اقتصاد و آزادی را با هم می‌‌بلعد | سرمایه‌داری فقط «سرمایه‌داران» را منتفع می‌کند؟

سرویس: اقتصاد کلان کدخبر: ۷۸۶۴۳۳
اقتصادنیوز: وقتی اسم «سرمایه داری» یا «بازار آزاد» را می‌شنوید، اولین چیزی که به ذهنتان وارد می‌شود چیست؟ آدم پولدار با شمایل «عاقبت نقد فروشی»؟ ساختمانی مجلل و بلندمرتبه؟ یا مفاهیمی مثل نابرابری و بی‌عدالتی؟
رابین‌ هودهای ویرانگر؛ پشت‌ پرده شعار «عدالت اجتماعی» که اقتصاد و آزادی را با هم می‌‌بلعد | سرمایه‌داری فقط «سرمایه‌داران» را منتفع می‌کند؟

به گزارش اقتصادنیوز، بسیاری از مردم وقتی به جامعه اطرافشان نگاه می‌کنند، ثروتمندان را می‌بینند که در رفاه کامل زندگی می‌کنند و در مقابل، افراد بسیاری را مشاهده می‌کنند که برای تأمین نیازهای اولیه خود در تقلا هستند. در این لحظه، یک نتیجه‌گیری بسیار سریع و به ظاهر منطقی در ذهن شکل می‌گیرد: «اقتصاد کشور یک سیستم ظالمانه است که در آن ثروتمندان هر روز ثروتمندتر و فقرا هر روز فقیرتر می‌شوند، بنابراین باید نیرویی برتر وجود داشته باشد تا این ثروت را به شکلی عادلانه میان همه توزیع کند». 

این ایده که اغلب تحت عنوان «عدالت اجتماعی» مطرح می‌شود، بسیار جذاب، انسانی و اخلاقی به نظر می‌رسد. چه کسی می‌تواند با ایده زیبای برابر بودن انسان‌ها و از بین رفتن فقر مخالفت کند؟ اما واقعیت این است که این دیدگاه، بر پایه یک سری سوءتفاهم‌های عمیق و بنیادی درباره ماهیت ثروت، نحوه عملکرد اقتصاد و رفتار انسان‌ها بنا شده است. 

سرمایه داری

اقتصاد یک کشور، مثل کیکی است که قبلاً پخته شده؟

اولین و بزرگترین اشتباه رایج این است که اقتصاد را مانند یک کیک تولد بزرگ تصور می‌کنند که از قبل پخته شده و روی میز قرار گرفته است. در ذهن آن‌ها، مسئله اصلی اقتصاد این است که این کیک چگونه باید بریده و تقسیم شود. اگر اقتصاد واقعاً یک کیک ثابت بود، حرف آن‌ها کاملاً درست بود؛ زیرا در یک کیک با اندازه ثابت، اگر یک نفر تکه بزرگتری بردارد، ناگزیر سهم کمتری به دیگران می‌رسد. در چنین دنیایی خیالی، ثروت یک نفر مستقیماً به معنای فقر فردی دیگر است. اما دنیای واقعی و اقتصاد انسانی اصلاً شبیه به یک کیک ثابت نیست. ثروت، یک پدیده ایستا و از پیش موجود نیست که منتظر توزیع شدن باشد. ثروت هر روز، هر ساعت و هر لحظه در حال خلق شدن و از بین رفتن است.

ثروت یک جریان زنده و پویاست که در نتیجه تلاش انسان‌ها برای رفع نیازهای یکدیگر به وجود می‌آید. وقتی یک کشاورز بذر می‌کارد، وقتی یک مهندس نرم‌افزاری می‌نویسد که کارها را سریع‌تر می‌کند، یا وقتی یک کارآفرین راهی ارزان‌تر برای تولید یک کالا پیدا می‌کند، آن‌ها در حال بزرگ‌تر کردن ابعاد این کیک هستند. 

