چگونه میانه‌روها در اروپا و آمریکا بی‌اعتبار شدند؟

مرگ محافظه‌کاری و سقوط احزاب سنتی در جهان غرب

کدخبر: 447167
اقتصادنیوز: محافظه‌کاران آمریکایی زمانی سعی می کردند موج بازارها و نوآوری را سوار کشتی خود کنند و به سوی ثروت و رفاه به مراتب بیشتر بروند اما اکنون همانطور که مسیر امروز حزب جمهوریخواه نشان می دهد، آنها به تهدیدی برای دموکراسی تبدیل می کند.

به گزارش اقتصادنیوز ؛ پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا و ورود این بیزنسمن شناخته شده به عرصه سیاست، پیامدهایی داشت که با شکست وی در انتخابات ۲۰۲۰ نیز تغییر و تحولات ناشی از ظهور وی تداوم یافته و در مواردی تشدید شده است. 

جیمز بردفورد دی‌لانگ، معاون وزیر خزانه‌داری آمریکا در دولت بیل کلینتون و استاد اقتصاد در دانشگاه برکلی کالیفرنیا در مطلبی برای پراجکت‌سیندیکیت با عنوان «مرگ عجیب محافظه‌کاری در آمریکا» نوشته است:  اگر نگران رفاه ایالات متحده هستید و علاقه دارید که کشور چه کمکی می تواند بکند، کار خود را متوقف کنید و کتاب فوق العاده جفری کاباسِرویچ مورخ، چاپ ۲۰۱۲ «قانون و تباهی: سقوط میانه‌روی و نابودی حزب جمهوریخواه، از آیزنهاور تا تی‌پارتی» را بخوانید. برای درک چرایی آن، اجازه دهید یک وقفه تاریخی مختصر را بیان کنم.

۴ طیف کلی محافظه‌کاری

تا تقریباً آغاز قرن هفدهم، مردم به طور کلی مجبور بودند به گذشته نگاه کنند تا شواهدی از عظمت انسان پیدا کنند. باور کلی این بود که بشریت در دوران طلاییِ از دست رفته خدایان کهن، اندیشمندان بزرگ و پروژه‌های عظیم ساختمانی به اوج خود رسیده بود. وقتی مردم در آینده به دنبال فردای بهتر بودند، آن‌ها از یک دیدگاه مذهبی استفاده می‌کردند و در آرزوی رسیدن به شهر خدایگان و نه انسانی بودند. هنگامی که آنها به جامعه خود نگاه کردند، می‌دیدند که عمدتاً مانند گذشته است، زیرا هنری هشتم و همراهانش تقریباً مانند آگاممنون ، تیبریوس سزار یا آرتور دادگاه برگزار کردند.

اما پس از آن ، در حدود دهه 1600 مردم در اروپای غربی متوجه شدند که به دلیل گسترش قابلیت های فناوری بشر، تاریخ عمدتا در یک جهت خاص حرکت می کند.

۱. مرتجعین

اولین مورد شامل مرتجعین می شود: کسانی که به سادگی می خواهند به عنوان "ویلیام اف. باکلی جونیور" در "تاریخ حزب باد، فریاد ایست" ارتجاع خود را در حال جنگ با "دکترین مسلح" پادآرمانشهری تلقی کنند، که سازش با آن نه ممکن است و نه مطلوب. در مبارزه با این دشمن ، هیچ اتحادی نباید رد شود، حتی اگر با جناح هایی باشد که در غیر این صورت بد یا تحقیرآمیز ارزیابی شوند.

۲.توری‌ها

مورد دوم حزب محافظه‌کار از "اقدامات ویگ و مردان توری" حمایت می کند. این محافظه کاران می توانند متوجه شوند که تغییرات تکنولوژیکی و اجتماعی ممکن است به نفع بشر باشد ، به شرطی که تغییرات توسط رهبران با درک عمیق از ارزش میراث تاریخی ما و خطرات تخریب نهادهای موجود قبل از ایجاد نهادهای جدید، مدیریت شوند.

همانطور که در فیلم پلنگ از جوزپه توماسی دی لامپدوسا، تانکردی برای عمه خود ، شاهزاده سالینا ، توضیح می‌دهد "اگر می خواهیم همه چیز ثابت بماند ، همه چیز باید تغییر کند."