در یک بازار آزاد، ثروتمند شدن یک فرد به این معنا نیست که او چیزی را از جیب دیگران دزدیده است، بلکه به این معناست که او ارزش جدیدی خلق کرده که قبلاً وجود نداشته است. بنابراین، وقتی از عبارت «توزیع ثروت» استفاده می‌کنیم، از همان ابتدا در حال گمراه کردن خودمان هستیم. در بازار آزاد، هیچ نهاد یا شخص مرکزی وجود ندارد که ثروت‌ها را جمع‌آوری کرده و سپس آن‌ها را توزیع کند. آنچه ما به عنوان «توزیع ثروت» می‌بینیم، در واقع نتیجه نهایی میلیون‌ها و میلیاردها مبادله داوطلبانه میان انسان‌های آزاد است.

چه کسی تصمیم می‌گیرد که ثروت در دست چه کسانی باشد؟

منتقدان نظام سرمایه‌داری اغلب کارآفرینان و صاحبان سرمایه را به عنوان حاکمان قدرتمندی به تصویر می‌کشند که اقتصاد را به دلخواه خود کنترل می‌کنند. اما این یک توهم بزرگ است. در یک بازار آزادِ واقعی (نه بازاری که در آن دولت با رانت و انحصار از شرکت‌های خاصی حمایت می‌کند)، پادشاه و حاکم مطلق، هیچ‌کس جز «مصرف‌کننده» نیست. این مردم عادی هستند که با تصمیمات روزمره خود تعیین می‌کنند چه کسی ثروتمند شود و چه کسی ورشکست گردد.

هر بار که شما برای خرید یک محصول به فروشگاه می‌روید، هر بار که تصمیم می‌گیرید از یک برنامه خاص در گوشی خود استفاده کنید یا در یک رستوران خاص غذا بخورید، در واقع در حال رای دادن در یک انتخابات اقتصادی بزرگ هستید. پولی که شما خرج می‌کنید، برگه‌های رای شما هستند. شما با خرید کردن از یک تولیدکننده، به او پیام می‌دهید که: «من کاری که تو انجام دادی را دوست دارم، تو توانستی نیاز من را با کیفیت خوب و قیمت مناسب برطرف کنی، پس من این پول را به عنوان پاداش به تو می‌دهم تا بتوانی کارخانه‌ات را بزرگتر کنی و بیشتر از این محصول تولید کنی».

آن دسته از تولیدکنندگان و کارآفرینانی که امروز ثروت کلانی در اختیار دارند، کسانی هستند که در گذشته موفق شده‌اند آرای بیشتری از سوی مردم کسب کنند. آن‌ها توانسته‌اند خواسته‌ها، سلیقه‌ها و نیازهای توده‌های مردم را بهتر از رقبای خود پیش‌بینی و برآورده کنند. بنابراین، ثروت آن‌ها نتیجه یک دزدی یا بی‌عدالتی نیست، بلکه پاداشی است که جامعه به صورت داوطلبانه برای خدمات آن‌ها پرداخت کرده است.

سرمایه داری

وقتی سیاستمدار رابین هود می‌شود

حالا تصور کنید عده‌ای به نام عدالت اجتماعی بخواهند این سیستم را به هم بزنند. آن‌ها می‌گویند این ناعادلانه است که یک تولیدکننده موفق میلیاردها تومان ثروت داشته باشد و یک کارگر ساده حقوق بسیار کمتری بگیرد. راه حل آن‌ها چیست؟ گرفتن ثروت از تولیدکننده موفق (از طریق مالیات‌های سنگین یا مصادره) و دادن آن به دیگران. در نگاه اول، این کار شبیه به داستان رابین‌هود است و بسیار قهرمانانه به نظر می‌رسد. اما بیایید به عواقب واقعی این کار نگاه کنیم. وقتی شما ثروت را از کسی که در بازار موفق بوده می‌گیرید، در واقع در حال تنبیه کردن کسی هستید که توانسته بود بهترین خدمات را به مردم ارائه دهد. شما سرمایه (یعنی ابزار تولید، ماشین‌آلات، کارخانه‌ها و قدرت سرمایه‌گذاری) را از دست کسی خارج می‌کنید که ثابت کرده است می‌داند چگونه از این ابزار برای رفع نیازهای مردم استفاده کند. اما این سرمایه را به چه کسی می‌دهید؟

معمولاً این پول‌ها به دست دولت‌ها و دیوان‌سالاران می‌افتد تا آن را بر اساس برنامه‌های سیاسی خود خرج کنند، یا به دست کسانی می‌رسد که در جلب رضایت مصرف‌کنندگان در بازار موفقیتی نداشته‌اند. نتیجه این کار در بلندمدت فاجعه‌بار است. سرمایه‌ها به جای اینکه در مسیر تولید کالاهایی که مردم واقعاً نیاز دارند به کار بیفتند، هدر می‌روند. تولید کاهش می‌یابد، کالاها کمیاب‌تر و گران‌تر می‌شوند و در نهایت، همان مردمی که قرار بود از این سیاست‌های عدالت‌خواهانه سود ببرند، با تورم و کمبود شغل مواجه می‌شوند. به عبارت ساده، با دخالت در بازار برای بازتوزیع ثروت، ما فرمان تولید را از دست مصرف‌کنندگان (مردم) خارج می‌کنیم و به دست سیاستمداران می‌سپاریم.

ثروت چیست؟ 

یکی دیگر از اشتباهات بنیادین مدافعان بازتوزیع ثروت، درک نادرست آن‌ها از ماهیت «سرمایه» است. وقتی آن‌ها کلمه ثروت یا سرمایه را می‌شنوند، انبوهی از سکه‌های طلا، اسکناس‌های تلنبار شده یا حساب‌های بانکی پر از پول را تصور می‌کنند که یک جا بی‌مصرف افتاده است. آن‌ها فکر می‌کنند گرفتن این پول از ثروتمندان هیچ آسیبی به اقتصاد نمی‌زند، بلکه فقط باعث می‌شود دیگران هم بتوانند از آن پول برای خرید استفاده کنند.

اما ثروت واقعی در جامعه مدرن، پول نقد نیست. ثروت واقعی شامل ماشین‌آلات پیچیده صنعتی، تجهیزات پیشرفته پزشکی، شبکه‌های حمل و نقل، مزارع مکانیزه و سرورهای عظیم کامپیوتری است. این ابزارها که در علم اقتصاد به آن‌ها «کالاهای سرمایه‌ای» می‌گوییم، به خودی خود هیچ ارزشی ندارند مگر اینکه به درستی با هم ترکیب شوند. یک دستگاه برش لیزری به تنهایی نمی‌تواند کفش تولید کند؛ نیاز به چرم، برق، کارگر ماهر و یک برنامه تولید دقیق دارد. اقتصاد یک سیستم به شدت پیچیده از ترکیب این کالاهای سرمایه‌ای است. این ترکیب‌ها دائماً باید تغییر کنند، زیرا سلیقه مردم، فناوری‌ها و منابع موجود به طور مداوم تغییر می‌کنند. کارآفرینان و سرمایه‌داران در واقع رهبران این ارکستر پیچیده هستند. آن‌ها باید مدام حدس بزنند که فردا چه ماشینی باید با چه مواد اولیه‌ای ترکیب شود تا محصولی تولید شود که مردم حاضر باشند برای آن پول بپردازند.

این کار نیازمند دانش تخصصی، جسارت، پذیرش ریسک و درک از بازار است. وقتی دولت‌ها به نام عدالت اجتماعی ثروت کارآفرینان را مصادره می‌کنند تا آن را بازتوزیع کنند، در واقع دارند این شبکه‌های پیچیده سرمایه را تکه‌تکه می‌کنند. آن‌ها ماشینی که فقط در ترکیب با یک کارخانه خاص ارزش دارد را از کار می‌اندازند. این دخالت‌ها باعث می‌شود کارایی اقتصاد به شدت افت کند و قدرت تولیدی جامعه که تنها راه واقعی مبارزه با فقر است، فلج شود.

عدالت اجتماعی

برنده بازی کیست؟

همچنین، منتقدان بازار آزاد اغلب از مفهومی به نام «انحصار» و «تثبیت طبقاتی» می‌ترسند. آن‌ها معتقدند کسانی که امروز در بازار آزاد ثروتمند هستند، جایگاه خود را برای همیشه حفظ می‌کنند، فرزندانشان بدون هیچ تلاشی ثروتمند می‌مانند و فقرا هیچ شانسی برای بالا رفتن در این نردبان ندارند. آن‌ها اقتصاد بازار را به یک بازی تشبیه می‌کنند که برندگان آن از قبل مشخص شده‌اند. اما اگر به دقت به تاریخ اقتصاد و عملکرد واقعی بازارهای آزادِ بدون دخالت دولت نگاه کنیم، می‌بینیم که این ادعا کاملاً برعکس واقعیت است. 