۳. لیبرال‌ها

نوع سوم حزب محافظه کار در درجه اول (اما نه منحصراً) در آمریکا یافت می شود و به عنوان طیف سازگارشده با جامعه ای ظاهر می شود که خود را بسیار جدید و لیبرال می داند. این یک حزب سنتی و دارای موقعیت موروثی نیست، بلکه ثروت و تجارت است. در ردیف آن محافظه کارانی هستند که می خواهند موانع تحمیل شده توسط دولت را بر سر راه نوآوری تکنولوژیکی ، کارآفرینی و سرمایه‌گذاری بردارند.

آنها با اطمینان از اینکه بازار آزاد کلید تولید ثروت و رفاه را در اختیار دارد ، بدون هیچ مشکلی از موج سواری روی امواج تخریب خلاق شومپیتری صحبت می کنند.

۴. هراس‌افکنان

و آخرین نوع، به دلیل رویکرد فرصت‌طلبانه و پوپولیستی‌شان، خانه افراد هراسان و ناراضیانی هستند که از آنها سوء استفاده می‌شود. این حوزه شامل همه کسانی است که معتقدند خودشان هستند که به طور خلاقانه توسط فرایندهای تغییرات تاریخی نابود خواهند شد. آنها احساس می کنند (یا به این باور سوق داده می شوند) که از هر سو تحت محاصره دشمنان داخلی و خارجی قرار گرفته اند که از خودشان قوی تر هستند و مشتاقند آن دشمنان بالادستی را "تعویض" یا "خلع ید" کنند.

اتحاد محافظه‌کاران با ترس و ارتجاع، تهدید علیه دموکراسی است

آنچه من از کتاب پرفروش سال 2018 دانشمندان علوم سیاسی دانشگاه هاروارد ، استیون لویتسکی و دانیل زیبلات «چگونه دموکراسی ها می میرند» آموختم ، این است که کشورهای دموکراتیک تنها در صورتی می توانند به خوبی اداره شوند که احزاب محافظه کار آنها در یکی از ۲ گروه دوم یا سوم از این چهار طیف یادشده قرار بگیرند. هنگامی که محافظه کاران با ارتجاع یا ترس متحد می شوند، نهادهای دموکراتیک در معرض تهدید قرار می گیرند.

مرگ محافظه‌کاری

لویتسکی و زیبلات مثال های زیادی برای اثبات این امر ارائه می دهند ، اما اجازه دهید یکی دیگر را اضافه کنم. اندکی بیش از یک قرن پیش ، بریتانیای کبیر با افول سریع و شگفت انگیز موقعیت خود به عنوان ابرقدرت سیاسی و اقتصادی جهان روبرو شد. این روند با تبدیل حزب توری به حزبی مرکب از دو طیف یک و چهار به میزان قابل توجهی تسریع شد. این حزب، جشن مختلط مافکینگ نایت (جنگ بوئر) و مقاومت مسلحانه در برابر اصلاح قانون اساسی ایرلند بود. در دوره 1910-1914 ، جورج دانگرفیلد بعداً یادآور شد ، جهان شاهد "مرگ عجیب انگلستان لیبرال" بود.

مرگ محافظه‌کاری

این ما را به کتاب کاباسرویچ باز می گرداند ، که داستان چگونگی قرار گرفتن حزب جمهوریخواه ایالات متحده در یک مسیر مشابه را نشان می دهد. وقتی به صحنه سیاسی کنونی نگاه می کنم ، عناصر بسیار کمی از دسته های دو و سه را در حزب جمهوری خواه می بینم. و هر چیزی که باقی مانده است به سرعت از بین می رود. محافظه کاران آمریکایی زمانی سعی می کردند موج بازارها و نوآوری را سوار کشتی خود کنند و به سوی ثروت و رفاه به مراتب بیشتر بروند.

اما اکنون آنها از ترس خم می‌شوند و همانطور که مسیر امروز حزب جمهوریخواه نشان می دهد، این وضعیت، آنها را به تهدیدی برای دموکراسی تبدیل می کند. سیاستمداران جمهوریخواه امروز مأیوس هستند که جبهه دونالد ترامپ را انتخاب کنند که بدون شک یکی از بدترین رئیس جمهورهای تاریخ آمریکا است. بدیهی است که این روند خطرناک و شرم آور باید با حداکثر سرعت و تا حد ممکن معکوس شود. اما من ، اولاً، مشتاقم تا ببینم چگونه ممکن است این کار انجام شود.

منطق بیرحمانه حزب جمهوری‌خواه، پیش و پس از ترامپ

سقوط محافظه‌کاری در اروپا؟

هنگامی که سباستین کورتز برای اولین بار صدراعظم اتریش شد ، خواب از چشم کل اروپا پرید. او تنها در 31 سالگی ثروت حزب محافظه‌کار کرخت خود را تغییر داده بود و تقریباً یک شبه به الگویی برای مبارزات انتخاباتی رهبران راست میانه در نقاط دیگر قاره تبدیل شد. چهار سال بعد، در حالی که تحقیقات در مورد اتهاماتی مبنی بر استفاده از منابع عمومی برای دستکاری نظرسنجی‌ها و پرداخت پول به یک روزنامه به منظور پوشش مطلوب وی، ادامه داشت، آقای کورتز مجبور به استعفا شد.

سباستین کورتس

صدراعظم سباستین کورتز، جوان بود و در تعامل با رسانه های اجتماعی مهارت داشت و هراسی از وام گرفتن از پوپولیست‌ها نداشت، اما برخی در سقوط او را به مثابه "سقوط یک روایت جدید" برای محافظه کاران اروپایی می بینند.

به نوشته روزنامه نیویورک‌تایمز سقوط او منحصر به اتریش است اما می تواند در سراسر اروپا طنین انداز شود. و این در شرایطی است که چشم انداز سیاسی اروپا بیش از پیش پراکنده به نظر می رسد و احزاب سنتی قدیمی چپ و راست میانه در مقابل بسیاری از بازیگران سیاسی جدید، از جمله افراطی‌ها، موقعیت خود را از دست داده اند.

خطر مصرف نامحدود گاز برای آینده ایران/در اکوایران ببینید:

کورتز جوان و اهل رسانه ، خود را چون فردی توصیف کرد که فرمول چگونگی حفظ یک مرکز بزرگ در میان این اختلال را در ذهن داشت. او زبان مهاجرت راست افراطی را پذیرفت و حزب مردمی قدیمی خود را به جنبشی سیاسی تبدیل کرد که توان جلب نظر صدها هزار طرفدار جدید را داشت. در اکتبر 2017 از روزنامه آلمانی بیلد ابراز تاسف کرد: «چرا ما چنین کسی را نداریم؟».

در سرتاسر اروپا ، احزاب سنتی راست میانه می کوشند تا خود را بازآرایی کنند، و گاهی اوقات با وسوسه می‌شوند با طریف راستگراتر معاشقه کنند. در آلمان همسایه اتریش، دموکرات های مسیحی صدر اعظم آنگلا مرکل ، که 52 سال از 72 سال گذشته - از جمله 16 سال اخیر – دولت را هدایت کرده بودند، در انتخابات ماه گذشته به طرز دردناکی شکست خوردند. این بدترین نتیجه انتخاباتی آنها بود.

در فرانسه، جایی که پنج نفر از هشت رئیس جمهور از زمان تأسیس جمهوری پنجم در 1958 محافظه کار بوده اند ، راست میانه سنتی از سال 2007 تا کنون در هیچ انتخابات ملی پیروز نشده است.

و در ایتالیا، دموکرات های مسیحی تقریباً حدود نیم قرن از پایان جنگ جهانی دوم تا کنون را به طور مشترک حکومت کرده‌اند، اما در دو دهه گذشته راست سیاسی این کشور به طور فزاینده ای رادیکال و چندپاره شده است.

نخست وزیر بوریس جانسون در بریتانیا یکی از معدود رهبران موفق راست میانه است که در اروپای غربی باقی مانده است. او، درست مانند آقای کورتز، نه تنها شعارهای ناسیونالیستی ضد مهاجرت پوپولیست‌ها را تکرار کرد، بلکه روابط پرخاشگرانه آنها با مطبوعات را نیز انتخاب کرد.

افول برگشت‌ناپذیر راست و چپ میانه

برخی از تحلیلگران می گویند که رویدادهای اخیر در اتریش نشان می دهد که استراتژی سیاسی آقای کورتز یک استراتژی بلند مدت برای احیای محافظه کاری مرکزگرایانه نیست.