در یک بازار واقعاً آزاد، ثروت به شدت شکننده و بی‌ثبات است. داشتن ثروت در امروز، هیچ تضمینی برای داشتن ثروت در فردا نیست. اقتصاد بازار یک فرایند مداوم از تخریب و سازندگی است. شرکت‌های غول‌پیکری که روزگاری تمام بازار را در اختیار داشتند، تنها به دلیل اینکه نتوانستند خود را با فناوری‌های جدید یا سلیقه‌های متغیر مردم وفق دهند، به سرعت سقوط کردند و جای خود را به جوانان و شرکت‌های تازه‌کار دادند.

در بازار آزاد، یک نیروی مداوم و قدرتمند در جریان است که به آن «بازآرایی مداوم ثروت» می‌گویند. این بازآرایی دقیقاً به دست افراد جدید، با ایده‌های جدید و با راه‌های ارزان‌تر برای خدمت به مردم انجام می‌شود. بازار آزاد بی‌رحم‌ترین قاضی برای ثروتمندان ناکارآمد است. اگر یک فرد ثروتمند در بازار آزاد سرمایه خود را به درستی (یعنی در راه رفع نیازهای مردم) مدیریت نکند، بازار به سرعت این سرمایه را از طریق ضرر و زیان از او می‌گیرد و به دست کسانی می‌سپارد که ایده‌های بهتری دارند.

بنابراین، در بازار آزاد هیچ جایگاه تضمین‌شده‌ای برای ثروتمندان وجود ندارد. تنها راه حفظ ثروت، ادامه دادن به خدمت‌رسانی بهتر و ارزان‌تر به توده‌های مردم است. جالب اینجاست که در جوامع امروزی، بزرگترین انحصارها و تثبیت‌های طبقاتی دقیقاً در جاهایی اتفاق می‌افتد که دولت‌ها با وضع قوانین پیچیده، مجوزهای سختگیرانه، تعرفه‌های وارداتی و یارانه‌های پنهان در اقتصاد دخالت می‌کنند و مانع از ورود رقبای جدید و جوان به بازار می‌شوند. در واقع، این دخالت‌های دولتی است که از ثروتمندان قدیمی در برابر رقابت محافظت می‌کند، نه سازوکار بازار آزاد.

سرمایه مهمتر است یا کار؟

بیایید به یکی دیگر از استدلال‌های مدافعان عدالت اجتماعی بپردازیم. آن‌ها می‌گویند درست است که کارآفرینان در تولید ثروت نقش دارند، اما این کارگران هستند که زحمت اصلی را می‌کشند، بنابراین بیشتر ثروت باید به کارگران برسد. این استدلال بر پایه این تصور غلط استوار است که ارزش یک کالا صرفاً ناشی از میزان کار فیزیکی است که برای آن صرف شده است. اگر اینطور بود، فردی که روزها وقت صرف می‌کند تا با دست خالی یک چاله بزرگ در بیابان بکند، باید پاداش زیادی بگیرد، اما هیچ‌کس حاضر نیست برای چنین کاری پولی بپردازد، زیرا این کار هیچ نیازی را برطرف نمی‌کند.

ارزش یک کالا یا خدمت، نه از میزان عرق ریختن برای آن، بلکه از میزان سودمندی آن برای مصرف‌کننده ناشی می‌شود. در فرآیند تولید، کارگر دستمزد توافق شده خود را پیشاپیش دریافت می‌کند، بدون اینکه منتظر بماند تا کالا به فروش برسد یا بدون اینکه خطر و ریسک شکست در بازار را بپذیرد. اگر کارخانه‌ای محصولی تولید کند که مردم آن را نخرند، کارگری که ماه‌ها حقوق گرفته پولی پس نمی‌دهد، بلکه این کارآفرین و سرمایه‌گذار است که تمام ضرر را متحمل می‌شود.

سودِ بالا در اقتصاد آزاد، پاداشِ ریسک‌پذیری، دوراندیشی و مدیریت صحیح منابع است. وقتی یک سیستم اقتصادی با وضع مالیات‌های تصاعدی و سنگین، جلوی سودهای کلان را می‌گیرد، در واقع انگیزه افراد برای پذیرش ریسک‌های بزرگ را از بین می‌برد. اگر قرار باشد در صورت شکست تمام هزینه را خودم بدهم و در صورت موفقیت بخش بزرگی از سودم را دولت به نام عدالت اجتماعی مصادره کند، چرا باید سرمایه‌ام را به خطر بیندازم و یک فناوری جدید برای درمان یک بیماری یا یک روش نوین برای خانه‌سازی ارزان ابداع کنم؟ با از بین رفتن این انگیزه‌ها، پیشرفت تکنولوژی و رشد اقتصادی متوقف می‌شود. و چه کسانی از توقف رشد اقتصادی بیشترین آسیب را می‌بینند؟ ثروتمندان؟ خیر.

ثروتمندان همیشه راهی برای حفظ کیفیت زندگی خود پیدا می‌کنند. این طبقات پایین و ضعیف جامعه هستند که بیشترین نیاز را به کالاهای ارزان‌تر، فناوری‌های جدیدتر، داروهای بهتر و شغل‌های بیشتر دارند. با محدود کردن سرمایه‌داران به نام کمک به فقرا، در واقع موتور محرکه‌ای که در یکی دو قرن اخیر حیات بشر باعث شده تا سطح رفاه طبقات پایین به شدت افزایش یابد را خاموش می‌کنیم.

«سرمایه‌داری» فقط «سرمایه‌داران» را منتفع می‌کند؟

نگاهی به گذشته نشان می‌دهد که سرمایه‌داری و بازار آزاد، بیش از هر سیستم ابداع شده توسط بشر، در خدمت توده‌های مردم بوده است. در دوران پیش از سرمایه‌داری (مانند دوران فئودالیسم)، ثروت از طریق زور، جنگ، غارت یا نزدیکی به پادشاهان به دست می‌آمد. در آن دوران، ثروت یک کیک ثابت بود و ثروتمند شدن حاکمان به قیمت گرسنگی رعایا تمام می‌شد. اما بازار آزاد این الگو را کاملاً دگرگون کرد.

در اقتصاد بازار، تنها راه ثروتمند شدن این است که چیزی بسازید که مردم عادی به آن نیاز دارند. نوآوری‌های بزرگ سیستم سرمایه‌داری، مانند تولید انبوه پوشاک، اتومبیل‌های مقرون‌به‌صرفه، گوشی‌های هوشمند و اینترنت، کالاهایی نبودند که فقط برای اشراف ساخته شوند. ماهیت تولید انبوه نیازمند بازاری انبوه است. کارخانه‌های بزرگ تنها زمانی سودده هستند که محصولاتشان توسط میلیون‌ها نفر خریداری شود. بنابراین، کل جهت‌گیری سیستم سرمایه‌داری به سمت تولید کالا برای توده‌های مردم با کمترین قیمت ممکن است. 

پادشاهان و اشراف هزاران سال پیش هم لباس‌های ابریشمی و غذاهای عالی داشتند، اما دستاورد شگرف بازار آزاد این بود که توانست امکاناتی نظیر آب لوله‌کشی، برق، گرمایش، بهداشت، مسافرت هوایی و دسترسی به اطلاعات جهان را که زمانی حتی در رویاهای امپراتوران هم نمی‌گنجید، برای افراد عادی جامعه فراهم کند. وقتی منتقدان از نابرابری در توزیع ثروت شکایت می‌کنند، اغلب فراموش می‌کنند که به لطف همین سیستم، سطح استاندارد زندگی فقیرترین افراد در جوامع دارای بازار آزاد امروز، ده‌ها برابر بالاتر از سطح زندگی طبقات متوسط در جوامع قرن‌های گذشته یا کشورهای دارای اقتصاد دستوری و متمرکز در زمان حال است. تمرکز بیش از حد بر روی فاصله طبقاتی و حسادت به ثروت دیگران، باعث می‌شود چشم بر روی این حقیقت بسته بماند که در یک اقتصاد آزاد در حال رشد، حتی پایین‌ترین پله‌های نردبان اقتصادی نیز با سرعت به سمت بالا حرکت می‌کنند.