تیموتی گارتون اش ، پروفسور تاریخ اروپا در دانشگاه آکسفورد ، می گوید: «کورتز کسی است که یک حزب سنتی راست میانه را انتخاب کرده ، آن را به حالت پوپولیستی کشانده و اکنون در دردسر بزرگی قرار دارد. یک درس این است که افول احزاب سنتی در راست و چپ ساختاری است و احتمالاً برگشت ناپذیر است. احزاب بزرگ راست و چپ میانه که پس از 1945 در اروپای غربی تسلط یافتند آن چیزی نیستند که بودند و بعید است که دیگر آن چیزی که بودند، شوند. در سراسر اروپا ، انتخابات یک جامعه پراکنده تر را آشکار کرده است، جامعه‌ای که به طور فزاینده ای از برچسب‌های سنتی سیاسی سرپیچی می کند».

در بیشتر دوران پس از جنگ ، کشورهای اروپایی تمایل به داشتن یک حزب بزرگ چپ میانه و یک حزب بزرگ راست میانه داشتند. احزاب چپ میانه از سوی طبقه کارگر سازمان یافته در اتحادیه های قدرتمند کارگری حمایت شدند، در حالی که راست میانه طیف گسترده‌ای از رای دهندگان طبقه متوسط و بالا را گرد خود جمع کرد؛ از محافظه کاران اهل کلیسا گرفته تا صاحبان مشاغل بازار آزاد. این برای یک اردوگاه غیرعادی نبود که 40 درصد آرا را به دست آورد.

اگر بحران سوسیال دموکراسی در دهه گذشته موضوعی آشنا بوده است ، بحران محافظه کاری اکنون در معرض نمایش کامل قرار گرفته است. با این حال ، حتی اگر احزاب محافظه کار قدیمی کوچک شده باشند ، بسیاری از سیاست های آنها در اروپا غالب است. دومینیک موسی ، استاد علوم سیاسی مستقر در پاریس در این باره می گوید: «اگر به آلمان ، فرانسه یا ایتالیا نگاه کنید، محافظه‌کاران کلاسیک راست میانه نیستند که در انتخابات پیروز شده اند یا در قدرت هستند، اما سیاست های موجود به طور سنتی راست میانه است».

ملغمه حزبی

در فرانسه ، امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه با پیروزی در انتخابات با کمک جنبش En Marche ، سیستم حزبی فرانسه را متلاشی کرد، و در همین حال لیبرال طرفدار بازار اروپایی که زمانی چپ میانه محسوب می شد ، اخیراً به شدت به سمت راست میل کرده است.

ماریو دراگی، نخست وزیر ایتالیا ، هیچ وابستگی حزبی ندارد ، اما به عنوان رئیس سابق بانک مرکزی اروپا به عنوان یک مرکز گرا شناخته می شود.

حتی در آلمان ، جایی که یک سوسیال دموکرات در انتخابات اخیر پیروز شد ، اولاف شولتز ، کاندیدای صدراعظم این حزب ، به عنوان وزیر دارایی خانم مرکل خدمت کرد و از برخی جهات بیشتر با دولت در حال خروج هماهنگ است تا با حزب خود.

چشم‌انداز آلمان پسامرکل؛ چه‌کسی صدراعظم ژرمن‌ها می‌شود؟

 دومینیک موسی گفت: «تقسیم بندی واضح چپ و راست که بر سیاست های اروپایی تسلط داشت ، مبهم شده است و دیگر واقعاً صدق نمی کند. راست افراطی بسیار افراطی تر است. راست میانی بیشتر به مرکز می رود و چپ کلاسیک یا مانند فرانسه کاملاً منفجر شده است یا برای زنده ماندن با سبزها می جنگد. و بنابراین شما یک چشم انداز سیاسی دارید که بسیار بیشتر از گذشته متکثر شده است».

تیتر یک
  • «سرمایه‌های ریسک‌پذیر»؛ جلوه تکنولوژیک سرمایه‌داری در حال رشد است

    اقتصادنیوز: نشریه اکونومیست در شماره جدید خود ضمن استقبال از جهانی شدن دارایی‌های استارت‌آپی، از رشد چشمگیر «صنعت…

از دست ندهید
بلیط هواپیما