تغییر ساختار انگیزه

موضوع دیگری که باید به شدت مورد توجه قرار گیرد، مسئله آزادی‌های فردی است که در پس‌زمینه بحث‌های توزیع ثروت پنهان مانده است. طرفداران عدالت اجتماعی معتقدند که بازار کور است و نتایج آن ناعادلانه است، پس باید یک نهاد آگاه و برنامه‌ریز (یعنی دولت) وارد عمل شود و ثروت را بر اساس معیارهای «شایستگی» یا «نیاز» تقسیم کند. اما چه کسی تعیین می‌کند که نیاز واقعی چیست و شایستگی کدام است؟ به محض اینکه تصمیم‌گیری درباره تخصیص منابع از مکانیزم غیرشخصی قیمت‌ها در بازار گرفته می‌شود و به دست نهادهای انسانی سپرده می‌شود، راه برای اعمال سلیقه‌های شخصی، فساد، رانت‌خواری و استبداد باز می‌شود. 

در بازار آزاد، هیچکس مجبور نیست برای کسب درآمد نظر مقامات دولتی را جلب کند؛ او فقط باید نظر مشتریانش را جلب کند. اما در اقتصادی که ثروت در آن بازتوزیع می‌شود، قدرت اقتصادی در دست یک گروه کوچک از سیاستمداران و دیوان‌سالاران متمرکز می‌شود. تاریخ به کرات ثابت کرده است که تمرکز قدرت اقتصادی همواره و ناگزیر به تمرکز قدرت سیاسی و از بین رفتن آزادی‌های مدنی منجر می‌شود.

وقتی دولت تعیین کند که چه کسی چقدر باید درآمد داشته باشد، استقلال فردی از بین می‌رود. افراد به جای اینکه تلاش کنند تا در بازار با ارائه خدمات بهتر با یکدیگر رقابت کنند، تمام انرژی و منابع خود را صرف لابی‌گری، چانه‌زنی و نزدیک شدن به مراکز قدرت می‌کنند تا سهم بیشتری از ثروت‌های مصادره شده را به دست آورند. در چنین جامعه‌ای، استعدادهای درخشان به جای اینکه مهندس و کارآفرین شوند، به سمت مشاغل دولتی و سیاسی می‌روند، زیرا مسیر ثروت دیگر از کارخانه و نوآوری نمی‌گذرد، بلکه از راهروهای ادارات دولتی و امضاهای طلایی می‌گذرد. این تغییر در ساختار انگیزه‌ها، روحیه نوآوری و پیشرفت را در جامعه می‌کشد و اقتصادی رانتی و بیمار به جای می‌گذارد که در آن، ثروت نه بر اساس خلق ارزش، بلکه بر اساس نزدیکی به قدرت توزیع می‌شود.

علاوه بر این، مفهوم عدالت اجتماعی به خودی خود مفهومی مبهم و فاقد معیارهای عینی است. وقتی می‌گوییم ثروت باید عادلانه توزیع شود، منظورمان دقیقاً چیست؟ آیا همه باید درآمدی کاملاً برابر داشته باشند، فارغ از اینکه چقدر کار می‌کنند، چه تخصص‌هایی دارند یا چه میزان ریسک را تحمل می‌کنند؟ اگر چنین باشد، کل سیستم انگیزشی انسان‌ها برای تلاش و یادگیری فرو می‌ریزد.

اگر قرار است درآمد یک جراح متخصص مغز با فردی که کار ساده‌ای انجام می‌دهد برابر باشد، چه کسی حاضر است سال‌ها سختی تحصیل، بی‌خوابی و استرس‌های جان‌کاه این شغل را تحمل کند؟ و اگر قرار است برابری کامل وجود نداشته باشد، پس چه کسی و با چه فرمول ریاضی می‌تواند تعیین کند که دقیقا سهم عادلانه هر فرد چقدر است؟ واقعیت این است که هیچ فرمولی وجود ندارد. ارزش کار هر انسان ذهنی است و تنها در لحظه مبادله و توافق دو طرف در بازار مشخص می‌شود. اگر من حاضر باشم برای تماشای فوتبال یک بازیکن معروف مبلغ زیادی پول بلیط بپردازم، من به صورت داوطلبانه به او رأی داده‌ام تا ثروتمند شود. این بازیکن میلیون‌ها دلار درآمد دارد چون میلیون‌ها نفر مانند من حاضرند برای هنر او پول بدهند.

آیا این ناعادلانه است؟ اگر دولت مداخله کند و پول این بازیکن را بگیرد تا به دیگران بدهد، در واقع به انتخاب و آزادی میلیون‌ها تماشاگری که خواسته‌اند پولشان را به این شکل خرج کنند، بی‌احترامی کرده و حق انتخاب آن‌ها را نقض کرده است. بنابراین، بازار آزاد نه تنها کارآمدترین سیستم برای تولید ثروت است، بلکه در ذات خود، دموکراتیک‌ترین و عادلانه‌ترین سیستمی است که در آن هر فرد بر اساس ارزشی که داوطلبانه برای دیگران خلق می‌کند، پاداش می‌گیرد.

بازار عادلانه است

بسیاری از روشنفکران از شنیدن این حرف که «بازار عادلانه است» خشمگین می‌شوند، زیرا آن‌ها بازار را نه یک فرآیند ارتباطی میان انسان‌ها، بلکه یک جنگل بی‌قانون می‌بینند. اما بازار بی‌قانون نیست. قانونِ بازار، احترام به مالکیت خصوصی، ممنوعیت استفاده از زور و تقلب، و الزام به ایفای تعهدات قراردادهاست. در چارچوب این قوانین اخلاقی سفت و سخت، بازار آزاد شبیه به یک شبکه ارتباطی عظیم عمل می‌کند. قیمت‌ها در این سیستم، مانند سیگنال‌های رادیویی هستند که اطلاعات را منتقل می‌کنند. وقتی قیمت یک کالا بالا می‌رود، این یک سیگنال به تمام تولیدکنندگان در سراسر جهان است که به مردم می‌گوید: «این کالا در اینجا کمیاب شده است و مردم به آن نیاز شدید دارند، لطفاً منابع خود را به سمت تولید این کالا هدایت کنید». و تولیدکنندگان به طمع کسب سود، به سرعت وارد عمل می‌شوند و با افزایش تولید، نیاز مردم را برطرف کرده و مجدداً قیمت‌ها را کاهش می‌دهند.

این مکانیزم شگفت‌انگیزِ هماهنگی، بدون نیاز به هیچ برنامه‌ریز مرکزی و تنها بر اساس پیگیری منافع شخصی افراد کار می‌کند. حال وقتی دولت‌ها با هدف تنظیم درآمدها یا کنترل قیمت‌ها وارد این شبکه می‌شوند (مثلا روی کالایی قیمت دستوری می‌گذارند یا مالیات‌های بازدارنده وضع می‌کنند)، در واقع دارند این سیگنال‌های حیاتی را دستکاری کرده و از بین می‌برند. نتیجه این پارازیت‌های دولتی این است که تولیدکنندگان گمراه می‌شوند، منابع محدود جامعه در جاهای اشتباه سرمایه‌گذاری می‌شود و نیازهای واقعی مردم بی‌پاسخ می‌ماند. کسی که به بهانه حمایت از حقوق مصرف‌کننده قیمت‌ها را سرکوب می‌کند، در واقع در حال از بین بردن انگیزه تولید کالا در آینده است که نتیجه محتوم آن کمیابی و بازار سیاه خواهد بود.

کاپیتالیسم

لودویگ فون میزس در باب انتخاب میان سرمایه داری و سوسیالیسم می‌گوید: «انسانی که بین نوشیدن یک لیوان شیر و یک لیوان محلول سیانور پتاسیم یکی را انتخاب می‌کند، بین دو نوشیدنی انتخاب نمی‌کند؛ او بین مرگ و زندگی انتخاب می‌کند. جامعه‌ای که بین سرمایه‌داری و سوسیالیسم یکی را انتخاب می‌کند، بین دو نظام اجتماعی انتخاب نمی‌کند. این جامعه بین همکاری اجتماعی و فروپاشی جامعه یکی را برمی‌گزیند. سوسیالیسم، جایگزینی برای سرمایه‌داری نیست؛ این جایگزینی برای هر نظامی است که تحت آن افراد می‌توانند به عنوان انسان زندگی کنند.»

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O